۱۳۸۶ مرداد ۶, شنبه



تا به حال مردادی به این اردیبهشتی دیده بودی؟ این همه باران؟ و این همه لطافت؟ چه مرداد باشد چه اردیبهشت... مهم نیست.. بعضی میوه‌ها که نه بیشترشان تابستانی‌ند... و بعضی بهاره و پاییزه.. آن چه در درونت می‌روید همان هم گل می‌کند بر چهره و اندامت

پیشتر هم گفته بود.. نه بر آنم که حقیقتی را فاش کنم و نه گمان دارم که چنین چیزی از کسی برآید.. برآنم که حالم را خوش .. و دلم را زنده سازم ... کسی راه حل میان بری می شناسد؟ شاید فلوکستین؟ شاید هم زاناکس؟ شاید هم قرص های رنگارنگ دیگر...مشکلی نیست...اگر برایت کار کرده همان...

ولی برای من این یکی جواب می‌دهد: بوی مثنوی قدیمی پدرم(طبع ۱۳۱۶)...که از پستوی خانه بیرون می کشم‌ش... بوی خاک و بوی کهنگی... یاد شعر حفظ کردن از روی مثنوی معنوی می‌افتم که آقاجون برایمان تکلیف می‌کرد: نطق آب و نطق خاک و نطق گل .. هست محسوس حواس اهل دل..

به یاد امروز و اولین شعری که برای‌مان از دیوان شمس تکلیف کرده بود:
تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین و زمان بود علی بود

۱۳۸۶ تیر ۳۰, شنبه

می خواستم که جاودانه شوم
زمین صورتم را می کارم
با گندم های طلایی ... و یونجه های سبز

باد خزان که می رسد
تابستانی ترین سال گرم هم تمام می شود

گندم های طلا خوشه می کنند
و یونجه های قد کشیده بر زمین می خوابند

صورتم شکل دیگری می گیرد
و جاودانه گی یم باز می شود
سئوال سخت امتحان قبل از خواب

شنیده ام آن دورها
پشت هرچه زمین است
و پشت هر چه تمنا ست
و آخر هرچه یونجه زار و سبزه زار است
آنجا که ارض دیگر تمام ِ تمام می شود
و برای رخ کردن قمر اهله ای باقی نمی ماند

ابدیت گندم ها را همیشه ی همیشه طلا
و یونجه ها را همیشه تا ابد سبز
و صورت ها را همیشه جوان
و دغدغه ها را همیشه تمام شده
و ترس ها را همیشه بی معنی
و خوشی ها را همیشه مدام
و تن ها را همیشه سقم و سلام
و عشق ها را همیشه در آغاز
و تو را همیشه برایم ماندگار
نگه می دارد

از اینجا تا به بهشت ابدیت
شنیده ام که می گفتند:
یک گام زیاد است
و یک لحظه برای رسیدن کافی ست

بی نهایت شد صبر من
تمام کی می شود آخر این زجر بی شروع
و این ترس بدتر از خود حادثه

کی می رسد آن لحظه ابدی؟
که تو با منی..
برای ساعتی که ثانیه شمار ندارد
و روزی که غروب ندارد
و فکری که مغشوش نیست
و حسی که باور کردنی ست
و حالی که نیامده شوق است
.. و نرسیده بزم است
... و برایش همه ی این همه انتظار
حق است

کی می رسد پس؟
آن لحظه ی ابدی

به این سئوال که می رسم
باز هم جاودانگی دیوانه ترم می کند
دست برمی دارم از فکر
و ثبت می خواهم این لحظه نرسیده به ابد را
قلم برای نوشتن نیست..
برای نیشتر زدن است
و هر قدر هم که تیز باشد قلم
باز قلم تراش حاجت است
تا آنجا که دیگر چیزی نماند برای نوشتن
و جانی در قید نباشد برای نیشتر زدن

از تو می پرسم؟
آیا هیچ قلمی برای تراش باقی مانده؟
و یا جوهری برای صدا زدن؟

کاش همه نمازهایم؛ قضای نماز صبح تو بود
که صدایت جوهر داشت
که همسایه را از لذت بی خوابی سحر مست می کرد

برای ابدیتی که من مست آن شده ام
نه لحظه ای سفر لازم است
نه آنی دل سپردن نیاز

یک نیشتر می خواهد و
یک جوهر...

که به صدای مرده ام
جان دهد
و به قلب ایستاده ام
فواره ی خون هدیه کند

۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه



این جوک قدمتش به شاه شهید میرسه: از یکی از همشهری‌های دکتر ابراهیم یزدی پرسیدن بنز بهتره یا پیکان؟ گفت البته پیکان... چرا؟ چون ته‌ش کان داره؛ بنز چی داره؟... حالا نه که ما کشته مرده بنز باشیم یا پیکان... ولی خداییش این ماشینه ب-ام-و ۳۱۸ گرچه قدیمی‌یه ... ولی هر چی نباشه ته‌ش w318 داره...

باید اعتراف کنم سوژه امروز دزدی بود!

۱۳۸۶ تیر ۱۶, شنبه

به هفت!

http://w318.blogspot.com/2003/12/blog-post_22.html

۱۳۸۶ تیر ۱۲, سه‌شنبه

بگذار تا صیدت شوم ..... نه من بماند نه تویی
پرها بریزند از کمان ..... نه یک بماند نه دویی

۱۳۸۶ تیر ۱۱, دوشنبه

اولا... علیکم سلام به حضور شفیق-همدم و رفیق-هم اطاقی عهد عتیق... حمیدرضا... که حاضر است بازهم... از فاصله‌ی نزدیک کانونی، به مرکزی که من محاط آنم ...

دیروز که مثل دوران جوانی... بدون ماشین و تولید دود و منواکسید کربن... قدم می‌زدیم طول خیابان پهلوی قدیم را که مشهور است به ولی عصر در ازمنه جدید... توفان فکری روی می‌داد از نوعی که، جماعت زبان نفهم خارجکی به آن می‌گویند brainstorming

خوب طبیعی است دیگر ... حتی اگر پشت خط هم باشد..

اما یکی از آن آثار باقیه... برای لحظات آنیه:

فکرش را بکن! جلوی عکاسی حرفه‌ای داری ژست می‌گیری... و عکاس ترق و ترق از تو و حالات مختلفی که به خود می‌گیری تصویر برمی‌دارد برای ابد... تا بماند... و یادگاری شود...

هست عکسی که بیشتر از همه آن پنجاه و چند تصویری که از تو گرفته‌اند... دوست داشته باشی... هم نگاهت را... هم تمایلی که بدنت به یک سمت گرفته است... و هم شکلی که دستهایت می‌سازند..

ساده و بدیهی است که بگویی:‌ من این تصویر شماره ۳۹ را به تمام ۵۶ عکس دیگر ترجیح می‌دهم.. دوست دارم با این تصویر شناخته شوم و یادگاری... آقا/خانم عکاس! لطفا این "آن" مرا بزرگ کنید و قاب بگیرید... و باقی آن پنجاه و چند عکس را هم بریزید دور ...

کم پیش نیامده در عمرم که بوده آناتی که خود و جانم را در بهترین شکلی که "بلد" بودم متصور دیده‌ام ... و کم نبوده که به جد خواسته‌ام همین دم؛ دم آخر باشد.. و همین آن؛ لحظه وداع.. و چون از آن حس و آن حال فاصله گرفته‌ام؛ خدای را صدها بار شاکر بودم که دعایم را مستجاب "نخواسته" است.... تا دمی دیگر که شکلی دیگر بگیرم... کمی فربه‌تر... کمی پرتر... شاید کمی نزدیک‌تر.. کمی بهتر...

۱۳۸۶ خرداد ۲۸, دوشنبه

مهرآباد را دوست دارم... با خاطرات خوش و تلخش... سفرهای احمدجون و حمید... و آن دیدار اول در روز نخست...

اشک‌هاست که بر کف ورودی و خروجی‌های مهرآباد چکیده .. دل‌هاست که اینجا شکسته .. یا در شوق دیدار به صدای بلند تپیده... اغراق نیست: دعا در خروجی‌های مهرآباد مستجاب است.. به داغی که مادران در بدرقه فرزندانشان به جان خریده‌اند... و به چشمانی که به دیدار دوستداران چون امید به فردا روشن شده‌اند..

مهرآباد با آن حجم محبت هدرشده ... و آن همه تجلی وصال... در نوک قله‌ی عاطفه‌ی ملت احساساتی ماست..

۱۳۸۶ خرداد ۲۵, جمعه

confession

I am becoming materialist, the type I used to criticize a lot; and this is happening injudiciously, hastily and unrestrained.

I can see the changes in and out. The signs were everywhere surrounding me, leaving almost no room to the other side of my soul’s coin.

The hit was hot today. I caught myself packing for the trip; plugging in all sorts of electronics gadgets I have. Sadly to say there were not enough plugs for all these toys: two digital cameras, one camcorder, two mobile phones, and two laptops.

I can remember myself having preferred Red Crescent Camp to Hotel Vancouver, being free, being human, ready and packed to farewell this world. Now I observe myself not only enjoying but also sharing the sentiment with someone else after staying in a deluxe suite.

These are the signs, obviously trying the hammer the point that the guy I used to know is no more alive. I am starting to enjoy luxury, at the climax of my age, when human is delegated prophecy.

I am not saying this is good, this is bad. This is me.. who I am becoming now. Still hope that, same as before, this could be translated as a transition period in my life cycle.

Behind all, the horizon is calling me; the fundamental question is still there: who you want to be? If you made your choice, then taking the steps requires courage, self-regard, integrity and assertiveness

۱۳۸۶ خرداد ۲۱, دوشنبه

دنیا و عقبی

به تلافی همان یک بار که نشد بگویم دوستت دارم... باید تا آخر عمر تقاص بدهم؟!
اینکه می گویند "در عذاب مخلدند" همین است پس...

۱۳۸۶ خرداد ۲۰, یکشنبه

وقتی که بازگشتی

کمی محبت از دیار عاشقی برایم سوغات بیاور..

کمی عشق... تا با آن بر دیوار اتاقم پنجره‌ای به جنوب شرقی باز کنم...
و کمی عاطفه تا با آن نقاشی نیمه‌کاره ذهنم را از رنگهای جاودانه سبز...
و کمی مهر تا به قلب گرفته این روزهای بسته قلمه بزنم..
و کمی شور تا نمی‌رم..
به زندگی امید پیدا کنم ..
و تو را بجورم..
... پیدایت کنم..
... بپرستم..
و آرامش بگیرم

برایم آرامش سوغات می‌آوری؟
تا آسوده گردم...
گویش‌م ساده و روان شود...
و عطر قلب پیوندی‌یم باز بر زبانم جاری..

روزهای سفرت را یکی یکی می‌شمارم
و در آرزوی دیدار دوباره‌ات... زنده می‌مانم
تو را دعا می‌کنم ..
که روزی تورا بازیابم ...
و جانی از نو بگیرم

۱۳۸۶ خرداد ۱۵, سه‌شنبه



Tabu Search

گاهی دانسته یا ندانسته راه سخت تر و سربالایی را اگر انتخاب کنی [یا برایت انتخاب کنند]... پشت سرش چه می دانی که چه؟ ...عاقبتش می شود به خیر و آسودگی ...


و امان از گاهی که منِ چشم دار و علم دان و بلدِکار؛ می زنم توی جاده سرازیریِ اول.. که حکما بهینه است و مقرون به صرفه و منطقی... و چه می دانی که چه؟ .. آخرش می شود از آن شیب های منفی که هیچ قاطری نفس رفتنش را ندارد... چه به من که علم دانم و بلدِ کار...

این "من" های بالا اول "ما" بود... ترسیدم... کردمش "من"

۱۳۸۶ خرداد ۱۳, یکشنبه

سر راه insead....

شونزده و هفده ژوئن (۲۶ و ۲۷ خرداد)‌ کسی اونورا هست بریم خیابون گردی؟

اونبار خدا از آسمون سایه رو رسوند... هوا اینبار چطوریه؟ .... ابری‌یه؟‌ بارونی‌یه؟ ... آفتابی‌یه؟ ... شاید هم مهتابی؟

۱۳۸۶ خرداد ۵, شنبه

نه فک کنی عصبانیم و ناراحت‌ها... نه... خیلی جدی فکر می‌کنم حداقل ۲ دلیل بارز دیگر برای ترجیح زندگی در ایران به بقیه جاهای جهان پیدا کرده‌ام:

یکی اینکه:‌ در هیچ جای دیگر مثل ایران نمی‌توانی در هارمونی کامل بسر ببری... در ایران هیچ چیزی درست کار نمی‌کند و سرجای خودش نیست... این هم خودش یک جور هارمونی‌ست دیگر.. نیست؟

دوم اینکه: وقتی در ایرانی ... خدا را مجبوری یک طوری توی محاسباتت بیاوری... خدا از جلوی چشمت دور نمی‌شود... مثلا من سوار هواپیمایی آسمان که می‌شوم خیلی بیشتر یاد خدا و دعا و قبر و قیامتم می‌افتم تا وقتی که سوار امارات می‌شوم...

۱۳۸۶ خرداد ۴, جمعه

جهت رفع تکلیف

باز هم قانون طلایی کارخانه‌ی خاطره سازی حاکم است... بردن تعدادی اسم از آدم‌هایی که در من تأثیر گذاشته‌اند، برای کسانی که با آنها لحظه‌ای به اشتراک نداشته‌اند... بی‌فایده است...

حتی وقتی از کسانی نام می‌بریم که شهره‌اند... مثلا می‌گوییم مولوی... می‌گوییم آتاتورک... می‌گوییم همت؛ بازهم این نام مشترک به معنای درک مشترک نیست... حس من یعنی خاطره‌ای که من از درک یک مفهوم ساخته‌ام که شاید بسیار هم متفاوت باشد با حسی که تو و درکی که تو از همان صورت ظاهری‌ پرداخته‌ای..

اما وقتی نام‌های معروف برده می‌شوند... کار ساده‌تر است... نه از این بابت که فهم و حس، با نامی مشترک منتقل می‌شود... نه! که من با تو در خاطره‌ای شریک می‌شوم... من به یاد درک خودم از حسی می‌افتم... و تو به یاد درک خودت از حالی می‌افتی که گاه هم‌پوشان همند... وگاهی نیز به سبب سهل‌انگاری با درک یکسان اشتباه گرفته می‌شوند.. درست مثل حس کسی که گرمک را با شکر جای طالبی خورانده باشندش... چه فرقی می‌کند وقتی که نمی‌دانیم؟ همه درد ما از دانستن است خب..

حالا ... نام بردن از کسانی که با شما خاطره‌ای نساخته‌اند بیفایده است ... به همین خاطر یاد می‌کنم از آنهایی که سعی کرده‌ام با خطی و ربطی در تداعی خاطراتشان کمی شریکتان کنم...

تأثیرگذارترین های من: آقاجون، مادرم، احمدجون، حمید و مرتضی بوده‌اند... این هم نشانی‌اش...

و این هم یادآوری اینکه چرا من دیگر مرده‌ام.... چرا؟ ساده است... دیگر آن نیستم... آنی که دوستش داشتم ...

....و هنوز هم دارم...

۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

نه اینکه‌ نمی‌شود... ولی باید خیلی کاردرست باشی ... و تمام انسانها را شناخته و نشناخته دوست بداری که تحمل حجم هرروز غریبه‌ترت را بکنی.... باور به اینکه همه از اویم .. خوب و بدی در کار نیست... گاهی صدایش را در گوشم می‌شنوم... می‌گوید تحملم نکن... دوستم داشته باش کمی بیشتر

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۸, جمعه

فیض‌بخش به شوخی می‌گه: "هر وقت تکلیفتون با خودتون معلوم شد که بلاخره چه کاره می‌خواین بشین؛ اونوقت..."

داشتم فکر می‌کردم راستی راستی که هنوز دوره راهنمایی‌یه انگار... هنوز نفهمیدم چی‌کاره حسنم... من خیلی خیلی کارم درست باشه آخرش اینه که یه عده اون‌سر دنیا سهم بیشتری از مردم این سر دنیا ببرن....

شاید میان‌برترین راهی که تا به حال به نظرم رسیده اینه که ببینم دوست دارم شبیه کدوم این آدما باشم [نه اینکه می‌تونم-ها... همین‌که دوست داشته باشم کافیه]
محمدعلی مجتهدی زاده
سهراب سپهری
رسول تقی گنجی
ابراهیم گلستان
سیاوش قمیشی
ناصر محمد خانی
محمد تقی مصباح یزدی
محمد مصدق
کیهان کلهر
محمد حسن طوسی
امیر عباس هویدا
محمد حسن انصاری فر
علینقی مشایخی
محمود امیری
بهرام بیضایی
محمد خاتمی
نازنین افشین جم؟؟
ممد بوقی
رضا سوادکوهی
محمد حسین بهشتی
حسین نصر
یا خودم؟

نمی‌دونم... ولی الان حاضرم هرچی هستم و بودم و دارم رو بدم... ولی خدا یه همچین ثمری ازمن باقی بذاره...

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۲, شنبه

خیال نکن اینجا که نباشی خیالت دیگر راحت است... هرجا که هستی این ذات زندگی‌ست که به چیزی بلاخره گیر بدهی.. دور که هستی.. برای خانه و نزدیکانت مرثیه می‌خوانی ... دم دست که باشی برای خودت...

حالا که دم دستم... برای خودم می‌خوانم ... مرثیه‌ای برای خودم

گرچه دیگر گفتن ندارد.. اما من مرده‌ام... بدون اینکه ختمی بگیرند.. یا اعلامیه‌ای بزنند...و یا اینکه کسی برایم بگرید... یا حتی دلش برایم تنگ شود...

من مردم... و کسی نفهمید که فلانی مرد... بعضی چون خودشان هم خیلی وقت بود که مرده بودند.. و مردن را نمی‌فهمیدند که چیزیست غیر از زندگی...

و بعضی چون با من آن وقتها که زنده بودم؛ زندگی کرده بودند... و زندگی با من شده بود خاطره‌ای عزیز برایشان... خاطره‌های تلخ هم یادت باشد که عزیزند .. حالا هرچه که تلخ هم باشد.. خاطره‌ای که من در آن زندگی کرده بودم؛ شده بود خود زندگی.. از آن زندگی ها که آخرش مرگ نیست... هی زندگی می‌کنی و هی نمی‌میری... هی هستی ... تا ابد... تمامی نداری انگار...

برای همین هم هست که شاید مشارکت در ساخت و پرداخت خاطره بزرگترین نقش زندگی ‌ما باشد*.... خاطره سازی... تا نباشی و زندگی نکنی... تا وقت نگذاری.. و حوصله به خرج ندهی در خاطره‌ای شراکت نکرده‌ای...

برای همین هم هست که من هنوز برای بعضی زنده‌ام... گرچه راستش را که بخواهی.. دیگر خیلی وقت است خودم هم فهمیده‌ام که مرده‌ام...

----
* از مکالمه‌ای با برادرم حمید

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۷, دوشنبه

اگر یک بار دیگر به دنیا می‌آمدم.. آنوقت...

خیلی پیش آمده که این جمله را شنیده یا گفته باشیم...

چه چیزی در بار دوم یا چندم؛ زندگی‌ را برایمان آسان‌تر می‌کند؟ احتمالا همان چیزهایی که در زندگی اولمان حواسمان به آنها نبوده و یا به دست نیاوردیم‌شان... مثل تحصیلات عالیه برای صاحبان مکنت و تحصیلات مالیه برای صاحبان حکمت...

اما مگر در همین زندگی اولمان نمی‌دانیم که چه باید و چه نباید؟ ... مگر نه اینکه هنوز فرصت برای بسیاری تغییرات هست؟

همه می‌دانیم ورزش نشاط می‌آورد و کهولت را به تأخیر می‌اندازد... ولی در آن تنبلیم و یا مثل موج چند وقتی به آن مشغولیم و بعد برای مدتی طولانی‌ رهایش می‌کنیم... همه می‌دانیم جدایی سخت است و کاهنده جان ... ولی به امید زندگی بهتر(؟) به آن هر روزه تن می‌دهیم.... می‌دانیم چربی نباید خورد.. حرص نباید زد... دروغ نباید گفت... سیگار نباید کشید.... پشتکار باید داشت... شجاع باید بود... شکیب باید بود...

زندگی دوم و چندمی که چیزی به دانسته‌های من برای زندگی نمی‌افزاید... و رنج بودن را دوباره و از نو تکرار می‌کند به چه کارم می‌آید؟

شاید خیلی هم نیاز به فرصت‌های جدید نباشد... اما نیاز به همت چرا..

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

گاهی از تسلط خود بر حالم تعجب می‌کنم
کافی‌ست لب را بگزم
تا اشکی صورتی را گرم کند
لبی گزیده می‌شود
و نفسی بند می‌آید
به همین سادگی

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

بزرگترین وظیفه ما چیست؟
- فهمیدن؟
- یاد دادن؟
- قدرتمند شدن؟
- تلاش کردن؟
- مفید بودن؟ (کار را خوب انجام دادن)
- اثر بخش بودن؟ (کار خوب انجام دادن)
- عاشق بودن؟

کمی بهش فکر کنید تا نظر خودم را بگویم...