زیبایی از مهر بارور میشود و عشق با زیبایی آغاز...
و تو مهربانی که زیبا شدهای...
و مرا عاشق خود ساختهای...
۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه
در این روزها که سعی میکنیم امید را تکرار کنیم و لباس شادی به تن.. و غمهای گذشته را فراموش.. و به افق آینده نزدیک نگاهی دوباره... هیچ چیزو هیچ چیزو هیچ چیز محرکتر از عشق و بالندهتر از مهر و پرورندهتر از عاطفه نیست... برایت می خوانم و تو نیز برایم بخوان که:
در
۰۸:۴۱
2
نظر
از جنس:
احوالات ما,
بی دلی,
ریواس
۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سهشنبه
باور کردنی نیست
که امروز آخرین روز باشد
به آخر می رسد همه روزهای یک طرفه
و تمام می شود همه سال های یک جانبه
و شخم می خورد خاک های سنگین فاصله
و آفتاب می خورد بذرهای نرویده دلبری
و قد می کشد سروهای کوتاه مانده امید
و تاب می خورد گسیوان بلند آرزو
به اتمام می رسد عطش
و به کمال می رسد عاطفه
و امتداد می یابد رابطه
سی و یکم فروردین هشتاد و نه
که امروز آخرین روز باشد
به آخر می رسد همه روزهای یک طرفه
و تمام می شود همه سال های یک جانبه
و شخم می خورد خاک های سنگین فاصله
و آفتاب می خورد بذرهای نرویده دلبری
و قد می کشد سروهای کوتاه مانده امید
و تاب می خورد گسیوان بلند آرزو
به اتمام می رسد عطش
و به کمال می رسد عاطفه
و امتداد می یابد رابطه
سی و یکم فروردین هشتاد و نه
۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه
سال گذشت... و برای همه ما یک ردی از خود درشت تر از سالهای قبلترش شاید گذاشت و رفت... سالی که بیش از هرچیز در آن از خدا امید هر روزه میخواستم.. امید: هم برای خود و هم برای دیگران... سال کجدار و مریزی بود که نباید از حق بگذرم که درکنار همه آنچه گذشت و سختاش کرد سالی بود که برای خودم هم سال برکت شد و هم فراوانی و هم سال عاطفه...
برای من سال ۸۹ میدانم سال تجربههای نو است و سال تغییرات بنیادی... برای شما هم این سال نیامده را سال تجربههای خوش نو.. و تحولات مثبت و شاد آرزو میکنم...
شاد باشید
و در پناه حق
برای من سال ۸۹ میدانم سال تجربههای نو است و سال تغییرات بنیادی... برای شما هم این سال نیامده را سال تجربههای خوش نو.. و تحولات مثبت و شاد آرزو میکنم...
شاد باشید
و در پناه حق
۱۳۸۸ اسفند ۲۲, شنبه
فال امروزم:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت
۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه
انگار هرکدام ما یک گل خامایم یا یک تنه درخت در دستهای روزگار و به تعبیری بهتر در پنجههای خود.. میتراشدمان و میتراشیماش.. و شکل میگیریم.. و شکل میدهیم به خودمان و شکل میدهیم به دیگرانِ مان.. و دیگرانِ دیگرانِ مان... نقش ما شاید همین نقشی است که میسازیم از خودمان.. برخی خوبتر.. برخی زیباتر.. برخی خوشتر... بعضی گشادهتر... و قوام مییابد این گلِ خام و نضج میگیرد این عصاره جان... از شکلی به شکلی در میآییم... شکلها به خود میگیریم... آخر همان گلِ خامایم.. و گاهی که از خامی درآییم، مستعد میشویم برای شکستن.. و شکل غریب و تیز یافتن... گِل در دستان روزها ورز مییابد... و در پنجههای ما شکل... ریخت میگیریم... از هیکلی یک پارچه و بی شکل و بی زاویه نگاه میکنی که یک روز دست درآمده.. و یک روز پایی کشیده شده و روزی تنه آدمی نقاشی... روز دیگر سر و چهره و اندامهای بعدی بارز میشوند... و جلوتر که میرویم لب و دهان و دندان و ابرو و چشم و گوش... و چونکه صد آید چشم و کمان ابرو هم پیش ماست.. و این چشم و ابرو که آمد خط میکشد برایت که هشدار! بپرهیز ...و یا نترس و دلدار باش! باقی روایت روزمرگی است که امروز سفر بود یا حضر یا حضور بود یا غیبت... که جمع بودیم یا مفرد.. که داشتیم و لبریز یا نداشتیم و سرشار... همهی همهاش یکی است... گذر است و تکرار... و آن گِل است که هی قوام مییابد و هی ورز میخورد و هی نضج میگیرد و هی برایت چشم و ابرو میآید...
۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه
روزها خوبند اگر تو خوبی
و متلاطمند اگر تو خروشانی
و صافند اگر تو آرام و شفافی
و تیره و گرفته اند اگر تو پریشانی
و سردند اگر تو یخ کرده و لرزانی
و صبحگاهی ند اگر تو سحری
و ظهر گرمند اگر تو ظهیر و پشتیبانی
و غروب دلچسبند اگر تو خوش دل و جوانی
و شب و سکوتند اگر تو صبری و روانی
پس این تویی که روزهایم را می سازی
و شب هایم را می نوازی
خوب باش تا خوب باشم
و بمان تا باشم
و متلاطمند اگر تو خروشانی
و صافند اگر تو آرام و شفافی
و تیره و گرفته اند اگر تو پریشانی
و سردند اگر تو یخ کرده و لرزانی
و صبحگاهی ند اگر تو سحری
و ظهر گرمند اگر تو ظهیر و پشتیبانی
و غروب دلچسبند اگر تو خوش دل و جوانی
و شب و سکوتند اگر تو صبری و روانی
پس این تویی که روزهایم را می سازی
و شب هایم را می نوازی
خوب باش تا خوب باشم
و بمان تا باشم
۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه
کی می گه سیزده نحسه؟
امروز سیزدهم ژانویه بود برابر با بیست و سوم دی ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت
----
یک روز بعد:
این رو یه چند ساعتی گذاشتم و بعد برش داشتم. در پاسخ دوستانی که پرسیدن که چی شد باید بنالم که برش داشتم چون خجالت کشیدم در روزهایی که دهها هزار انسان زیر آوار جان دادن؛ از خوشیهای خودم نوشته باشم. همان موقع قصد کرده بودم در کمال پدرسوختگی وقتی آبها از آسیاب دلم افتاد دوباره برگردونمش.... نمی دونم افتاد؟ آب از آسیاب دلم رو عرض می کنم...
یادم نمیره سونامی هم که آمد همین شد و کسی به کسی نبود.. و حالی به حالی نشد... امروز در کمال شرمساری و خجالت باید بگویم این بار من هم یکی ازآنها بودم
امروز سیزدهم ژانویه بود برابر با بیست و سوم دی ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت
----
یک روز بعد:
این رو یه چند ساعتی گذاشتم و بعد برش داشتم. در پاسخ دوستانی که پرسیدن که چی شد باید بنالم که برش داشتم چون خجالت کشیدم در روزهایی که دهها هزار انسان زیر آوار جان دادن؛ از خوشیهای خودم نوشته باشم. همان موقع قصد کرده بودم در کمال پدرسوختگی وقتی آبها از آسیاب دلم افتاد دوباره برگردونمش.... نمی دونم افتاد؟ آب از آسیاب دلم رو عرض می کنم...
یادم نمیره سونامی هم که آمد همین شد و کسی به کسی نبود.. و حالی به حالی نشد... امروز در کمال شرمساری و خجالت باید بگویم این بار من هم یکی ازآنها بودم
در
۲۳:۵۴
5
نظر
از جنس:
احوالات ما,
ریواس,
عینک
۱۳۸۸ دی ۲۲, سهشنبه
تو آفتابی..
و مثل هر روز از شرق می تابی
و سیالی..
که مثل نسیم به دهلیز غربی قلبم ورود می کنی
از چشمانم می گذری...
و به رویم لبخند می زنی...
و از منافذ حس ام رد می شوی...
تو مثل آفتاب در روزهایم هستی
و چون مهتاب در شب هایم می باری
گیاه دل من در کشتزار بودنت می روید
در هر لحظه برای تو غنچه ی طلب می گشاید
و هر روز برای من میوه شیرین قرار بار می دهد
و مثل هر روز از شرق می تابی
و سیالی..
که مثل نسیم به دهلیز غربی قلبم ورود می کنی
از چشمانم می گذری...
و به رویم لبخند می زنی...
و از منافذ حس ام رد می شوی...
تو مثل آفتاب در روزهایم هستی
و چون مهتاب در شب هایم می باری
گیاه دل من در کشتزار بودنت می روید
در هر لحظه برای تو غنچه ی طلب می گشاید
و هر روز برای من میوه شیرین قرار بار می دهد
۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
تهران
عشق من در تو خلاصه می شود
با کوچه های کثیف
و جوب های تنگ
با مردمان گریه
و چشم های گرفته
با درختان سفید
و کوه های سیاه
با رفتگرهای لیسانس
و شوفرهای سرباز معلم
و بادهای ولرم دی ماه
و آفتاب سرد این روزها
با بقالی های جفنگ
و مدراس رنگارنگ
با روزنامه های پرحماسه
و روزهای پرتیراژ
با مردمانی گرسنه
و داروغه هایی ساده
با سری بزرگ
و بدنی نحیف
با تفرجگاه های متعدد
و گورستان های مفرح
شهری که قصه است این روزها
و شهروندی که بازیگر این قصه هاست
عاشقی مثل من
و عشقی مثل تو
ما در هم خلاصه ایم
----
شاید بهتر بود صفت های خط اول و دوم هر تکه جایشان عوض می شد
عشق من در تو خلاصه می شود
با کوچه های کثیف
و جوب های تنگ
با مردمان گریه
و چشم های گرفته
با درختان سفید
و کوه های سیاه
با رفتگرهای لیسانس
و شوفرهای سرباز معلم
و بادهای ولرم دی ماه
و آفتاب سرد این روزها
با بقالی های جفنگ
و مدراس رنگارنگ
با روزنامه های پرحماسه
و روزهای پرتیراژ
با مردمانی گرسنه
و داروغه هایی ساده
با سری بزرگ
و بدنی نحیف
با تفرجگاه های متعدد
و گورستان های مفرح
شهری که قصه است این روزها
و شهروندی که بازیگر این قصه هاست
عاشقی مثل من
و عشقی مثل تو
ما در هم خلاصه ایم
----
شاید بهتر بود صفت های خط اول و دوم هر تکه جایشان عوض می شد
در
۰۰:۳۱
3
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه
۱۳۸۸ دی ۸, سهشنبه
۱۳۸۸ آذر ۳۰, دوشنبه
۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
درس خواند
و مشق نوشت
دود چراغ خورد
و جهد کرد
و سختی کشید
اما می دانست
علم
و مکنت
و مقام
و ریاست
و لهجه
و بیان
و صورت
و لباس
و جنگ
و مسند
عزت نمی آفریند
چرا که بی مقام بود
و بی دسته
و بی بوق
و بی لباس
که در عزلت
و تنهایی
و بی کسی
و بی لباسی
ترجمه عاقبت به خیری شد
و تمامی عزت نفس
با لهجه ای شیرین
که روز به روز بازتر شد
و شنیده تر
رفت و رفت
و در خاطر سپید تاریخ
بدون زحمت نشر
و بدون اجازه چاپ
و بدون مجوز حضور
جاودانه شد
و مشق نوشت
دود چراغ خورد
و جهد کرد
و سختی کشید
اما می دانست
علم
و مکنت
و مقام
و ریاست
و لهجه
و بیان
و صورت
و لباس
و جنگ
و مسند
عزت نمی آفریند
چرا که بی مقام بود
و بی دسته
و بی بوق
و بی لباس
که در عزلت
و تنهایی
و بی کسی
و بی لباسی
ترجمه عاقبت به خیری شد
و تمامی عزت نفس
با لهجه ای شیرین
که روز به روز بازتر شد
و شنیده تر
رفت و رفت
و در خاطر سپید تاریخ
بدون زحمت نشر
و بدون اجازه چاپ
و بدون مجوز حضور
جاودانه شد
۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه
یکی از دوستان امروز به یادم آورد تا این نوشته را اینجا برای مراجعه بگذارم. تاریخ نوشته اصلی پانزدهم اردیبهشت هشتاد و هشت و موضوع آن چشم انداز و تعریف مأموریت برای تشکل دانشجویی و حرفه ای خودمان بوده:
چون میخواهیم افقها را ترسیم کنیم و چشم اندازها را پیدا.. بیایید رویا پردازی کنیم... قصه ببافیم... سخت نگیریم که نمیشود... اگر نمیتوانیم دستها و پاهایمان را جولان دهیم؛ لااقل موهبت پرواز فکر را از ذهن خود دریغ نکنیم... شاید این تشکل همینی نشود که من دوست دارم.. ولی بیایید در مسیر کوه قاف کمی جلو برویم...
من دوست دارم عضو تشکلی از آدمهای باحال باشم.. آدمهای فهمیده... فرهیخته... آنها که حرف برای گفتن دارند.... هم هوش فکری و هم هوش عاطفی بالایی دارند... از آنها که فیلم سوزناک میبینند اشکشان در مییاد... توی مسیر که به آهنگ زیبایی گوش میدهند چشمشان سرخ میشود... از آنها که دیدن مشکلات مردم قلبشان را به درد میآورد... آنهایی که فقط و فقط فکر خودشان نیستند... آنهایی که برای سئوالات سخت زندگی پاسخهایی دارند..
چند سال قبل نقل قولی را شنیدم که هنوز برایم تازه و شاداب است... دوست دارم با شما هم آنرا در میان بگذارم.. از یك دانشـجوی آمريکایی پرسيـدهاند "آيا ايران كشور پيـشرفتـهای است؟" در جواب گفته: "در ایـران آسمانخراشهای آمریکایی نيسـت. اما اگر منظور از پيـشرفت درك بهتری از دنيا و طبيعت و بشر باشـد، شايد بتوان گفت ايران يكی از پيـشرفتهترين كشـورهای دنياست .... همه ايرانـيان ميتواننـد دست كم يك شـعر بخواننـد كه در آن پاسخ به فلسفيترين سوالهای زندگی نهفته است. اين از نظر من پيـشرفت است."
[نشانی مطلب]
من دوست دارم به گروهی متصل باشم که برای سئوالات اساسی کار و زندگیام بتوانم به آنها رجوع کنم.. به خودم بگویم تا فلان چهارشنبه صبر کن... مسئله را با بچهها در میان بگذار، حتما راه حلی باهم پیدا میکنیم... دوست دارم این آدمهای فهمیده برای خودشان و گروهشان آنقدر شأن قائل باشند که حرفهای همدیگر را بشنوند و حتی اگر نتوانستند راه حل نهایی را پیدا کنند متعهد باشند که ابرهای تیره را از افق فکری دوستشان پاک کنند..
این آدمهای کاربلد همین طوری و دفعتا کاربلد و دانا نشدهاند... هرکدام کاری دارند... درسی میخوانند شاید هنوز... بعضی تجربههای بیشتری در زندگی دارند.. برخی دیگر چالاک تر و پرشورتر هستند.... هرکسی یک جایی زندگی میکند... تجربه میکند... و حاضر است تجربیات خود را با دیگران در قبال حس احترام و گرفتن نوبت برای طرح سئوالهای خود به اشتراک بگذارد...
اگر قرار باشد روزی میان ۲۰۰ نفر سخنرانی کنم.. دوست دارم این جمع فرهیخته به تمرین من نمره بدهند... مرا در رفع کمبودهایم بدون بغض کمک کنند...
دوست دارم به یک شبکه اجتماعی وصل باشم که اعضای آن سرند و غربال شده باشند... آدمهایی که ارزش تولید میکنند... چه از نوع علمی .. چه از نوع احساسی... دوست دارم به این شبکه افتخار کنم... و خودم را موظف به تغذیه آن بدانم...
دوست دارم در این تشکل گوش دادن را تمرین کنم... بتوانم عقاید مخالف را نه در ظاهر بلکه باطن بدون برانگیخته شدن احساساتم بشنوم .. بدون سوء نیت انتقاد کنم و انتقاد شوم...
دوست دارم نامه را که به این جمع میفرستم... در پاسخ نظر بقیه را هم بشنوم... دوست دارم تجربه کنم که این روش رسیدن به چشمانداز (که به نقل از دوستان حاضر در کلاس یادگیری مهمتر از خود چشمانداز است) چگونه افراد را به هیجان و تحرک میدارد... دوست دارم باور کنم که (برخلاف آنچه خودم در جلسه هیئت مؤسس به آن اصرار داشتم) صرف وقت بیشتر در ابتدای کار و مشارکت خواستن، سبب مسئولیت پذیر شدن افراد و همدلی اعضا برای رسیدن به یک افق مشترک میشود... افق مشترکی که همین نزدیکیهاست... ولی تا همه نشانش ندهند نمیدانیم کدام سو میتواند باشد..
مؤخره:
انگاری این نقل قول بدجوری در جان من رخنه کرده که شش سال بعد از اولین یادآوری بازهم میگویم که برای تازه است و شاداب
چون میخواهیم افقها را ترسیم کنیم و چشم اندازها را پیدا.. بیایید رویا پردازی کنیم... قصه ببافیم... سخت نگیریم که نمیشود... اگر نمیتوانیم دستها و پاهایمان را جولان دهیم؛ لااقل موهبت پرواز فکر را از ذهن خود دریغ نکنیم... شاید این تشکل همینی نشود که من دوست دارم.. ولی بیایید در مسیر کوه قاف کمی جلو برویم...
من دوست دارم عضو تشکلی از آدمهای باحال باشم.. آدمهای فهمیده... فرهیخته... آنها که حرف برای گفتن دارند.... هم هوش فکری و هم هوش عاطفی بالایی دارند... از آنها که فیلم سوزناک میبینند اشکشان در مییاد... توی مسیر که به آهنگ زیبایی گوش میدهند چشمشان سرخ میشود... از آنها که دیدن مشکلات مردم قلبشان را به درد میآورد... آنهایی که فقط و فقط فکر خودشان نیستند... آنهایی که برای سئوالات سخت زندگی پاسخهایی دارند..
چند سال قبل نقل قولی را شنیدم که هنوز برایم تازه و شاداب است... دوست دارم با شما هم آنرا در میان بگذارم.. از یك دانشـجوی آمريکایی پرسيـدهاند "آيا ايران كشور پيـشرفتـهای است؟" در جواب گفته: "در ایـران آسمانخراشهای آمریکایی نيسـت. اما اگر منظور از پيـشرفت درك بهتری از دنيا و طبيعت و بشر باشـد، شايد بتوان گفت ايران يكی از پيـشرفتهترين كشـورهای دنياست .... همه ايرانـيان ميتواننـد دست كم يك شـعر بخواننـد كه در آن پاسخ به فلسفيترين سوالهای زندگی نهفته است. اين از نظر من پيـشرفت است."
[نشانی مطلب]
من دوست دارم به گروهی متصل باشم که برای سئوالات اساسی کار و زندگیام بتوانم به آنها رجوع کنم.. به خودم بگویم تا فلان چهارشنبه صبر کن... مسئله را با بچهها در میان بگذار، حتما راه حلی باهم پیدا میکنیم... دوست دارم این آدمهای فهمیده برای خودشان و گروهشان آنقدر شأن قائل باشند که حرفهای همدیگر را بشنوند و حتی اگر نتوانستند راه حل نهایی را پیدا کنند متعهد باشند که ابرهای تیره را از افق فکری دوستشان پاک کنند..
این آدمهای کاربلد همین طوری و دفعتا کاربلد و دانا نشدهاند... هرکدام کاری دارند... درسی میخوانند شاید هنوز... بعضی تجربههای بیشتری در زندگی دارند.. برخی دیگر چالاک تر و پرشورتر هستند.... هرکسی یک جایی زندگی میکند... تجربه میکند... و حاضر است تجربیات خود را با دیگران در قبال حس احترام و گرفتن نوبت برای طرح سئوالهای خود به اشتراک بگذارد...
اگر قرار باشد روزی میان ۲۰۰ نفر سخنرانی کنم.. دوست دارم این جمع فرهیخته به تمرین من نمره بدهند... مرا در رفع کمبودهایم بدون بغض کمک کنند...
دوست دارم به یک شبکه اجتماعی وصل باشم که اعضای آن سرند و غربال شده باشند... آدمهایی که ارزش تولید میکنند... چه از نوع علمی .. چه از نوع احساسی... دوست دارم به این شبکه افتخار کنم... و خودم را موظف به تغذیه آن بدانم...
دوست دارم در این تشکل گوش دادن را تمرین کنم... بتوانم عقاید مخالف را نه در ظاهر بلکه باطن بدون برانگیخته شدن احساساتم بشنوم .. بدون سوء نیت انتقاد کنم و انتقاد شوم...
دوست دارم نامه را که به این جمع میفرستم... در پاسخ نظر بقیه را هم بشنوم... دوست دارم تجربه کنم که این روش رسیدن به چشمانداز (که به نقل از دوستان حاضر در کلاس یادگیری مهمتر از خود چشمانداز است) چگونه افراد را به هیجان و تحرک میدارد... دوست دارم باور کنم که (برخلاف آنچه خودم در جلسه هیئت مؤسس به آن اصرار داشتم) صرف وقت بیشتر در ابتدای کار و مشارکت خواستن، سبب مسئولیت پذیر شدن افراد و همدلی اعضا برای رسیدن به یک افق مشترک میشود... افق مشترکی که همین نزدیکیهاست... ولی تا همه نشانش ندهند نمیدانیم کدام سو میتواند باشد..
مؤخره:
انگاری این نقل قول بدجوری در جان من رخنه کرده که شش سال بعد از اولین یادآوری بازهم میگویم که برای تازه است و شاداب
۱۳۸۸ آذر ۲۳, دوشنبه
۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه
تقدیر
باد تقدیرش چو دریا را به لطفی میدمید
موج عشقش را ز سر تا پای جاان-م میکشید
در تکاپو بی نصیبایم و جوابایم و غرض
تا نگردی در کف باد و مقامش کی شود قِسمت مرض؟
ما همه ابناء دردیم و بلا ایم و تب ایم و عاشقی
گر تنت تب میندارد؛ بازپرس از خود که آیا لایقی؟
---
توضیحات را برداشتم. یکی از دوستان برایم نوشت: من در کل توضیح دادن اینطور مفاهیم رو میپسندم بشرطی که خط ندیم به دیگران که راه اینه و چاه اینه. چون همینطور که به تعداد قلب بنده ها راه برای ایمان به خدا هست، همینطور هم به تعداد قلوب انسانها میشه طریق برای رهروی در وادی عشق وجود داشته باشه. چون مخاطبین لزومن در یک سطح از معرفت و شناخت عشق و رمز و رموزش نیستن، چه بسا با اینکه قلب پاکی دارن از یه جمله ای که راه و روشی رو بیان میکنه و خطی میده دلزده بشن.
باد تقدیرش چو دریا را به لطفی میدمید
موج عشقش را ز سر تا پای جاان-م میکشید
در تکاپو بی نصیبایم و جوابایم و غرض
تا نگردی در کف باد و مقامش کی شود قِسمت مرض؟
ما همه ابناء دردیم و بلا ایم و تب ایم و عاشقی
گر تنت تب میندارد؛ بازپرس از خود که آیا لایقی؟
---
توضیحات را برداشتم. یکی از دوستان برایم نوشت: من در کل توضیح دادن اینطور مفاهیم رو میپسندم بشرطی که خط ندیم به دیگران که راه اینه و چاه اینه. چون همینطور که به تعداد قلب بنده ها راه برای ایمان به خدا هست، همینطور هم به تعداد قلوب انسانها میشه طریق برای رهروی در وادی عشق وجود داشته باشه. چون مخاطبین لزومن در یک سطح از معرفت و شناخت عشق و رمز و رموزش نیستن، چه بسا با اینکه قلب پاکی دارن از یه جمله ای که راه و روشی رو بیان میکنه و خطی میده دلزده بشن.
اشتراک در:
پستها (Atom)
