‏نمایش پست‌ها با برچسب اربعین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اربعین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

دوازدهم

در دست تو رازی هست.. کز دست نخواهم داد
در روی تو سحری هست.. زآن چشم نخواهم بست

درمانی و دردی تو.. هم سحری و هم رازی
درمان نطلب خواهم.. تا عقل نخواهی مست

این دوره ی آخر را با من بنشین یک دم
کاین روز نخواهد ماند... زین سال نخواهی رست

پنجم ..... هفتم ..... نهم ..... دهم

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

کربلا... کربلا.. ما داریم می یاییم

۱۳۸۶ مهر ۱۱, چهارشنبه

۱۴ام

نذر
گردل من را توبسازی به خودت مفتلا
قلف تن‌ام را شکنم؛ خنده زنم بر بلا

۱۳۸۶ مهر ۶, جمعه

Fifteenth

We had a meeting with our business partner and he had to write something on the board. Having the pen in his hand, he turned to me and said: “you know; I never came to the board in school. I had hard time getting high school diploma”. And he laughed. He is frank and open to me, we are the same age. Actually we were born on the same month. I am elder 10 days though. This is not the first time he is opening such personal discussion about his school times. I can appreciate that his willingness to discuss his school history comes from his confidence. He; most probably unintentionally, tries to communicate his determination to become successful.

“Oh, really” I responded maintaining the eye contact. “I have been to six different schools so far, and I am here today, making things easier for your business,” I added with a smile.

He was happy. He did the best thing he could/should, and he wanted someone to endorse it for him, which I happily did. Hey! I am you if you were good at school. You could be an employee just like me today facilitating things for others, should you tired harder at school. You are good; you are just good.

Honestly, I am happy for he is happy; and I am happy for I probably couldn’t be happy if I were him. He is right in the position that he is supposed to be, and I am fine with my place. The scenario is perfect, each of us has a role to play.

۱۳۸۶ مهر ۵, پنجشنبه

شانزدهم

ضَرَبَ... ضَرَبا... ضَرَبو

کُلُمبیَن... کُلُمبیانِ... کُلُمبی یوو

اَحمَدَاً... اَحمَدَا ... آی اَحمَدوووو!!

۱۳۸۶ شهریور ۲۶, دوشنبه

افتتاح

نو می‌شوم...
گرچه آن پیله چهل روزه‌ای نبود که باید ...
که چون کرم بخزی ...
چون پروانه برقصی ...
و باز بسوزی...


فتح می‌کنم به نام شهری
که دروازه‌هایش از جنس لحظه‌اند..
و کار مردمانش... نخواستن است..

نقب می‌زنم به عمری...
که در کورمال و جستجوی تو گذشت
و ساعاتی که بی تو هدر شد...

سلام...

۱۳۸۶ شهریور ۱۲, دوشنبه

هیجدهم

حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور.....

۱۳۸۶ شهریور ۴, یکشنبه

نوزدهم

می‌دانم که باور نمی‌کنی.. خب باورش برای خودم هم مشکل است.. من.. با این دست‌ها .. با این بدن.. با این چشم‌ها که امروز کم‌سو شده‌اند... چهل سال است که هم‌راه‌م... من با خودم... سال‌های سال است که هم‌دم‌م.. هم‌زادم... هم‌خانه‌ و هم‌نشین‌م... هم‌نفس‌م... هم‌سر ... و در نهایت، هم عاقبت‌م... این بدنِ هم‌راه‌م را نمی‌شناسم اما.. این آنی که من‌م کدام است؟ با این لباسی که برتن دارم.. لباسی که از روز نخست بر ج‌اا‌ن‌م کش آمده است... لباس‌های دیگر... ج‌اان‌های دیگر... دشت‌های فراوان... دیده‌ام... لباس‌هایی بوده‌اند از دیگران که بسیار دوست‌شان داشته‌ام... و ج‌اان‌هایی برای‌م عزیز بوده‌اند.. بعدها اما.. لباس‌های دیگران برای‌م کهنه و پاره... برای‌م بی‌جذبه... برای‌م تکراری و خسته‌کننده شده‌اند... جان‌ها اما؛ بر تن‌م ردی از خود به جای گذاشته‌اند عمیق... و درکی در من ساخته‌اند نافذ... انسان‌ها و لباس‌هایشان... آدم‌ها و تن‌ها... بدن‌ها... که می‌میرند.. و کهنه می‌شوند... و جان‌ها که می‌مانند و صیقلی‌تر می‌شوند... آرامش‌ که می‌آید... درد می‌رود ... کم می‌شود .. سوختن حتی... بدون درد.. سوختن هم، دیگر کاری ندارد...

بیستم

ART © XXXX

۱۳۸۶ شهریور ۳, شنبه

بیست و یکم

آخرین شبی ست که عامی یم.. فردا صبح قرار است ملهم شوم
دیگر کاملم ...

کامل

۱۳۸۶ شهریور ۱, پنجشنبه

بیستو دو

کبت چشک بسنخ ئترک کی م.یسک /// چشک ئرئ
رفنخ تک
با چشم بسته دارم مینویسم ///ژشم درد گرفته ام

بیست و سوم


بیست و سه ساله بودم که پدرم را از دست دادم
پدر خب برای همه عزیز است اما آقاجون یک فرق عمده‌ی دیگری که داشت؛‌ نقش خیلی پررنگ و مهم‌اش در زندگی دورو بری‌های ما، درو همسایه، دوست و آشنا بود

بواسطه بودن او ما قدر پیدا کرده بودیم .... یای مضاف او بودیم... وقتی که او رفت ما فقط پدر از دست ندادیم... هویت خودمان را باختیم

۱۳۸۶ مرداد ۲۷, شنبه

بیست و چهارم

.

اول نقطه بود
بعد کلمه آمد

بیست و پنجم

چنين كشته ی حسرت كيستم من؟
كه چون آتش از سوختن زيستم من

جهان كو به سامان هستی بنازد
كمال م همين بس كه من نيستم من

ابوالمعالی بیدل

۱۳۸۶ مرداد ۲۶, جمعه

بیست و شیشم

اگه روزی روزگاری این یا اینو سررات قرار بدن چه می کنی؟

۱۳۸۶ مرداد ۲۰, شنبه

بیست و هفتم



اللهم اغفر لقومي فإنهم لا يعلمون

۱۳۸۶ مرداد ۱۹, جمعه

بیست و چندم



در ستایش زیبایی‌های تو...
کدامین صدا رسول شکرگزاری‌های ماست...
جز آن حسی که از جنس زیبایی‌های توست

بیست و نهم

اصلا خودم حواسم نبود ولی یکی از دوستان یادم انداخت که تا به حال در شیش جای مختلف درس خونده‌ام... علاوه بر اینکه مصداق زنده و شاهد بارز "ز گهواره تا گور" هستم؛ فک کنم جون بدم واسه مشاور دانشجویی یه جایی

در ضمن تا هفت نشه بازی نشه!

سی ام

داشتم اسامی و تصاویر رفقا را در ذهنم برای کاری که تو فکرشم چند وقته شخم می‌زدم...

جالب بود... آدم‌های بسیار قابل و سوار کاری که می‌شناسم... همه در رابطه و زندگی خصوصی مشکل دارند!

حالا دور ورتان ندارد که لابد خیلی قابل و سوارکارین چرا چونکه در ایجاد رابطه مشکل دارین هااا!

سی و یکم

نشانه ها می گویند بروووو
خاک بر سر دل خز من