عاشـق دوسـت ز رنگش پيـداست
بيــدلي از دل تنگــش پيـداست
نتـــوان نرم نمــودش به سـخن
اين سخن از دل تنگش پيداست
از در صلح بُرون نايد دوست
ديگر امروز ز جنگش پيداست
می زده ست از رُخ سرخش پرسيد
مستی از چشــم قشنــگش پيداست
يار امشب پی عاشق کُشی است
من نگويم، ز خدنــگش پيــداست
راز عشــق تـــو نگويــد عــارف
چه کنم من، که زِ رنگش پيداست
شعر از امام
متن شعر از وبلاگ ليلاي ليلي - يکشنبه، بيست و نهم دی ماه ۱۳۸۱
http://leilaye-leili.blogspot.com/2003_01_01_leilaye-leili_archive.html#87688488
Tuesday، May 06، 2003
Monday، May 05، 2003
Sunday، May 04، 2003
اين چند روزه خواب زياد ميبينم ... خواب كساني كه در عمرم حتي اسمي ازشان نشنيدهام ... خوابها آشفته نيستند ... خيلي با فكرند... صبح كه از شدت گريه از خواب بيدار شدم نتوانستم باور كنم اين داستان با ظرافت و دقت را، با آنهمه گوشه هاي بيبديل تصويري و قصه گويي بيمانندش بشود در خواب ديد ... نه، ولي خواب بود .. چيز ديگري نبود ...
خواب ديدم كارگري از ايران خودرو ناخواسته و به درخواست دوستانش عريضه و اعتراض نامه به سران دولتي مينويسد ... و كار بالا ميگيرد ... روزنامه كيهان براي آنان پاپوش "بهاييت" ميسازد .. و كارگر نگون بخت اسير ميگردد ... عريضه نويسي ادامه پيدا ميكند و به هيئت دولت ميكشد و نيروهاي ناپيداي دولت ثاني كارگر را سربه نيست ميكنند ... البته خوب شد كه داستان اين خواب را من ننوشتهام چون آنچه خواندي هيچ جذابيت دراماتيكي نداشت .. اما آنچه من ديدم فاق و زبانه داستانش طوري جفت ميشد كه آه از نهادم و اشك از چشم در خوابم چنان در آورد كه هنوز كه هنوز است باور ندارم .... حرفي در اول داستان گفته ميشد كه در آخر معني پيدا ميكرد .. يا شخصي نقش عوض ميكرد و راوي داستان ميشد .... يا جايي را نشانت ميدادند و بعد از بيرون ميديدي كه كجاست ...
آنچه اين ميانه مرا حيران كرده نه خود قصهء خواب بلكه ساختار پرقدرت داستاني آن است و شايد بعد از آن حيرتم بيشتر در اين باشد كه چرا اينهمه خواب از كساني ميبينم كه نميشناسمشان و شايد اصلا وجود خارجي ندارند ....
چون ز حيرت با رداي عقل استدلال جست
حيرتش افزون شدو گريان سراغ يار جست
Saturday، May 03، 2003
وقتي كه ميميري خيلي هوس ميكني، طلب ميكني، استغاثه ميكني، فرياد ميكني، ناله ميكني كه ساعتي برگردي .... حرفي بزني .. چيزي را روشن كني ... خداحافظي كني .. اما افسوس كه نميشود ... خيلي چيزهاست كه هوس ميكنم طلب ميكنم كه در وبلاگ زندگي قبلي بنويسم ... خطي ... ربطي .. نشانهاي .. اما افسوس آن يكي مرد و گم شد .. و يادش هم مرد [تا اين جمله را نوشتم نامه ايي رسيد از دوستي برايم .... عجيب نشانه ها دركارند.. ]
بكوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش
كه بنده را نخرد كس به عيب بي هنري