۱۳۸۴ تیر ۱۹, یکشنبه

هر کسی چند روزه نوبت اوست


روزی روزگاری، که زیاد هم دور نبود؛ کارگران کفاش خرج خودشان را از اوستاهای کفاش جدا کردند و برای خودشان علم و کتل و حسینیه راه انداختند .... امروز؛ حسینه و دم و دستگاه کارگرها از اوسّاها بزرگ‌تر و طویل‌تر است ...


روزی روزگاری، جامعه‌ی کره طبقاتی بود ... Choi (چوی) از طبقه اشراف‌زادگان بود .... و Seo (سآو) مردم عادی و رعیت .... امروز اما بسیار مدیران ارشد و بلندپایه دولتی و خصوصی کره، نام خانوادگیشان Seo ست و بسیاری از کارمندان دون پایه دولتی و خصوصی از Choi-ها هستند ...


از خاندان ساسانی، ....، ....، زندیه، صفویه، قاجار، فرمانفرما، پهلوی، .... چه خبر؟ کدامشان امروز بر خر مراد سوارند؟

اگر وضع بر همین منوال باشد؛ مکنت و دولت امروزی‌ها هم به ارث کسی نخواهد رسید...

۱۳۸۴ تیر ۷, سه‌شنبه

گرفتاری علوم انسانی اینه که نمی‌شه روی کاغذ فرمول‌رو حل کرد یا توی آزمایشگاه نمونه‌ ساخت ... یادمه درس اقتصاد کلان که می‌خوندم از همه چی بیشتر این تیکه‌ش واسم جالب بود که هر چن سال یه بار که اتفاقات عمده اقتصادی تو دنیا می‌یفتاده یه عده می‌شستن آی‌کیو می‌زدن که آهان چون اولش اون طوری بود و بعدش این طوری شد پس معلوم می‌شه که هربار دیگه هم اولش اون طوری باشه آخرش این‌ طوری‌یاس و بایس از این به بعد از این کارا بکنیم و اِل و بِل ... چاره‌ای نداشتن خب ... نمی‌شد بیان بگن ببخشین یه لحظه می‌شه واستین می‌‌خوام یه جنگ کوچولو راه بندازم ببینم اگه نرخ بهره رو ثابت بگیریم، بیکاری چقد می‌ره بالا ... چاره‌ای نبود که با همین نظریه حال کنن و کلی پزشو بدن ... اما یکی دو سال که می‌گذش می‌دیدن نه اون طوری هم که فک می‌کردن نیس ... و ناچار می‌شدن یه نظریه دیگه سمبل کنن ... کلی جدول و نقشه و مسیر درست می‌کردن که تا اینجا این طوری پیش می‌ره بعدش رو دیگه نمی‌دونیم ..با خداس! واسه همین هم هست که تو علوم تجربی که اسمش روشه همه به حقیقت واحد می‌رسن اما تو علوم انسانی یه جورایی همش تو کل-کلن با هم ... مثلا مهندس ژاپنی هیچ موقع نمی‌گه بياين آسمونخراش ۱۰۰ طبقه با تف بسازیم چون بهش تو اروپا یا ساحل عاج می‌خندن ... مگه اینکه بیاد ثابت بکنه که می‌شه .. اما فلان نظرپرداز ایرانی می‌تونه بگه بیاین زندگی‌تون رو بسپرین به دست من ... واستون آسمون‌خراش مقوایی می‌خوام بسازم شونصد طبقه ... هیچ کس هم نمی‌یاد بگه نه نمی‌شه ... چون می‌گه که: نه جون شوما می‌شه .... این بار دیگه می‌شود ... و باید بشود ... بعدش هم یه سری قصه کلثوم ننه سر هم می‌کنه ... با آب و تاب تعریف می‌کنه واسه هم-مون .... بعدش هم همه بر و بر نیگاش می‌کنن می‌گن ای‌ول دمت قیژ چرا پس اون خاک برسرای قبلی نکردن این کارا رو؟ برو که بریم .... از اون ورم یه عده نشستن می‌گن:‌ آهان! فهمیدم .. واسه این بود که این طوری شد ... اگه اون طوریش می‌کردیم ... این طوری نمی‌شد که ... من که از اول گفته بودم ... کسی گوش نکرد ...

ولی خدا وکیلی ... من هم دوست دارم آسمونخراش شونصد طبقه داشته باشیم ... اونم فقط تو چهار سال ..

آسمونخراش شونصد طبقه؛ یک... نبود؟... دو.. نبود؟ ...سه! مبارکه ایشالا .... خیرشو ببینی ننه!

۱۳۸۴ تیر ۱, چهارشنبه

مشکل از من آغاز شد ... از آن دم که نقطه پرگار دیدم خود را ... که با من است که حقیقت معنا می‌یابد ... که فهم من مقدم است به درک دیگران ... به زبان فصیح دنبال حق بوده‌ام ... چهره خیرخواه می‌گرفتم ... اما در گاه عمل به تو که امید نجات به هخا بسته بودی، خندیدم ... به دیگری که باور به مشارکت ندارد خشم گرفتم .... و به رأی سومی که از بی عدلی ذله شده بود، برچسب تقلب زدم ... آن یکی را فریبکار خواندم ... و بعدی را خائن .... می‌دانی واقعیت چیست؟ واقعیت آن است که منم .... و حقیقت آن است که برای فرار از مواجه با میوه آنچه امروز میکارم، دروغ را باید که چون لقمه ای چرب قورت دهم ... هرچه حقیقت باشد آنقدر مهم نیست که اوست .... اوست که حق است ... چه اهمیت دارد چه کسی گفته است که ملت قیم می‌خواهد ... که شهروند درجه یک و دو داریم ... باور من مگر غیر از این است؟ ... گرچه جرأت ابراز ندارم .... یا طاقت قبول ....

۱۳۸۴ خرداد ۲۵, چهارشنبه

از گپهای حمید با سهراب:

به این نکته دقت کن که در این لحظه تو [حداقل] به یه دلیل خوبه که هنوز زنده هستی ... باید ببینی اون دلیل چیه ...


شاید حالا به همون دلیله که باید رأی داد ... و شاید هم نه ...

۱۳۸۴ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

شنبه ها گیرم
یکشنبه ها سردرگم
دوشنبه ها به بازار می روم
و سه شنبه ها که می رسد کنجار
چهارشنبه ها یا پول گم می کنم یا پیدا
پنج شنبه ها در آرزوی خلسه جمعه غنج می زنم
جمعه هم که از اساس تعطیلم ..

و این تویی در میان روزهای من گم شده ای

۱۳۸۴ خرداد ۲۳, دوشنبه

مرگ در چندقدمی منتظر است

سامی هم رفت ... ولی خاطرات کودکی و نوجوانی من با او باقیست ..

حالا دیگر دو نگاه به مرگ است که می‌شناسم ... قبل‌ترها وقتی مرگ جوانی می‌رسید، با خود می‌گفتم: چه زندگی بی‌اعتبار است ... چه دنیا بی‌ارزش است ... برای چه و چرا بجنگم؟ ... برای چه بخواهم؟

امروز مرگ جوان برای من هشدار است که فرصت کم است و کار نکرده بسیار ... بسیار راه نرفته باقی‌ست تا روحم، کارم، فکرم، شناختم و اعتبارم توسعه یابد تا بر خود بیشتر و بهتر مسلط باشم .. تا تجلی نامم باشم .. تا یاور باشم ..

۱۳۸۴ خرداد ۱۱, چهارشنبه

Once upon a time there was a bird looking for a nest. In the jungle; she went to a pine tree; asked if she could home in there. The pine said that he would be happy to neighbor her provided that she takes her nest to the tallest branch of the tree. And then the bird could see the sunshine first before anyone and let the pine know before anyone when the night is over and the sun is coming to see them. The bird replied that she afraid to fall down when the wind blows in the dark night. Pine paused for a while and went that the risk is the price she has to be ready to pay. Pine told her an old story then:

"Long time back I gave shelter to a lost sparrow, she was lonely and sad, she had not dared to fly over the sea at the migration season. She wanted to stay at her cozy corner; but when the October wind started to blow; her nest was no longer comfy and warm. She took refuge in my arm, and asked me to pick and take her to my tallest branch. I wondered why; and the response was simple. She was counting the days to the Spring, to the warm days, to the days that her companions would come back from the long trip. She wanted to be the first one to see them. The tallest branch was like her pharos, her peak of hope."

۱۳۸۴ اردیبهشت ۳۱, شنبه

Love Calculator

Thanks for purchasing this automotive love processor.

Just enter your name, age, education background, family and social status, place of birth, nationality; and then it decides to love you or not.

You have the option to love or hate back, but your feeling may not affect its decision process.

This version will be updated with new patch every time you see a new face.

The revolutionary new version 0.000101 which will be available for free download next time that you fall in love will give the partner a control panel to tune your decision factors by the face lines, smile, eye contact, tone of speech and touch.

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

نزدیکان همیشه می‌گویند چرا خود را دست کم می‌گیری؟ چرا خودکم بین هستی؟ تواضع برای آشنایان خوب است ولی کسی که بار اول تو را می‌بیند رفتارت را به حساب کمبودهایت می‌گذارد ... همکاران در عوض می‌گویند چقدر خودت را می‌گیری؟ انگار از دماغ فیل افتاده‌ای. فکر می‌کنی عقل کلی و بقیه همه بوقند...

دوستان درباره‌ام نوشته‌اند: "فلانی برخورد اولش آدم را کلي جذب مي‌کند و هر بار که مي‌بينش انگار يک دوست تازه پيدا کرده‌اي" .... همکاران می‌گویند هر بار که می‌بینیمت دنیا سرمان خراب می‌شود... گورت را کی گم می‌کنی؟

یا من خیلی خوب برای نزدیکان و دوستان فیلم بازی می‌کنم ... یا سرکار خیلی خودم نیستم ...

فعلن که دارم کمی تا قسمتی گیج می‌زنم ..

۱۳۸۴ اردیبهشت ۲۳, جمعه

Say Cheese!

You are down;
You are dead;
That’s okay!

You have the option;
To keep the silence;
Pretending that you could:
- Live longer
- Be smarter
- Make laughter
- Be happy
- Give mercy
- Be okay.

You just need no "Love";
You just need no "Hope";
You just need to say "Cheese!"

You are so strong;
You are so okay;
You are the one,
Who can say:
- Oh my love "The Cheese!"
- My reason to live
- My incentive to please
- Oh my love "The Cheese!"

You are the ocean;
Filled up with sorrow
You are the dam;
Reserving the hopes for tomorrow

You are down;
That’s okay
You are dead,
That’s fine
You still have the muscle:
To say "Cheese!"

۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

گلايه

من مست بوی سيب حست شدم ... و کرخت‌ترين عضوم دستي بود که به نوازش آن هلوی پوستت دراز کرده بودم ... مرا در نئشه(نشوه)ی بويت رها کردی .... تا دست چلاقم سيب حست را نچيند ....

۱۳۸۴ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

نقل قول‌های آقاجون
اگر کسي رفت و ازش ديگه خبری نشد، معلومه کارش درست شده

بايد يه تبصره اضافه کرد:
به شرطي که گم نشده باشه ....

۱۳۸۴ فروردین ۱۴, یکشنبه

می‌شود با شهروز دنبال خريد باطری ماشين روز تعطيل ۱۳ تا گمرک رفت ... می‌توان از ماشين حميد برق قرض گرفت ... می‌شود با ويتامينه علی‌بابا نرسيده به ميدون شاهپور اندازه کافه لاته‌ی تمام کافی‌شاپ‌های تهران حال کرد ... می‌شود عين خرس خورد ... می‌شود گذر عمر را ديد و لرزيد ... می‌شود روز اول کار سال نو خسته بود ... حال نداشت ... می‌شود سال نو که رسيد باز هم دلها را صاف نکرد ... می‌شود همسايه ديوار به ديوار خانه پدری حسين درخشان بود .... متن زيبای محمودرضا را از زبان خودش در ختم مادر جوانش شنيد و اشک ريخت .. می‌شود از عموغلام جگر خرید و سيخ کرد و نخورده گذاشت .. می‌شود تا صبح نگران سرفه‌های مادر بود ... می‌شود يک روز بد هم داشت ... می‌شود.

۱۳۸۴ فروردین ۱۳, شنبه

من فقط و فقط برای دل خودم می‌نويسم

ــــــ
به مناسبت روز ملی طبيعت - سيزدهم فروردين و آداب آن

نقل قول‌های آقاجون:
۱- اگر دنيا را قسمت می‌کردند، بيشتر از اين به ما نمی‌رسيد.

۲- زندگی ما در حال حاضر از زندگی ناصرالدين‌شاه در زمان خودش بهتر است.

مانده‌ام منی که ۵ روز سفر سختم بود اين بار، چگونه چهار سال دوری را تاب آورده بودم؟

سفسطه به سبک ايران خودرويی‌ها:
وقتی بعد از ۳۰ سال هنوز رنو۵ فراوان همه جای پاريس وول می‌خورد، می‌توان استنتاج کرد که معيشت مردم فرانسه افسرده بی.
وقتی فقط بعد از ۴ سال از توقف توليد پرايد، ديگر اثری از آثارش هيچ جای سئول نيست، می‌توان استنتاج کرد که مردم کره وضعشان بدک نيست.
.... وقتی کلی پژو ۲۰۶ در تمام اروپا در ترددند، می‌توان استنتاج کرد که ايران دارد ماشين به اروپا صادر می‌کند.

پی‌نوشت:
ياد اين تکه افتادم:
Paykan Moves Its Sales in Barbados, Japan and Germany

۱۳۸۴ فروردین ۹, سه‌شنبه

ki omadeh weblog zadeh ::: biyad yeh khat benevise ::: mordam az fozooli

ياد حرف ۲۰ سال قبل کتي به آقاجون افتادم که هيچ جايي خونه آدم نمي‌شه :::: ولي اين وسط کيه که بخواد آدم بشه؟

۱۳۸۴ فروردین ۷, یکشنبه

از تغيير حروف صفحه کليد ميتوان عمق وابستگيمان را فهميد

۱۳۸۴ فروردین ۵, جمعه

اسالط*

از کلام بی‌ريشه بی‌زارم ....از سلام هرروزه‌ی گوينده خبر به رهبر ... و آرزوی سالی خوش برای هم‌وطنان ...

بازی دلقک پير که از عنوان شغلش زجر می‌برد .... و مهندسی‌ که دوست داشت فيلم جای برج بسازد ...

شهرکی سينمایی‌ که قطر حقيقت در آن يک وجب بيشتر نيست .... و بوی کره‌ای که از مارگارين بلند می‌شود ...

سيگاریست که تا بساط بعدی خمار را می‌کشاند .... و سلامی که دلی را نمی‌تکاند

عزيز من! سلام همين سين و لام و الف و ميم که نيست ...
سلام به لامش که می‌رسد کش می‌آيد ... و لب را به بوسه باز می‌کند ...

سلام به بهار که حوصله را معنا کرد ... که خواب را ملس خواست ... و حس را جا داد ...
سلام به بهار که عشق را نو کرد ... که بلا را خواستنی .... و تو را با بلايت شيرين‌تر آراست ...


ـــــــــــ
* اصالت

۱۳۸۳ اسفند ۲۳, یکشنبه

هر چيزی لياقت می‌خواهد ...

۱- به لطف جيب فراخ صاحب‌کار در گرانترين هتل شهر ساکن شدم، تا بار ديگر باورم شود که هنوز مميز نشده‌ام ...

۲- اين ملت دامبول همه جا هستند ها ... پادشاهان و دبيرکل سازمان ملل و روسای جمهور را گذاشته‌اند کنار ... به جای آن می‌گويند: "اِه .. همان هتلی که مايکل جکسون ۱۰ روز در آن اقامت داشته؟"

۳- تا اين وان از آب پر شود کوفتم شد .. صد بار به خودم لعنت فرستادم که چرا هوس جکوزی کرده‌ام ... آب تا نيمه آمده بود ... اگر اين وسط آب را تخليه می‌کردم در قبال آب هدر رفته لذتی هم نبرده بودم ... به قول ايرج کم مانده بود زنگ بزنم و بپرسم‌:‌ "کسی آب گرم برای حمام لازم ندارد؟"

۱۳۸۳ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

به اين راحتي شد دو سال؟ ......

۱۳۸۳ اسفند ۱۷, دوشنبه

از ۵/۱۱- تا ۵/۵+ ساعت

به دور تو ای خاک چرخيده‌ام ... تو را با تمام بدی‌ها .. تمام پليدی ... دوست دارم ... تو را با سپهرت که آبی‌ست ... تو را با بوی ريحانت ای دشت؛ که خاليست جايش کنار شبوترين گل؛ دوست دارم .. تو را با صميميت‌ کودکانه ... تو را با نفهمی ... پندهای ابلهانه .. تو را با خيال خيس و نمناک؛ دوست دارم ... تو را چون ستاره: بلند و دميده .. تو را چون علف: قد کشيده ... تو را با رذالت: تا کمر به خدمت خميده ... تو را با ملاحت‌های دخترانه ... اندازههای کوچک: کفش‌های بچگانه ... تو را با هوس: لب‌های قلوه‌ای؛ گونه‌های رسيده .. تو را با شبح‌های خوفناک ... کابوس‌های شبانه ... با ضجه‌های به تيزی کشیده ... تو را ای زمين سياه ... آفتاب بلورين ... دوست دارم

۱۳۸۳ اسفند ۱۴, جمعه

- ۵۰۰ هزار خارجي در خدمت ۲۵۰ هزار قطري
- آب وارداتي ليتري يک دلار ... بنزين ليتري ۲۰ سنت
- جاهاي ديدني:‌ بازار شتر فروشها (چيزي شبيه بازار حشم خودمان) ... چند تا ساختمان دراز و بي‌قواره ... اصطبل سلطنتي اسب ... استخر براي تقويت عضلات اسب ... بازار سنتي عرضه‌کننده‌ی انواع سيخ و ميخ و سه‌پايه ... بازارهاي بي‌شمار جديد لبريز از مارکهاي معروف غربي
- ساعت کار ادارات دولتي: ۷:۳۰ صبح تا ۲:۳۰ بعدازظهر
- روزهاي تعطيل هفته: جمعه و شنبه ... پنجشنبه نيمه وقت!
- آب و برق رايگان
- هم‌اتاقي ناسور ايران در مخازن بزرگ گاز
- مقر فعلي نيروهای مسلح آمريکا در منطقه بعد از اسباب‌کشی از عربستان
- ميزبان بازيهاي آسيايي ۲۰۰۶
- صاحب عناوين درشت جهاني در ورزش به لطف ورزشکاران وارداتي حرفه‌اي با برچسب تبعيت قطري
- مرکز شبکه جهاني الجزيره در نصف مساحت پارک دانشجو

- خدا رو شکر .... اينکه کجا دنيا بياييم دست خودمان نيست ...

۱۳۸۳ اسفند ۱۲, چهارشنبه

i am obsessed with writing... no doubt about that...

در سوشی لذتی هست که در خوردن پيتزا نيست ....
در نشان دادن رضايت از خوردن ماهی خام لذتی هست که در خوردن سوشی نيست

Layer I:
It's about breaking the rule and getting caught.

Layer II:
There are consequences to your actions.

Layer III:
You are what your intentions are.

۱۳۸۳ اسفند ۸, شنبه

خوشحالم که سفر آنقدر دودره شد که به شنبه و يکشنبه تهران برسم ... همان تيمچه روز يکشنبه و "کربلا قبله دلهاست بيا تا برويم"ِ علی بهاری‌ بود که گنده‌ای را که دوشنبه بارم کردند توانستم درسته قورت دهم و به دل نگيرم ...

در دوحه کسی ضدحال نبود ... از ميان تمام ملل زير خليج فارس اين يکی بيشتر تودل بروست ... حالت را بد نمی‌کند ... و جايت را تنگ ...

۱۳۸۳ بهمن ۲۶, دوشنبه

گرچه مهم نيست ولی خالی از فايده هم نیست که:

ساعت ۹:۲۰ روز ۱۴ فوريه که مشهور به یوم دلداگی‌ست هنوز سرکارم .. با این حساب معلوم می‌شود که دلداده من کيست ... پيدا کنيد پرتقال‌فروش را ..

با خودم فکر می‌کردم اگر امروز کسی از برف و سرما و تبعات و قصه‌های آن حرفی نزند از خواص بايد باشد ... چرا که بحث صبحگاهی و تکراری شلوغی خیابان‌ها این يکی دو روز جايش را داده به داستانهای برفکی... که چقدر سرد بود .. و چقدر دست و پا شکسته ... و چه و چه .... خواستم خرق عادتِ خودآگاه کنم و از برف ننويسم حتما .... که ديدم همين توجه به اهميت قضيه و همگانی شدن حديث است که مرا از آن برحذر داشته ... پس حالا که پالانمان چپه شده، بگذار بار دلم را بريزم بر زمين بلکه مثل ابرهای اين چند روزه سبک شود:

ديشب، شب خاطره بود .. از آن شب‌های سرد زمستانی ... شبی که مصادف شده بود با قهر گاز از خانه‌مان و سرمایی که یادم به زور می‌آمد کی آخرين بار يادم کرده بود ... ياد خاطرات بچگی زنده شد که دور کرسی می‌نشستیم .. خانه يخ زده بود و وسيله‌ای برای گرم کردن نداشتیم که به چیزی غیراز گازشهری گردن طاعت خم کند.... از میان آن همه اسباب کرسی و منقل و سیخ و سه‌پايه، فقط پلوپز برقی مانده بود که خانه‌ی خلاصه شده در يک اتاقمان را با قل‌قل آبش گرم کند .. جايم را پیش مادرم انداختم و به ياد ايامِ گذشته‌، روی اسباب قديمی خواب پهن شدم .... شب سختی بود ولی در عين حال خیلی خوش گذشت .... جای تمامی آنهایی که دچار زندگی يکنواخت و کسل‌کننده شده‌اند، حسابی سبز ...

آدميزاد همين است ديگر ... جان می‌کند و برای خودش حريم امن درست می‌کند و در همان محدوده راحت شب را به روز می‌دوزد و دور خودش هی چرخ می‌زند ... اين وسط امنيت و راحتی فراهم شده ولی چیزی که جایش حسابی جیغ می‌کشد که خالی‌ست؛ هیجان است ... هيجان ... هیجانِ نوع دیگر زندگی کردن ... هيجان جور ديگر خوابيدن ... جور دیگر شب را به صبح رساندن .. جور ديگر محبت کردن .. حرف زدن ... بحث و جدل نکردن ... آن حریم امن ساختن می‌خواهد ... ساختن، جدل و حرص و نيرو می‌بلعد... چيزی که ته‌مانده يک عمر بالا پايين شدن باشد:‌ همان چهارديواری امنيت، ارزشمند می‌شود ... برای حفظش کل‌کل می‌کنی ... بحث و جدل می‌کنی .... پاک باخته اگر بودی حرص نمی‌خوردی ... جوش نمی‌زدی ... اين برف که آمد برای خیلی شد مایه اعتراض به فلان دستگاه و بساط .. برای عده‌ای هم شد محک انعطاف ... حد تعلق .... ديدن مرز وابستگی ...

اصلا سختی که می‌آید ... جنگ که می‌شود ... بلا که می‌رسد .. ظرفيت‌های محبت می‌زند بالا ... مصايب در ته همه طيف‌های تار و تيره خود ... درجه‌ی آزادی سبزش بالاست .... حد تعلقش انفجار است ...

برف که آمد ... گاز که رفت ... سختی که رسيد ... شب پرخاطره شد .... صبح که دميد، آفتاب هم نور هم گرما آورد، تازه دوزاريم افتاد که چرا هجران شب است ... که چرا تاريکی مذموم است .. از بس که در پناه نورافکن و بخاری و راحتی لم داده بودم،‌ شب بی‌معنی بود ... شب خودِ صبح بود .. و صبح خودِ شب ... همه بی‌مزه .... همه بی‌معنی .... سرما که رسيد شعر و فهم هم تجلی نو کرد ... صبح اميد شد و شب انتظار ... انتظارِ اميد ... انتظارِ اميد يعنی خودِ اميد خب ... می‌فهمی که؟

۱۳۸۳ بهمن ۲۱, چهارشنبه

اگر همچین برفی سال ۵۷ آمده بود .... انقلاب نمی‌شد.

۱۳۸۳ بهمن ۱۵, پنجشنبه

زِر

کلمه‌ها را مزه می‌کنم ....
همه بی‌مزه‌اند ...
بی‌مزه‌تر از نوشابه‌ی بی‌گاز
و نان باگت بی‌نمک

اسم تو که خواب شد
مزه از نفسم ...
طراوت از کلامم ..
و اميد از نگاهم ...
پر کشيد

بی‌ تو:
هر چه از برکرده بودم
در مصاف انگشتانم بر صفحه کليد
جان داد

هر قافيه که ساخته بودم
در زلزله بی‌حسی هوار شد
و در طنين خلا تو پکيد

در غياب تو:
نه شعر بو داشت ..
نه دارو اثر ..
در نبود تو:
باورم شد که هيچم ...
که اعتباری بود شعله آتشم
که پرده آبی بود سرخوشيم

پروردگارت تو را خوش آفريد
که رب حس من بودی
و خالق رنگ در رويم
و شعاع نور در قامتم

هر که حرفش ماندگار ماند
نه که قافيه می‌دانست ..
يا عروض بلد بود ..
يا وزن می‌شناخت ...
تو را داشت ..
... که:
با نفس تو دم گرم می‌شود
و حرف گفتنی

هر که تو را داشت
حس می‌گرفت
قافيه‌ها را ماله ....
از پس‌کوچه‌های عروض لايی ...
و هرقدر که می‌خواست وزن را ....
می‌کشيد

حافظ تو را می‌شناخت ...
و سعدی با تو هم‌‌دم بود ..
مولانا در وصفت ديوانی به نام کرد ..
و جهان را به نور شمست روشنی بخشيد ..

هر که تو را نديد
حرفش در گلو اگر نخشکيد،
در هوا گره خورد
و در گوش خلايق به مقام "زِر" نايل گشت

۱۳۸۳ بهمن ۹, جمعه

گروهی نگاهشان به حج مناسکی‌ست: می‌گويند که تشرف به عمره راه و چاه را يادت می‌دهد و کارآموزی می‌شود برای تمتع ... اين دسته نگران زاويه شانه چپ‌اند به وقت طواف .... گروهی ديگر نگاهشان بصيرتی‌ست: که حج يعنی ذوب شدن در کوره پرهيبت تمتع ... که هرچه عظيم‌تر و سخت‌تر به مقصود نزديکتر ... اين دسته نگران زاويه‌دار شدن دل‌ست به وقت طواف ....

سفرنامه

جمعه: حالا که عید قربان گذشتـو از ضيافتُ‌الرحمن آسوده شده ام بد نديدم که ضیفُ‌الراحه شده، به هتل داریوش مشرف شوم. ساحل شنی و زلال خليخ آرام بود و قول علی-ت برایم تداعی شد که اگر روزی لازم شود برای کیش حاضرست بجنگد. کف پايم می‌سوخت چون آتش روی درخت، تا اخلع نعليک شوم .. و پاچه در کمر ... ماه بالای سر بود و کف دریا کف پايم ... ماه را هیچ وقت اینقدر دوست ندیده بودم ... شکر که توفیق توجه دادی ... که توجه به توفیقم دادی ... که ماه را نصیبم کردی ... که شنهای دریا را میزبانم ساختی ... که ساحل کیش را زیبا آفریدی ... که دریا را شور خلق کردی ... که ذائقه مرا به شوری آن شیرین ساختی ... که آرامش مرا در سرمای موج به امانت گذاشتی ... که مرا از اتاق و لابی و میز شام و هیاهوی خرید به آغوش افق دریا و آسمان کشاندی ... که مرا فرصت مردن دوباره دادی .. که مرا باز خواندی ...

شنبه: karting خيلی کيف دارد .. مخصوصا اگر خوب ویراژ داده باشی ... کارتينگ بخش‌هایی از روان و روحم را قلقلک می دهد که تا به حال کمتر فرصت ظهور داشته‌اند ... جالب اينکه برخلاف ظاهر ياغی و مست‌شان، محجوبند و بی سر وصدا .... چرا که با این وجود که می توانسته‌اند ولی طغيان نکرده‌اند ... ولی مست نشده‌اند ..

سفر فرصت بی‌بدیلی‌ست برای شناخت ... وقتی با آقای الف هم صحبت شدم باورم نمی‌شد این همان تاجر بسیار معروف بازار است با همان تصویر بصری که از او توقع می‌رود ... گرچه از این دست نمونه‌ها قبلتر هم ديده بود، ولی انصافا بگویم که مرا بهت‌زده کرد .. بهت‌زده افکارش ... و بهت‌زده خودم که چقدر سطحی می‌بينم ... که چقدر کم می‌فهمم

يکشنبه: هنوز هم آمادگی نگهداری از هيچ حيوانی را ندارم چرا که نه Golden Retriever نه دلفین را می‌توانم به خانه بياورم ... پنلگ صورتی را يادت هست که؟ ماهی را به قلاده بسته بود و در خيابانها می‌چرخاند ... فکر کنم او هم مثل من مانده بود کدامیک را نگهدارد که به این ترکيب بی‌نظير رسيده بود .... فرق در این است که برای او فرصت فراهم شده بود و برای من نشده ... شايد به این دلیل که خارجی بود و فارغ از آداب ما ... شاید هم چون کارتون بود و فارغ از دنيای واقعی ... شايد هم فقط به اين دليل ساده که خواسته بود و فارغ از خود ....

۱۳۸۳ دی ۲۹, سه‌شنبه

Oh I am sorry! That really sucks, but I am happy that you are okay yourself.

Thing happens, and that’s the reason that person (or a nation likewise) gone through difficult times; respect the peace and can manage crisis (either personal or public) quite well. Look at European nations; are there going to be another war between them? Nope!

That is basically the major difference between systems and people involved in those systems around the world. For example in Japan everything is systematic, there is not much room for adjustment when it comes to social and business behaviors. As the result not much is left to people for arbitration and negotiations: hence people in those systems are more simple and akin. From the other hand people in countries like Lebanon can only rely on themselves if they want to grow for there is little support from the system. This type tends to be more tough and creative.

The moral of the story is that: the little things in life give us the excuses to become aware of our standing in the system, to experience diluted problems to get ready for the moment when a more severe thing comes across; exactly like the functionality of vaccination.

Sorry I didn’t want to give you a sermon; I just noticed that I actually did!

Thanks for sharing anyways and don’t take it serious.

Take care,


--------------------------------------------------------------------------------


>> You won’t believe what happened yesterday morning.

>> I had a car accident :(

>> I hit a dump truck in front of me.

>> Though it wasn’t any big accident, my car was damaged quite seriously.

>> Actually I was kind of dozing in the middle of traffic. What a shame...

۱۳۸۳ دی ۲۵, جمعه

دو روی سکه

<شير>
- روزهايی که پيرزن فرتوت و چادرنمازِ کهنه به خود-پيچيده سرراهم سبز می‌شود و دستش را به سويم دراز می‌کند...
- روزهايی که پسر زاغ و نحيف و چرک و چقر سر چهارراه برايم آدامس و بادکنک به هديه می‌آورد...
- روزهايی که دشت باستانی روياهايم زير درياچه سدِ فلان غرق می‌شود...

آن روزها ... خدا را شکر می‌کنم که نان‌خور دولت فخيمه نيستم و تبعات بد-سياستی آنها يقه‌ام را در دنيا و عقبی نمی‌گيرد.

<خط>
- روزهايی که منشأ خير و صلاحی می‌شوم ...
- روزهايی که يادم می‌آيد چه راه پست و بالايی را رفته‌ام تا اين شوم...
- روزهايی که کارم مکنت و قدرت و توسعه برای صاحب کارم می‌آفريند...

آن روزها ... از خودم خجل می‌شوم که حاصل زحمات مرا اجنبی می‌برد ... وسهم خودی از آن اندک است.

راستش را بخواهی خيلی برای توجيه آنچه که می‌کنم بارها به اصل بشرِ واحد و جهانِ واحد متوسل شده‌ام .. اما چه کنم که اين وامانده منطق نخوانده و محاسبه نمی‌داند.

- چطوری؟
- خوبم!

. يک روز زردم زير نور آفتاب
.. روز دگر سبزم به شکرانه سيب
... و ساعتی خوابم به فريب باد

.... هر روز به رنگی
..... هر ساعت به شکلی
...... گاهی بی‌حوصله
....... وقتهايی هست که دورم
...... يا سردم
..... يا تنها

.... با همه اينها
... خوبم
.. خوب!
. ممنون!

۱۳۸۳ دی ۲۱, دوشنبه

Brand Image III
Marketing Approach

Big manufacturers, the proprietors of famous brands always launch extraordinary utensils to the markets, the products which are breakthrough in technology, so innovative and advanced that their market share due to their high price positions cannot be considerable. The moving/walking robots made by Toyota, big OLED TV made by Samsung, large Plasma Display Panel made by Phillips, First blah blah mobile phone by Nokia, biggest X made by Y. Not many people are buying them, and in some cases the production doesn’t even become commercial. So what is the benefit of such gadgets; technically so complicated that in some examples suck up most of the R&D budget of the enterprise in one shot? One educated answer is that they just want to boast that they could if they would. They are showing off to their future customers what sort of technology backbone and infrastructure could possibly be there to support them if they join their party. They are just willing to build up a good brand IMAGE, and if they already had one; then to reinforce the idea and don’t let people to forget them. One good marketing strategy is to show the unreachable, unbelievable picture and open up the way to sell the cheaper products. When a customer sees that SonyEricsson hi-end phones come with almost the same features of a laptop, then they are convinced to buy the cheap SonyEricsson phones .... just simply because they believe that even the low-end ones are made with the same peculiarity, design team, production facilities and quality control. They [the makers] succeeded .... they set the minds that they are from the top-tier, the best, and the choice of excellence for the connoisseurs ...

TBC as usual :)

۱۳۸۳ دی ۲۰, یکشنبه

می‌دونی آخرش چی شد که از سرطان نجات پيدا کردم؟ ... اون هم ۳۰ سال پيش که هيچ دوا و درمونی واسه سرطان هنوز پيدا نشده بود؟ به خدا گفتم:‌ هر چه که با من کنی رواست ... ولی خودت خوب از طاقت من خبر داری ... نگذار ببرم ... اونقدر منو کش بده که پاره نشم!

به نقل از دوست شيخ حسن

بابک تختی دوست‌داشتنی ست ... گرچه ۱۰ سالی می‌شود که دیگر ندیدمش ... ولی مگر می‌شود دوستش نداشت ... شنيده‌ام که انتشاراتی شده... کتاب می‌نویسد ... کتاب چاپ می‌کند ... اهل توليد فکر شده ... سالروز مرگ غلامرضا تختی که رسید، ۱۷ دی که شد یاد مجادله این روزها افتادم که رضازاده زور بازو دارد .. و جنبش، نرم‌افزاريش خوب است و چه ... برای خودم مقايسه اين پدر و پسر تداعی شد ... غلامرضا تختی هیچ هم اینقدر کتاب نخوانده بود که پسرش خوانده ... ولی اهل دل بود ... چند نفر می‌شناسيد که تعداد مدالهای تختی را بدانند که چندتاست؟ ... در عوض چند نفر می‌شناسيد که تختی را دوست بدارند؟ .... همه می‌گويند توليد فکر مهم است و آنچه گريبانمان را اين روزها می‌فشارد فرار مغزهاست و کمی بنيه علمی‌مان ... من دلم هوای تازه می‌خواهد ... این هوای تازه را اگزوز کدام علمی دود می‌کند؟ ... من دلم رقت قلب می‌خواهد ... من دلم الاهم فی الاهم می‌خواهد ...

۱۳۸۳ دی ۱۷, پنجشنبه

I look at the problems we encounter daily in two ways:

1- The days I am joyful, happy and energetic; I see them as training materials, the study cases and excuses to learn new things. To be challenged and become more professional.

2- The days I am down and dejected; I perceive them as job security grips without which I have nothing to do and the list of reasons why I am here are exhausted.

درس اخلاق در محضر استاد نيکتا خانم - شش ساله از تهران

- وای عمو جون این که تو عکسه چه خوشگله!
- باقی چی؟ خوشگل نيستن؟
- [بدون مکث و تأمل] همه خوشگلن ... ما سليقه‌هامون فرق می‌کنه!

۱۳۸۳ دی ۱۴, دوشنبه

به جای يادگاری برای حميد که از اين جمله‌بندی خوشش آمده بود:

فلاني عقايدش با مال من زاويه مي‌سازه ...
فک کنم ۶۰ درجه‌ای بشه ..

۱۳۸۳ دی ۱۲, شنبه

√♂=♀

عاطلي ↔ عصاری

روزمرگي و بطالت دو سر پشت‌بامند .... دو کفه ترازويند ...
گاهی در جنگل روزمرگي گم مي‌شوم ... اوقاتي در دريای بطالت دست و پا مي‌زنم ...
از هر يک که بگريزی در دام ديگر آمده‌ای ..

امروز مبارک بود .. نه چون روز اول سال ۲۰۰۵ بود ... يا اينکه عيد بود ..
امروز مبارک بود ... چرا که شاهين ترازوی عاطلي و عصاری تراز شد ...

۱۳۸۳ دی ۸, سه‌شنبه

هزار سال است که مي‌گویم: ان اکرمکم عند الله اتقاکم
هزار سال است که باور نکرده‌ام چه مي‌گويم...

ــــــــــ
حجرات-۱۳

آزمون

نه به سختي امتحان هوش است نه احتياج به سرعت تست زدن بالا دارد ...
يک سؤال که اين روزها مرا ديوانه کرده ...
يک سؤال برای من ...
يک سؤال برای آنها که جهان وطنند ...

زلزله‌ای که ۱۰۰۰ برابر قوی‌تر از زلزله بم بود ...
زلزله‌ای که ۵۰ هزار نفر (نزديک به دوبرابر زلزله بم) کشته داد ...
چقدر مرا ... چقدر تو را آزرد؟

راهنمايي:‌ جواب "خيلي زياد" نيست!

۱۳۸۳ دی ۵, شنبه

Kathleen Kelly in "You've Got Mail": You are just the suit..

Sometimes we need to break the shell, to take off the suit.... to render to something we always wanted to be ... those moment are precious ... those moments worth a lot ... even if those moments happened to be in Bam

وقتي که کتلين زير درخت کريسمس "جينگل بلز" مي‌خواند
کوکب زير آوار "آه" مي‌کشيد

نداستم که ناله يکي بود يا خوانده؟

today was christmas

not everyone is christian, but christmas gives the people around the world with different belief systems, colors, cultures and ethnic backgrounds the unique opportunity to be happy, to forgive others and to hope for a better year to come, hope for a new life, a new birth ... and a new start ..

have a wonderful start in 2005 ....

۱۳۸۳ دی ۴, جمعه

مهر هشتم

ای دست سخاوتت گشوده
وز مهر، جهان دلي ربوده

لبريز شده ز ذکر هشتم
انفاس من از گل و شکوفه

در مرو دلي پر از ستاره
بر قلب زمين رخی گشوده

از قدس تنش تمام اشجار
بر شاخه خود گلی سروده

هر عيد که می‌رسد دوباره
از دل، هم و غم و شک زدوده

تا قسمت من نگاه زيباست
يار با عشق زلال وی ستوده

يلدای من سلام!

باز به عيادت که آمدی ...
سرم از خاکستر آذر بلند شد
باز به نوای يکه‌ی ترنم‌ت ...
بعض من گريبان‌ حلق ساخت
باز با پيچش موی مجعدت ...
نظرم تيره و سياه شد
باز به ذکر جان‌نواز تو ...
تن من کبود سوخت
باز با ياد سرد هجر ...
شن‌های باديه، برفاب ناب شد

يلدا ا ا ا ا ی من ن ن ن !
باز نوبه‌ی سلام من رسيد ...
موعد حل قلب در کلام شد:

محبوب من سلام!
يلدای من سلام!

۱۳۸۳ آذر ۲۹, یکشنبه

نمي‌دانم داستان Da Vinci Code را شنيده‌ايد يا نه .. کاری هم به درستي و اعتبار قصه يا به زعمي تئوری مطرح شده در آن ندارم .. فقط برای دوستاني‌ که تا به حال نشنيده‌اند بگويم که اسطوره‌ای که از عيسای مسيح(ع) مي‌شناسيم رد کرده و او را صاحب زن و فرزندان زيادی مي‌داند که امروزه در فرانسه سکونت گزيده‌اند .. چيزی که برايم جالب بود نه نگاه نويسنده و شواهد و حواشي‌ آن بلکه برخورد خوانندگان بود .. هستند کساني که بسيار در انتخاب سخت‌گيرند و گاهي حتي دلايل علمي‌ را هم نمي‌پذيرند .. اما وقتي کار به تابوشکني مي‌رسد برای اينکه خود را فرهيخته و دگرانديش نشان دهند با شنيدن داستان سرهم‌بندی شده اين کتاب گل از گل‌شان مي‌شکفد، بدون کمترين فشار و حداقل مجادله فکری هرچه شنيده‌اند را يکسره مي‌پذيرند ... چرا که چون چنين چيزی را از قبل پسنديده‌اند.

۱۳۸۳ آذر ۲۴, سه‌شنبه

ديدن فيلم دوئل هرچه نبود ... زنده شدن خاطرات که بود .. نبود؟

یاد برادر فرخ زنده شد که خمپاره بغل پايش ترکيد و موشک‌های آرپي‌جي‌ روی کوله‌اش او را پودر کردند ... هيچ از او نماند ... هيچ هيچ

و ياد آن ديگر ... درست دو سال پيش

۱۳۸۳ آذر ۲۳, دوشنبه

wow

Your sentence had a lot to say "She has to work to make money for our trip." this means a lot ,,,, that is the sign of love .. respect and understanding from your side... F. is enjoying ... don’t worry about her ..... because she has someone like you who is respecting/understanding what she does ... this is important ... more important than a trip .. it means a whole life ...

Enjoy your trip and come back safe soon.

Say hi to every one.


_________________
Salaam

Today Dec. 11'2004 I, F. and P. are leaving for Seattle tomorrow to LA and then San Diego. We will come back by the end of December. Unfortunately my wife can't come with us. She has to work to make money for our trip.

Regards,
S.

۱۳۸۳ آذر ۲۲, یکشنبه



ايکي ثانيه قبل از پنجول کاری حضرت اجل

۱۳۸۳ آذر ۲۱, شنبه

Brand Image II

Every single phenomenon needs an image in order to be visible. The image can be translated into form, shape and behaviors. The functionality of the image is to make a distinction, drawing a line between item A and B; to help the observer with his senses, to show that the things can be uniquely identified. Sometimes this image goes with the nature of the object and in many cases it is only skin deep. These days the possible incongruity of the image and the functionality of the object is a well-known topic - it is a part of the public culture now; thanks to the mass media and the vast coverage of the psychological themes among individuals. That made the "image-thing" a familiar vocabulary; no need to repeat the definition once used in a daily conversation. When people talk about the image of something; they usually refer to the incompatibility of face and essence.

How is the image created? It is simply shaped by the repetition of an event/behavior in a certain environment. Dog is man’s best friend in Western hemisphere and man’s best food in Korea [not welcomed these days though]; mouse is evil in Iran, while it is respected in India. Chinese wear white for mourning, whereas for most other people black is the color of death.

۱۳۸۳ آذر ۲۰, جمعه

من آدم ساده‌ای هستم ... وبلاگ ساده‌ای هم دارم ... من در وبلاگ خود از اتفاقات ساده‌ای که برايم روی داده مي‌نويسم ... ديروز من به لواسان رفتم ... خيلي خوش گذشت ... جای شما خالي ... موقع غذا دادن به گربه، کرم در آوردم و تکه کباب را در دستم نگه داشتم .. اين شد که گربه برای قاپيدن غذا پنچول کشيد و دستم خون آمد ... دستم زود خوب شد ... جای پنجول کلا زود خوب مي‌شود .. خدارو شکر بار دوم که مي‌خواستم در چادر را ببندم و گربه باز پنجه کشیده بود جا خالي دادم .... وگرنه جای اين يکي پنجول به اين زودی‌ها خوب نمي‌شد ... اين بود نتيجه سفر ديروز من .. ديديد که لازم نيست خيلي قلمبه سلمبه هم نوشت ... اين جمله آخری فکر کنم نتيجه اين پست وبلاگ من بود ... من چقدر خوب نتيجه‌گيری مي‌کنم .... فقط چرا هنوز وبلاگ مي‌نويسم خودم هم نمي‌دانم ..

۱۳۸۳ آذر ۱۹, پنجشنبه

تازه‌تر از ندای الرحمن چيست؟ ... بگو

۱۳۸۳ آذر ۱۷, سه‌شنبه

جوانمردی
به رسم قدما [ابوسعيد ابي‌الخير]:
آن است كه شوخ مرد را روى او نياورى.

به رسم اورکات:
يعني که هر کس [هر چقدر با احساس و سوزناک] برايت تأييديه/testimonial فرستاد، برای پز و اطلاع عموم قند در دلت آب نشده، هول نگشته و ظرف t ثانيه آنرا نيکسپتي = accept نکني.

به رسم بازار:
شلوارت که ۲ تا شد، شلوار بعدی را بازهم با سليقه [و صلاحديد] منزل خريد کني.

به رسم اند مرام:
اگر در سفر خواستي مسواکت را برداری و دستت خورد و مسواک همسفرت را به زمين انداختي؛ پس از مراسم غسل و استرليزاسيون مسواک دوستت که بي‌خبر از همه جا درحال خروپف است، مسواک مبارک خود را از ارتفاع مساوی با سرعت اوليه صفر به سوی کف حمام ول کني. در موارد اخلاص ۱۰۰٪ زاويه سقوط و موضع تصادم مسواک با زمين [اعم از جناحين/دسته پلاستيکی/ و يا خدايي ناکرده ناحيه‌ی فرچه/برس آن] بايد شباهت تام با مورد قبلي داشته باشد.

Loop
در صورت هرگونه اشتباه در پرتاب، مراحل فوق‌الاشاره به تعداد کافي تکرار شوند.
EndLoop (Till You Say = Okay)

۱۳۸۳ آذر ۱۳, جمعه

۱۴ سال

ای خاک سلامت مي‌کنم باز
و ندا مي‌زنم بر آن همه مهر و گرما
و آن همه محبت و صفا ...
که در خانه دل پنهان کرده‌ای

اگر نبود اين همه شور...
وگر نبود اين همه عشق ...
که محبوس قلب تارت شده‌،
نسل صبر اخته سوز آذر بود
و سلسله عشق کشته سرمای تو

آ ق ا ج و ن

۱۳۸۳ آذر ۶, جمعه

Brand Image I

Dialog 1:
- Do you fast!!?? Someone like you should be enlightened enough to reject these rituals.
- You have a stereotype, you can’t associate faces with beliefs.

Dialog 2:
- Did you fast when you were in Canada?
- Sure, I did.
- But people there don’t fast, do they?
- Those who practice would.
- Honestly saying I was shocked when I noticed that someone like you fasts

Dialog 3:
- Did you call Mr. B?
- Yes, but he was praying.
- This is the first time for me in Iran that I heard someone is praying.
- I pray myself!
- Wow! Then I had a wrong preconception.

>> TBC

۱۳۸۳ آذر ۴, چهارشنبه

برای قديمي‌ترين دوست وبلاگي من

مادر خوابيده!
از بابت بچه‌ها انگار خيالش راحت راحت است
ديگر هول و ولای هيچیک خيالش را ....
خوابش را ...
و ذهنش را آشفته نمي‌کند

مادر در اوج قدرت ...
در اوج زيبايی ....
در فراز ...
و بر بالای قله‌ی زندگي، ترک دنيا کرد
تا هميشه تصوير شکوه ....
... جمال
و محبت را

در يک کلام تصوير مادر را
برايت زنده نگه دارد

۱۳۸۳ آذر ۱, یکشنبه

در زمستان هوای جنوب گرم و مطبوع است ... اما وسط شهر بخاری را غنيمت است


چه کسي مي‌تواند منکر سياسي بودن بنياد راکفلر شود؟
چه کسي مي‌تواند منکر خدمات اجتماعي، آموزشي‌ و فرهنگي بنياد راکفلر شود؟

چه کسي‌ مي‌تواند ادعا کند که کميته امداد سياسي نيست؟
چه کسي مي‌تواند ادعا کند که کميته امداد منشاء خدمات اجتماعي و رفاهي نيست؟

چه کسي‌ ست که بخواهد مشکلات سياسي، فرهنگي، اجتماعي و اقتصادی ايران را کوچک جلوه دهد؟
چه کسي‌ ست که بخواهد جشن خودکفايي گندم و راه‌اندازی تدريجي طرح‌های پارس جنوبي را کوچک جلوه دهد؟

۱۳۸۳ آبان ۲۹, جمعه

سياه و مشکي

انگار تا تکِ تک نزنم بيرون، چيزی نمي‌بينم ... امروز خُب تک بودم ... خيلي جاها هست برای ديدن ... برای کشف خود ... برای توجه کردن ... گرند کنيون ... آبشار ناياگارا ... کوهپايه نپال همان که مشرف است به اورست ... کنکان مکزيک ... هاوایی ... ولي ... برای من، يکي از ديدني‌ترين تکه‌های زمين ميدان تجريش است ... ميدان تجريش با حواشي آن ... تجريش را دوست دارم ... با راههای بسيار آن به کوه ... با ميان‌بر آن به ظهيرالدوله ... با شيب جعفر‌آباد و کاج‌های کج و کوله .. پرچم‌های سبز طبيعت .... تجريش .. با تکيه‌ها و مساجد قديمي‌اش ... با مسافرکش‌ها و کارگرهای روزمزدش ... با نوشته‌ی روی کيوسک تلفن پای بساط دستفروشي که: "افغاني‌های عزيز از ما خريد کنيد" .... با صدای خراشيده ميوه‌ فروشي قوزی که جيغ مي‌کشيد: "۳۰۰ بخر ... ۳۰۰ بفروش .. کار ملانصرالدينه!" ... تجريش ... با بازار قائم که وصله‌ی ناجور است ... ناجور، ميان آن همه وصله ... وصله‌ی زن‌های چادر-روی-مقعنه‌ی بازار تجريش ... وصله دخترکان مانتوکشي که از فرط فشار، دل و روده‌شان الان است که از دهان بزند بيرون ... وصله‌ی پسرکان زير ابرو برداشته ... وصله‌ی مرد کلاه نمدیِ تسبيح بدست که زير لب مي‌خواند ... وصله‌ی خريداران بازار تجريش و مشتری‌های بازار قائم ... بوی باقالي ... لبوی داغ و قرمز .... بوی شير قل زده .. بوی پيزا تنوری ... پيتزای لقمه ... کجای دنيا اين همه وصله کنار همند؟ ... کجا اين همه قديمي‌ و جديد کنار هم تنيده‌اند؟ ... کجا سنت اينقدر خودش را جفت تجدّد کرده؟ از بازار قائم تا تکيه تجریش فقط يک پيچ فاصله است .. ولي راستش را بخواهي، فاصله مردمي که از کنار هم رد مي‌شوند از اين پيچ هم کمتر است ... مردم خيلي جورواجورند ... ولي فرقشان مشکي ست با سياه ... وگرنه هيچ درختي هم در هيچ جای جهان اين تفاوت آب وهوايي‌ را تاب نمي‌آورد ... وگرنه هيچ حيواني هم اين تغيير را بدون انقراض از سر نگذرانده ... اين شاخصه فرهنگي ماست ... تاب در عين تسليم ... انعطاف در عين حفظ ماهيت ... کله شقي در عين وادادن ... همين است که دهه که مي‌گذرد، سده که طي مي‌شود، سوای تفاوت‌های در شکل، رگه‌های معرف فرهنگي ما هوار مي‌زنند ... هويت فرهنگي ايراني بالاتر از آن است که با کله‌پاچه و مانتوی کشي تهديد يا تحديد شود ... ثقيل‌تر از آن است که باد طريقت‌های نو آن را ببرد ... دشت بي‌آب و علفي‌ست که تا باران نزده،‌ بذرهايش را در دل قايم مي‌کند .... تا روز باران موعود برسد ...

من عاشق کاف و لام و ميم و هايت

۱۳۸۳ آبان ۲۷, چهارشنبه

مرد در جمعيت خيابان برای خود راه را از ميان عابران باز مي‌کرد ... تنه مي‌زد و با عجله خود را در ميان تلاطم مردم به پيش مي‌راند ... به پشت پنجره‌ای رسيد که در اقسام و انواع گيرنده‌های تلويزيوني غوطه‌ور بود ... هر رنگ که بخواهي ... هر اندازه که بتواني ... هر شکل که بپسندی ... مردك از جيب کتش دستگاه کنترل از راه دور را بيرون کشيد .. به سمت بزرگترين و سياه‌ترين تلويزيون که درست وسط ويترين جا خوش کرده بود، نشانه رفت ... درست مثل هفت‌تير کشي‌ قهار .... شليك ... و دستگاه تا مغز استخوان ديجيتالي‌ را از دلبری و مطربي ساقط ... يک به يک به سوی تمام دستگاههای ديگر نشانه رفت و همگي را تک به تک خاموش کرد ... کنترل را در جيب کتش فرو برد .. با عجله به راه افتاد ... و با تنه، راهش را از ميان سيل عابران باز کرد ...

۱۳۸۳ آبان ۲۳, شنبه

Erstes Mal auf Deutsch

Wer sagt, daß alle Tage ähnlich sind?
Ich sah sie am Sonntag ....
ich verlor sie am Montag

Jeder Montag .... wünsche ich,
... daß die Welt am Sonntag beendete
Und die Sonne stieg nicht für einen neuen Montag

Aber Sonne ist grösser als meine Liebe
Vor wenn sie auf Geliebte hörte,
... sollte sie vor vielen Jahren gestorben sein

Meine Liebe ist gegangen,
... aber meine Sonne scheint noch

Sie glänzt,
... damit die Tage kommen
Die Tage,
...damit neue Geliebte treffen
Und seien Sie dankbar,
... daß Sonne noch dort ist ...
... daß Sonntag noch dort ist ...



مرتبه نخست به آلماني

که مي‌گويد که روزها باهم برابرند؟
من در يکشنبه‌ای* او را يافتم
.. و در دوشنبه‌ای او را گم کردم ..

هر دوشنبه که فرا مي‌رسيد .. آرزو مي‌کردم
که جهان در همان يکشنبه به پايان آمده بود...
و خورشيد ديگر روشني بخش دوشنبه نمي‌گشت

اما خورشيد از عشق من عظيم‌تر است
که اگر قرار بر شنيدن سخن عاشقان داشت ...
.... خيلي سال پيش مرگش فرا رسيده بود

عشق من رفته است
اما خورشيد من همچنان مي‌تابد

خورشيد همچنان مي‌درخشد:
... که روزها در پي آن آیند
روزهايي:
.... که در آن عشاق جوان ملاقات کنند
و شکرگزار باشند که:
... هنوز خورشيد هست
... و هنوز روز يکشنبه‌ای هست ...


ــــــــ
* يکشنبه روز خورشيد

۱۳۸۳ آبان ۲۱, پنجشنبه

شاهد ظرف و مظروف از غيب رسيد .... دو مطلب زير را پشت سرهم فرستادم ... ولي يکي شد اهل چهارشنبه .... ديگری ساکن شب جمعه

in CKD business [car for example] you start with a big ratio of imported parts and move to a point that most of the part are locally made. Once you have internalized the majority of the parts, then you can claim that you are locally making the product. that’s the time you can boast that you migrated from a Car importer to a Kar manufacturer .... you basically have internalized the concept of Kar ... it is no longer a Car.

That s almost the same thing for me when it comes to kanada and vankouver... for me they are no longer just Canada and Vancouver with Capital letter ... they are some internalized things within me ... i have a part in them ... and they for sure have a part in me .... One more good example could be the way you address your friends and beloved ones .... for you ... for instance: Dr. Masoud Tavassoli; the orthopedic surgeon of the year in Iran is not Dr. Tavassoli .. for you he is simply masoud jooon, period.

۱۳۸۳ آبان ۲۰, چهارشنبه

امسال سال هزار و سيصد و هشتاد و سه خورشيدی است ... دو روز پيش اما، وقتی تاريخ برگه را ناخودآگاه ۱۸/۸/۷۸ زدم تازه متوجه شدم که در پنج سال پيش هنوز مانده‌ام .... اين اتفاق در ماه اول هر سال خيلی پيش مي‌آيد که تاريخ سال قبل را بجای تاریخ جديد بنويسي ... حالا مي‌بينم که يک سال و دو سال و پنج سال فقط ظروف کوچک‌تر و بزرگ‌تری‌ست که ما برای خود قائل مي‌شويم ... وگرنه در هيچ ظرفي نگنجيم.

۱۳۸۳ آبان ۱۹, سه‌شنبه

۱۳۸۳ آبان ۱۵, جمعه

۱۳۸۳ آبان ۱۴, پنجشنبه

ادای دين

رمضان سالي يک بار مرا با سحر آشتي مي‌دهد ... سهم مرا از باران صبحگاهي زياده و از باد صبا پر مي‌خواهد .... ظرف تنم را سبک، جانم را با غروب آفتاب خيره ... و با طلوع آن زنده مي‌کند....

رمضان حتي بيش از نوروز زندگي‌ام را به طبيعت گره مي‌زند .... با سحر بيدارم مي‌کند ... و با غروب آفتاب شروع شب را برايم معنا ... تراز مي‌کند روز و شب را، که هريک به قاعده لطيف‌ند و لازم .... روزمرگي‌هايم را در پای خرق عادات قربان مي‌کند.... خوردن و راه رفتن و خنديدن و گريستن را جهت مي‌دهد .... و از آنچه به سادگي چرخه زندگي‌ست؛ به اعتبار نيتِ من، تقرب مي‌آفريند ...

رمضان در من جرأت مي‌زايد ... هر ساله برايم جسارتِ خودباوری ... تهورِِ تغيير .... شهامتِ نوخواستگي به سوغات مي‌آورد..... شکستِ عادات روزانه را ممکن مي‌کند .... بهانه برای بيداری به وقت خواب ... و آرامش به وقت شتاب بدستم مي‌دهد ....

رمضان برايم هدف مي‌سازد ... راه باز مي‌کند ... مرا به فرياد آنچه هستم و باور دارم مي‌رساند ... مرا با خود‌ِ خود آشتي مي‌دهد ... و از کشاکش روحم با آنچه محيط بر آن محاط کرده مي‌رهاند ...

رمضان قدرت مي‌آفريند ... قدرت نخواستن ... قدرت بريدن ... قدرت اعتماد به خود ... قدرت امتحان دوباره .. و باور توانستن

رمضان نشانه‌ی کنار جاده‌ی زندگي‌ست ... روزگار چرخ مي‌خورد ... و رمضان خود را به خودم باز مي‌رساند .... به تقويم اصالت‌ها يک سال که نه يک عمر مي‌چرخم ... در هياهوی خواستن‌ها ... خواهش‌ها .... لغزش‌ها ... کم‌‌آوردن‌ها ... بريدن‌ها ... دست و پا زدن‌ها ... سِحر شدن‌ها .... زايل و خسته‌شدن‌ها ... لاعلاجي‌ها ... سرسپردگي‌های اعتباری ... فرارهای از خود .... مي‌چرخم ... مي‌گردم .... کم‌ مي‌آورم ... مي‌لغزم .. دست و پا مي‌زنم ... مسحور خط و خال و مال و خواهش‌ها مي‌شوم ... از خود مي‌برم ... خسته مي‌شوم تا رمضان باز برسد و مرا به آرامشِ خود باز رساند ...

رمضان فرصت است ... فرصت برای همه چيز ... فرصت برای درک لايه‌های پنهاني جان ... فرصت برای کشف لحظات عمری که چون ابر در گذرند ... رد مظاهر ... رسوب اصالت‌ها ... ظواهر در گذرند ... رمضان باطن‌ساز است ..

۱۳۸۳ آبان ۸, جمعه

به يکي‌ از دو سئوال زير به انتخاب خود پاسخ دهيد:

سئوال يک:
فرض کنيد، مي‌دانيم:
شعاع ميدان آزادی خيلي بزرگ است...
مساحت آزادی چقدر است؟


سئوال دو:
خيال کن، مي‌دانم که:
هزار رنگ بودی ....
و بر بوم من سمند جادويت که مي‌تاخت ....
رد عاشقي زار بر کوير دل مي‌کشيد

اما ندانستم آخر:
به کدامين گناه من،
روحم را به سجن تمنای نظرت
در بند کردی؟

ندانستم آخر:
کدام آن بود که غافل شدم ...
و به کدامين نظر بود که مرا با خويشِ خود بيگانه
.... با خوی خويشم نا آشنا کردی؟

ندانستم:
کدام لغزش کلام، از ميان دهانِ گرم از دروغ
... بصيرتم را در پياله حست، مست و بي‌هوش کرد؟
... استدلالم را در کناره شط ابرويت، غرقه خواست؟
... تاب انتخابم را از ميان شيرازه کتاب غرورم، پاره
و کمر تکبرم را به تبر حيله دوتا کرد؟


ندانستم:
آيا من توان رها کردنت را يافتم؟

يا آن من که:
نظر و کلامت برای خوشايد تو ساخت ...
پياله حست، تحليلش برد ...
شط ابرويت، سياه و باد کرده پس‌ش زد ...
و کتاب افتخاراتش را باد غرورت درنورديد ...
ديگر تو را خوش نيامد؟


موفق باشيد

۱۳۸۳ آبان ۵, سه‌شنبه

قصه‌های آقاجون -

واعظي بر سر منبر برای اهل آبادی مسئله مي‌گفت ... يکي از اهالی دست بلند کرد و اجازه گرفت که : "حاج آقا اسم مادر يزيد چی بود؟" واعظ دهاتي را به پيش خود خواند که فرزندم بايد جواب را درگوشي بگويم ... مرد دهاتي‌ از پله‌های منبر بالا رفت و صورتش را نزديک کرد ... واعظ در گوشش خواند که "مردك من اسم ننه يزيد را از کجا بدانم؟" ... دهاتي برگشت و سرجايش نشست ... دوست کناری پرسيد راستي‌ اسم مادر يزيد چه بود ... دهاتي جواب داد : "آقا فقط خصوصي جواب مي‌دن"

پوشيدن لباس رسمي هر روز و هر روز سختم بود ... عادت کردم اما
روکش دندان برايم عاريه بود و ناخوانده ... عادتم شد آخر

داشتم فکر مي‌کرد سردی مدفن ... تنگي کفن ... عادتم مي‌شود آخر؟

.... نديدن تو کي عادتم مي‌شود پس؟

Separation of professional and personal lives ... Episode II

In practice the Western approach works, but deep inside the implementer does not necessarily believe in the equality of rights and the availability of justice and fair treatment to every single customer. But who cares? The result and the action have the voice, in this system materialization stage is the most significant one, and nobody even gives a damn if you like the rules or not. As long as you abide by the guideline you are a part of the team, whereas in our old traditional style, your guideline is your belief system, is your feeling, your in-house principles and values; which if is filtered with conscience and moral rules of thumb will result in the harmony of will and deed.

Just if . . .

۱۳۸۳ مهر ۳۰, پنجشنبه

Separation of professional and personal lives

We - eastern people - mix up our life at home with the work and that’s because we are too honest .. . we let our bad attitudes interfere with our professional service .. the service that we are suppose to offer at work to our client, to our organization .. . or to ourselves .

If you had a bad day, then you would not perform at the same level as usual .. You are a different person .. Why? Just because you didn’t leave your role of being a father, mother behind the door before you get into work .. one day we are too happy, just simply because we had great time the night before ... and some days we are mean to our internal and external customers, for someone else was mean to us.

Customer care and issue related to service being a western phenomenon does not enjoy a proper answer within the scope of eastern culture and life style .. . customer care says: serve your client no matter who s/he is .. in an ideal model age, wealth, race, education, religion, and appearance are unrelated and weightless factors in your decision and attitude towards customers.

Just imagine how unfeasible it is to draw a strict line and divide our career form our personality ... imagine that you are a taxi driver and you had a fight with your neighbor last night, now in the morning, are you going to brake for that nasty neighbor and harbor him in your cab? in your dreams ..

There are basically four possible answers to this concern:
1. mystical approach: you love people unconditionally and know that their bad behavior is just one of the few burdens you have to overcome to become more complete.. to become perfect ... perfect! you purify yourself by tolerating others... you see the whole picture: that all are from one holy source, so nothing and no one is wrong.
-> we leave this option for now, just because of one single reason: it is too impractical. The more you think like that, the less you would be working in service industry, actually you don’t need approach, you are right in there.

2. eastern melange strategy: to blend what you feel and sense with your guideline to serve a person (try to avoid but the correct terminology for that person is customer), trust your perception and judge people by their characteristics.
-> this is what we mostly do right now, frankly saying its rooted in our honesty and sincerity. we cannot cheat ourselves and close our eyes to our impression. we only have to know that our feeling are dull after living for so long among adults, we heard lies, we are not honest to others ourselves, so it is quite possible that we have a misconception about people ... and we usually do.

3. robotic instruction oriented method: I don’t feel writing about this trivial option, as no one ever can follow this pattern. It is here because it’s one of the options, impossible option though!

4. mainstream practice in western societies: follow the instruction, TRY to not let your judgment be impaired by your feeling, your taste and your belief system.

Why did I tell you all these? Did I have a bad experience when I was served? didnt I have anything better to write here? am I starting to blame my fanatic eastern sympathy? am I preparing the valid/invalid (doesn’t matter) grounds for myself to leave?

Maybe all .. Maybe none ..

۱۳۸۳ مهر ۲۶, یکشنبه

گاهي بر سرديگِ پرجوش حباب مي‌شوم
مي‌ترکم و به آرامش مي‌پيوندم

گاهي طپش آخر تني سرد مي‌شوم
رعشه مي‌گيرم و با ضربه‌ای خلاصي مي‌يابم

اما در پس آرامش، در پي خلاصي
ياد جوشش ديگ ... خاطره طپش،
که حاصل آتش و دود بود
يا روح بود برای تني خسته

مرا به گشايش راز مي‌رساند
و مرا به تمنای دوباره زندگي،
تمنای دوباره آلودگي به عشقي نافرجام
و هوسي ناکام ...
فرا مي‌خواند

قصه‌های آقاجون -

از کسي پرسيدند تو که اهل نماز و روزه نيستي، پس چرا سحر چراغ خانه‌ات روشن است؟

جواب داد من که نه نماز مي‌خوانم، نه روزه مي‌گيرم، نه ديگر اعمال را بجا مي‌آورم؛ اگر سحری هم نخورم که پاك کافرم.

۱۳۸۳ مهر ۲۵, شنبه

It takes me a year
to jump
to take
to fake
to expose
to yell
to shout
to bark
And to halt

Then the first day of fast comes
.. and then it takes me another day:
to calm
to sink
to weep

A day to remind me..
that:
I am not carnivores, not chatty
I am the soul
I am the whole
.. I am lucky enough to fast
to seize the moment and let it last

The very first day of fast
is the milestone
after jump for a year
a milestone for another year of yell
year of run
year of rush
year of dash
and crash
a year to blame

opening arms to new moments
a new start
a rebirth of thought
full of tears that washes out the old madness
that blooms new hope that we’re alive

The very first day of fast
The very single moment that last

Our daily morning breakfast
... follows a full dark night of sleepiness

But once in a blue moon:
.. our every night-break of the fast
... chases the bright day of sleepless

۱۳۸۳ مهر ۲۴, جمعه

سوپرمن هم مرد ...
تو ديگه چي زرت و پرت مي‌کني؟‌
اوني که تير بهش کارگر نبود ...
اوني که از همه بالاتر مي‌پريد ...
اوني که کينگ کنگ و رستم و گودزيلا رو سوسک مي‌کرد ...
اوني که دوست دخترش سوپرومن بود ...
اوني که خوشتيپ بود ...
اوني که ديپلم داشت ...

اونم مرد

سفيد سفيد صد تومن
سرخ و سفيد سيصد تومن

چه ربطي داشت؟‌ .. اين پست ۲۰۰ام بود، نه سيصدم که آي-کيو!

۱۳۸۳ مهر ۲۰, دوشنبه

امروز يادبود حافظ بود ...
بعد عمری يکي پيدا شد و ديوان حافظ حواله کرد .. هم خودش گم شد .... هم ديوانش

سلام پرهام جان

عاشق شدی که؟ ... عاشق چطوری معشوقشو مي‌بينه؟ ... اصلا چيزی غير اون ميتونه ببينه؟ ... مگه نه اينکه عاشق عيب‌های معشوقو نمي‌بينه؟‌ اونم تو رو اين ريختي‌ دوست داره ... تکليف اون که با تو معلومه ... تو اگر دلت خواست مي‌توني تکليف داشته باشي ... مي‌توني‌يم نداشته باشي ...

کسي هم غلط مي‌کنه توی کار تو و اون دخالت کنه ... مفهومه؟

امضاء - رفيقت





بعدشم ... فک کردی که چي؟‌ که من خرم مي‌ره؟ ... خودمم همينجوری تک ماده کردم

۱۳۸۳ مهر ۱۷, جمعه

گاو خوني

دلم مي‌خواد ترياکو ترکش کنم
برم لب رودخونه ورزش کنم
بعدازظرا چارباغو گردش کنم

دلم مي‌خواد ستاره بارون بشم
يار بگيرم .... ليلي و مجنون بشم
وگرنه غمباد بگيرم ... رطيل کاشون بشم

دلم مي‌خواد، دلِ تو من‌رو ببره به صحرا
اونجا که خورشيد مي‌دمه به دنيا
دلم مي‌خواد نفله و نازت بشم ...
خفه بشم ...زر نزنم .. خورده و خاکت بشم

دلم مي‌خواد ترياکو ترکش کنم
صبا برم رودخونه ورزش کنم
بعدازظرا چارباغو گردش کنم

type away - part II

i am alone now ...

i dont do much
.. as before

i seek so much
... like the more

i am like the others now
i am no exeption ...
... noone as before

i seek so much
i talk too much
... like the more

۱۳۸۳ مهر ۱۱, شنبه

من خوشبختانه سطح دسترسی‌ام به شبکه‌های تلويزيوني محدود به دارقوزآبات سفلي‌ خودمان است، آن هم با کلي برفک و اعوجاج تصوير ... ولي‌ بر اساس شنيده هايم در باره استاد هخا، به خودباوری مضاعف رسيده‌ام ...اگر ايشان اينقدر محبوب شده پس من با اين همه کمالات - که هم جوان‌ترم، هم خوشتيپ‌ترم ...تازه وبلاگ هم دارم (: - به راحتي مي‌توانم يک ميليون سرباز جمع کنم ... بد نيست داشته باشم، لازم مي‌شود برای روز مبادا

۱۳۸۳ مهر ۱۰, جمعه

۱۱۷۰

تو افطار روزه صبر خدايي

۱۳۸۳ مهر ۴, شنبه

بعضي دوستان که خارجن ميگن ما جهان وطنيم ... حالا چرا تو ايران اين جهان وطني رو تجربه نميکنن الله اعلم

گزارش هفتگي

جمعه
- روز اول ..

شنبه
- روز دوم ....

- دختر هم خوب است
آندره داشت توضيح مي‌داد که فرانسوی‌ها از آنجا که با ادب تشريف دارند به جای اينکه بگويند فلاني زشت‌تر است مي‌گويند فلاني کمتر خوشگل است ... من هم گفتم هيچ ملتي مثل ما مبادی آداب!! نيست به جای آن همه منفي‌-در-منفي‌ که مي‌شود مثبت؛ راحت و تميز و ساده و پوست کنده مي‌گوييم: فلاني "هم" خوشگل است ...

يک‌شنبه
- روز سوم ....

- داخل اتاق تاريک نشسته‌ای ... با گوشي داری حرفهای آن طرف آيينه را مي‌شنوی... طرف تو را نمي‌بيند ... جواب را (هر چه که باشد) اين طرف يک گله نشسته‌اند و مي‌نويسند .. درباره‌اش بحث مي‌کنند .. سئوال‌های جديد طرح مي‌کنند .. هر حرکتش زير نظر است ... درست روبروی من نشسته ... من را نمي‌بيند .. نمي‌دانم مي‌داند که نديدن او دليل بر نبودن من و نديدن اين هفت-هشت نفر اين طرف نيست ... وقتي مصاحبه کننده از اتاق بيرون مي‌رود ... او تنها مي‌شود ... دل توی دلم نيست ... مي‌ترسم نکند به خيال اينکه تنهاست و در نظر نيست کار ناجوری بکند ... برايش مي‌ترسم .. برای خودم هم مي‌ترسم .. همه در محضرِ نظريم ... همه

دوشنبه
- کاسب حبيب خداست
قربان همان کاسبهای کلاش و پدر سوخته .. چون از اول حساب کارت معلوم است .... با يک کاسب طرف هستي ... گربه برای رضای خدا موش نمي‌گيرد ... کاسب بايد کاسبي کند ... کاسب متخلق که ديگر حسابش جداست ... وقتي مي‌بيني نویسنده کاسب شده ... مهندس کاسب شده .... جراح کاسب شده ... معلم و مدير کاسب شده‌اند ... دندان‌پزشک از اطميناني که بواسطه منزلت اجتماعي به او مي‌شود سوء استفاده مي‌کند و کاسب شده .... بايد گفت خدا پدر کاسبهای ما را بيامرزد که از اول مي‌داني‌ تکليفت چيست

سه‌شنبه
- ۸۱۲

- i am proud of what i am

چهارشنبه
- without internet we are prone to fade

۱۳۸۳ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

آخرين دقايق تابستان
... بدرود

۱۳۸۳ شهریور ۲۷, جمعه

علم: بسته به اين‌ که محصول نهايي چه مشخصاتي‌ داشته باشد، يک موتور سواری برقي مي‌تواند از ۵۴ قطعات منفصله الکتريکي و ۱۸۸ قطعه مکانيکي تشکيل شود



فلسفه: بسته به اين که چه کسي را ترک موتور خود سوار کنيد، گردش با موتور مي‌تواند خوش يا بد بگذرد

عرفان:‌ بسته به اين که چقدر باز باشيد، همان بد گذشتن مي‌تواند به درک بهتر خوشي‌‌‌ها منجر شود

اول ... جمعه
دوم ... شنبه
سوم ... يکشنبه

۱۳۸۳ شهریور ۲۵, چهارشنبه

با دو شب تأخير

پس‌پريشب ... پريشب ... ديشب .... امشب ... همه جشن بود و مهماني ... آخری به نيت عبدی بود ... با نعمت و حميد و خيلي‌های ديگر يال-لي رفتيم ... حيف فقط سرنا و دهل نبود ... حيف که عمه رقيه .... حيف که عمو اسماعيل و عمو ابراهيم و عمه سکينه هم نبودند ... برای همين هم به نيابت آنها هم که شده قر در کمر شديم .... خوشبخت شوند الهي

وقتي که کف دست را که از زلالي چشم‌ها پر مي‌کردی
و روزی ۳۴ بار گل‌های قالي ماهي‌-درهم را مي‌بوسيدی

آن زمان که از حجب يا ترس نيش حرفت سرخ و سياه مي‌شدی
آن وقت که تا دست دراز مي‌کردی همه چيز برايت مهيا مي‌شد
آن دورها که نامت را به نيکي ياد مي‌کردند

آن موقع ...
بايد برای اجابت دعای امروزت حاجت مي‌گرفتي