ج‌ا‌ان‌
Friday، July 03، 2009
 
شما که میگی دیکتاتوری بده... چرا لایی می کشی؟ چرا خط ممتد رو رد می کنی؟ چرا سر چهارراه روی خط عابر وامیستی؟ چرا سر تقاطع دست چپ رو میبندی که کسی نتونه از اون ور راهشو بکشه بره؟ چرا پشت چراغ قرمز بوق میزنی؟ چرا آشغالا رو میریزی تو خیابون؟ شما که لایی میکشی؛ نباید کسی بهت حکم برونه کنه که لایی کشه؟ شما که خط ممتد رو رد می کنی؛ نباید کسی بالا سرت باشه که خط های ممتد و ممنوع رو رد میکنه؟ چیزی که عوض داره مگه گله هم داره؟ چرا فکر میکنی باید اول بقیه درست بشن که تو هم درست بشی؟

برچسبها:

 
Sunday، June 28، 2009
 
فکر می‌کنم این جمله از سامئلسون است که برای مردم به صفرهای روی اسکناس نگاه می کنند... نه به عکس روی اسکناس

برچسبها:

 
 
اتفاقات این چند روزه واسه هرکی و هر کس که بد بود واسه حداقل دو گروه یا نفر خیلی خوب شد... یکی اون دسته ای که صبا راحت گازشو گرفتنو رفتن تو طرح زوج و فرد و ترافیک... یکی هم رکورد دار دوی با مانع ایران جناب علی کفاشیان...

برچسبها:

 
Friday، June 26، 2009
 
داستان مال چهل پنجاه سال پیشه.. آقاجون تعریف می کرد که اون سالا واسه یه نفر امام جمعه وقت نامه داده بود که مجوز شعبه نفت بهش بدن... کاروبارش از قبل شعبه نفت خوب شد... همون سال روز عید فطر از رادیو صدای خطبه و اقامه نماز پخش می شده؛ طرف که تو عمرش یه بار هم نماز نخونده بود پا میشه جلوی جمع وامیسته رو به قبله بدون وضو میگه الله اکبر نماز عید به امامت حضرت فلان.. بهش میگن آخه از راه دور و با رادیو که اتصال برقرار نیست... اونم جواب می ده من ارادت خاص به این حضرت امام جمعه دارم چه ایشون نماز بخونن چه نخونن... رادیو این وسط چی کارس؟

برچسبها:

 
Monday، June 22، 2009
 
واقعا نمی دانم آنچه می خواهم همانی است که می بایست؟ انگار از روی منوی رستوران غذایی را سفارش داده ام که درست نمی شناسم... نمی دانم وقتی که ظرف غذا را روی میز گذاشتند از دیدن آن خوشحال خواهم شد.. یا حتی اگر شدم از خوردن آن لذت خواهم برد؟ از کسی که خیلی شناخته شده است و در سی سال گذشته مصدر بسیاری از فعالیت های جدی و مؤثر کشور بوده شنیده ام که با تأثر فراوان می گفت اگر انقلاب نشده بود (توجه کنید ایشان خود از حامیان انقلاب بوده اند) امروز ایران نه در گروه بیست که در میان هشت کشور اول جهان جای داشت... گاهی از خودم می پرسم اصالت با چیست؟ بهبود وضع معیشتی؟ باز شدن فضای اجتماعی؟ می دانم امروز کسی حوصله شنیدن این سئوال را ندارد و مثل انشای علم بهتر است از ثروت خیلی خواهند گفت نفس زندگی به زنده بودن نیست.. این همان مسئله قدیمی توسعه سیاسی یا اجتماعی و اولویت یکی بر دیگری نیست... امروز جنس مطالبات حقیقی مردم کدام است؟ و اگر همین است که هست آیا با رسیدن به آن خوشحال خواهیم شد؟ آیا مردم عربستان سعودی، ترکیه، روسیه و چین (که بخشی از بیست اقتصاد اول جهان هستند) لزوما درفضای آزادی زندگی می کنند؟ مگر خواست اکثریت (با قاطع یا نسبی آن کاری ندارم) در روز اننخابی که گذشت از همین نوع نبود؟ مشکلات اساسی عبارت بودند از تورم.. بیکاری... رکود... اگر مجبور به انتخاب باشیم کدام به دیگر ارجح است؟

برچسبها:

 
Sunday، June 21، 2009
  و اکنون بهمن ۵۷ است

وقتی که مردم با هم مهربان می شوند
وقتی که "برادر سیگاری تشکر.. تشکر!"
وقتی که هوا بوی دود بگیرد
وقتی که کسی از صدای تیر نترسد
وقتی که ساعتها ترافیک و دریغ از یک بوق
وقتی که مادران پیر با جوانانشان همراه شوند
وقتی که مادران جوان با نوزادان در آغوش بیایند
وقتی که مردم از هرطبقه و هر لهجه و هر فرهنگ صف ببندند
وقتی که چهره زبیای خدا باز بدرخشد
وقتی که من من نباشد.. ما باشیم

آن وقت دیگر خرداد نیست
بهمن ۵۷ است اکنون

برچسبها: ,

 
Saturday، June 20، 2009
  مربی بدنسازی می گفت این همه چربی رو که سی ساله جمع کردین نمی شه یه روزه یا دو هفته ای یا یک ماهه آب کرد... سی سال خوردین و خوابیدین دو روزه دارین دراز نشست می رین... اگه می خواهین از این افسردگی و لختی دربیاین باید کارتون تداوم داشته باشه... تناسب باید به بخش از زندگی جدیدتون بشه... هم باید فعالیت رو زیاد کنید و تحرک داشته باشین... هم باید رژیم مناسب بگیرین.. ناامید نشین اگه یه روزه فرقی رو احساس نکردین... تغییر زمان می بره...

برچسبها:

 
Saturday، June 06، 2009
 
امید خوب است... تغییر خوب است.. دلخوشی خوب است... میل به رشد خوب است... سهم من از امید؛ تغییر؛ دلخوشی و میل به رشد به انتخابم وابسته است

برچسبها:

 
Tuesday، June 02، 2009
  روز آخر مدرسه

دو سال ونیم چه سخت و چه آسان گذشت.. آخرش گذر است که می‌ماند.. و رد است که جاری می‌شود در ناصیه زندگی.. باقی می‌گذارد جای پای نگاه بعضی را روی صورتت... و انباشته می‌کند خاطراتی که نوترند... و از قسم دیگرند... این هم یک برش است از زندگی... از روزهای حضور... وشب‌های زنده‌داری به مشق... و چه جالب... یا نه... تکان دهنده... که همان بود که می‌دانستیم... و همان شد که حدس می‌زدیم... چیزی نبود جز بهانه تلاقی افکار... که اصل حواشی بود.. و ما در اصل گم بودیم...

و باز می‌خوانم... و به یاد می‌آورم که زندگی را ظرفی‌است... که آن را... با رنج‌های که می‌توان کشید... با دلتنگی‌هایی که می‌توان تحمل کرد..... دوست‌تر دارم...

برچسبها:

 
Thursday، May 28، 2009
  مرا زنده بدار تا آن هنگام که زندگی برایم نیکوست
و بمیران آن زمان که خیر و صلاحم را در آن می دانی
از تو میانه روی را در بی نیازی و نیازمندی می خواهم
و نعمتی که بی پایان باشد
و خوشنودی که تمام نشود

فاطمه زهرا سلام الله علیها

برچسبها:

 
Thursday، May 21، 2009
  سه نفر بودیم... هر دو نفر دیگر هم همسالند با من... داریم از دیدار هم سال دیگری برمی گردیم... آدم ناخودآگاه این جور مواقع می رود توی مقایسه... چه خودخواسته.. چه ناخواسته... دو نفر اول وضعشان خوب است.. خوب که یعنی خیلی خوب... نفر سوم که به دیدنش رفته بودیم؛ راستی راستی دیدنی بود...خدا عالم است در این سن و سال چطوری اینهمه پول را فرصت کرده روی هم دسته کند... فقط یک قلم اش را بگویم که دست تان بیاید... در یک منطقه تهران ۵۰۰ باب مغازه دارد... قبول دارم باورش کمی سخت است... خداییش اینها مرا قلقلک هم نداد... کلی تک و تعریف کردیم ... خب اینها همگی اولاد هم دارند... دوتایشان دوتا... و یکی دیگری هم یکی... اولی از تولد شب گذشته پسرش می‌گفت و دومی از شیطنت‌های کوچولوی تازه به راه افتاده اش... اینها هم سرجمع خوب بود... یکجا اما دلم شکست.. یعنی دلم برای خودم سوخت... وقتی که در راه برگشت یکی‌شان گوشی اش را درآورد و گفت:‌ پدرم زنگ زده...

برچسبها:

 
Friday، May 15، 2009
 
آغاز می‌شوم دوباره درقصه‌ی چشمانت
و تاب می‌خورم باز در جویبار خنک نفسَ‌ت


برچسبها:

 
Monday، May 11، 2009
 
خروس خوان نوشته است: گاهي وقتا عليمان خون ات پايين مي افته و هيج هم دوس نداري بري سراغ طرح ژنريك اش....

اینکه علیمان برای خودش ژانری شده... خودش برای خودش به کفایت دستاوردی ست هاااا... که خیلی می‌تواند نفس نحیف را قلقلک هم بدهددد... آقا نکنید از این کارها... و نزنید از این حرف‌ها... نه رمضان نزدیک است... که نفس مظلومه شود.. نه کاری در دست دارم که وقت کم بیاورم... نه زمستان است که به شب چره وقت بگذرانم... هم نزدیک انتخاب است... و درد دل فراوان.... و هم موسم اردیبهشتی بهار است... و حوصله برای نیاز بسیار... باران هم که چه کرده است... آسمان آنقدر ملوس و طناز، که عهده قربان نشدنش بدر نیایی... و علف‌های هرز و سبز به طمع باران بی‌کران از چاک‌های صخره‌های کوهستان قد آنقدر کشیده‌اند که نوشتن مرا بی وسوسه خواندنِ خروس هم می‌خواند... عاقبت نفس بی‌ مهمیز و افسار می‌شود.. و دست بی اراده سوارکاری تدبیر روی این صفحه ی کلیدی می چرخد... و می‌گردد... می‌خواند بهار باز تازه شده... و نفس مغرور... حس و حال زنده.... انگار نه انگار که چهل و یک بهار گذشته است... خروس خوان با صدای خود اژدهای را صدا می‌کند... که کتاب صورت برای خودش صدایی شده و سیمایی... بیا و به جای شبکه‌های استانی جاان.... در شبکه ی سراسری کتاب-صورت بنگار...

برچسبها:

 
Saturday، May 02، 2009
 
ترنم بازدم

ضرب نفس که تک باشد مي‌داني که کسي نيست ... کسي که ضرب نفسش در ترنم بازدم تو ضرب شود ... جمع شود ... گرم شود ... گاهي با هم دم و بازدم کنيد ... با هم نفس بکشيد ... هم نفس ... هم دم باشيد .. گاهي که مضطربي قلبت تندتر بزند ... وقتي تکي، تند هم که بزند نمي‌فهمي خب .. با چه مي‌خواهي بسنجي؟ .... نفس دومي نيست ... يعني هيچ نيست ......

برچسبها:

 
Thursday، April 30، 2009
 
از اینجا تا امروز چهارسال و هشت و ماه و ده روزی شده...
انگاری تکه شده زندگی به پاره های چهارساله...
با یک مخلص کلام که تحمل بود و این بار سلوک با مردمان است...

برچسبها:

 
Sunday، April 26، 2009
 
یاد باد..
اختلاف انگوری

برچسبها:

 
Saturday، April 25، 2009
 
تا یاد نشوی کی یاد کنی؟

برچسبها:

 
Thursday، April 16، 2009
 
아마 마지막 날이

برچسبها:

 
Friday، April 03، 2009
 



باغی در اتاقی

نه جشنواره دیده.. نه عکاسی کرده... نه بر روی بوم قلم و رنگی کشیده... هنر تجسمی نخوانده و از هنرهای مفهومی چیزی نشنیده... از همان‌هاست که نرفته و رسیده... داخل اتاقش یک درخت کاشته.. یا نه دور درختش یک خانه ساخته... درست مثل هفت چنار کیارستمی... می‌پرسم این وسط نمی‌میرد... می‌شنوم سقف را برایش می‌شکافم...

برچسبها:

 
Friday، March 27، 2009
 
از آنجاهایی بود که دوست دارم... نمور... موازییک های ۵۰ ساله سرد... دوتایی خزیدیم زیر کرسی.. لحافش کوچک بود اما کنار هم جا شدیم... چقدر سبک... و آزاد... مخ رها... فکر یله... هیچ نبود... صدای گنجشک بود.. و ترنم سرخوردن باد روی شکوفه‌های نورس گیلاس... توی حیاط درخت مویی بود که می‌گفتند نیم قرن عمردارد... تنومند بود... شاخه‌هایش سایه کرده بودند... باد خنکی می‌وزید... و آرام آرام و آهسته داشت نسیم بهاری را به راهروهایی سینه می‌فرستاد.. تازه از عید باخبر شده بودم... تازه سال نو را فهمیدم... چقدر فهمیدن عاطفه وقت می‌خواهد... چقدر درک شادی کار هر کس نیست... چقدر غنج زدن برای شکوفه‌های گیلاس تبحر لازم دارد... چقدر آسمان آبی را خواستن کاربلدی می‌خواهد... چقدر دوست داشتن آسان نیست... چقدر تو را عاشق شدن لیاقت می‌خواهد

اولین جمعه فروردین ۸۸

برچسبها:

 
Friday، March 20، 2009
 

سال ۸۸..... سال برکت.... فراوانی... عاطفه..


خواهد بود

می‌دانم

برچسبها:

 
 
کبیسه هم اگر بودی... امروز دیگر می‌رسیدی

۳۰ اسفند ۸۷

برچسبها:

 
Thursday، March 19، 2009
 
من مفتخر نیستم به خیلی چیزهایی که باقی به من نسبت می‌دهند... اما من مفتخرم به مادر و پدرم... که در بودنشان و یا نبودشان هدایت‌گرند... دیشب برحسب تصادف مکالمه مادرم را با خانم س می‌شنیدم.. خانم س از اهالی افغانستان است که این روزهای دم عید هر روز و هر شب در جایی مشغول خانه تکانی و رفت و روب است.. مادرم از حالش می‌پرسید و اینکه دل دردش بهتر شده یا نه.. توصیه می‌کرد شکمت را با شال گرم نگه دار.. به او می‌گفت تو مثل دخترم هستی.. مواظب باش اینهمه زحمتی را که کشیده‌ای مثل سال گذشته الکی و بی‌هوده خرج نکنی... بعد خانم س اصرار می‌کرد که طبق روال باید برای کمک به مادرم فردا به خانه ما هم سری بزند... اما مادرم از طرف فرزندانش قول می‌داد که در این این باری که خانم س مریض احوال و خسته است به او در کار خانه کمک خواهند کرد.. و مبلغی را که برای کمک این روز پیشش امانت بوده بعنوان عیدی قبول کند.. اصرار داشت فردا را که قرار بود خانه ما باشی استراحت کن تا عید به تو و بچه‌هایت هم خوش بگذرد... جملات خیلی ساده بودند.. نه انتزاعی بودند... نه غریب به ذهن برای فهم... بعد یاد رفتارهای پدرم افتادم... و اینکه چرا این دو اینقدر محبوب اهل محل بودند و هستند...

چه زود شد دو سال ..

سال نو همگی مبارک

برچسبها:

 
Sunday، March 15، 2009
 
کلی موافقم با امیرمسعود که نه پولش مهمه... نه مدرکش... فقط لحظات سرخوشی از خودته که انگیزه بهت میده.. اینکه به هر دلیلی سرحال بشی.. واسه بعضی با احساس مفید بودنه که این اتفاق می یفته.. واسه بعضی با لذت ثروتمند شدنه.. واسه بعضی خوشحال دیدن بقیه س... واسه هرکی یه جوری کار میکنه.. اما حاصلش یکیه... این که سطح شادی بره بالاتر.. بلندتر...

برچسبها:

 
Thursday، March 12، 2009
 
زمانی تجارت برد یمانی بود و فولاد هندی بود و دیبای رومی و آبگینه حلبی.. فرقی نکرده است.. امروز کالای دیگری‌ست.. از جنس صفر و یک است... یا چیز دیگری... با حجم بسیار بیشتر.. برای جمعیت بسیار زیادتر... قرن های آتی شاید چیز دیگری باشد... اما آنچه ثابت بوده و هست و خواهد بود نگرش ماست.. اینکه با هم چگونه‌ایم... باقی بهانه است و مستمسک.. بهانه برای گذران... یک قالب برای حرکت در مدار شب و روز... وسیله‌ای برای ترغیب هوس‌هایمان ... انبساط قوه تخیل‌مان.. شور و علاقه به طی مسیر.. طی طریق که از رسیدن به خود نهایت مهم‌تراست... نکته این است که چه صفر و یک معامله کنی و چه فولاد هندی مبادله.. باز این مهم نیست که چه مقدار.. و برای چه مصرفی... مهم این است که چگونه و با چه انگیزه.. و برای چه... و مهم‌تر آن که برای رسیدن به این تا چه حد از خود گذر؟..

برچسبها:

 
Friday، February 27، 2009
  باز ربیع اول شد!

از این شنبه که بیاید... دیگر:
- درس می خوانم
- و مشق هایم را به موقع می نویسم
- و به سربازی می روم
- و کم می خورم
- و بیشتر می خندم
- دیگر سیگار نمی کشم
- به کلاس خط می روم
- و تمرین آواز را شروع می کنم
- صبح زود بیدار می شوم
- ورزش می کنم
- با چای قند نمی خورم
- کفش هایم را واکس می زنم
- عضو کتابخانه محل می شوم
- و کتاب می خوانم
- به دیدار همسایه ها می روم
- و از احوال اقوام خبردار می شوم...

این شنبه که بیاید:
هر کار نکرده ای را آغاز می کنم
و تو را دیگر عاشق نمی شوم

برچسبها:

 
Sunday، February 22، 2009
 
گاهی می‌گویم به تلافی دل‌های شکسته دلم را شکستی... گاهی می‌گویم بی‌خیال... حکمتی بوده لابد که صدای قنوتم را نشنیدی... زندگی که گس می‌شود با حلوا حلوا نمی‌شود شیرینش که کرد... در راه دیگر نه فکر رد کردن آخرین ثانیه‌های چراغ سبز رو به موتی... نه اصراری به رسیدن و فرار از میان جمعیت آهن‌پاره‌های دودی داری... عاجز می‌شوی.. و باز برای هزارمین بار تکرار می‌کنی که من دست و پا بسته‌ام... حیلتی ندارم.... باور نداری؟ تباهی این همه عمر شاهدش... و هجرانی این همه حس باعث‌ش.... گاهی هم یادت می‌رود این سخن‌های درونی... و این کلام‌های بی‌صدای با خودی... و زیر لب زمزمه می‌کنی: لعنت بر من! و لعنت بر بی‌عرضگی‌های من!

برچسبها:

 
Thursday، February 12، 2009
 
آه که دلم چقدر برای آن حیاط سفید و گرد... آن خانه چهارگوش سیاه...

شده..

تنگ.

برچسبها:

 
 
هم این لحظه ثقیل است که درد دارد و خراش تن... هم سبک است و آرام جان... جمع اضداد است که شدنی ست و ممتنع است.. و تا در آن سیر نکنی گفتنی نیست... و شنفتنی نیست... و بازگو کردنی نیست.. و من چه بیهوده و بی حاصلم اکنون که حتی قلم را که روح دارد و حس برای بیان برنگزیده ام.. و دست به صفحه ای از کلیدهای بی روح دراز کرده ام که چه محکم بر سر آن بکوبی چه با ناز .. و چه با لطافت عاشقانه همان یک حرف را حک می کنند ... و همان یک لغت را می سازند... خوشحالم که روحم هنوز از پس خروارهای خاک دوران گاهی به همت نردبان اشک سر از آوار بیرون می کند... نفسکی می کشد و جان سردم را با آه گرم خود حی می کند ... و زنده می سازد... من باز دل تنگ سفر شده ام... سفر تن.. سفر جغرافی... که هرچه سفر زندگی بود به منزل نرسید... و هرچه سفر عمر بود زایل شد.. روح که مجرد است چرا با تن که مرکب است به سفر می رود .. اما در طول حیات نداشته ام که جنبش درآن آسان ترست جان می کند و تکان نمی خورد؟ داشتم فکرش را می کردم که این لحظه بی هیچ خواسته ای دوست دارم که دیگر تجربه صدبار مکرر عمر شب و روز را تکرار نکنم ... و این ساعت ساعت خوش صلا باشد .. و دم زیبای جدایی... یک عمر به بطالت در همت درس و مشق گذشت و در سعی رسیدن به خوشی ها... دوست داشتنی ها... گرمی ها... سردی ها... شوق های رسیدن... و التهاب دیدن ها... گرمی آغوش ها... شیرینی خواب ها... مستی چربی ها.. لذت آب افتادن دهان ها... غم دوری ها... اضطراب نرسیدن ها... دیدن جدایی ها... بریدن دل بستگی ها... افسوس رفته ها... آروزی نرسیدها... درد تورم داشته ها... بغض نجهیده شنیده ها.. طعنه ها... خنده ها... اه که سنگین است نداشته ها ... و چه سبک است بار گران گذشته ها.. باقی هیچ نمانده امروز... و حاصل عمری هیچ بوده اکنون... تمام رنج دنیا با ماست... که برای رستن از رنج بار کج بردیم... و آخر به نقطه شروع زندگی نرسیدیم... همه این دردها اما به یک خواستن می ارزید.. و آن دم دیدار تو بود... و لحظه با شکوه هم نفسی با تو بود.. و گاه پر ز رمز هم صدایی با جهان تو بود... هماهنگی با اوج ها و فرودهای فضا... بالا رفتن با تو... بم شدن... پایین رفتن با تو.. زیر شدن ... ریز شدن... درد کشیدن های پر خاطره.. و زجر کشیدن های پر عاطفه... از دنیای شما اگر بخواهم در سفره خود چیزی ببرم یکی لحظه در آغوش کشیدن دو جسم بی روح بود در سال های دور ۷۷ و ۶۹... و دیگری آهی بود که آوین بعد از برخورد صورتش با زمین با بغضی بی‌صدا کشید... دستی بر روی صورت ‌می‌گذاشت... اشک را در خانه چشم می‌چرخاند.... با صدایی خفیف ناله می‌کرد: دندانم! برای من تمامی اندوه جهان در این چند صحنه خلاصه شده است... نیازی به صحنه‌های پرخون نیست... نمی‌دانم چرا معنی برای برخی آنقدر سنگین شده که جز بر محمل‌های پر هیبت جنگ و دریدگی اعضا بار نمی‌شود... برای من آن یک آه همه رنج زندگی بود که هیچ هنری توان بیان آن را ندارد... از میان شیرینی‌ها اما هیچ کدام باشکوه نبودند... همان که می‌گویند خنده دندان‌نما لابد.. باقی هم گذار بود و شب و روز ... کشیدن صبح به شب.. و رساندن روز به سال... حرکت در زمان... تکرار با هیبت‌های بی‌تکرار... قد کوتاه... موی سیاه... قد کمی بلند.. مو کمی سیاه... روزهای سرد.. از پی شب‌های سرد... ماه های پرآب.. به دنبال سال های قحطی... کمبود... کمبود محبت و عاطفه.. و رنج از رنجی که رساندیم... و بسیاری را از خود رنجاندیم.. عمر هم رفت.. نوبه بازی ما هم تمام شد... و هر روز باد باز در میان شاخه ها می پیچد... پسر برای رسیدن به مدرسه سوار تاکسی می شود... آب در جوی کنار راه جاری است... باد می‌آید.. خورشید می‌تابد... درها باز می‌شوند و بسته.. دل‌ها می‌گیرد.... لبها می‌خندد... کودکان در حیاط زندگی بازی می کنند... چرخ باز هم می‌چرخد و زندگی باز دوباره بدون من و تو تکرار می شود.

برچسبها:

 
Wednesday، February 11، 2009
 
کربلا... کربلا.. ما داریم می یاییم

برچسبها:

 
Saturday، February 07، 2009
 
سلام ... خوب که خیلی نیستی... پس چرا میخواستم بپرسم خوبی یا نه؟ ولی آدم ها کلا میمونن تو رودرواسی بعدش که میپرسی خوبی یا نه میگن خوبیم... شکر... بد نیستیم... میگذره دیگه... خلاصه اینطوری میشه که مردم به هم روحیه میدن... پس اگه یه وقتی دیدی کسی از کسی که حالش خوب نیس میپرسه چطوری؟ تعجب نکنین... نمیخواد حالشو بپرسه ... میخواد بهش بگه که بهم بگو حالت خوبه... چون اگه بهم نگی حالت خوبه... دفه دیگه من هم حال نمیکنم بپرسم حالت چطوره... پس بیا با هم خوب وخوش و دوست بمونیم.. هی من احوالتو بپرسم ... هی تو بگی بد نیستم... خوبم... ای ای. ای.. ای.. حالا راستی راستی حالت چطوره؟ خوبی ایشالا؟ بچه ها خوبن؟ مریض که نشدن؟ هوا چطوره راستی؟ اونم خوبه؟ اوضاع احوال هم که خوبه دیگه؟ همین که نفسی می یاد و میریه خودشه خیلی خوبه.. ها؟ هنو زنده ایم دیگه... اگه زنده بودن خوب نبود ... خب اینقدر خیابونا شلوغ نمیشد... تازه مردم میرن مهاجرتو اینا که بیشتر زنده باشن... پس زنده بودن خوبه.. همین که ما نفسی میکشیم... خودشه کلیه...

راسی؟ حالت خوبه؟
 
Sunday، February 01، 2009
 
فکر نکنم کسی فهمید که مطلب قبلی اصلا راجع به عروس پستی و ازدواج از راه دور نبود... راجع به هر چه بود....نمی‌خواهم لذت کشف آن را از شما دریغ کنم...

برچسبها:

 
Saturday، January 31، 2009
 
عکسی برایت می‌رسد
که زیباست...
با ابروانی کمان...
و چشمانی نافذ...
که دل می‌برند

برای رسیدنش رنج می‌بری...
و همت خرج می‌کنی...
روزی...
که گرم است از شعله شوق‌ها...
در فرودگاه سینه‌‌ها...
که به پهنای امید سال‌هاست...
به استقبالش می‌شتابی

لب به سخن که می‌گشاید..
نه ابروان کمانی می‌ماند..
به چشمان نافذی..
به عکسی دل داده بودی...
که وجود خارجی ندارد

برچسبها:

 
Wednesday، January 28، 2009
 
بچه‌ها!
سه جور سه داریم: ث و سین و صاد
و چهاز جوز ز داریم: ذال و ز و ضاد و ظا

و سه نوع تو داریم:
۱ـ
توصیف تو سخت است و جز به ایهام ممکن نیست
توصیف من ممتنع است که جز به تو ممکن نیست

۲-
تو که نیستی کلام هست... شور نیست.. معنا نیست
تو که هستی شور هست... جرات ابراز کلام نیست

۳-
می شناسیم...
من همانم که دل داشتم برایت
و سرزبان بودم به تعریفت
و دست و پا داشتم به دنبالت
و حوصله داشتم به نازت
و احساس داشتم به بودنت
و بی‌خواب بودم به انتظارت
و جرأت ابراز داشتم برایت
و کلام داشتم به شورت
و معنی دار بود بودنم
که بودم به بودنت..

۴-
تو که می‌روی... دنیا روی دل می‌ماند
تو که هستی... دنیا از دل می‌رود
دنیابری یا دلبری؟ دل از کدام دو دنیایم می‌بری؟ از دنیایی که برایت تباه کردم؟ یا آنی که به شوقش به دنبالت آمدم؟

برچسبها:

 
Tuesday، January 20، 2009
 
برای جنگ ۲۳ روزه

برایم نامه ای بفرست
و آن را چنین آغاز کن:
- به کسی که عمری را بیهوده گذراند!
- و هیچ ندانست!
- نفهمید که انسان ها برای چه غمگین-ند
- و از چه بابت شادمان و خرسند
- که با دیدن قصه ی عشقی نافرجام می گریند
- ولی بر بیچارگی بشر ابرو خم نمی کنند
- فرقی نمی گذارند میان گل-گونی صورتی و فرق خونین کودکی
- و همتی ندارند جز خرید چند کیلو بیشتر... یا چند متر افزون تر
- به کسی که از این انسان هاست
- و میان آنهاست
- و یکی از آنهاست

قبل‌تر:
برای جنگ ۳۳ روزه

برچسبها:

 
Tuesday، January 13، 2009
 
عکس: حمیدرضا ... زمان: روزهای آخر

برچسبها:

 
Monday، January 12، 2009
 
حاجی مشق داره

برچسبها:

 
Thursday، December 25، 2008
 
زخم‌های پایم خوب می‌شوند کم کم....
سرفه‌هایم صاف می‌شوند کم کم...
درد روی قفسه‌ی سینه‌ام می‌رود کم کم....
موهایم تراشیده‌ام بلند می‌شوند کم کم...

و من نگرانم که آخرین نشانه‌های ظاهری سفرم دارند گم می‌شوند کم کم...

امروز دل سیر زخم کنار پایم را نگاه کردم که چه معجزه‌آسا در حال بهبودی‌ست...

دوست داشتم هم‌چنان زخمی بود و یادگاری...
با دو دستم قوزک و پاشنه پایم را گرفتم....
آن را تا نزدیک لب‌هایم بالا آوردم...
و جای زخم را بوسیدم...

برچسبها: ,

 
Saturday، November 22، 2008
 
من به حج می‌روم... این یک جمله خبری است...
چگونه نصیبم شد که به حج بروم... از این جمله کسی باخبر نیست

می خواهم از این جمله بی‌خبری خبردهم...
موسم حج بود... گمان کنم ۷ سال پیش... شاید هم ۶ سال... و من چنان کنار آن رودخانه‌ی زیبا برای اتصال به مردم-رود عرفات طلب کردم که حاجتم به وقتش ادا شد.. خواستم بگویم که من خواستم و شد... خیلی هم برایش تقلا نکردم... فقط خواستمش... به همین سادگی.. فقط وقتش باید برسد... وقتش که رسید باید بروی.. به همین سادگی...

برچسبها: ,

 
Friday، November 14، 2008
 
وقتش که برسد باید بروی

وقتش رسیده انگار

هرکه از من بدی دیده؛ مرا به بزرگواری خودش یا ببخشد...
و یا برایم بنویسد (علیرضا در جی-میل) که چه کنم...

اگر امکان جبران دارد بگوید چگونه ...
و اگر ندارد ... باز هم بگوید تا بدانم...

می دانم توقع زیادی ست...
ولی چیز دیگری به عقلم نمی رسد

برچسبها:

 
Friday، November 07، 2008
  دوری مگر که بگویم او؟
نزدیکی که بگویم جان؟

برای از او به جان رسیدن... از من باید که بگذری.... راه را می‌شناسی... جهت معلوم است... و راه باز.. اما از روی آن من که سال‌ها عاشق‌ش بودی گذرکردن؛ کار هر منی نیست... دستی بایدت ... همتی... جانی.. تا از منا به مونا برسی..

در این گذر... چند منزل است... طلب ریاضت که آخرین آنهاست... سختی خودخواسته... آسان‌ترین هم هست... من نگران منزل حساب کشی دیگران‌م اما... گذر می‌کنم... یا جا می‌مانم؟

برچسبها:

 
Sunday، November 02، 2008
 
مرد رفتن نبود
همت گذشتن نداشت
دست هایش به فرمان نبودند
و شیطان بر روحش سوار بود
تو انتخابش کردی... و صدا زدی بیا

برچسبها:

 
Wednesday، October 29، 2008
  سلام    می‌ترسم        نمی‌بینمتتت!                   حالا             ماهی        آب        زندگی یه سفره     به تو                     در راهیم همه                     بگشای لب                                 بگشای جان                              همین حالا                   آب را از ماهی نگیر                          ماهی را از آب                            به گل ننشستی هنوز                     دارم غم تورا                  هوس      بود؟                                                        خاک شد                            ز دست    رفت                       تیغ ماهی                          خط سرخ خون                                           آب شور                               نمک                        زخم                         بی‌حالتی                                      وقتش شده؟                                جانم؟                                               بیا... بیا... بیا...                                 دست راست                                     همین نزدیکی‌هاست            بیا تا برویم                           هنوز خیس نشده‌ای                                دست از خود    شسته‌ای؟                                                                          خیلی بی‌معرفتی                                               یادم تورافراموش                                              دستم بگیر                                حالم بپرس                                 دوستم داری؟                                             دددووست                                       دوستم داری؟                                                ددوسست                                                                      دوستت دا..                   من از تو دست شسته‌ام..........                                                 هروله کی تمام می‌شود؟                                            آخر همین سال....                                                              دستت رسید؟                                                      امکانات نبود آخه!                                   فراخ شده‌ای ها!                                                          گفته باشم!                                                  دستم رابگیر...                                                                     دسستتت را                                                                         بگیرم؟                                     خوب...                                                 دسستت را                                                                           نه!                                                      جوان بودیم....                                    آرره....                               خیلی حیف شدی              همین پریشبی           کجابودی؟               تنگ شدی که باز!                                                                                                       پابگذارجلو........                                                                           بپر                                                    بپر خب                                                                                                                           نمی‌پری؟                        نه!                                                     می‌ترسم خب                                                                                                                                                             کاری از من ساخته                                          هست؟                              آماده نیستی؟                                      هستی؟                      ناخوشی؟                        خیره ایشالا....                                         من چشم                                                                      می‌گذارم                                                                                      تو دست                                                     بگیر                                                              بپر                                                          مراهم                                                                                  بپران                                              می‌شود؟                                                                          زندگی یه سفره                                                                                                                                                                      بپر                                                                                       سبز                                         ز          ن             د              گ                  ی                    ی                      ه                   س                  ف                    ر                   ه                                                                                                                  ب         پ                             رررررررررر

برچسبها: ,

 
 
زندگی چیست؟

زندگی همین دم-دستی‌ هاست؟..
خورد است و خوراک؟
یا سوت زدن به داشته های گل یا پوچ‌؟
عشق است و صفاست؟ حتی از نوع ملیجک اش؟

زندگی همین‌ هاست!... و زندگی همین ها نیست!

تکراری است که بگویم زندگی؟
- گذران لحظه‌هاست با عشق...
- گذران عشق است با لحظه‌ها..
- غرق شدن در لحظه‌های با تو بودن است...
- و نفس کشیدن درعطربوی توست...

زندگی همین هاست...
طعم تلخ و شیرین قهوه است...
و ترشح بزاق...
تمنای خواستن تو...

همین طعم توست که زندگی‌ست...
باقی گذر است و راه..
برای باز رسیدن به لحظه‌ای
که طعم تو تکرار می‌شود...

۱۹-۷-۱۳۸۷

برچسبها: ,

 

04/01/2003 - 05/01/2003 / 05/01/2003 - 06/01/2003 / 10/01/2003 - 11/01/2003 / 11/01/2003 - 12/01/2003 / 12/01/2003 - 01/01/2004 / 01/01/2004 - 02/01/2004 / 02/01/2004 - 03/01/2004 / 03/01/2004 - 04/01/2004 / 04/01/2004 - 05/01/2004 / 05/01/2004 - 06/01/2004 / 06/01/2004 - 07/01/2004 / 07/01/2004 - 08/01/2004 / 08/01/2004 - 09/01/2004 / 09/01/2004 - 10/01/2004 / 10/01/2004 - 11/01/2004 / 11/01/2004 - 12/01/2004 / 12/01/2004 - 01/01/2005 / 01/01/2005 - 02/01/2005 / 02/01/2005 - 03/01/2005 / 03/01/2005 - 04/01/2005 / 04/01/2005 - 05/01/2005 / 05/01/2005 - 06/01/2005 / 06/01/2005 - 07/01/2005 / 07/01/2005 - 08/01/2005 / 09/01/2005 - 10/01/2005 / 10/01/2005 - 11/01/2005 / 11/01/2005 - 12/01/2005 / 12/01/2005 - 01/01/2006 / 01/01/2006 - 02/01/2006 / 02/01/2006 - 03/01/2006 / 03/01/2006 - 04/01/2006 / 04/01/2006 - 05/01/2006 / 05/01/2006 - 06/01/2006 / 06/01/2006 - 07/01/2006 / 07/01/2006 - 08/01/2006 / 08/01/2006 - 09/01/2006 / 09/01/2006 - 10/01/2006 / 10/01/2006 - 11/01/2006 / 11/01/2006 - 12/01/2006 / 12/01/2006 - 01/01/2007 / 01/01/2007 - 02/01/2007 / 02/01/2007 - 03/01/2007 / 03/01/2007 - 04/01/2007 / 04/01/2007 - 05/01/2007 / 05/01/2007 - 06/01/2007 / 06/01/2007 - 07/01/2007 / 07/01/2007 - 08/01/2007 / 08/01/2007 - 09/01/2007 / 09/01/2007 - 10/01/2007 / 10/01/2007 - 11/01/2007 / 11/01/2007 - 12/01/2007 / 12/01/2007 - 01/01/2008 / 01/01/2008 - 02/01/2008 / 02/01/2008 - 03/01/2008 / 03/01/2008 - 04/01/2008 / 04/01/2008 - 05/01/2008 / 05/01/2008 - 06/01/2008 / 06/01/2008 - 07/01/2008 / 07/01/2008 - 08/01/2008 / 08/01/2008 - 09/01/2008 / 09/01/2008 - 10/01/2008 / 10/01/2008 - 11/01/2008 / 11/01/2008 - 12/01/2008 / 12/01/2008 - 01/01/2009 / 01/01/2009 - 02/01/2009 / 02/01/2009 - 03/01/2009 / 03/01/2009 - 04/01/2009 / 04/01/2009 - 05/01/2009 / 05/01/2009 - 06/01/2009 / 06/01/2009 - 07/01/2009 / 07/01/2009 - 08/01/2009 /