سکوت علامت بی تفاوتی نیست... بغض راه فریادم را بسته است
نمایش پستها با برچسب پس لرزه. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب پس لرزه. نمایش همه پستها
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
درس خواند
و مشق نوشت
دود چراغ خورد
و جهد کرد
و سختی کشید
اما می دانست
علم
و مکنت
و مقام
و ریاست
و لهجه
و بیان
و صورت
و لباس
و جنگ
و مسند
عزت نمی آفریند
چرا که بی مقام بود
و بی دسته
و بی بوق
و بی لباس
که در عزلت
و تنهایی
و بی کسی
و بی لباسی
ترجمه عاقبت به خیری شد
و تمامی عزت نفس
با لهجه ای شیرین
که روز به روز بازتر شد
و شنیده تر
رفت و رفت
و در خاطر سپید تاریخ
بدون زحمت نشر
و بدون اجازه چاپ
و بدون مجوز حضور
جاودانه شد
و مشق نوشت
دود چراغ خورد
و جهد کرد
و سختی کشید
اما می دانست
علم
و مکنت
و مقام
و ریاست
و لهجه
و بیان
و صورت
و لباس
و جنگ
و مسند
عزت نمی آفریند
چرا که بی مقام بود
و بی دسته
و بی بوق
و بی لباس
که در عزلت
و تنهایی
و بی کسی
و بی لباسی
ترجمه عاقبت به خیری شد
و تمامی عزت نفس
با لهجه ای شیرین
که روز به روز بازتر شد
و شنیده تر
رفت و رفت
و در خاطر سپید تاریخ
بدون زحمت نشر
و بدون اجازه چاپ
و بدون مجوز حضور
جاودانه شد
۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه
تبریک
به برگ سبز درخت سایه گفتم تبریک
که عمر سبزی ات به عزت طی شد
و باد پاییزی تو را در اوج زیبایی
و غرور
و شادی
زرد خواهد خواست
سبزی که تمام تابستان سبز باشد
و عمر با عزت کند
خشک نشود
نمیرد
له نشود
پاره
گندیده
و تابستان را
تا رسیدن پادشاهی پاییز
صبر کند
و تحمل
جای تبریک دارد
اگر جای دیگرش نمیرد
و جای دیگرش نگیرد
و جای دیگرش نلرزد
نخشکد
نگندد
به برگ باید دل داری داد
که سبز بماند
و به ساقه دل داری داد
که در باد بپیچد
و به تنه دل داری داد
که استوار بماند
و به ریشه دل داری داد
که چشم هایش را در دل خاک باز کند
و راه برود
تا عمقِ عمیق
و تا روز پادشاهی پاییز
به برگ سبز درخت سایه گفتم تبریک
که عمر سبزی ات به عزت طی شد
و باد پاییزی تو را در اوج زیبایی
و غرور
و شادی
زرد خواهد خواست
سبزی که تمام تابستان سبز باشد
و عمر با عزت کند
خشک نشود
نمیرد
له نشود
پاره
گندیده
و تابستان را
تا رسیدن پادشاهی پاییز
صبر کند
و تحمل
جای تبریک دارد
اگر جای دیگرش نمیرد
و جای دیگرش نگیرد
و جای دیگرش نلرزد
نخشکد
نگندد
به برگ باید دل داری داد
که سبز بماند
و به ساقه دل داری داد
که در باد بپیچد
و به تنه دل داری داد
که استوار بماند
و به ریشه دل داری داد
که چشم هایش را در دل خاک باز کند
و راه برود
تا عمقِ عمیق
و تا روز پادشاهی پاییز
۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه
خدا رو شکر فردا دیگه تعطیل نیست.. میتونم خودم رو در کار و زندگی باز غرق کنم.. امروز که فرصت داشتم تا تونستم با خنجری هی روح خودم را خراش دادم... از امروز و هفته گذشته و ۲۱ سال قبل هی یاد کردم... آروم آروم اشک ریختم و مراقبت میکردم آب شور سروصورتم روزهام رو باطل نکنه... دیروز به محمد که آخر سوره حمد مثل اهل سنت بلند میگفت "آمین" ایراد نگرفتم و نگفتم این بدعته... و به حمید که امروز موقع مسح پاش رو زیر دستش حرکت میداد نگفتم که این کار وضو رو باطل میکنه.. مگر منی که رعایت کردهام به کجا رسیدهام؟.. به درک بهتری از طراوتپذیری روح؟ به آرامش؟ به روشنی ضمیر؟.. گاهی این روزها با خودم در صراحت و صداقت پاسخگویی به سئوال تکراری دوستان که چرا ایران موندی به رودرواسی میرسم... به جوابی که میدم بیشتر و بعد فکر میکنم.. حسم... روحم در جایی غیر از این خاک خواهد مرد... میدانم.. ولی نمیدانم در حالت فعلی مگر زندهام؟... شاید هم زندهتر از همیشهام.. اگر قبلترها فقط گاهی بغضم میترکید.. و دلم آشوب میشد.. این بار قند مکرر است.. هر روزه است...
در همین بین نامهای از دوستی رسید که چند ماهی پیش از من صلاح و مصلحت میکرد که به ایران برگردد یا نه.. دوستی که به لطف همت خود و هوش ذاتیاش مدارج علمی بسیار شایستهای دارد... من هم پاسخ کلیشهای خودم را داده بودم که لباس باید تن خودت اندازه باشد.. و اینجا از خیر بردن جایزه نوبل باید بگذری (که در دانشگاه و رشتهای که کار میکند احتمال آن منتفی نیست).. ولی در عوض به عوالمی نائل میشوی که هیچ جایی نظیرش نیست.. نامه از ترجمه انگلیسی یک مقاله درباره ذکر به مناسبت ماه رمضان خبر میداد و من در دلم گفتم چه دل خوشی!.. و چه خوب که به جمعبندی برای مهاجرت به موطن نرسیدی... شاید امروز وقتش نیست... بگذار فردا که تعطیل نیست.. و من غرق کارم.. و اشکم درنیامده.. و بعضم نترکیده از من سئوال کن.. ایران وطن من و توست... لباسی که اندازهی اندازه تن من و توست... در هیچ جای دیگر اینقدر پُر نمیشوی.. و لبریز.. لبریز از شادی عمیق.. لبریز از غم.. غم فراگیر.. لبریز از دلهره.. لبریز از خواهش.. لبریز از استغنا.. لبریز از مردانگی.. لبریز از اشک... و لبریز از بغض... بغضِ نفسگیر
در همین بین نامهای از دوستی رسید که چند ماهی پیش از من صلاح و مصلحت میکرد که به ایران برگردد یا نه.. دوستی که به لطف همت خود و هوش ذاتیاش مدارج علمی بسیار شایستهای دارد... من هم پاسخ کلیشهای خودم را داده بودم که لباس باید تن خودت اندازه باشد.. و اینجا از خیر بردن جایزه نوبل باید بگذری (که در دانشگاه و رشتهای که کار میکند احتمال آن منتفی نیست).. ولی در عوض به عوالمی نائل میشوی که هیچ جایی نظیرش نیست.. نامه از ترجمه انگلیسی یک مقاله درباره ذکر به مناسبت ماه رمضان خبر میداد و من در دلم گفتم چه دل خوشی!.. و چه خوب که به جمعبندی برای مهاجرت به موطن نرسیدی... شاید امروز وقتش نیست... بگذار فردا که تعطیل نیست.. و من غرق کارم.. و اشکم درنیامده.. و بعضم نترکیده از من سئوال کن.. ایران وطن من و توست... لباسی که اندازهی اندازه تن من و توست... در هیچ جای دیگر اینقدر پُر نمیشوی.. و لبریز.. لبریز از شادی عمیق.. لبریز از غم.. غم فراگیر.. لبریز از دلهره.. لبریز از خواهش.. لبریز از استغنا.. لبریز از مردانگی.. لبریز از اشک... و لبریز از بغض... بغضِ نفسگیر
۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه
من حرف نمی توانم بزنم... آخر صدایم گرفته است... از فرط خشکی و تبداری لب... صدایم گرفته است... تشنگی که چیره می شود... چارهای نیست انگار.. استسقا میکنی ... و فریاد میکشی بیصدا: آآآآب ب ب... و چه خام خیالی... که لبانت منتظر خنکی آمدن آآآب ب ب میماند... تشنهتری.. و بی صداتر... این بار انگشتانت روی هوا می کشند صدای آب را... و لبریز میکنند هوا را از صدای پایش... و لبانی که منتظر خنکی حرف های الف و ب میماند باز.. و گوشی که صدای آب نمیشنود.. و صورتی که از آن را خنک نمیشود... آب که نیست... بیصداست همه چیز... همه کس.. همه جا... حالا هزاری هم که آی با کلا باصداست... صدایش دیگر از فرط بیآبی در نمیآید... قلم برمیداری... میکشی آآآب ب ب... و جاری میشود آب ... و باقی میماند این رود کوچک که سیراب میکندت.. سحر و جادوست قلم.. که اگر نبود سرش قسم یاد نمیکرد... وردی است، ملموس... و سحری است، حاضر... این بار نوبت کبوتر است... نه بال لازم دارد که بکشی تا بپرد.. نه گلو میخواد که بغ بغ کند... به معجز قلم تو ابراهیمی.. کاف را کنار با بگذار... و بر سر کوهی دیگر واو را دفن کن... تا را تکه تکه کن... و دور از را نگه دار... نوک انگشت که میکشی بر جسم کاغذ یا خاک.. یا میچرخانی سرانگشت بر هوا.. یا اشاره میکنی با انگشت درایت به عقل.. یا ضمیر... یا فکر... یا با خودت که صاف میشوی... و جاری میشوی در رودخانه جاان.. زنده میکنی کبوترها را.. که پر بکشند... و گردن بیافرازند... و بغ بغ کنند... و دل ببرند.. این بار نفست را حبس کن... و چشمانت را ببند... همه به تو دل دادهاند که همتی کنی ... و آ را کنار ز و الف را کنار دال قبل از یا برقصانی
۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه
۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه
عقد اخوت
یکم- من در زندگیام بیشتر از مولوی، سعدی، عطار و عنصرالمعالی به مهدی آذر یزدی مدیونم چرا که او بود که معانی بلند این بزرگان را در کودکی به کام من شیرین ساخت و مرا با دنیای زیبایشان آشنا کرد. طوری که حتی من کتاب نخوان این سلسله کتابها را برای عزیزترین کسانم تجویز کردهام.
دوم- درگذشت مهدی آذر یزدی در این روزگار سختتر از سنگ؛ تنها و یگانه خبری بود که از تمامی رسانههای دولتی و ملی و مردمی به شکل گستردهای انتشار یافت. این مرد با آنچه کرده است نشان داد که یکی از مقاطع وصل تمامی ما ایرانیهاست. همان عقد اخوتی ست که میگویند؛ همان نقطه اشتراکی ست که به دنبالش هستند و هستیم. با مرگش پیام داده است. بشمارید خطهای بیشماری که در تمجید از آنچه که وی چهل سال پیش برایمان باقی گذارده این دو روزه نگاشته شده.. هم در رسانههایی که در دست اقلیت است پررنگ دیده شده و هم دربخش بزرگی از مباحث طیف اکثریت تکرار گشته.. این تعبیری ناب از وفاق ملی است...
همه ما تشنه حقیقتایم.. همه به دنبال راهی برای گشایش ایم... دانایی... فرزانگی... درک بهتری از جهان... تطبیق فطرت آدمی با سکناتاش.. هم سویی جان با جسم... رهایی... آزادی.. بهره مندی... همه آن چیزهایی بود که قصههای خوب میخواست از همه ما؛ عناصر طیف های مختلف؛ بچههای خوبی بسازد.. اگر به مقصود نهایی نرسیدهایم هم راه طولانیست و پرهزینه و هم آنرا باید در تک ضربهای همتی دید که از یکدیگر آنقدر پرفاصلهاند که جایگزین قَدَری در کنار قصههای کهن آذر یزدی بعد ازچهل سال هنوز پیدا نشده است.
یکم- من در زندگیام بیشتر از مولوی، سعدی، عطار و عنصرالمعالی به مهدی آذر یزدی مدیونم چرا که او بود که معانی بلند این بزرگان را در کودکی به کام من شیرین ساخت و مرا با دنیای زیبایشان آشنا کرد. طوری که حتی من کتاب نخوان این سلسله کتابها را برای عزیزترین کسانم تجویز کردهام.
دوم- درگذشت مهدی آذر یزدی در این روزگار سختتر از سنگ؛ تنها و یگانه خبری بود که از تمامی رسانههای دولتی و ملی و مردمی به شکل گستردهای انتشار یافت. این مرد با آنچه کرده است نشان داد که یکی از مقاطع وصل تمامی ما ایرانیهاست. همان عقد اخوتی ست که میگویند؛ همان نقطه اشتراکی ست که به دنبالش هستند و هستیم. با مرگش پیام داده است. بشمارید خطهای بیشماری که در تمجید از آنچه که وی چهل سال پیش برایمان باقی گذارده این دو روزه نگاشته شده.. هم در رسانههایی که در دست اقلیت است پررنگ دیده شده و هم دربخش بزرگی از مباحث طیف اکثریت تکرار گشته.. این تعبیری ناب از وفاق ملی است...
همه ما تشنه حقیقتایم.. همه به دنبال راهی برای گشایش ایم... دانایی... فرزانگی... درک بهتری از جهان... تطبیق فطرت آدمی با سکناتاش.. هم سویی جان با جسم... رهایی... آزادی.. بهره مندی... همه آن چیزهایی بود که قصههای خوب میخواست از همه ما؛ عناصر طیف های مختلف؛ بچههای خوبی بسازد.. اگر به مقصود نهایی نرسیدهایم هم راه طولانیست و پرهزینه و هم آنرا باید در تک ضربهای همتی دید که از یکدیگر آنقدر پرفاصلهاند که جایگزین قَدَری در کنار قصههای کهن آذر یزدی بعد ازچهل سال هنوز پیدا نشده است.
می گذارنم...
کی برسد سَر این روزهای خاکستری خاک؟
و تمام بشود این شب های دیرباوری تب خال؟
چه کنم من با این همه آوار؟
و کجا ببرم این همه فریادم؟
و کی برسم به زمانی که رها باشم؟
و دست بزنم به آنچه حرامم باد؟
و بشویم دست از هر ناپاکی؟
و صدا بزنم آنکه دلم می خواست؟
و کجا برسم به نسیم خوش دستت؟
و کی رها کنی اَش در دست باد؟
و چه موقع برسم به صدای همهه دلدار؟
و چه ساعت باز برقصم در کشاکش آغوشش؟
کی برسد سَر این روزهای خاکستری خاک؟
و تمام بشود این شب های دیرباوری تب خال؟
چه کنم من با این همه آوار؟
و کجا ببرم این همه فریادم؟
و کی برسم به زمانی که رها باشم؟
و دست بزنم به آنچه حرامم باد؟
و بشویم دست از هر ناپاکی؟
و صدا بزنم آنکه دلم می خواست؟
و کجا برسم به نسیم خوش دستت؟
و کی رها کنی اَش در دست باد؟
و چه موقع برسم به صدای همهه دلدار؟
و چه ساعت باز برقصم در کشاکش آغوشش؟
۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه
در روز مبارکی چون سیزدهم رجب چه چیز از امیدواری بهتر
تحمل این روزهای خاکستری بدون دل-داری و امیدواری ممکن نیست...
خواستم شما هم با آنچه دوستانم برایم فرستاده اند شریک شده باشید:
یک- از یوسف صانعی
تحمل این روزهای خاکستری بدون دل-داری و امیدواری ممکن نیست...
خواستم شما هم با آنچه دوستانم برایم فرستاده اند شریک شده باشید:
یک- از یوسف صانعی
نبايد اينگونه ظلمها، آزار و اذيت ها، ترفندها، مکرها؛ دروغها و ... موجب يأس و نا اميدي در راه احقاق حق شرعي و قانوني و حاکميت مردم بر سرنوشتشان گردد؛ چون علاوه از آنکه نا اميدي از رحمت خداوند خود از معاصي و گناهان کبيره است؛ خلاف وعده نصر و پيروزي قرآن به مسلمانان نيز مي باشد که «أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ».دو- از شمس تبریزی
هر اعتقاد که تورا گرم کرد ، آن را نگه دار!
و هراعتقاد که تورا سرد کرد، ازآن دور باش!
هر مشکل که شود، از خود گله کن: -این مشکل از من است-!
بعضی خیال خود را به خدایی گرفته اند!
عرصه سخن بس،بس تنگ است!
عرصه معنی فراخ است!
از سخن پیشترآ، تا فراخ بینی ، عرصه بینی!
چون گفتنی ی باشد،و همه عالم، از ریشم درآویزد ، که مگو، بگویم...اگرچه بعد ازهزار سال باشد این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم!
بعضی کاتب وحی اند، و بعضی محل وحی اند، جهد کن تا هردو باشی ، هم محل وحی ، هم کاتب وحی، خود باشی!
اغلب خاصان خدا،آنانند که کرامتهای ایشان پنهان است،بر هر کسی آشکار نشود،چنان که ایشان پنهانند!
من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز!
سخن را چون نمی نویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر دهد!
سخن با خود توانم گفتن، یا هرکه خود را دیدم در او،
با او سخن توانم گفت!
۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه
شما که میگی دیکتاتوری بده... چرا لایی می کشی؟ چرا خط ممتد رو رد می کنی؟ چرا سر چهارراه روی خط عابر وامیستی؟ چرا سر تقاطع دست چپ رو میبندی که کسی نتونه از اون ور راهشو بکشه بره؟ چرا پشت چراغ قرمز بوق میزنی؟ چرا آشغالا رو میریزی تو خیابون؟ شما که لایی میکشی؛ نباید کسی بهت حکم برونه کنه که لایی کشه؟ شما که خط ممتد رو رد می کنی؛ نباید کسی بالا سرت باشه که خط های ممتد و ممنوع رو رد میکنه؟ چیزی که عوض داره مگه گله هم داره؟ چرا فکر میکنی باید اول بقیه درست بشن که تو هم درست بشی؟
در
۰۰:۵۹
3
نظر
از جنس:
احوالات ما,
پس لرزه
اشتراک در:
پستها (Atom)