‏نمایش پست‌ها با برچسب ریواس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ریواس. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

به تقویم تاریخی روزها ۲۹ ساله ای بیش نیستی ...
اما به روایت تاریخ فهم ها و درک ها بسیار بزرگواری...
روزهایت تکراری مباد و در این خجسته زادروز ...
برایت آرزو می کنم ...
خرد سوفیا را ...
و بخشندگی مایا را ...
و آرامش دریا را ...

شاد زی ...
و شاد زا

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

سیزدهی که دیگر نحس نیست
روزها می گذرند
و ماهها می آیند
و سالها می چرخند
و باز می رسد روز نوی میلاد
سالی که از تکرار رستم
سال نوی وصال
که نخستین سال است
و اولین بار است
سالی که فرق دارد
سالی که چهلم نیست
ولی از چهل پربارتر...
و بیستم نیست
ولی از بیست شاداب تر...
و دهم نیست
ولی از ده جوان تر است
حتی یک نیست
یا پنج... یا سه... ویا سی
سالی که دو ست
خود خود دو است
دوگانه است
و مستانه

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

در این روزها که سعی می‌کنیم امید را تکرار کنیم و لباس شادی به تن.. و غم‌های گذشته را فراموش.. و به افق آینده نزدیک نگاهی دوباره... هیچ چیزو هیچ چیزو هیچ چیز محرک‌تر از عشق و بالنده‌تر از مهر و پرورنده‌تر از عاطفه نیست... برایت می خوانم و تو نیز برایم بخوان که:
زیبایی از مهر بارور می‌شود و عشق با زیبایی آغاز...
و تو مهربانی که زیبا شده‌ای...
و مرا عاشق خود ساخته‌ای...

۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

روزها خوبند اگر تو خوبی
و متلاطمند اگر تو خروشانی
و صافند اگر تو آرام و شفافی
و تیره و گرفته اند اگر تو پریشانی
و سردند اگر تو یخ کرده و لرزانی
و صبحگاهی ند اگر تو سحری
و ظهر گرمند اگر تو ظهیر و پشتیبانی
و غروب دلچسبند اگر تو خوش دل و جوانی
و شب و سکوتند اگر تو صبری و روانی

پس این تویی که روزهایم را می سازی
و شب هایم را می نوازی

خوب باش تا خوب باشم
و بمان تا باشم

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

کی می گه سیزده نحسه؟

امروز سیزدهم ژانویه بود برابر با بیست و سوم دی ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت


----

یک روز بعد:

این رو یه چند ساعتی گذاشتم و بعد برش داشتم. در پاسخ دوستانی که پرسیدن که چی شد باید بنالم که برش داشتم چون خجالت کشیدم در روزهایی که دهها هزار انسان زیر آوار جان دادن؛ از خوشی‌های خودم نوشته باشم. همان موقع قصد کرده بودم در کمال پدرسوختگی وقتی آبها از آسیاب دلم افتاد دوباره برگردونم‌ش.... نمی دونم افتاد؟ آب از آسیاب دلم رو عرض می کنم...

یادم نمی‌ره سونامی هم که آمد همین شد و کسی به کسی نبود.. و حالی به حالی نشد... امروز در کمال شرمساری و خجالت باید بگویم این بار من هم یکی ازآنها بودم

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

به زیبایی فیروزه
و لطافت لبخند
و سرسبزی ریواس
و شیرینی قطاب
و آرامش دریا
و درخشندگی مهتاب
و سرافرازی سرو
... که توایی

۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه

گاهی به بندی می گسلی...
و گاهی به مویی می کشی...

نمی پرسم چرا...
که هرچه هست خوش است..

زیرایی نداری..
و چرایی زیر بار نفوذ نگاهت له می شود و نابود

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

تقدیر


باد تقدیرش چو دریا را به لطفی می‌دمید
موج عشقش را ز سر تا پای جاان-م می‌کشید

در تکاپو بی نصیب‌ایم و جواب‌ایم و ‌غرض
تا نگردی در کف باد و مقامش کی شود قِسمت مرض؟

ما همه ابناء دردیم و بلا ایم و تب ایم و عاشقی
گر تنت تب می‌ندارد؛ بازپرس از خود که آیا لایقی؟

---
توضیحات را برداشتم. یکی از دوستان برایم نوشت: من در کل توضیح دادن اینطور مفاهیم رو میپسندم بشرطی که خط ندیم به دیگران که راه اینه و چاه اینه. چون همینطور که به تعداد قلب بنده ها راه برای ایمان به خدا هست، همینطور هم به تعداد قلوب انسانها میشه طریق برای رهروی در وادی عشق وجود داشته باشه. چون مخاطبین لزومن در یک سطح از معرفت و شناخت عشق و رمز و رموزش نیستن، چه بسا با اینکه قلب پاکی دارن از یه جمله ای که راه و روشی رو بیان میکنه و خطی میده دلزده بشن.

۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که های هوی تو در جو لامکان باشد

این قطعه از دیوان شمس را امروز یکی از دوستان برای سالگرد آقاجون فرستاد.

۱۹ سال گذشت و من یادش را در ۶۹۳۵ روز گذشته طوری زنده نگاه داشته‌ام. یا با ذکر و نماز یا تعریف قصه‌هایش... یا حتی خرید از جایی که از او برایم خاطره‌ای مانده است. قصه؛ قصه پدر و فرزندی نیست.. قصه‌ بذل محبتی است که تا سال‌ها برایم راهگشاست.. چیزی که گذر عمر و تاریخ و تقویم زایلش نمی‌کند.. یادی که همیشه با من است.... روزهایی هم بوده که نبودنش را خیلی کم آورده‌ام.

۱۳۸۳ دی ۴, جمعه

مهر هشتم

ای دست سخاوتت گشوده
وز مهر، جهان دلي ربوده

لبريز شده ز ذکر هشتم
انفاس من از گل و شکوفه

در مرو دلي پر از ستاره
بر قلب زمين رخی گشوده

از قدس تنش تمام اشجار
بر شاخه خود گلی سروده

هر عيد که می‌رسد دوباره
از دل، هم و غم و شک زدوده

تا قسمت من نگاه زيباست
يار با عشق زلال وی ستوده