۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

روز چهل و پنجم


کم کم بهبودی را در گوشت و پوست و استخوانم حس می کنم...

حس خوشی دارم ... سرخوشم... تعریف کردنش سخت است... و باور اگر این دوره را نکشیده باشی گنگ است و مبهم.. نمی فهمی چه می گویم تا لذت درد را نکشیده باشی.. هم می خواهی که به زندگی بازگردی و عادی شوی.. و هم از عادی شدن می ترسی و دوست تر می داری در این سرخوشی مدام غرق شوی.. و غوطه بخوری در بیم موج و امید نجات.. سبکباران ساحل ها نباشی... وسط گردابی و دریایی باشی که در اعماق دل می جوشد و قطره های اندکی از آن چون موج فروخورده ای سر از دو چاک میان پلک ها در می آورد... هر روز بیدار شوی به امید نجات و مداوا... و هر روز از ظن نا امیدی برخود بشوری... که ناامیدی کفر است... و کسی بالای سر است.. و در کشف این بمانی که هدف چه بود... گوشمالی به تعزیر کدام لغزش بود.. و کدام نگاه آلوده آنجا که نباید دید.... و کدام غمض عین به کدامین دیده ملتمس آنجا که می بایستی دید.. و دردمندی کدام دل شکسته از کدام گفته سخیف تو... و کدام آهی و کدام لبخند که نابجا صادر کردی...

می ترسی عادی شوی... به زندگی روزمره و روزانه برگردی و یادت برود چه حال های خوشی که تجربه نکردی.. و چه ناله ها که از ته دل نکشیدی.. و چقدر از کمی شنیدن صدای خودت ذوق مرگ نشده ای... و با چه لحن حزینی طلب کردی.. و چه از دست رفته بودی و چه ساده می شود همه چیز را داد... و هر آنی در فیض یم.. و هر قدم توان داده که برداریم .. و هر کلام که همین آن می نگارم هزاران هزار رگ و ریشه و عصب و جوارح در کارند تا مقصود به سرانجام برسد و این خود معجزه است.... و این درک ملموس است که لطفش به سادگی نرسد و درکش حاصل نشود...

می ترسم تمام شود و این حس برود... و این تجربه ها تکرار نشوند...

خداوندا از تو می خواهم چشمم را باز کنی تا تمام همت و تلاشم مصروف زودگذرها و تمام شدنی ها نشود...

خدایا این فیض مدام صحت را از ما دریغ مدار... و مرا هر لحظه و آنی شاکر داده هایت گردان... و مرا گاهی این چنان که نواختی بنواز... ما را باش.. و ما را از دست مده... نپسند که طول شدت و اندازه مرارت ما را از تو رویگردان سازد و یا از امید شفا و بارقه نجات دلسرد کند... من را به آنچه تو پسندیده ای متوکل کن.. و راضی ساز به آنچه برایم مقدر کرده ای که تو بهترین حاکم و عادل ترین مقسم و هادی هستی..

هیچ نظری موجود نیست: