از اول خيابان خسروی نو چشم ميگرداندم .... از هتل حافظ و ايران هم گذشتم ولي پيدايش نکردم .. پس اين زعفران سحرخيز کجاست؟ ۲۵ سال پيش با آقاجون که ميآمديم مشهد حتما هم سری به سحرخيز ميزديم ... آلو و زرشک و نبات و صد البته زعفران سرگل .... حالا من شايد ۲۰ مغازه زعفران فروشي را رد کردهام، ولي سحرخيز را پيدا نميکنم ... نيم ساعت بيشتر وقت ندارم ... نجنبم از طياره ميمانم ... به خود ميگويم چه فرقي ميکند؟ اگر هم بکند که تو نميفهمي .... تازه باقي شايد حتي بهتر باشند .... اما نه ... انگار ديني دارم که بايد ادا کنم ... آييني است که بايد به جای آورم ... همان کنم که بابا اگر بود .... از مردم سراغ گرفتم ... تازه فهميدم اينجا خسروی نو است ... بايد تا خسروی که يک چهارراه جلوتر است گز کنم ... تندتر قدم برميدارم ... يادت را هر روز برای خودم بايد جوری زنده نگه دارم ... تازه شده ۱۳ سال ...
۱۳۸۳ تیر ۲۹, دوشنبه
۱۳۸۳ تیر ۲۶, جمعه
آن جا که برای سال احمدجون جمع شده بوديم، بعد از مراسم با عمو رفتيم سر خاک مرتضي ... باران ريز ريز ميباريد [باراني که وسط دل تابستان ميگويند در ۵۰ سال گذشته سابقه نداشته است] ... عمو ميگفت درست که برای شهر نشينان اين باران برکت است، اما برای باغ داران و پنبه و صيفي کاران بلاست ... حميد در جواب گفت اگر اين باران ميبارد حتما جايي به اين آب نياز است ... نيازی که مهمتر از خواست و آرزوی باغ دار و پنبه و صيفي کار است ...
اصلا آدم ِ متوجه، همه چيز را در جای خود درست و نيک ميبيند ... هيچ چيزی خلاف و بيراه نيست ... هيچ چيز زشت و زمخت نيست، حتي اگر به ذائقه ما خوش نيايد ...
ديروز که داشتم دوستان را ياد ميکردم، از خود ميپرسيدم چه بخواهم که از همه چيز بهتر باشد؟ ... سلامتي؟ فراواني؟ برکت؟ دل خوش؟ علم زياد؟ آرامش؟ ... تا اينکه به اين جمله از يک دعا رسيدم:
خدايا خاطر و نفسم را به تقديرت مطمئن و آرام و به قضايت خوشنود گردان ...اين يعني کليد آرامش.
امسال هم تابستان بود که رفتم مشهد ... مثل همان سالهای کودکي که با قطار و دسته جمعي راهي ميشديم ... اين بار ولی تنهای تنها بودم ... سفر راحت بود و به مقصود .. ولي نه حميد با سر باند پيچي شده آمده بود ... نه مژده با شلوار چين چين .. نه آقاجون و نه نن-جون ... عکس دستهجمعي هم ننداختيم ... اين سفر خيلي چيزها کم داشت ... ولي داشتههایش در اين روزها مرا بسِ بس
حالا ميتوانم از ته دل بگويم حرف کسي برايم اهميت ندارد.
ممنون رفيق جان
در
۲۰:۳۹
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۳ تیر ۲۳, سهشنبه
۱۳۸۳ تیر ۲۲, دوشنبه
۱۳۸۳ تیر ۲۰, شنبه
در
۱۶:۵۳
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
The interesting sociology points I found in Orkut
After checking the profiles of those Iranians living abroad for a long time, those who even prefer to have an English weblog instead of Persian in order to enjoy a wider spectrum of readers (not that there is anything wrong with that* ) still they have merely Iranians in their network of friends or the number of their country fellows are incomparable with the rest of nationalities(exceptions aside for sure!). This might have different reasons: firstly, it may suggest that we, Iranians are open to other cultures and customs as far as we are at work or school but we are reluctant to have them in our network of friends. The latter explanation might be laid in this reality that Iranian immigrants were not that successful in merging with other cultures and civilizations.
Sociology is not my major, and I know that numbers like the ones Orkut represents are not meant for sociological researches, but they can at least indicate something.
There are also some errors in profiles like the contradiction between the sexual orientations and the reasons people are attending Orkut, known as "Here for?" Like you say that you are not gay (not that there is anything wrong with that* ) but you are here for dating your own sex as well. This had vast coverage in Persians Weblogs. The simple explanation -in my opinion- is that they missed the point because of lack of English knowledge OR -equally important- because they don't know the content and implications of "date" in western culture in which date doesn't simply mean meeting!
And a friend added:
Date does not necessarily lead to intimacy but it is certainly more that chit chat.
Talk here more: http://www.orkut.com/Community.aspx?cmm=20004
۱۳۸۳ تیر ۱۹, جمعه
- ولي ميگم
- اين اتفاقات اگر برات نيفته راحتتری
- [ولي من دوست دارم بيفته]
- اگر بيفته آدمتر ميشی
- سخته ولي آخرش خوبه
- پوستت کنده ميشه
- اما عيب نداره
- پوست تازه در مياری
- [يه جورايي معتقدم اگر سرت نياد ناکام از دنيا رفتي]
- [دلم هم واست ميسوزه ... چون آسون نيست .. درد داره خُب]
- [موفق باشی]
- توکل کن
۱۹ تير؟ ... آهان هفتم ... همون هفت خوبه تازه
هفت تير هم مترو داره هم مانتو .. نزديک ديزی سرا هم هست تازه
۱۴بدر اصلا روز خوبي نيست .. هي بايس بريم مدرسه دوباره، تازه
۲۳ بهمن هم ... چون جشن تموم ميشه، همه شيرينيهاهم تموم ميشه ... به منم هيچي ندادن تازه
اين بود شعر من در باره چندم تير
بع ما چه تازه؟ ... ما که ميريم گردش علمي، تازه
۱۳۸۳ تیر ۱۷, چهارشنبه
راستي امروز بعدازظهر باد آمد و استتار را با خود برد ... گويا در حوزه سطحي مشکل حاد چنداني نمانده ... باقيش هم با خداست ...
در
۱۶:۲۴
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
يادم نميرود روزی از همين تلويزيون ميشنيديم که "ما مکلف به نتيجه نيستيم، مأمور به وظيفهايم" و امروز شايد که حقمان باشد بشنويم: "مهم نيست که به چه دليل اين کار را ميکني، مهم نتيجه است".
۱۳۸۳ تیر ۱۲, جمعه
Better say: I wish I were able to be democrat ...
I wish I lived in utopia: in a non error-prone environment, somewhere that efficiency were 100%, and the inputs were not affected by surrounding noises.
In vacuum,
In the middle of a jungle where the lion-king were the supreme-judge too, and the gazelle were filing the claim about the drought and lack of vitamins in greens.
“War” were missing between “warehouse” and “warm” entries in dictionaries, and men’s only concerns were the perfectionism and extraterrestrials.
In a democratic vacuity, no judiciary is considered necessary. And "Harvard Law School" is offering free Hawaii vacation package for applicants, if any.
The people were either philosopher or mystic, and only entertained wisdom or affection.
There were no universal rules and people were just abide by values, ...by morals.
Alas though ...
Not everyone is scholar ... not everyone is devotee,
Not all people can overcome the barriers with logic or love ...
Still there are more job opportunities for lawyers ... still philosopher should try to find a job as a faculty member in blah blah collage, if things go well ... And love stories are classified as comedy genre for our generation.
Money speaks louder than any loudspeaker, and parents love their affluent offspring conditionally.
I wish I were democrat .... Or the things allowed me to be so ...
To be continued in our next lecture...
۱۳۸۳ تیر ۱۱, پنجشنبه
۱۳۸۳ تیر ۹, سهشنبه
then for some time everything was benign, in harmony and in peace, so he questioned himself: “is it what you want? isn’t it too quiet? ... too routine?” his inner monster needed a new challenge. he looked around and said to himself: “what the heck ... let’s move!” that was easy to say, hard to perform though. he didn’t know what is expecting him there, somewhere out of his comfort zone, beyond his reach, above his conquered levels ... he had only one thing in mind; that was his power to abandon the fears and encounter his new passion: broaden his horizon and sneak inexperienced bits and pieces of life, get lost and explore himself ... to confront himself ... the new guy ... who he never had a chance to know that close.
the place he picked to live was somewhere with great scenery and soft converge of major cultures and individuals. that was invaluable experience for him and even for those who did not accompany him ... they all discovered how to lose their prejudice and love others unconditionally …
Cited form my autobiography ...
۱۳۸۳ تیر ۷, یکشنبه
Hold
When the HOLD switch is set to [HOLD], the current mode is locked and all buttons are disabled. This helps to prevent accidental pressing of buttons that can activate undesired operation and is convenient when carrying the recorder in a bag or pocket.
Excerpt from the User Manual of Olympus Digital Voice Recorder V-90
۱۳۸۳ خرداد ۳۱, یکشنبه
تا به هبهی تمام زيورهای جهان برايت از پای برکنم
و از تلاطم امواج سند و نيل و دجله و کارون کف آبي برگير ...
تا ماهي جانم را در آن برايت به رقص آورم
از دبستان و کودکستان و مدرسهی جندی شاپور ...
تا سايمون فريزر و برکلي و هاروارد و شريف ...
هر جا تختهای بود و ميزی و شاگردی ....
حرفي برايم بياموز و کلمهای برايم به سوغات بياور
تا کلمه اول را در ميانشان بجورم ...
از دوردستهای تبت و بنارس يا از پس کوچههای مدينه و قاهره...
از هرکجا که گذر کردی، کف دستي از شن برايم پر کن
تا بوی خوش تو را با ريحان و نسترن بياميزم
از دشتهای سومار و سوسنگرد، تا قلب عرفات و مني ...
تا خود صحاری آفريقا يا جنگلهای جاوه و سوماترا ...
از هر کس که سراغت گرفت، نامي برايم به خاطر بسپار
تا اسمي از نامهای تو، از بر کنم
تا با پای برهنه و جان برقص آمده و جادوی کلمه اول ...
بوی تو و نامهايت را همه جا بپراکنم
۱۳۸۳ خرداد ۱۹, سهشنبه
بعضي پولها حلال است ولي خوردن ندارد ...
بعضي حرفها گفتنيست ولي نوشتن ندارد ...
در
۰۹:۰۲
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۳ خرداد ۱۱, دوشنبه
اول اينکه: اگر به دايره دوستان ِ افرادی که سالهاست در خارج از ايران زندگي ميکنند توجه بفرماييد، مشاهده ميکنيد که قريب به اتفاق آنان (بالای ٪۹۵) ايرانيند ... يعني هرچند که همکلاسي و همکار و همجلسه ایشان خارجکي باشند، باز در حلقه رفقا (network of friends) فقط ايراني جماعت راه پيدا ميکند، البته ناگفته پيداست آشنايان خارجي دارای بيش از ۵۰۰ دوست را که ترق و ترق آدم اضافه کردهاند، از نمونههای آماری کسر کردهام. به خوب يا بد اين داستان کاری ندارم ... ميخواهم بگويم orkut زمينهی بررسي جامعهشناختي چه چيزهايي را که فراهم نکرده است.
دوم آنکه: حتي اگر ما ايرانيها خود را آريايي و همنژاد اهالي فرانکفورت و شاوفهاوزن هم بدانيم، در فرهنگ لغات و عرف خارجکي، ايراني نه caucasian و white است و نه asian. در ميان گزينههای orkut چه بخواهيم چه نخواهيم middle eastern هستيم.
۱۳۸۳ خرداد ۶, چهارشنبه
ای پنجرهء باز که بر من ميتابي!
و ای مهرِ جهان که بر من ميوزی!
دوست دارم قصه دلداگي را فاش گويم،
... تا بسوزد زبان الکنم
... و شعله گيرد حلق بستهام
ای همسايههای بيخبری!
و ای کلاغهای مجاورِ درختان بيثمری!
راز را هزار بار هم که فرياد کنم،
.... نميشنويد
و درد را هزار بار هم که جار زنم،
.... نميبينيد
ای نزديکتر به من از مادرم!
و ای جاریتر از خون در رگهايم!
برای حس غريب دوست داشتنم به تو،
.... بر خود رشک ميبرم
و برای دل نازک تو،
.... از خود ميترسم
صد شماره برايت خواندهام،
و هزاران حرف ديگرم را در گلو خوردهام
از آن ساعت که شاه بيت غزلم شدی
در خواهش نظرت،
.... بسته شد دهانم
و زير نفوذ چشمانت،
.... دفن شد کلامم
ای آنکه نيامدهای!
و ای آنکه نرفتهای!
صدها شمارهی ديگر برايت ميخوانم،
... تا به شماره افتد نفسم
و هزاران بار ديگر سلامت ميکنم،
... تا صبح برساندم
... و تا نور بسوزاندم
دم ظهر روز ۴شنبه، ۶ خرداد ۸۳
۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۹, سهشنبه
۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۵, جمعه
کاش ميشد در فريب حرف مُرد
کاش ميشد دل به خاموشي سپُرد
کاش ميشد روی خوب ماه را
هالهای از نورِ بخت من شمُرد
کاش ميشد همدم و هم ناله يافت
از چشانش مهرباني سير خورد
کاش ميشد بيسلاح و جنگ و قال
دل ز يار تيز و سوداپيشه بُرد
کاش ميشد قهر بود و جهد کرد
گول نام و مِلک و مُلک و خال خورد
۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۲, سهشنبه
دوستي ميگفت تازه دارم تو را ميشناسم: تو ديوانهای!
در جواب گفتم نه به اين درجه افتخار ميکنم و نه از اينکه ديوانه خوانده شوم ميهراسم ..
از ديدگاهي که من به جهان توجه ميکنم غايت انسانيت ديوانگيست ... هرکس که ديوانه و سرگشته نيست يا نميخواهد به درك اين مقام نايل شود و يا در زير زندگي روزمره چنان مدفون است که فرصت توجه به ديوانگي را از خود سلب کرده.
اگر بپرسند وجه مشترك وسايل نقليه چيست؟ عقل سليم پاسخ ميدهد که حرکت. چه پيکان شما سفيد باشد، چه نباشد ... چه پرايد شما هاچبك باشد، چه نباشد ... چه پژو شما انژکتوری باشد، يا غير آن ... چه ترمز ای-بي-اس داشته باشد، چه نه ... آن چه که اين وسايل را از درخت متمايز ميکند، توان جابجايي و حرکت در آنهاست ...
آنچه انسان را از باقي متمايز ميکند همين ظرفيت عاشقي و ديوانگي اوست ... وگرنه انسان غير ناطق هم فراوان داريم ... نداريم؟
در
۰۶:۲۱
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
خلوت
۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

اگر از آفتاب پوستنواز هم بگذری ...
و از کناره نرم و خنك زاينده رود هم نگويي ...
اگر از شکوه مسجد شاه دم نزني ...
و دلبریهای درختان کاخ چهلستون را فراموش کني ...
اگر از لهجه ملس اهالي شهر يادی نکني ...
و با بيانصافي نگويي که چقدر شاد شدهای
اگر بيذوق باشي ولي کور نباشي ...
يک چيز را تا به ابد فراموش نخواهي کرد:
در کنار عظمت و زيبايي شبستان اصلي مسجد شيخ ...
و در جوار آن همه ظرافت و دقت در نقشها و خطها ...
و در چند نفسي آن همه جلال و کبريا ...
شبستان کوچک و سادهای را مييابي که کشف آن تو را از ديدار همهی همهی نيمهجهان بيشتر کام ميدهد
دل آن معمار و آن امام اگر آن گوشه دنج نبود در کنار اين همه زيور ميپوسيد ....
کف خشت بود و ديوار خشت بود و سقف خشت
هيچ تجمل و تفاخری نبود .....
آن شبستان برای صقيل چشم و عقل بود ...
و اين شبستان برای صقيل روح و دل
______________
* Javadmeter: جوادسنج
در
۰۰:۳۹
تکليف معلوم | بيکششُ کماصطکاک
|
من اينجا گير کردهام | يافت مينشود!
|
در
۰۰:۲۷
1 نظر
از جنس:
احوالات ما,
بی دلی
۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۱, جمعه
۱۳۸۳ اردیبهشت ۹, چهارشنبه
فکر ميکنم ... فکر که نه ... حس ميکنم .... جای تظاهرات همين جور جاهاست ديگر ... وقتي که حسابي کم ميآوری ... وقتي که عقل نيمبند جزيي-نگرت ديگر جواب نميدهد يا اگر ميدهد به دلت نمينشيند .... وقتي که نه حوصله استدلال و سبك سنگين کردن داری، نه ميتواني .. آن وقت است "کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران" ... يا اينکه "مولانا از نمازی تا نماز ديگر به سماع مشغول شد" .... اگر راه را بشناسي، شارع را بلد باشي .... جايز است که از معبر تنگ و ترش هم خود را به آبادی برساني .... بلدی طریقَت را خُب .... ميداني با جانت، با خودت چه ميکني .... شريعتمدار نيستي .... طرقيتمداری ... اما، امان از آن دم که باد بوزد و جای پايت را بر خاك با خود فراری دهد ... ميترسي ... از جان خود .. از سرمايهات ... از هرچه داری و اميدوارش بودهای ... از همه چيزت .... ديگر بيراهه امن نيست، گرچه نزديك است ... حرامي دارد زياد... همان جاست که حاتميکيا دلش راضي نميشود حرمت عاشورا را نگه ندارد ... برخود فرض ميکني که انگ داشته باشي ... که چيزی را با تظاهرات فرياد بزني ... آرمانت را ميخواهي دو دستي بچسبي ... ترك نخورد .. نشکند ... راهی را ميروی که همه .... همان که سفارش شدهای به آن .. به شارع ميرساني خود را که گذر روشن و رفتهاي است.... آن موقعهاست که ذکر آن کُردِ اهل سنت بالای کوه ويس در جوار آرامگاه قَرَن پتك ميشود... هر الله-اش ضربتي ميشود بر فرقت .... آن موقعهاست که ضجه ميزني:
پس من گوسفند که هستم؟
من کدام حال تو را آينهام؟ ...
خرطومم تورا؟ يا گوشام؟ ...
پيشانيام؟ ... يا پايام؟ ....
فيل را در تاريکيام؟ ...
تو را در تاريکي جانم چگونه ببينم؟
۱۳۸۳ اردیبهشت ۶, یکشنبه
اما امشب راستش پربدك نبود ... فيلم اولا که دالبي ديجيتال بود از همانها که در مقدمه صدای رد شدن و سوت قطار ميگذارند که يعني بله، ما اينيم .... تصويرش هم که عرض کردم اسکوپ بود و آينه ... رنگها همه همگي شفاف و براق ... گرچه بيشتر لوکشينها کمنور بودند ... ولي آی اين انعکاس نور توی کف آب که ميشکست خوشگل بود، آی خوشگل بود .... آها نگفتم که ... بيشتر داستان در اعماق زمين ميگذشت و تا مچ در آب نيلي و صاف بوديم ... قوری قلعه رفتهای؟ نزديك پاوه؟ آب را آن کف ديدهای؟ ... يا مثلا با کمي تقريب عليصدر؟ ... يك همچين جايي مثلا .... نميدانم چرا، يعني يادم نيست .. با يك قطار زير زميني با چند نفری که آشنا هم بودند، رفتيم به زير صحرايي در آفريقا!! گفتم که آن زير آب بود و کمي روشن .. ولي ديوارههايش همه کوتاه بودند به قاعده قد آدميزاد .. يعني غار طبيعي نبود ... چيزی شبيه مترو خودمان بود ... کشش دراماتيکي [اگر از روابط بين آدمها :) بگذريم] در اصل از جايي شروع شد که قطار رفت و برنگشت و ما مانديم تا خود را از آن زير به بيرون بکشيم ...
در آخر فيلم من دنبال خبرنگار روزنامه وقايع اتفاقيه بودم تا گزارشي با هم تهيه کنيم که آهای مردم توی جوب و کانالهای آب آشغال نريزيد ... اين ها صاف ميخورد تو ملاج ما که آن پايين بوديم ... و محيط زيست هم البته صدمه ميخورد ... بامزهاش اين بود که آن تونل زير صحاری آفريقا آخرش باز ميشد به همين کوچه و خيابانهای تهران .... جلالخالق!
اين هم از فيلم راز بقا - نيمه مستند ... انگار هر شب يك ژانر قرار است ببينيم .... راستي نوبه Scary Movie کي است؟ بدانيم از قبل خُب .... اينقدر هم تماشاچي حق ندارد که بداند؟
در
۱۰:۲۹
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۳ اردیبهشت ۵, شنبه
چقدر باد بخورد به صورتت خوب است
چقدر دستهايت را با گِل بشوری دلنشين است
چقدر موهايت را به باد و باران بسپری لوند است
چقدر بازی گل کوچك خوب است
چقدر لايي زدن خوب است
چقدر خواب و قامت روی علف روحاني ست
چقدر کشف راز رويش درخت گيلاس انساني ست
چقدر بوی زغال گرفتن لباس، خود زندگي ست
چقدر لم دادن روی فرش بابا، خود يادگاری ست
تتمه صبح:
چقدر ديکته صحيح کردن حوصله ميخواهد
چقدر جواب اينکه چرا زن نميگيری خلاقيت ميبرد
خواب و رهايي
صبح زودتر بيدار شدم .... نخوابيدن و کسالت را بر دوباره خوابيدن و احتمال ديدن ادامهی خواب وحشتناك ترجيحکي دادم .... اين روح ما هم که به کجاها سرك نميکشد ... آن از پريشب که خوابش ملس بود و آب در دهان پرکن ... اين از ديشب که خواب ديدم سرجلسه کنکور سراسری نشستهام ... همان توی خواب از هرچه ادامه تحصيل بود حالم بهم خورد ... هيچ بلد نبودم و دقيق يادم هست که ساعت شش و نيم امتحان شروع ميشد .. من که يک ربع به شش رسيده بودم ميبایست رياضي نميدانم چه را از يك کلاسور کم ورق دوره ميکردم ... بار اولي بود که نگاهشان ميکرد ... مشتق و جذر و انتگرال از سر و رويم بالا ميرفت ... نگراني .. اضطراب و دلهره .... آنقدر بالا زد که خواب را بالا آوردم و روی تشك نشستم .... چقدر فرار از مهلکه خوب است .. آخ که چقدر نجات و رهايي ماه است ...
خدايا خواب هم نصيب ميکني از خوابهای پريشب باشد لطفا!
مريم خانم
در غربت، خاك مونپليه در برش گرفت ...
ديدار شد همان ملاقات آخر بيست و چند سال پيش .... چای که تعارف کردم، به ندا گفت اگر زهر هم دستت داد بگير و بخور ..
۱۳۸۳ اردیبهشت ۲, چهارشنبه
حميدرضا هفته ديگر ميرسد .... بيتا هم هفته پسِ آن ...
تو کي ميرسي پس؟
اميد ببندم که ربيع آمده ... دلها روشن شده ...
... که تو ميرسي از راه؟
ــــــــــــــــــــــــ
اين روزها ...
ياد زمزمههای مرتضي بودم همش: ... مدينه شهر پيغمبر ...
زير لب ميخواند هميشه ....
هيچ خاکي بوی تو را چون مدينه جانانه فرياد نکرده ...
هيچ آسماني معبر اينهمه طاير چون مدينه نبوده ....
و هيچ سقفي به سحر گنبد سبز مدينه نرويده ...
مدينه مناسك ننوشته حج است ....
زمزم ندارد
اُحد ندارد
سعي و تقصير ندارد
محاضي عرش نيست
ولی ملازم صير است
و اوج سفيدی جانِ حج
ــــــــــــــــــــــــ
بار اول مديری که از آمار فروشم راضي نبود جدول را برايم کشيد .... ميگفت ميداني که چگونه ولي نميخواهي .... راست هم ميگفت ...
در
۰۴:۰۴
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
بی دلی,
حطیم
d e s i r e | No | Incentive
| Expel |
| Yes | Appreciation
| Training | |
| Yes | No | ||
K n o w l e d g e | |||
The very first time my sales manager; Joel showed this chart to me .... later in the "Organizational Behavior" class, I was introduced to the other versions of the same diagram.
Those days are gone... these days I am thinking that you may expand the same concept to almost everything .... you may just need to tune the definitions .... for example simply replace desire with love and knowledge with agreement .... or you may not even need to change the terms ...
۱۳۸۳ فروردین ۱۶, یکشنبه
پـُخ يمه ... گـَل اوتور
هـرسال از ممالك عثماني کارگزاراني برای گرفتن خراج به دهي فارس زبان ميآمدند. اهالي ده چون ترکي نميدانستند از عهده ارتباط با کارگزاران دولت عثماني برنميآمدند که مثلا تابستاني که گذشت بعلت کم آبي محصول چنداني نداشتهاند و نميتوانند خراج مانند هر سال دهند ... اهالي ده برای تربيت ديلماج، دو نفر را مأمور ساختند تا به استامبول رفته و ترکي ياد بگيرند .. اين دو چون به استامبول رسيدند، خود را در دنيايي نو يافتند ... آنان که از ميانه خاك و بيابان به قلب تمدن آن زمان رفته بودند، آنقدر جذب زرق و برق آنجا شدند که بجای يادگيری ترکي هرچه داشتند خرج الواطي خود کرده با دست خالي به ده بازگشتند .... هر کدام فقط يک لغت فراگرفته بودند ... يکي يادگرفته بود پخ يمه (گه نخور) و ديگری گل اوتور (بيا بشين) ... خلاصه موسم خراج آمد و کارگزاران عثماني از راه رسيدند .. دهاتيها خوشحال و خندان که اين بار ديلماج دارند و با عجله کسي را فرستاند تا پخيمه و گلاوتور را خبر کنند .... گل اوتور در حمام بود .... پخيمه را به پيش کارگزاران آوردند و تا از در رسيد گفت : "پخ يمه!" ... کارگزاران برآشفتند که چه شد؟ پخيمه که جز اين لغت چيز ديگری بلد نبود دوباره گفت: "پخ يمه!" کارگزار ارشد که از اين گستاخي بي سابقه برآشفته بود شلاق را به جان پخيمه انداخت ... پخيمه به گريه افتاد و باز هم زير ضربات شلاق ميناليد "پخ يمه .. پخ يمه" و ترک عثماني را جری تر ميکرد ... اهالي ده که چنين شد به دنبال گلاوتور به حمام دويدند و که چه نشستهای دوستت همين آن است که کشته شود .... گلاوتور خود را شسته و نشسته لنگ حمام را به دور کمر پيچيد و به کوچه دويد و در راه داد ميزد "گل اوتور! ... گل اوتور!" ... کارگزار هنوز پخيمه را کتک ميزد که گلاوتور رسيد ... دست ترک را گرفت و چندين بار گفت "گل اوتور! ... گل اوتور!" .... آنقدر اين ورد را تکرار کرد تا کارگزار ترک کمي آرام شد و نشست ... از آن به بعد اهالي ده تعريف ميکردند که: "اگر گلاوتور نبود پخيمه کشته شده بود".
در
۰۷:۱۰
0
نظر
از جنس:
قصههای آقاجون
۱۳۸۳ فروردین ۸, شنبه
برخي در راه از انعکاس وقايع و حوادث بر "جان" ميگويند و من از اثر تو بر "جانم" ...
من به هرات نرفتهام .. اين شرح سفر هرات هم نيست ... هرچه هست شرح سفر به دياری هم نيست کزآن گذر کردهام ... اين شرح ديدار روی يار به سنگ و آجر و خاك و دشت است .. اين شرح درد درماندگيست .. شرح درد اشتياق است .... اين سفرنامه هرات است ....
اين سفرنامه:
- اولا تقديم ميشود به م م ...
- ثانيا در هشت باب است:
باب اول ..... بيستون
باب دوم ...... فرهاد تراش
باب سوم ..... قوری قلعه
باب چهارم .. شکارگاه
باب پنجم ..... پاوه - نوسود
باب ششم ..... ويس
باب هفتم ..... بابا طاهر
باب هشتم .... تتمه راه
- ثالثا نه به درد جلب سياحان ميخورد ... نه گزارش تاريخي - جغرافيايي از جايي است ...
- به تأني و تدريج در اين صفحه منتشر خواهد شد
کرمانشاه هشتم فروردين هشتاد و سه
۱۳۸۳ فروردین ۱, شنبه

سر صف - دعای صبح
خدايا به حق اين بهار، حالا که دلها به يمن آمدنش نرم ميشوند و مهرباني بهانه چنداني نميخواهد ... عيدی ما را عاشقي قرار ده و کام آنان را که هنوز به دركش نايل نشدهاند شيرين ساز
زنگ اول - تاريخ
هيچ قومي بدين قدمت سراغ نداريم که سرآغاز زندگي در آن بهار طبيعت باشد ...
زنگ دوم - جامعه شناسي
بهار و نوروز رمز پيروزی مردمي ست که در دايره فرهنگ ايراني و گستره زمين زندگي ميکنند ... نوروز قرنهاست که اقوام مختلف را با انواع زبانها، گويشها و لهجهها و اديان و مذاهب متنوع زير چتر اتحاد خود پناه داده است ... هر طرف که رو کنيد خرده فرهنگهای متأثر از بهار را در بطن زندگي ايرانيان ميبينيد ...
زنگ سوم - ادبيات
اووه .... فقط بگويم کسي را سراغ نداريم که از بهار نخوانده باشد ...
بهار سرچشمه الهامات است و نور دل روشنضميران ...
بهارهم بهانه شاعر است و هم دليل شاعری ...
زنگ چهارم - فلسفه و منطق
چون روز آخره و وقت نداريم کلاس رو تعطيل ميکنيم ... هوراااا
تکليف تعطيلات عيد
خالي کردن خرده شيشهها - تا آخر
ديدار دوستان - ۲ بار حداقل
عاشقي کردن -
ماچ و بوسه - به مقدار لازم
يارگيری - نمره اضافي دارد
خط خطي شد قبل از تحويل سال به تاريخ نه ۲۹ اسفند ... نه ۳۰ام ... نه اول فروردين
۱۳۸۲ اسفند ۲۹, جمعه
ديره دوبي:
لعنت بر من اگر وقتي آن دختر زيباروی روس مرا به چشم خريدار برانداز کرد، نگاه تو را در انتهای دالان چشم او نخوانده باشم ...
لعنت بر من اگر تو را از ياد برده باشم ...
لعنت بر من که سال بيايد ... عيد بيايد ... دختر زيبای روس بيايد... و تو بگذری ...
.... چه سال ۸۲ بگذرد ... چه نگذرد ... عزيز من! تو نميگذری
ساعت ۶ صبح داخل هواپيما:
در عمرم تا به آن ساعت طلوع خورشيد را در افق از چنان زاويهای نديده بودم ... آبهای نيلي خليج فارس بود و آسمان صاف و سرخ رنگ و تب دار بود و ارتفاع فراز ابر بود و ... باز، تو بودی
فيلم گوزنها:
سيّد چه حق گفت که: "هر وقت گريم ميگيره به خودم اميدوار ميشم که هنوز زندهم" .... گاهي که دير ميشه نوبه اشکم، ميفهمم که دل يه جاييش گير کرده ... بعضي وقتا آدم التماس ميکنه به دلش که يه خورده نرم بشه ... بجوشه ... آدم به آسمون اينهمه التماس بکنه ابر بهش وام بلاعوض ميده ... خوبيشم همينه ... دل تقلب نميکنه ... واست فيلم بازی نميکنه... خودشه .. خودتي ...
چهارشنبه ساعت ۶ صبح - قطعه ۲۰:
حميد: "وقتي از سر قبر آقاجون بلند شدم گفتم اين فرصتيه که خدا به تو داده ولي حتي از پيامبرش دريغ کرده ... فرصت زنده بودن ... " اينکه دوباره بتونم از زمين بلند شم ... اينکه برم رو به سوی زندگي ... نه که از زندگي چشم بپوشم ... که به زندگي اقبال نکنم ...
چتر:
خيليها بودند که زود در ايران بدنيا آمدند ... يکيشان خاتمي ... محمدرضا پهلوی و اميرکبير هم ... اين سه را همدرجه و همرديف نميدانم .... ولي هر سه را از يك باب مبتلا به درد مشترکي ميشناسم...
گروهي ميگويند کاش مرد عمل بودی ... ولي من ميگويم بهتر از آن، اين که اخلاقت به چتر هم سرايت کند ... اين است که ميماند ... ۲۰۰ سال ... ۳۰۰ سال ... بلکه بيشتر ... آثار سردار سازندگي ۴۰ سال ديگر از صفحه روزگار پاك ميشوند اما.
---
تکميل: منبع الهام چتر نميخواهم
يادآوری:
سلام بر دستم، از آن دم که بر دامن تو تبرك يافت ...
سلام بر چشمم، از آن دم که نور تو در هر جاندار و بيجاني رونقش داد ...
سلام بر صورتم، از آن دم که با ياد تو تر شد ...
و لعنت بر من که قدر ندانمت ...
۱۳۸۲ اسفند ۲۳, شنبه
دوستي ميگفت لاغر شدهای .... ياد اين داستان افتادم:
شتری را به امانت به ساربانی سپردند .... روزها گذشت ... به گاه تحويل، شتر را لاغر و نحيف يافتند ..... صاحب از شتربان گله، که چرا در خدمت شترم کوتاهی کردهای ... ساربان گفت شتر تو را با هرآنچه به شتران خود میدادم سير میساختم .... فقط به هنگام شب، رويم را به سوی جماعت شتران خود کرده و ميخوابيدم.
در
۰۹:۳۵
0
نظر
از جنس:
قصههای آقاجون
۱۳۸۲ اسفند ۱۹, سهشنبه
پدرم تعريف ميکرد که قريب به چهل سال پيش در گذر از دهي ديده بود که تکهای از ديوار کاهگلي باغي را سفيد کردهاند و با ذغال اين شعر را بر آن نوشتهاند:
تا که دارد باغش انگور عسگری
اسم او باشد اکبر بگ دايي
تا که باغش خالي از انگور شد
اسم او برگشت و اصغر کور شد
در
۰۶:۵۶
0
نظر
از جنس:
قصههای آقاجون
۱۳۸۲ اسفند ۱۵, جمعه
شايد سال آينده پس از اين ثبتنام ميلياردی تلفن همراه، من تنها کسي باشم که هنوز موبايل ندارد ... اين که خوب است dvd palyer و حتي vcr نداريم ... از اين باز هم بالاتر تا چند ماه پيش ساعت هم نداشتم که بزور دگنک، کسي برايم هديه کرد .... تلويزيون عهد ناصریمان هم شايد هفتهای ۳-۲ ساعت روشن شود ... به خودم ميگويم تو که اين همه خواسته يا ناخواسته از مظاهر تمدن فراری هستي، حالا گيريم نمره GMAT ات هم شد ۶۵۰؛ ميخواهي که چه؟
در
۰۷:۳۶
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
هر چيز صورتي دارد و باطني .. حداقل يکي و گاهي هم بيشتر ....
هر وقت به کساني برميخورم که به عاشورا و محرم و تظاهرات آن ايراد ميگيرند به ياد مسئولاني ميافتم که تا سخن از اينترنت ميشود ميگويند اينترنت خلاف شرع و در نتيجه عقل و اخلاق است ... از اينترنت تصويری اشتباه خود ساختهاند و سفت و سخت به آن چسبيدهاند.
نفهمي اين گروه را به نفهمي آن گروه ببخشيد. در هر چيز خوب است که طمع ِ تقلب، بدل و سوء استفاده معني پيدا ميکند ... باورتان ميشود که کسي بيايد و بدل اين وبلاگ را بزند؟ ... حالا هي من بگويم کليد اتاق پشت در است ... تو بگو لامپ سوخته .... باز هم لج کن!
عزيزی را به سفر روانه کردند ... چو باز آمد جز پوست براندام نداشت ... احوالش را گرفتند ... گفت قوت من همان بود که در حضر برايم مهيا ... اما سفر به نديدن است نه به مسافت ... همانطور که عيسي(ع) فرمود: عمارت آباد است به ساکنانش نه به نقشه و معمارش
عکس پس کلهام را ميفرستم بلکه چيزی دستگيرت شود ...
سالها به چشمهايم، دريچه روحم؛ نگاه کني که باز هيچ نميفهمي
......
....
..
اين عکسِ پس کله تقديم میشود به ....
در
۰۷:۱۱
0
نظر
از جنس:
بی دلی,
قصههای آقاجون
۱۳۸۲ اسفند ۱۳, چهارشنبه
| ذبيح
اسماعيل هم جد بود و هم آغازگر محو گويم قصه دلداگي را با تو پنهاني ز روز عيد اضحا، سالها بايد که ريزد تا رسد آن ميوهی باغ عدن با بوی سبحاني ز روز واقعه، بايد که نالد تيغ: "الخليل يأمُرونی و الجليل ينهاني"+ در صفند ابرار و ابدال جهان، .... تا پسندد صيد را صياد ما صبر بايد، تا حسين لب تر کند از وصل روحاني "... فيا سيوف خذينی"++ اذن دادست تيغ را داشت از روز ازل، اين تيغ با سر نقش و پيماني ـــــــــــــــــــــــــــــــــ + حديث نفس خنجر که ابراهيم خليل فرمان ميدهد مرا و رب جليل باز ميداردم ++ پس ای شمشيرها مرا در بر گيريد |
۱۳۸۲ اسفند ۹, شنبه
در اين مسير انسانهای متفاوت با خودت و آنچه تا کنون شناختهای، راه و رسمهای گونهگون برای زندگي، آئينهای اقوام و اديان سراسر دنيا و روشهای مديريت اجتماعي و فرهنگي گاه متضاد با اسوههای خودت خواهي ديد.
آنچه باقي برايت ميماند اما، رسوب هر آن چيز است که سنگين است و باد نياوردهاش، آن است که در باقي زندگي راهنمايت خواهد شد ... از خداوند برايت در اين راه خطير استعانتش را ميطلبم و صبر را و روشن ضميری را تا به هر چه ديدی بیتأمل وا ندهي و بيتعقل مجذوب نگردی.
ع-ر
تهران هفتم اسفند ۸۲
۱۳۸۲ اسفند ۶, چهارشنبه
گفت که نه!
يا که هم-سايه و هم-خانه شويم؟
گفت که نه!
گفتمش ميشود آيا که رسيم در راهی ...
که در آن کورهی ره هم-سر و سامانه شويم؟
گفت که نه!
پرسشم اين همه سال اين بودست:
شود آيا که دمي آسوده شويم ...
شب آخِر من و تو هم-دم و هم-جامه شويم؟
گفت که نه!
....
....
گفتم: همين مرا بس ... از هر دو روزگاران
کآخر جواب "نه" هم، ای دوست هم-نوايي است ...
۱۳۸۲ اسفند ۳, یکشنبه
آبی، آبی، ... آفتابی
سرخ و زرد و عنابی
کوه و دشت و صحرا
رود و سنگ و دريا
همگي .... نور
همگي .... عشق
همگي ... رسم صفا ميدانند
همگي .... راه بلا ميدانند
همگي ... راه به دل ميسپرند
همگي ... حرف هنوز نابلدند
همگي ... رنگ دل خود به شقايق بخشند
همگي ... آن سفر دور، ته دشت را رفتند
همگي ... رسم رازداری آب را
... ميدانند
همگي ... از دل دريا،
صدای ماهي مداح را
... ميشنوند
همگي .... پای سپيداربلند،
بوسه باد صبا را
... ميچينند
همگي ... مُهر عشق،
بر جبين ديگر رنگها
... ميبينند
همه يك رنگ و يك بو
همه يك دست و يك سو
همه شان ... رنگي و زيبا
همگی ... روشن و پيدا
همگي ... صبغه تو ... صبغه ما
۱۳۸۲ بهمن ۳۰, پنجشنبه
ببينم، مگر من گوسفند تو نيستم؟
چقدر در پيات بدوم؟
و تا کی بدنبالت بگردم؟
چوپان من!
از سبزه و چمن سير خوردهام
و از آفتاب دشت فربه گشتهام
تو که نيستي اما:
- از سوز سرمای کوهپايه ...
- از وحشت گلهی گرگ ...
- از تاريکی دل شب ..
ميترسم
از پيات ميدوم تا به آسايش رسم
... نميیابمت
خسته و درمانده و نا اميد ...
باز به سبزی چمن دل ميدهم
و نبودنت را فراموش ميکنم
- تا دوباره سرما استخوان را بنوازد
- يا زوزه گرگ دل را بلرزاند
- يا غروب بر دشتِ قلبم سايه افکند
آنان که دورند
و بيخبر از حالم،
مرا راندند ...
تو ديگر چرا؟
۱۳۸۲ بهمن ۲۵, شنبه
اگر بر سبيل اتفاق گذرمان به نظميه افتاد و مستنطق بر سبيل وظيفه پرسيد شب چهاردهم فوريه کجا بوديد و آيا شاهدی هم داريد، بر سبيل اجبار خواهيم گفت: شب مبارك و ميمون ۱۴ام فوريه که مصادف بود با آنچه داني اين حقير مشغول زدن کارت ساعت بر روی وبلاگ خويش بودم تا در آينده نامعلوم به جرم نکرده محکوم نگردم ...
بيت:
گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری
در
۲۱:۵۱
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
بی دلی
۱۳۸۲ بهمن ۲۲, چهارشنبه
من زنده به گور بودم زير آوار علم و فلسفه
... زير خروارها بحث و استدلال
تو آمدی و سگ زنده يابم شدی ...
مشام زندگي را از زير آوار شنيدی ...
و جانم را نجات بخشيدی
من تو را دوست دارم:
به پاس آن همه عشق و شور و حال که در من زنده کردهای
آن من که تو احيا کردی:
دوست داشتني ست ... خواستني ست
با دل خود مهربان است
و از افشای سلامش بر تو نميهراسد
دلش پيش از تو اين همه نميتپيد
و اين همه عاطفه را احتکار کرده بود
پيش از تو او يخ بود و سنگي ..
يخ دلش آب شد با هرم نفست
آخر دلش اما،
خيلی آب شد ...
... خيلي
۱۳۸۲ بهمن ۱۹, یکشنبه
در ونکوور به خواستگاری باکلاسترين و خوشمشربترين و باسوادترين شدم ... آنکه تحملش فراوان بود و تفاوتش را با لبخند تفاهم بروز ميداد ...
در تهران به زيارت صبيه تجارالسلطنه موفق داشتندم ... آنکه سند اموال و خالصهجات و زمينهای موات و قنوات و باغات دايرش همه منگولهدار بودند ...
در شيراز کمند ابروی سيهی خواب و خوراك از من زايل ساخت ... آنکه در وصف صورت مهتابيش و زلف يلهاش و طاق پيشانيش و نافه خوشش شيرازیها سخن بسيار راندهاند ....
با اين همه شهر و دلدار ... در بم دل به تو دادم که نه حوصله تفاهم داری، نه مالي برايت باقي مانده و نه رويي خدا برايت ساخته است.
بر تو عاشقم ای بلد اربع! .... خوبروی من! بدروی ديگران!
۱۳۸۲ بهمن ۱۷, جمعه
۱- وقتي روبروی حافظيه آنطرف خيابان ميايستي، بدون مزاحمت آنچناني اتومبيلها نگاهت ميتواند به آن باغ زيبا گره بخورد ....
۲- وقتي به سينه کوه نگاه ميکني، خانه چشمت پر نميشود از خانه و آجر و آپارتمان ... کوه را ميبيني و آسمان صاف و نرم شيراز را ....
۳- تناسب انسان و ماشين در شيراز به حديست که دل را نميزند ... [درست مثل تناسب فالوده شيرازی و آبليمو]... هم همه جا وسيله در اختيارت هست و هم هرجا که بخواهي مزاحمت نيست ...
۴- اين شيرازیها با عرضه انسانهايي چون سازندگان شهر پارسه، سعدی و حافظ ادای دين به همه بشريت کردهاند ...
... راستي ... شيراز يك چيز خوب ديگرش اين است که دم در کافيشاپ آناناس آن، پسربچه ۱۰ ساله افغاني برای گدايي، تقليد لهجهی تهراني نميکند...
۱۳۸۲ بهمن ۱۶, پنجشنبه

صدای مخملين بهزاد آمد و رفت ... و گويش و لهجه و زبانش
تب چهل درجه و نيم آمد و رفت ... و شبهای قرين کابوسش
مهر و محبتهای مادر ... و دلواپسي هايش
شيراز ... و مردم خونگرمش
موسي و وعده سي روزه اش .... ميقات چهل روزه اش
عرفه و صحرايش ... چادرهای سپيدش ... نالههای پراميدش
تحصن آمد و رفت ..... و خاطره بست های مشروطه اش
عيد اضحا شد ... شب شد ... روز عيد به سر رسيد
اينهمه بر من گذشته .... همه بر من آمده اند ولي چيزی نرفته است ... هر يک به قوت خود و استعداد من نشان و اثری برجا گذاشتهاند .. من بر سر عادت مألوف يا شانه خالي کردن از توضيح و يا ترس از سربردن حوصله مخاطب در جواب آنکه ميپرسند چه خبر ميگويم هيچ.... ولی هر روز و ساعت و دقيقهی من پر است از تغييرات ... شاد شدنها ... اندوهگين شدنها .... بالا رفتنها ... پايين شدنها .... من آن سيبم که از جای خود نجنبم ولي بر روی همان شاخه درخت با تغيير رنگ و بو و مزهام حرکت کنم ... حرکت در نهاد من نميميرد ... هميشه جاريست ... چه بنشينم ... چه برخيزم ..
و اين حرکات به يادم ميآورد که:
- مادر را دوست دارم
- تب چهل و نيم درجه را دوست دارم
- لج بازی را دوست ندارم
- فلسفه را دوست دارم
- ۱۹ ساعت خواب در شبانهروز را دوست ندارم
- پنيسيلين را دوست دارم
- نوشتن را دوست دارم
- اطلاعيه شرکت باستاني و زنگ زده ايران گاز را جهت شرکت در قرعهکشي برای حفظ دفترچههای ايمني توزيع شده که ضامن سلامت مصرف کنندگان گاز مايع ميباشد در روزنامه بدبوی کيهان که به اندازه يك خواننده اپرا نفس ميطلبد تا بعد از شش خط به اولين نشانه برای سکون برسی، دوست ندارم [يک چيزی در حد همين جمله بعنوان شاهد مثال و جلب حس تنفر]
- ياد گرفتن را دوست دارم
- چای را دوست دارم
- قرقره آب نمك را دوست ندارم
- سفر بروم را دوست دارم
- سفر تنها بروی را دوست ندارم
- فارسي را دوست دارم
- احمد شاملو را دوست ندارم
- قيصر امينپور را دوست دارم
- چهارشنبه را دوست دارم
- کاغذ و قلم را دوست دارم
- نرگس را دوست دارم
- جرأت گفتن دوستت دارم را دوست دارم
- آبی و سبز و مشکي را دوست دارم
- سکوت را دوست دارم
- خوف را دوست دارم
- جبن را را دوست ندارم
- تام هنکس را دوست دارم
- فراموشي را دوست ندارم
- ملاقات، ديدار، صله رحم، date، عيد ديدني و احوال پرسي را دوست دارم
- خواندن برای امتحان را دوست دارم
- تدريس ِ کم-فشار را دوست دارم
- صدای بهزاد را دوست دارم
- شيراز را دوست دارم
- پرده حنايي و ديوار آجری را دوست دارم
- دستور زبان فارسی و آلماني را دوست ندارم
- ميشل فوکو را دوست دارم
- غزل شور عشق عراقي را دوست دارم ...
اين بيتـش را خيلي دوست دارم: بهر آشوب دل سودائيان / خال فتنه بر رخ زيبا نهاد
و اين يکي را: حسن را بر ديدهی خود جلوه داد / منّـتي بر عاشق شيدا نهاد
- تو را دوست دارم .... لعنتی
در
۰۱:۰۹
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۲ بهمن ۸, چهارشنبه
ميگويند که: †on sait bien chanter avant de savoir parler
ولی من ميگويم: آنان که جهان گيرترند ... در کار خود زمينگيرترند
it's counterintuitive but
قلب من اول سوخت، بعد نرم شد ...
believe me ... this is quite possible
بعضيها هم ميگويند بزرگ ميشي يادت ميره ...
ولی: ‡ das weiß ich noch nicht
شايد چون هنوز بزرگ نشدهام
الحمدلله
ــــــــــــــــــــــــــــــ
† آدم قبل از حرف زدن، بخوبي آواز ميدانسته
‡ هنوز آنرا نميدانم
۱۳۸۲ بهمن ۶, دوشنبه
برای پ .. که عزيز است و خاطره ايران را در من زنده نگه ميداشت
برای پ .. که از پينگفلويد برايم نوشته است .. غبطه بر من ميخورد ... برايم دردل کرده
برای پ .. که التماس دعا داشته از ديار دور
برای ش .. که خسته است و دلش پر .. و حال و روزش اين روزها حسابی گرفته
برای ش .. که صبرش تمام شده و ميخواهد از زندگي فرار کند ...
برای ش .. که خواسته من بدانم که طاقتش طاق شده
برای خودم .. که گيرپاج کردهام
برای خودم .. که قاطي کردهام
برای خودم .. که به اين خيل اميد بسته به من، چه بگويم
برای تو .. که دوستت دارم هفت بار
برای تو .. که بين زمين و هوا معلقي
برای تو .. که نگرانت نيستم ... که قوی هستي
اول .. سلام
دوم ..
پ ِ عزيزم .. نميخواهم برايت از تفاوتهای غربت با اینجا بگويم ... يا فرصتهايي که داری ... يا کارهايي که از دور هم ميتواني بکني ... يا اينکه چقدر رشد فکری کردهای ... يا داستان آن عابد که تا بر سر کوه بود زهد ميورزيد ... خودت هم اينها را ميداني
ش ِ عزيزم ... نميخواهم بگويم باز صبر کن ... يا با گفتن "درست ميشه اينشالله" وظيفه دلداری را از گردنم ساقط کنم ... يا از کساني بگويم که دلشان با تو خوش است و به تو اميدوار ... خودت هم اينها را ميداني
خودم هم گوش کنم:
زندگي از مصايب خالي نيست ... چه بخواهيم .... چه بپذيريم ... چه نه ... آنچه در پي اين سيلاب باقي ميماند، همان من ِ قديم نيست ... هر سختي زايشي است .. تکامل است ... تحمل ميآورد اين شدايد ... و هنگامي که خورشيد در افق زندگي دوباره بدرخشد، همه زيباترند ... همه شيرينترند... امروز صبح اين معنا بر من وحي شد .. اصوات نيست در هوا ... يا کلمات نيست بر صفحه ... وحي که شد فصلالخطاب است .. حرف تمام است ..
و اما تو ... نميگويم عزيزم ... چون از جنس ديگری هستي ... نميخواهم بگويم بمان ... نميخواهم بگويم برو .... نميخواهم نصيحتت کنم ... فقط باز ميگويم دوستت دارم چون اين يک حرف نه کهنه ميشود نه خسته کننده ... هر چه بگويي باز نو است و تازه ... من که فقط ۷ بار گفتمش ...
به خدا ميسپارمت
در
۰۹:۴۲
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
بی دلی
۱۳۸۲ بهمن ۴, شنبه
ظهر از سر کار که ميآمدم خانه، او هم با عجله خودش را ميرساند ... من گوجه فرنگي خرد ميکردم ... او هم کاهو و فلفل سبز را ... تا سالاد حاضر شود، املت يخ کرده بود ... بعد سفره را ميانداختيم روی زمين آفتاب رو ... و من يواشکي غذاخوردنش را نگاه ميکردم .. بعد از نهار به اندازه يک بوسه وقت بود تا برگردد سرکارش وگرنه ديرش ميشد ...
امروز اگر يك روز معرکه بود ... آنوقت ...
۱۳۸۲ بهمن ۱, چهارشنبه
به قصد سعي کردم برای اين صفحات سادهترين طرح را برمبنای متن-فقط (Text based only) در نظر بگيرم ... توجيهات خودم را داشتم ... ميخواستم برای نگارنده اگر حوصلهای هست صرف محتوا شود و برای خواننده اگر شوق خواندن، مراجعه ...
گاهي برای کشيدن حروف و زيباکردن ظاهری کلمات از "ـ" استفاده ميکردم ... من باب مثال در شعر مولانا به سبب کوتاهي مصراع دوم سبق را آنقدر کشيدم تا ســــبــــق شد ... اين هم خود نوعی پرداختن به ظاهر است و تا آنجا که ضرری به محتوا نزند و وقت زيادی نگيرد مانعي نيست ... ولي اگر کسي برروی اينترنت "سبق" را جستجو کند به اينجا فرستاده نميشود ... و اين مغاير اصل مندرآوردی پرهيز از خواننده آشنا و مکالمه با خواننده ناشناس است. نوشتههای هرکس در هر زمينه و با هر انگيزه [سوای محتوا و شيوه نگارش] گنجينهای از ادب، انديشه و هنر ايراني ست و حيف است که مهجور بماند.
دوست دارم نوشتههایم مانند بطری در دريا سرگردان شوند و به دست آنکه بايد برسند.
ديگر "ـ" بي "ـ"
يك ساعت ونيم به قاعده يك بازی فوتبال با حميدرضا پشت تلفن گپ زديم ... از همه چيز ... از نگاه محيالدين به دعا گرفته ... تا قبض و بسط خواستگاری سنتي دربرابر معاشرت (date) منجر به ازدواج در روزگار ما ... از اهميت نزديکي پيست اسکي در انتخاب محل تحصيل گرفته ... تا تأثير لذايد حتي مشروع در تنازل بشر ... از تفاوت سيستمهای پيچيده و انسانهای ساده مانند ژاپنيها[بيشتر] و آمريکاييها[کمتر] در مقابل سيستمهای ساده وانسانهای پيچيده مانند ايرانيها و اين روزها مخصوصا عراقيها و لبنانيها و فلسطينيها ... و به طبع پختگي بيشتر دخترهای دسته دوم در مقايسه .... ازاينکه همه کسان شجاعت تغيير و غلبه بر روزمرگي را ندارند ... و یا اينکه چگونه ميتوان خرق عادت را از سبکسری تمييز داد ... از اينکه من چه چيزها در اين چهار سال طلايي عمرم به بهای چه چيزها بدست آوردم/از دست دادهام ...
من باز به حميدرضا افتادم و به حرف ... نطقم باز شده بود ... حيف يکي از ما زن نيست که خيلي به هم ميآمديم ... ميدانم اين حرفم بد فهميده خواهد شد ... در مثل مناقشه نيست ... ميخواهم بگويم حالا که نگاه ميکنم هيچ يک از ملاکهای متعارف انتخاب همسر که جامعهی ما بدانها مبتلاست و به من هم آموزش داده، اين ميان مهم نيست .... و مقدمهای شد بر کشف چند باره اين حقيقت که آنچه من ميپسندم نه صورت است نه بدن .... و نه سواد يا پول ... و نه حتي افقهای مشترك و نگاههای شبيه به هم به دنيا ... فقط و فقط ديد است ... ديد است و نوع نگاه و نه حتي خود نگاه .... جذبه برايم نه خط و خال است ... نه مال و منال و نه سن وسال .. فقط آن حس و آن حال است که از پس همه اين تظاهرات ميدرخشد ... و چقدر يافتن اين گوهر در هر کس دشوار است ... کاش به آساني انتخاب Miss Universe و يا نفرات اول کنکور سراسری بود ... کاش فرمول داشت ... ديروز اين جمله را از جوليا رابرتز خواندم و حظ بردم: ازدواج بين دو انسان است نه بين دو شغل ... به اين ميگويند عرفان به زبان جوليا رابرتز!
در
۲۰:۵۵
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۲ دی ۲۹, دوشنبه
از روزمرگي به ورطه بطالت افتادم .... و از ترس آنکه روزهايم مانند شبهايم تاريك باشند و در خواب؛ روزها آنقدر از هرچه ديدم پرهيز کردم که رُهبانيت شد نام مستعارم ... خواستم نخواستن را، و ندانستم اين خود بزرگترين خواستن است .... و بيرمقترين گونهی ريا ...... و حتي پس از همهی انواع جديدالکشف بعد از انقلابش ... نوبرترين آن
اگر ناچار به انتخاب از ميان روزمرگي و يا عاطلی باشم، و شجاع برای شرکت درانتخابات [که اين روزها در کمتر کسی سراغ دارم] .... و نترس از انتخاب راهم ... و پذيرای اشتباهاتم ... باز به خاتمي و سرگشتگيام رأی ميدهم .... چرا که روزمرگي همان لينکيست که نميدهم و بطالت ننوشتن را بر آن رجحان دادهام ...
نگران نباش ... کلاهم با دستار سعدی علیهالرحمه به هم نميرود، که صد البته: به راه باديه رفتن به از نشستن باطل ... که راه رفتن در باديه همان در معرض نفحات* بودن است و خود را از خود نبريدن ...
یعني اينکه: اگر من با پَـر مينگاشتم،
مانند دانته شاهکار خلق ميکردم ...
واگر چون سهراب سپهری مأوايم قريهی چناران بود،
برايت از صدای پای آب ميگفتم ...
اگر صدای چلچله را شنيده بودم،
از صدای بييانسه* ذوق مرگ نميشدم و يا ... با اشعار سوزناك سلين-ديون* قـر در کمر ...
ای خدای آفريننده اِبـِل* و پلنگ و سوسمار و ياکريم و ميمون!
همين مرا بس نبود که از ديدن اين وحوش در شهر محروم شدهام که مرا به عقبوتهای ديگر چون هجر و بم مينوازی؟
خدايا! آيا ديدن شتر از تلويزيون ۲۹ اينچي پارس ِ برفك دار و زواردرفتهی خانهمان کسی را عارف کرده که من دوميشان باشم؟
ديدن آبشار تو بگو ليلا از ميانهی گرداب آن حس را برجان ميزد که همان آبشار در تکهای از فيلم بروس متعال*؟
خدايا! باران سربي شهرمان، گاهي هرچه ميکنم مرا بر سر شوق نميآورد .... دلم را باز نميکند ... که راه مالرو، گل ميشود به وقت باران ...
دريچه الهامت در برج و باروی پاساژ پايتخت و در جوار قمار بر سر شير يا خط مغازه مجاور کور شده است ...
آن نفحهها که اميدم دادی هر آن ميوزند ... و من پشت خروارها سيمان و نوتبوك و کاپوچينو و ژیوانشي* سنگر گرفتهام تا باد بوی تو را نياورد .... تا نه عقل يادت کند و نه جان .... تا بگويم که دركِ تو بر حس استوار است و در فکرتِ اگنوستيکها* نميگنجي ..... تا بگوييم هر چه چله نشستيم و اعتکاف کرديم و هرچه افطار کله پاچه خورديم در خوابمان نيامدی و رخ نگشودی ...
به باديه بايد که شد ...
و يا از روزمرگي بايد که حذر ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمه و ترکيبهای تازه:
- اِن لِـربـِکم في ايّام ِ دَهرکـُم نـَفـَحاتٍ اَلا فـَـتعرّضوا لـَها / حديث نبوی
گـفت پيغـمبر که نفحـتهای حـق / انـــــدريــــــن ايـــــام میآرد ســـــبــــق
گوش وهـُش داريد اين اوقات را / در ربايــيـد ايـــن چنــيــن نــفـحـــات را
نفحـه آمد مرشـما را ديد و رفت / هرکه را ميخواست جان بخشيدو رفت
- Beyonce
- Celine Dion
- افلا ینظرون الي الابـِل کَيْفَ خُلِقـَت / غاشيه ۱۷
به شتر نمينگرند که چگونه آفريده شده؟
- Bruce Almighty / Jim Carrey
- Givenchy
- Agnostics
۱۳۸۲ دی ۲۱, یکشنبه
در اين ميان ... با اين همه بم و اين همه منجيل و رودبار و اين همه کازرون و بويين زهرا ... با اسم تو، مهر تو و نزديکي روحمان ذوق ميکنم ... اخمم با ياد تو گشوده ميشود و دلگرم ميشوم که ... زندگي هنوز هم زيباست
در
۱۵:۲۹
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
بی دلی
به پير، به پيغمبر نميخواهم که بنالم
فقط ... من دوستِ عـشقم شدهام
اگر گلِ من با ديدن من ميپلاسـد
يا اگر با بوييـدن من ميپژمـرد
نمیخواهم حتي در خواب ببـينمش ...
یا ديگر در خيال هم ببوسـمش ...
ای عـشقِ قديـمی مـن!
من خوشـم با خوشـيت
.. زندهام با خيالِ آسودهات
من گربه را دوست دارم .... و زنبور را
ميداني که ...
ولي دلم نميآيد هي از پيات بدوم ...
و قلب شيشهايت را به تپش اندازم
يا که زبانم لال نيشت زنم
ای دوستِ از يادت رفتهام!
ديگر به فکرت هم نميرسم
که تو معصومي از گناه يادِ من
و آسودهای از نفسِ گرم تبدارم
ای گنجينهی بهترين آناتِ من!
ديگر عاشقـت نيستم ...
من تو را دوست دارم ..
آن هم هفت بار ...
همان هفتي که از بينهايت هم بيشتر است
ميداني که...
۱۳۸۲ دی ۱۸, پنجشنبه
چندی قبل يکي از دوستان که خيلی دوستش دارم و خودش هم نميداند که چقدر، گفت فلاني در بين دوست و آشناها سراغ بگير ببين کسی دوره کامل مجله فيلم از پيششمارهها تا به امروز به انضمام مجله فيلم اينترنشنال راست کارش هست که ميخواهم به پول نزديکشان کنم .... اول گفتم آها... يعني چشم، پشت گوش مياندازم و بيخيال شو ... بعد ديدم اصرار کرد ... و من به فکر رفتم ... مخصوصا آن تکه که گفت در جريدهتان نخواستيم که جار بزنيد و بيآبرو بشويد ...
و من باز به فکر افتادم .... ميگفتم به خودم که اينجا جای اين حرف و حديثها نيست ... اينجا نقل "جان۱" است و آنچه از آن در گذر زمان و در تلاقي آمال و افکار برميـتابد ... آنچه به جانم۲ برخورد ميکند و آنچه در بازتاب جانم۳ برميگرداند .... يعنی جان۴ کلام اينکه اين حرف زدن هم خلاف بلاغ است هم کمال بيکلاسی ... جايي که سخن از درونيترين لايههای جان۵ آدميست [البته بيشتر تا قبل از کشف حجاب و بيعصمت شدن اين نشاني] چه جای تبليغات برای فروش است ... مگر اينجا صفحه نيازمنديهای فلان است؟ .. نه جانم۶.... و بيشتر که فکر کردم ديدم باز خيلی غرق شدهام ... و خيلی باورم شده است که علیآباد هم شهریست ..... چه بهانهايي بهتر از اين چيز ناقابل که دوستي قابل بر من پسنديده و خواسته ... و چه به جا که من کلاس نگذارم و بر خلاف ميلم آن کنم که نخواهم .... و جان۷ بگيرم ...
ياد جمله سردر اين مطلب افتادم که القضا به همين دوست گفته بودم ... ديدم همين آن است که ميدان عمل است .... گاهي به خون دل خوردن است ... و گاه به لباس خاکي به تن کردن و گاهي هم به آگهی تبليغاتي دادن .....
القصه ... گرچه تا به حال از اين حرفها نزدهام ... که به گمانم لطفش نيز به همين باشد ..... اگر مشتری بوديد و خواستيد نامه مرحمت کنيد ...
ای دوست که اينجا را هم نمیخواني ... منت گذاشتي و سمباده کاری کردیم ... مینويسم به سلامتي عشق و دوستيت ....
ـــــــــــــــــــــــــــ
آن ۷ جان برای تو ...
در
۰۲:۵۲
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
بی دلی,
خاکریز
۱۳۸۲ دی ۱۶, سهشنبه
۱۳۸۲ دی ۱۰, چهارشنبه
پس لـرزههای بم در جان من دويد
و زندگيم رعشه بيـداری گرفت
از خودم، خويم، حسم و نامم حذر کردم
تا به خودم، خويم، حسم و نامم رسم
<><><>
زير خروارها کلوخ و خاك
دختری خواب خوش ستاره ميديد
آنقدر زمین را دوست ميداشت
که او را زمين، بغل کرد و بوسيد
<><><>
گفته بودم که دستم بوی دست تو گرفت .... يادت هست؟
امشب دستم بوی نفت ميداد .... و بوی خاك
دستم بوی عرق برادرم را ميداد ...
و بوی خستگي خواهرم را
باور کن اين بوی نفت و بوی خاك،
بوی خستگي و غيرت خوشبوتر از شانل تو بود
<><><>
حکـم عدالـت تو بر من ثابت شد ...
من قامت ميبندم پشت سر آن برادری که نذر کرده:
تا صبح نخوابد ... نهار و شام نخورد و امداد کند
من قامت ميبندم پشت سر او که با وضو پتو بار ميزد
و او که صدايش از فرط فرياد ورم کرده بود
او که تخت خوشخوابش سنگريزه بيابانها بود
و لباسش بوی خون ميداد
از گرفتن غذا شرم ميکرد
و نان خالی را با اشک گاز ميزد
<><><>
لباسهای قشنگ و رنگي ... سگ های قهوهای و مشکي ... دوربين های ديجيتال ... ژستهای سانتي مانتال ... اشک های خشکيده ... بغضهای نترکيده ... جانهای داغدار ... اطفال بيقرار ... حلقـهای خاك بلعيده ... چشمهای ترسيده .... اجساد بي صاحب ... اموال پرصاحب ... النگوهای چـيده شده ... بدنهای سگ خورده ... بيمارستان صحرايي ... ايلوشين و سي-يکصد و سي ... نانهای خشک و خاک خورده ... دلهای گرفته و خون خورده ....
۱۳۸۲ دی ۵, جمعه
مرگ آمد .. مرگ جمعي با آوار آمد ... با ارگ بم زير آوار خود زنده بگور شديم ...
امروز گذشت برای ما، که لرزه را فراموش کنيم تا روزی که به تهران برسد ...
امروز، ولي نميگذرد برای نفسهای بريدهء دفن شده زير کلوخ و خاك
۱۳۸۲ دی ۳, چهارشنبه
۱۳۸۲ دی ۱, دوشنبه
ساعت هفت، ساعت تحويل سالم رسيد
و عـده چهارماه و ده روزهء بغضم به سر
ساعت هفت، دستم بوی دست تو گرفت
و خورشيدم از خاکسترنوميدی دوباره جان
ساعت هفت، توپ افطار هجر به در شد
و روزه ديدار با لبخند مستانهات گشوده
ساعت هفت، اشک گونهات را صيقل داد
و شوریاش از خواب صبح مرا شيرينتر کام
بي سبب نيست هفت مقدس است
و احترامش واجب
بی سبب نيست سعی صفا و مروه هفت بار است
و طواف هفت بار
....
...
دوستت دارم هفت بار
Linking on a webpage is the mechanism that takes you to somewhere [of the choice of the linker] on the World Wide Web. The destination can be anything: a piece of music or a poem that the suggesting person liked.
Link is analogous to gift; we usually give things we like and endorse, to people we respect. Gifts are not always liked by the receivers as they may have different preferences and liking behaviors. By links we imply what drag our attentions; what we enjoyed reading, listening, watching ... simply experiencing.
The big pitfall of link I try to avoid is the tendency this process set for the moments we have nothing to say, comment, agree and create. The link prepares a platform for postponing any opportunity we may find to let ourselves to bloom.
Again, link is like a library; when one has nothing to express, then s/he may consider referring to the reflections of a phenomenon in other people’s heart and mind. What happens if all are librarians? Then no one yearns to be a writer.
Disclaimer: I love to open my heart and wisdom to the marvelous pieces people find on the internet. I deliberately want to ban this for myself only; hoping this practice help me with my creativity, impetuosity and spontaneity. This is by no means a suggestion or guidance for others!
متصل چون شد دلت با آن عدم هين بگو مهراس از خالي شدن
امر قل زين آمدش کي راستين کم نخواهد شد بگو درياست اين
مولانا
______________
Sponsor:
This post is powered by free internet from
F R O O G H
____________________________
Those who read this post know Froogh already; in any other case please simply search on the internet for froogh weblog.
۱۳۸۲ آذر ۲۹, شنبه
لای لای شـادی ... لای لای گلـم
شادی گل سعيد است و قـصهنوش مادرش شهرزاد
شهرزاد هزار شب بود که قصه ميخواند و هر چه لالايي شـنيده بود برای گلـش زمزمه ميکرد ....
از آنهمه لالايي که شهرزاد خواند، شادی همه را از بر کرد ... الا .. قصه آخـر را ... قصه درد را ... و قصه جدايي را ...
شـادی قصه درد خـود را از حـفظ نيـست تا برای مادر باز بخواند .... تا از درد درونش بگويد .... تا سرطان را عق بزند ..
مادر اما هـزار شب است که قصه ميداند ... آخـرهـر قصهی پر غصهای را ميشـناسد ... و درد کودک را در چشمانش ميخواند ...
خدايا شب هـزار ويكـم شهرزاد نرسد .... و شـهرزاد ايـن قصه آخر را نخواند ....
شنبه ۲۵ام شوال
۱۳۸۲ آذر ۲۶, چهارشنبه
The debate on the necessity of a Canon Powershot S400 Digital Camera ...
Abstract:
The only reason behind my inclination to poetry is the null expense of typing vs. the cost of photography
Argument 1: All the good and historical poems are well written.
Argument 2: Not all the good and historical pictures are technically decent.*
Argument 3: Both literature and photography are considered Arts.
Argument 4: People have different style of judgment and sometimes they call it “taste”.
Deduction: People have sterner artistic judgment i.e. taste when it comes to literature.
Personal conclusion: Better be a photographer; people have less expectations there.
____________________________
* Please refer to the above picture taken during the assassination of Anwar Sadat
Picture: Al-Ahram Weekly. Move your cursor over the picture for the web address.
Ladies and Gentlemen: you got it? … In our next session we will talk about the philosophy of linking.
۱۳۸۲ آذر ۲۱, جمعه
عشـق من با سـرچشمههای رود آشـنا بود
و با تن برکه خويـشاوندی داشـت
آب زير پوستـش راه ميرفـت
و گل از لبانش هـرباره ميشکـفت
طاق پيـشانياش مهتابي سـير بود
و تنـش بوی تنـد سيب ميداد
زبانـش شيـرينتـر از نقل تبـريـز
و چشمانش به گسي چای لاهيجان طعنه ميزد
عشق من ... کامل بود
هيـچ وقت آنتن خانهشان برفک نميزد
و هميشه چارقد خانجونش بوی گل محمدی ميداد
حياطـشان بزرگ بود و تميز ...
و برگ صنوبرهاشان مزه ی ريحان داشت
دور ِ حوض ...
حُـسن يوسف هرصبح مست از ديدارش ميشد
و شب بو در التهابـش، روز را ميگذراند
حُـسن يوسف با خنده او قد ميکشيد
و شب بو در طمع احوال پرسياش ...
هر شب خوشروترين گلدان خانه ميشد
عشق من کامل بود ...
عشقــش به اين و آن ميرسيد
و آزارش مورچه را ميخنداند
عشق من ماه بود
ولي مثل ماهي تيغ نداشت
اشـکش گلاب بود ...
و غلظت عطـرش از شانـل....
۷ درصدی بالاتـر ميزد
عشق من ساده نبود ... بدگل نبود
مثل دختر همسايه نبود ...
خوشـگل نـبود ..
چهل ماشين سواری نداشت
يکي از يکي خوشـرنگ تر ....
تا جلوی پايــش تـرمـز کنند
و چهل خواستگار نداشـت ....
يکي از يکي بي سـليقه تر ....
تا دسـته گل سـرخ را
در گذرنامه آبي ينگهی دنيـا بپيـچند
عشق من کامل بود
سوار هر خری که ميايـستاد، نميشـد
بميرم ... از اتوبوس برايـش خاطـره من ماند
و صدای جوی آب، ايسـتگاه دلتنگيهايـش شد
...
.....
عشـق من کامل بود
از بـس که کامل بـود ...
زود رسـيد ...
زود پـژمرد
۱۳۸۲ آذر ۱۳, پنجشنبه
روز بارانی سيـزدهم آذر هم رسـيد
باز دور هم جمع شديم ... اينبار من هم بودم ... گرچه خيلیها نبودند
ياد صف اولت بودم و روز آخرت
دلم تنگ شده برای نماز صبحهايت
و بوسه های اول سحرت که روی گونهام مینشـست
دلم هوس قصههایت را کرده
و دفترچه شعری که هر روز برايت از بر میکردم
دلم گره خورده برای جاده یـبر و داغلان
و برای في في که از پیمان میدوید
دلم پیـچ میخورد برای روزهای عید
و فرصتی که از حيا رخصت ديدن میگرفتيم
دلم سنگين میشود با ياد فرصتی که از کف رفت
و ديداری که سيزده سال اسـت تازه نمیشود
دلم پر میکشـد برای صدایی که میکشیدی
و نگاه پر مهری که دريغ نمیکردی
ای گنـجینه هر آنچه من دارم
مهرم از تو جوشید تا باقی را فرا گرفت
از تو آموختم
دل سپردن به رحمن را
که: افوض امری اليك
که: سيـزده هم معدل خوبيست
که: فقط محبت است که میماند
که: درجه مردم به پول يا سوادشان نيست
که: کوچه بنبست خانهمان میارزد به حياط بالا
که: اصالت با دل است
که: مولوی را بايد خواند
که: قصه شب از مشق شب واجبتر است
که: تا مشهد راهی نيست
که: در مدينه ميزبان رسم مهمانداری میدانند
که: رنگ گندم زير نور آفتاب طلايیست
که: ماست خوشمزه است
که: نان فطير همان حفاظت از منابع محدود جهانیست
که: جوجه هم دل دارد
که: سلام از بزرگتـر است
که: تعزيه ابن سعد هم دارد
که: پول رضا خيلی میچسـبد
که: مخمل کبریتی قهوهای قشنگ است
که: زن گرامی ست
که: دختر ميوه دل است
که: انگور و ماست را قسمت بايد
که: گلابي و قطره طلا را هم تقسيم ..
که: بالای بام ستاره ها پر رنگـترند
و دل من با ياد تو روشن تر
دل من!
هوايت کردم امروز هم
در
۲۳:۴۸
0
نظر
از جنس:
تذکره,
قصههای آقاجون
۱۳۸۲ آذر ۱۰, دوشنبه
یك صدا باقيست
تا دنيا دنياست
تا جهان برپاست
عشق او بر من و تو
عشق ماهی و دریاست
جاری و ساری
بی کلک ... بی غوغاست
آه ...
کاش از پس هر سال
يا که نه، هر صد سال
میشنیدی صدای عشقم را
همصدای ماهی دریا
باز میشد لبان و میخواندم
بار ديگر سرود مستی را:
" .. سُـبـّوحی و اعظم ...
.... محمـودی و اعلا .. "
"love has no voice"
"as the talk of goldfish"
"as the sound of smile"
و بیصدا عاشقت میشدم باز
۱۳۸۲ آذر ۹, یکشنبه
۱۳۸۲ آذر ۸, شنبه

نرگس زيباست ... يادم رفته بود که زندگي خيلی زيباست ... با من ناساز شده ... با همه که نشده ... با من درشت است با باقي که نيست ... زندگي در جريان است چه من باشم چه من نباشم ... دنیا به چون منی نياز ندارد ... من محتاجم به هرآنچه زيباست و خوشـبوست و خوشـروست و هر آنچه بدروسـت و بدبوسـت ...
ميخواهم اين لاك را بشـکنم ... يا علي مدد
زندگي! من هـم بازی؟
۱۳۸۲ آذر ۷, جمعه
اگر زخمي شدی يك چيز را به خاطر بسـپار: ارزش خونيـن شـدن را داشـتم حتمی ... گفته باشم
۱۳۸۲ آذر ۶, پنجشنبه
۱۳۸۲ آبان ۲۹, پنجشنبه
ای نيمه من!
با کدامين نام تو را صدا کنم؟
تويي که زندگي را در من روشن ميکني
و روح را در خانه دلم ميدمي
ای آخـرين مـوج احسـاسـم
و ای اولين نام صبحگاهيام
از نور توست هـاله مهـتابيام
و از هجـر توست سـردی ديـماهيام
ای قلـب مـن!
با تـو ...
دورتـرين صحرا
و پرتتـرين مـأوا
مـژده وصال اسـت
و روزشماری برای آن
حکمي واجب
ای آنکه نگـفته ماند مدحش
و ادا نـگشت حق وصفـش:
دوستت دارم ... دوستت دارم .. دوستت دارم
۱۳۸۲ آبان ۱۹, دوشنبه
کیـانا جان ايـن چنـد خـط شايـد الان برايـت چندان خواندني نباشـد، ولـی سالهای بعد با نگاه دوباره به این یادگاری معنای جدیدی از آن خواهی یافت. آن روز شاید من در کنارت نباشم ولی همه عشقم همـراهت خواهـد بود.
امروز که رفته بودم شهرری (شاه عبدالعـظیم) چشـمم به این کتاب افتاد. کتـابی که شـاید بیشـترین تاثیـررا در روان من از دوران کودکی گذاشـته باشـد. جلد چهارم "قصه های خوب برای بچه های خوب" را به رسـم جایـزه از مدیـر دبسـتان گرفتـم و لاجرعه سرکشـیدم ... چنان انیس من شده بود که بـزودی جلد آن از شيرازه کنده شد ... تمام داسـتانهای آنرا حفظ بودم ... الفاظ و خاطرات این کتاب حتی پس از دهـه سـوم عمـر نیـز با من اسـت. اکنـون همـان را به رسـم هدیـه به تـو میدهم. بسـیار خوشـوقتم که خداوند این توفیق را به من داد که چنیـن یادگاری نیکویی را به تو بسپارم.
کیانا جان، حاج حسن پدر من بود و مهندس حمید پدر تو. ولی گزافه نيسـت بگوییم که مولوی، سعدی، حافظ ... پـدران معنـوی همـه ما هـستند. اگر دنیا ايـران و ايـرانی را با مولـوی میشـناخت تصويـر بسـیار دلپذیـری از آن در ذهـن میساخت. از یك دانشـجوی آمريکایی پرسيـدهاند "آيا ايران كشور پيـشرفتـهای است؟" در جواب گفته: "در ایـران آسمانخراشهای آمریکایی نيسـت. اما اگر منظور از پيـشرفت درك بهتری از دنيا و طبيعت و بشر باشـد، شايد بتوان گفت ايران يكی از پيـشرفتهترين كشـورهای دنياست .... همه ايرانـيان ميتواننـد دست كم يك شـعر بخواننـد كه در آن پاسخ به فلسفيترين سوالهای زندگی نهفته است. اين از نظر من پيـشرفت است."
کیانا جان، مولوی از خود این معاني را نبافـته است، بلکه به تاسـی از فرهنگ و عرفان اسـلامی آنها را در جامهء شـعر تجلی بخشـیده. این کتاب رنگی نیسـت ولی میدانـم که مفاهـیم آن به اندازهای برایت شیـرین و خاطرهساز است که نیازی به رنگ و لعاب ندارد.
در این روز مبارك پانـزدهم ماه رمضان که همزمان است با تولـد امام حسـن ع برایـت سـلامتی و عزت نفـس از خدا میخـواهم و برای پدرم، هم-نام آن امام، رحمت و شادی در آن جهان.
دوستـدار تو
عمـویت
ع ر ض
۸۲/۸/۱۹
----
تکميل: نقل قولها از گفتگو با يك آمريکايي در ايران ....
۱۳۸۲ آبان ۱۷, شنبه
۱۳۸۲ آبان ۱۶, جمعه
ميداني که روزی، يـك جايي بندگان گله ميکننـد سرزمين ما پر از سـیاهي بود .. تباهي بود ... سرزمين ما خساست داشت ... روزگار ما چرك بود و اميد ما کور؟
ميداني بندگان را چه جواب ميآيـد؟ ميداني که ميگويـد اگر زميـن شما سياه بود .. اگر تباه بود ... خسـيس بود ... و روزگارتان چرك همه قبـول، ولي اميـدتان کور نبود ... هيـچ سرزمـينی سفيد نبود؟ آيا تکـّه ديگری از گستـره زمينم گشاده و باز نبود؟ آيا فردا نبود؟
من به آنچه ميخوانم برايت ايـمان دارم ... قصه قبل از خواب نيست که خوابت کنم ... مسکن نيست، درمان است ...
ميداني اين روزها برايت چه ميخواهم؟ ... برايت اميـد آرزو ميکنم ... اميد و ايمان به فردا ...
قوی که هستي .. نه؟
اه چه تلخي
از وقـتي شيـرينـي خندهاش را از من دریـغ کـردی
اه چه سـردی
از وقـتي دستـش را از دستم بيرون کشـيدی
اه چه بي رنـگي
از وقـتي چهرهاش ديـگر درخانه چشـمم نميگردد
اه چه بي رمقـي
از وقـتي مخمل نفـسش پره گوش دگری را مینوازد
میدانی نامه مثـل سـلام اسـت، ميشـود نداد ... اما جواب نامه "نداده ات" را معطل کردن کار من نیـست ....
پرسـيده بودی که خوبم؟ بازهم به دروغ ميگويم که خوبم، و باز هم ایـن تکه نامه را برايت نمیفرسـتم ... حالا که در زندگيت ديگر رنگ سبزمن نيست، نميخواهم رنگ سياهم راهم ببـينی ... به دروغ و بيپروا باز هم برايت مينويسم که خوبم و همه چيز روبراست ....
نميدانم تا کي ميتوان دروغ گفت .... شايد اين بازی من است که تا لحظه ديدار دوباره تو، آنقـدر خودم را ذله کنم که اگـر بار ديـگری ديدمت نگـذارم که بروی ... اما ميدانم که نه بار ديـگری درکارست و نه من ميتوانم سّـد راهت شوم
۱۳۸۲ آبان ۱۱, یکشنبه
من هر روز حالت را میپرسم .. و تو هم در گوشم جواب میدهی ... میگويی که خوبی و من خيالم راحت میشود ...
به تو فکر میکنم که امروز چه پوشيدهای ... به تو فکر میکنم که اين ساعت چه میکنی ....
دلم برايت تنگ تنگ است ... ياد چشمهايت چشمانم را خيس میکنند ... و ياد آن لحظات قلبم را تند ..
ياد هر چه با هم داشتيم میافتم ... ياد قهرها و آشتیهايت ... ياد نازها و دلبریهايت ... ياد گردشها ... ياد حرفهايت ...
ساعتهای غريبی که با هم گذرانديم که غربت ساعتهای مرا زايل ساخت ... و سلامهای راه دورت که دلم را به تو نزديک ...
دوست داشتم که چشمانم خواب نرود تا تو بيايی ... و يا اگرهم خواب شدند در حسرت، تو را در خواب زيارت کنند ...
حظ اين دل صاحب مرده از همه کمتر بود ... از همه بيشتر مايه گذاشت بينوا ولی هيچ بود سهمش ... هيچ .. گوشم به صدای تو آرامش میگرفت و دستانم فقط با ياد تو گرم میشد ... از چشمانم که ديگر نگو ... هرچه بود و نبود به او ميرسيد ... از بس در چهره نورانيت خيره شد نور از آنها رفت ... ولی نوبت عشقبازی دل که رسيد وقت هم به سر آمد ...
خدايا به کدامين گناهم اين چنين تاديب شدم؟ ....
خوب ادبم کردی اما ...
شاکرم، چرا که فهميدم میشود سوخت و شاد بود ..
مزه دقايق و لحظات با تو در کام من جاويد است ... و اگر نبود اين بهره ابدی من هم ميمردم ...
من زندهام به تو ... باور کن