۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

نباید از درخت پرسید چرا قامت افراخته
و از برگ بازخواست کرد که چرا سبز شده
و از رود گزارش خواست که چرا جاری ست
و از دریا بازجویی کرد که چرا آرام است و عمیق
و از باد استعلام کرد که چرا وزیده
و از باران پرس و جو کرد چرا لطیف شده
و از گندم سند خواست که چرا روییده
و از میوه کسب اطلاع کرد چرا طعم دارد
و از خاک سئوال کرد چرا سرد است و خاموش
و از من پرسید چرا تو را عاشقانه می‌خواهم

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

گوشه زندگی‌ام خالی توست
گوشه زندگی‌ام خالی توست
گوشه زندگی‌ام خالی توست
چهارگوشه زندگی‌ام خالی توست

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

تبریک

به برگ سبز درخت سایه گفتم تبریک
که عمر سبزی ات به عزت طی شد
و باد پاییزی تو را در اوج زیبایی
و غرور
و شادی
زرد خواهد خواست

سبزی که تمام تابستان سبز باشد
و عمر با عزت کند
خشک نشود
نمیرد
له نشود
پاره
گندیده

و تابستان را
تا رسیدن پادشاهی پاییز
صبر کند
و تحمل

جای تبریک دارد
اگر جای دیگرش نمیرد
و جای دیگرش نگیرد
و جای دیگرش نلرزد
نخشکد
نگندد

به برگ باید دل داری داد
که سبز بماند
و به ساقه دل داری داد
که در باد بپیچد
و به تنه دل داری داد
که استوار بماند
و به ریشه دل داری داد
که چشم هایش را در دل خاک باز کند
و راه برود
تا عمقِ عمیق
و تا روز پادشاهی پاییز

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

سلام به آغوش شهری که تو را آبستن است

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

تازه رسیده‌ام.. بعد از ۱۸ روز برگشتم به خانه... دم ظهر خبرم کردند که لباسهایت را بپوش برویم سر خاک نعمت... بی‌جهت نیست که می‌گویند حجم خوشی و ناخوشی در جهان برابر و قصه در نحوه توزیع آن است.. نعمت روز آخر ماه رمضان با زبان روزه تن‌اش زیر یک ترلیر ۱۰ چرخ گیر.. و دیدن دوباره‌اش را برایم ناممکن کرد.. خاطرات بچگی‌های من و حمید یک جوری یک جایش به نعمت گره خورده است.. آنقدر مهربان بود و دوست‌داشتنی که مکرر در هر فرصتی که می‌شد سر می‌زد.. یعنی دیدنش برایمان عادت شده بود و همین ندیدنش را برایم سخت کرده.. گرچه سن و سالی نداشت اما برای همه ما و بزرگترها پشت بود... گرچه وضع آنچنانی نداشت اما برای همه ما و دیگران پناه بود... از آن آدم‌های ذوقی که دنیا کم دارد.. آنها که با فرمول و محاسبه میانه‌ای ندارند... آنها که کلید گنج را پیدا کرده‌اند.. عاشقانه دوستت دارند... و عاشقانه دوست داشته می‌شوند.. از آنها که هزار سال هم عمر کنند کم است.. و همانهایی که زودتر بروند خوشند... عمر زیادی از خدا نگرفت.. اما خوب عمری کرد.. زنده بود... و زندگی را فهمیده بود... باغی در اتاقی داشت... نمی‌دانم بعد از او چه کسی برای باغش سقف را قرار است که بشکافد

۱۳۸۸ شهریور ۲۳, دوشنبه

گیج زده ام و نمی دانم که خودمان قرن چندم میلادی هستیم... قرن دوازدهم؟ در پوسته که معلوم است قرن بیستمی هستیم... خدا بگویم چه بلایی در قبر به سرشان آورد که قبای نو برای تن کهنه دوخته بودند... فکر این را نمی کردند که نمی شود تخم مال مرغ باشد و پوستش مال پرتقال... ولی خب قرن بیستم ایم دیگر... حالا گیریم موبایلمان دهه نودی باشد و دانشگاه هایمان دهه هشتادی.. و هواپیماهامان دهه هفتادی.. و ساخت وسازمان دهه شصتی... و مطبوعاتمان دهه پنجاهی... و قطارهایمان دهه چهلی... و دادگستریمان دهه سی... و خیلی بیراه نیست این مسیر را که بروی باید هم برسی به خیلی چیزهایمان که قرن دوازدهمی باشند

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

آدمیزاد به امید زنده است... الان هم انگار که زندگی سرنوشت ماست

سلام و صبح شما به خیر

صبح بر شمایی به خیر که تا آنجا که حافظه من جا دارد گرچه از جنس سحر و خروسخوانی هستید.. ولی تا به حال نشده در روز روشنی آفتابی شوید و در صبح سحری رصد

خواندم و تا قبر آ آ آ آ... دروغ چرا؟ خوشم آمد که از مدحی که نوشته بودید... خواستم اینجا هم بگویم که اولا ممنون و دست مریزاد؛ مرا شرمنده خود کردید.. و هم اینکه به سیاق این روزها و شب های اخیر مثل بزرگترهایمان یا بهتر بگویم بزرگان اعتراف کنم.. بگویم که خود می دانم آدم این حرفها نیستم و راستش آن پشت پرده از این تعاریف که شما فرموده بودید خبری نیست.. یا حداقل خبری نیست مرا... نه اینکه از سر حجب و حیا و فروتنی گفته باشم.. خواستم بگویم تا بعدها اگر قسمت بر این بود که بیشتر آشنا شویم خیلی از افتادن پرده دمغ نشده باشید

خداوند به همه ما روزهای بهتری عطا کند که شبهای تارش روشن تر از رزوهای لاجوردی امروزمان باشند

بر قرار باشید و بردبار
علیرضا

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

خدا رو شکر فردا دیگه تعطیل نیست.. می‌تونم خودم رو در کار و زندگی باز غرق کنم.. امروز که فرصت داشتم تا تونستم با خنجری هی روح خودم را خراش دادم... از امروز و هفته گذشته و ۲۱ سال قبل هی یاد کردم... آروم آروم اشک ریختم و مراقبت می‌کردم آب شور سروصورتم روزه‌ام رو باطل نکنه... دیروز به محمد که آخر سوره حمد مثل اهل سنت بلند می‌گفت "آمین" ایراد نگرفتم و نگفتم این بدعته... و به حمید که امروز موقع مسح پاش رو زیر دستش حرکت می‌داد نگفتم که این کار وضو رو باطل می‌کنه.. مگر منی که رعایت کرده‌ام به کجا رسیده‌ام؟.. به درک بهتری از طراوت‌پذیری روح؟ به آرامش؟ به روشنی ضمیر؟.. گاهی این روزها با خودم در صراحت و صداقت پاسخ‌گویی به سئوال تکراری دوستان که چرا ایران موندی به رودرواسی می‌رسم... به جوابی که می‌دم بیشتر و بعد فکر می‌کنم.. حسم... روحم در جایی غیر از این خاک خواهد مرد... می‌دانم.. ولی نمی‌دانم در حالت فعلی مگر زنده‌ام؟... شاید هم زنده‌تر از همیشه‌ام.. اگر قبل‌ترها فقط گاهی بغضم‌ می‌ترکید.. و دلم آشوب می‌شد.. این بار قند مکرر است.. هر روزه است...

در همین بین نامه‌ای از دوستی رسید که چند ماهی پیش از من صلاح و مصلحت می‌کرد که به ایران برگردد یا نه.. دوستی که به لطف همت خود و هوش ذاتی‌اش مدارج علمی بسیار شایسته‌ای دارد... من هم پاسخ کلیشه‌ای خودم را داده بودم که لباس باید تن خودت اندازه باشد.. و اینجا از خیر بردن جایزه نوبل باید بگذری (که در دانشگاه و رشته‌ای که کار می‌کند احتمال آن منتفی نیست).. ولی در عوض به عوالمی نائل می‌شوی که هیچ‌ جایی نظیرش نیست.. نامه از ترجمه انگلیسی یک مقاله درباره ذکر به مناسبت ماه رمضان خبر می‌داد و من در دلم گفتم چه دل خوشی!.. و چه خوب که به جمع‌بندی برای مهاجرت به موطن نرسیدی... شاید امروز وقتش نیست... بگذار فردا که تعطیل نیست.. و من غرق کارم.. و اشکم درنیامده.. و بعضم نترکیده از من سئوال کن.. ایران وطن من و توست... لباسی که اندازه‌ی اندازه تن من و توست... در هیچ جای دیگر اینقدر پُر نمی‌شوی.. و لبریز.. لبریز از شادی عمیق.. لبریز از غم.. غم فراگیر.. لبریز از دلهره.. لبریز از خواهش.. لبریز از استغنا.. لبریز از مردانگی.. لبریز از اشک... و لبریز از بغض... بغضِ نفس‌گیر

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

دوازدهم

در دست تو رازی هست.. کز دست نخواهم داد
در روی تو سحری هست.. زآن چشم نخواهم بست

درمانی و دردی تو.. هم سحری و هم رازی
درمان نطلب خواهم.. تا عقل نخواهی مست

این دوره ی آخر را با من بنشین یک دم
کاین روز نخواهد ماند... زین سال نخواهی رست

پنجم ..... هفتم ..... نهم ..... دهم

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

بعضی هزینه شارژشون بالاست.. هزینه‌های نگهداری سنگینی دارن.. هی باید بهشون برسی... در بعضی خودکارن... خودجذبن... خودجوشن.. خودبلدن... نگهداریشون آسونه... یا نه خودت کیف می‌کنی نگهشون داری... علاقه این وسط رابطه مستقیم و معنی‌داری با هزینه نگهداریه داره.. هرچه علاقه بیشتر، هزینه کل مالکیت (total cost of ownership) می‌یاد پایین.. یعنی یه جا هم اگر لازم شد و خرج گذاشت رو دستت.. در حساب‌های آخر سال مالی که نیگا می‌کنی کلن برات صرفیده...

۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

رمضان نزدیک است...

به تقویم اصالت‌ها یک سال که نه یک عمر می‌چرخم... در هیاهوی خواستن‌ها... خواهش‌ها.... لغزش‌ها... کم‌‌آوردن‌ها... بریدن‌ها... دست و پا زدن‌ها... سِحر شدن‌ها.... زایل و خسته‌شدن‌ها... لاعلاجی‌ها... سرسپردگی‌های اعتباری... فرارهای از خود.... می‌چرخم... می‌گردم.... کم‌ می‌آورم... می‌لغزم.. دست و پا می‌زنم... مسحور خط و خال و مال و خواهش‌ها می‌شوم... از خود می‌برم... خسته می‌شوم تا رمضان باز برسد و مرا به آرامشِ خود باز رساند......

الباقی

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

من حرف نمی توانم بزنم... آخر صدایم گرفته است... از فرط خشکی و تبداری لب... صدایم گرفته است... تشنگی که چیره می شود... چاره‌ای نیست انگار.. استسقا می‌کنی ... و فریاد می‌کشی بی‌صدا: آآآآب ب ب... و چه خام خیالی... که لبانت منتظر خنکی آمدن آآآب‌ ب‌ ب می‌ماند... تشنه‌تری.. و بی صداتر... این بار انگشتانت روی هوا می کشند صدای آب را... و لبریز می‌کنند هوا را از صدای پایش... و لبانی که منتظر خنکی حرف های الف و ب می‌ماند باز.. و گوشی که صدای آب نمی‌شنود.. و صورتی که از آن را خنک نمی‌شود... آب که نیست... بی‌صداست همه چیز... همه کس.. همه جا... حالا هزاری هم که آی با کلا باصداست... صدایش دیگر از فرط بی‌آبی در نمی‌آید... قلم برمی‌داری... می‌کشی آآآب ‌ب ‌ب... و جاری می‌شود آب ... و باقی می‌ماند این رود کوچک که سیراب می‌کندت.. سحر و جادوست قلم.. که اگر نبود سرش قسم یاد نمی‌کرد... وردی است، ملموس... و سحری است، حاضر... این بار نوبت کبوتر است... نه بال لازم دارد که بکشی تا بپرد.. نه گلو می‌خواد که بغ بغ کند... به معجز قلم تو ابراهیمی.. کاف را کنار با بگذار... و بر سر کوهی دیگر واو را دفن کن... تا را تکه تکه کن... و دور از را نگه دار... نوک انگشت که می‌کشی بر جسم کاغذ یا خاک.. یا می‌چرخانی سرانگشت بر هوا.. یا اشاره می‌کنی با انگشت درایت به عقل.. یا ضمیر... یا فکر... یا با خودت که صاف می‌شوی... و جاری می‌شوی در رودخانه جاان.. زنده می‌کنی کبوترها را.. که پر بکشند... و گردن بیافرازند... و بغ بغ کنند... و دل ببرند.. این بار نفست را حبس کن... و چشمانت را ببند... همه به تو دل داده‌اند که همتی کنی ... و آ را کنار ز و الف را کنار دال قبل از یا برقصانی

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

من از تو کناره نتوانم خواست

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

هنوز دستش بند است... چند روز پیش هم که دیدمش همانطور بود... گره زده بود به زندگی‌اش.. درست مثل سوسن تسلیمی که در طلسم لباس سفید عروسی را بعد از سال‌ها در نیاورده.. انگار این تلاش برای یک اوج.. این شب عروسی... تمام نمی‌شود... و به آخر نمی‌رسد... زندگی مانده در جا... آن سحر که نزدیک است نمی‌رسد...

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

خدایا...
خاطر و نفسم را به تقدیرت مطمئن و آرام...
و به قضایت خوشنود گردان .....

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

انگشتانت را بر سطرهای کتاب جانم بدوان
و دست هایت را بر برگ های صورت خاطراتم بکش
سطر به سطر روزهایم را بخوان
تا به فصل سبز دلدادگی ام برسی
"این فصل را با من بخوان"...
و با من تا آخر بمان
و قصه دلدادگیم را مرور کن
با نفس کشیدنم.. نو شو!
و با طپش قلبم... ثانیه ها را اندازه بگیر!
و روزهای اوج مرا تا خواستنت بشمار!
اینجا فصل اوج قصه است:
که من به جرم دوست داشتنت محکوم م
و به زندان انفرادی هجرت تبعید
صد بار که خوانده ام
به همین جا که می رسم
قصه ناتمام...
و بی انتها...
و ابتر...
می ماند
بیا و این بار..
برای اولین بار...
"این فصل را با من بخوان"...
بخوان که "صدای تو خوب است".....
برایم به زندان؛ گل لبخند بیاور
و صدایی که از ترنم نسیم؛ جان-بخش-تر است
بیا و این بار..
برای اولین بار...
برای قصه ام؛ اوجی با شکوه بساز
بیا و نگاه مهرت را برای آزادیم وثیقه گذار
و مرا از این فصل بی-تو-بودن به وصل انتهای قصه رسان
بیا که در پس این دیوار
آفتابی هست ...
و گلی ...
که به حُسن روی تو بیدار می شود
چهار مرداد هشتاد و هشت

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

این یادداشت از دوست و همسفر حج حمیدرضاست.
خواستم شما هم بخوانید. چیزی ست که دائم نیاز به یادآوری آن داریم:
تذکاری برای خودم
با یاد و نام خدا.
اتفاقاتی در این چند روز در محل کارم افتاد که نوعی تجربه ذوقی برایم به همراه داشت در مورد واهی و فانی بودن این دنیا از آن حیث که ما به آن می نگریم و روابط و برنامه ریزیهای خودمان را بر اساس آن تنظیم می کنیم. چندی است که صاحب شرکت تصمیم گرفته است که به زودی تعدادی از کارمندان خود را به دلایل مختلف به اصطلاح لی آف کند. این افراد که برخی از مدیران شرکت هم می باشند، خود از این قضیه بی اطلاع هستند و طبق رویه همیشگی مشغولند و من شاهد تصمیم گیریها و تلاش ها و برنامه ریزیها و بحث ها و خوش خدمتیهای آنها در طول این چند روز می باشم که عملا در نهایت بیهوده خواهد بود و این افراد اگر ذره ای مطلع بودند که به زودی اخراج می شوند، مسلما رویه دیگری در پیش می گرفتند و چند روز آینده هنگامی که مطلع شوند، در بهترین حالت به خوش خیالی خود به تلخی خواهند خندید یا گریست.
جدای از این امر که من هنوز مشغول به کارم، در این چند روز به این فکر مشغولم که آیا نحوه زندگی ما و نگرش محدود ما در تصمیم گیریها با وجود علم قطعی ما به کوتاه بودن زندگیمان (بخوانید بازیگریمان) در این دنیا و ناپایدار بودن روابط دنیویمان همینقدر تلخ و مضحک نیست و در این صورت، پس این همه خوش خیالی و بلند پروازی ها برای چیست؟ آیا خود را از این قاعده دنیا که روزی لی آف خواهیم شد مستثنی می دانیم با وجود اینکه میدانیم بناست دیر یا زود اخراج شویم؟

من امروزم
تو فردایی

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

عقد اخوت

یکم- من در زندگی‌ام بیشتر از مولوی، سعدی، عطار و عنصرالمعالی به مهدی آذر یزدی مدیونم چرا که او بود که معانی بلند این بزرگان را در کودکی به کام من شیرین ساخت و مرا با دنیای زیبایشان آشنا کرد. طوری که حتی من کتاب نخوان این سلسله کتابها را برای عزیزترین کسانم تجویز کرده‌ام.

دوم- درگذشت مهدی آذر یزدی در این روزگار سخت‌تر از سنگ؛ تنها و یگانه خبری بود که از تمامی رسانه‌های دولتی و ملی و مردمی به شکل گسترده‌ای انتشار یافت. این مرد با آنچه کرده است نشان داد که یکی از مقاطع وصل تمامی ما ایرانی‌هاست. همان عقد اخوتی ست که می‌گویند؛ همان نقطه اشتراکی ست که به دنبالش هستند و هستیم. با مرگش پیام داده است. بشمارید خط‌های بی‌شماری که در تمجید از آنچه که وی چهل سال پیش برایمان باقی گذارده این دو روزه نگاشته شده.. هم در رسانه‌هایی که در دست اقلیت است پررنگ دیده شده و هم دربخش بزرگی از مباحث طیف اکثریت تکرار گشته.. این تعبیری ناب از وفاق ملی است...

همه ما تشنه حقیقت‌ایم.. همه به دنبال راهی برای گشایش ایم... دانایی... فرزانگی... درک بهتری از جهان... تطبیق فطرت آدمی با سکنات‌‌اش.. هم سویی جان با جسم... رهایی... آزادی.. بهره مندی... همه آن چیزهایی بود که قصه‌های خوب می‌خواست از همه ما؛ عناصر طیف های مختلف؛ بچه‌های خوبی بسازد.. اگر به مقصود نهایی نرسیده‌ایم هم راه طولانی‌ست و پرهزینه و هم آنرا باید در تک ضرب‌های همتی دید که از یکدیگر آنقدر پرفاصله‌اند که جایگزین قَدَری در کنار قصه‌های کهن آذر یزدی بعد ازچهل سال هنوز پیدا نشده است.

می گذارنم...

کی برسد سَر این روزهای خاکستری خاک؟
و تمام بشود این شب های دیرباوری تب خال؟
چه کنم من با این همه آوار؟
و کجا ببرم این همه فریادم؟
و کی برسم به زمانی که رها باشم؟
و دست بزنم به آنچه حرامم باد؟
و بشویم دست از هر ناپاکی؟
و صدا بزنم آنکه دلم می خواست؟
و کجا برسم به نسیم خوش دستت؟
و کی رها کنی اَش در دست باد؟
و چه موقع برسم به صدای همهه دلدار؟
و چه ساعت باز برقصم در کشاکش آغوشش؟

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

در روز مبارکی چون سیزدهم رجب چه چیز از امیدواری بهتر
تحمل این روزهای خاکستری بدون دل-داری و امیدواری ممکن نیست...

خواستم شما هم با آنچه دوستانم برایم فرستاده اند شریک شده باشید:

یک- از یوسف صانعی
نبايد اينگونه ظلمها، آزار و اذيت ها، ترفندها، مکرها؛ دروغها و ... موجب يأس و نا اميدي در راه احقاق حق شرعي و قانوني و حاکميت مردم بر سرنوشتشان گردد؛ چون علاوه از آنکه نا اميدي از رحمت خداوند خود از معاصي و گناهان کبيره است؛ خلاف وعده نصر و پيروزي قرآن به مسلمانان نيز مي باشد که «أَلاَ إِنَّ نَصْرَ اللهِ قَرِيبٌ».
دو- از شمس تبریزی
هر اعتقاد که تورا گرم کرد ، آن را نگه دار!

و هراعتقاد که تورا سرد کرد، ازآن دور باش!

هر مشکل که شود، از خود گله کن: -این مشکل از من است-!

بعضی خیال خود را به خدایی گرفته اند!

عرصه سخن بس،بس تنگ است!

عرصه معنی فراخ است!

از سخن پیشترآ، تا فراخ بینی ، عرصه بینی!

چون گفتنی ی باشد،و همه عالم، از ریشم درآویزد ، که مگو، بگویم...اگرچه بعد ازهزار سال باشد این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم!

بعضی کاتب وحی اند، و بعضی محل وحی اند، جهد کن تا هردو باشی ، هم محل وحی ، هم کاتب وحی، خود باشی!

اغلب خاصان خدا،آنانند که کرامتهای ایشان پنهان است،بر هر کسی آشکار نشود،چنان که ایشان پنهانند!

من عادت به نبشتن نداشته ام هرگز!

سخن را چون نمی نویسم در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر دهد!
سخن با خود توانم گفتن، یا هرکه خود را دیدم در او،
با او سخن توانم گفت!

۱۳۸۸ تیر ۱۲, جمعه

شما که میگی دیکتاتوری بده... چرا لایی می کشی؟ چرا خط ممتد رو رد می کنی؟ چرا سر چهارراه روی خط عابر وامیستی؟ چرا سر تقاطع دست چپ رو میبندی که کسی نتونه از اون ور راهشو بکشه بره؟ چرا پشت چراغ قرمز بوق میزنی؟ چرا آشغالا رو میریزی تو خیابون؟ شما که لایی میکشی؛ نباید کسی بهت حکم برونه کنه که لایی کشه؟ شما که خط ممتد رو رد می کنی؛ نباید کسی بالا سرت باشه که خط های ممتد و ممنوع رو رد میکنه؟ چیزی که عوض داره مگه گله هم داره؟ چرا فکر میکنی باید اول بقیه درست بشن که تو هم درست بشی؟

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

فکر می‌کنم این جمله از سامئلسون است که مردم به صفرهای روی اسکناس نگاه می کنند... نه به عکس روی آن

اتفاقات این چند روزه واسه هرکی و هر کس که بد بود واسه حداقل دو گروه یا نفر خیلی خوب شد... یکی اون دسته ای که صبا راحت گازشو گرفتنو رفتن تو طرح زوج و فرد و ترافیک... یکی هم رکورد دار دوی با مانع ایران جناب علی کفاشیان...

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

داستان مال چهل پنجاه سال پیشه.. آقاجون تعریف می کرد که اون سالا واسه یه نفر امام جمعه وقت نامه داده بود که مجوز شعبه نفت بهش بدن... کاروبارش از قبل شعبه نفت خوب شد... همون سال روز عید فطر از رادیو صدای خطبه و اقامه نماز پخش می شده؛ طرف که تو عمرش یه بار هم نماز نخونده بود پا میشه جلوی جمع وامیسته رو به قبله بدون وضو میگه الله اکبر نماز عید به امامت حضرت فلان.. بهش میگن آخه از راه دور و با رادیو که اتصال برقرار نیست... اونم جواب می ده من ارادت خاص به این حضرت امام جمعه دارم چه ایشون نماز بخونن چه نخونن... رادیو این وسط چی کارس؟

۱۳۸۸ تیر ۱, دوشنبه

واقعا نمی دانم آنچه می خواهم همانی است که می بایست؟ انگار از روی منوی رستوران غذایی را سفارش داده ام که درست نمی شناسم... نمی دانم وقتی که ظرف غذا را روی میز گذاشتند از دیدن آن خوشحال خواهم شد.. یا حتی اگر شدم از خوردن آن لذت خواهم برد؟ از کسی که خیلی شناخته شده است و در سی سال گذشته مصدر بسیاری از فعالیت های جدی و مؤثر کشور بوده شنیده ام که با تأثر فراوان می گفت اگر انقلاب نشده بود (توجه کنید ایشان خود از حامیان انقلاب بوده اند) امروز ایران نه در گروه بیست که در میان هشت کشور اول جهان جای داشت... گاهی از خودم می پرسم اصالت با چیست؟ بهبود وضع معیشتی؟ باز شدن فضای اجتماعی؟ می دانم امروز کسی حوصله شنیدن این سئوال را ندارد و مثل انشای علم بهتر است از ثروت خیلی خواهند گفت نفس زندگی به زنده بودن نیست.. این همان مسئله قدیمی توسعه سیاسی یا اجتماعی و اولویت یکی بر دیگری نیست... امروز جنس مطالبات حقیقی مردم کدام است؟ و اگر همین است که هست آیا با رسیدن به آن خوشحال خواهیم شد؟ آیا مردم عربستان سعودی، ترکیه، روسیه و چین (که بخشی از بیست اقتصاد اول جهان هستند) لزوما درفضای آزادی زندگی می کنند؟ مگر خواست اکثریت (با قاطع یا نسبی آن کاری ندارم) در روز اننخابی که گذشت از همین نوع نبود؟ مشکلات اساسی عبارت بودند از تورم.. بیکاری... رکود... اگر مجبور به انتخاب باشیم کدام به دیگر ارجح است؟

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه

مربی بدنسازی می گفت این همه چربی رو که سی ساله جمع کردین نمی‌شه یه روزه یا دو هفته‌ای یا یک ماهه آب کرد... سی سال خوردین و خوابیدین دو روزه دارین دراز نشست می‌رین... اگه می‌خواهین از این افسردگی و لختی دربیاین باید کارتون تداوم داشته باشه... تناسب باید به بخش از زندگی جدیدتون بشه... هم باید فعالیت رو زیاد کنید و تحرک داشته باشین... هم باید رژیم مناسب بگیرین.. ناامید نشین اگه یه روزه فرقی رو احساس نکردین... تغییر زمان می‌بره...

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

امید خوب است... تغییر خوب است.. دلخوشی خوب است... میل به رشد خوب است... سهم من از امید؛ تغییر؛ دلخوشی و میل به رشد به انتخابم وابسته است

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

روز آخر مدرسه

دو سال ونیم چه سخت و چه آسان گذشت.. آخرش گذر است که می‌ماند.. و رد است که جاری می‌شود در ناصیه زندگی.. باقی می‌گذارد جای پای نگاه بعضی را روی صورتت... و انباشته می‌کند خاطراتی که نوترند... و از قسم دیگرند... این هم یک برش است از زندگی... از روزهای حضور... وشب‌های زنده‌داری به مشق... و چه جالب... یا نه... تکان دهنده... که همان بود که می‌دانستیم... و همان شد که حدس می‌زدیم... چیزی نبود جز بهانه تلاقی افکار... که اصل حواشی بود.. و ما در اصل گم بودیم...

و باز می‌خوانم... و به یاد می‌آورم که زندگی را ظرفی‌است... که آن را... با رنج‌های که می‌توان کشید... با دلتنگی‌هایی که می‌توان تحمل کرد..... دوست‌تر دارم...

۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه

مرا زنده بدار تا آن هنگام که زندگی برایم نیکوست
و بمیران آن زمان که خیر و صلاحم را در آن می دانی
از تو میانه روی را در بی نیازی و نیازمندی می خواهم
و نعمتی که بی پایان باشد
و خوشنودی که تمام نشود

فاطمه زهرا سلام الله علیها

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

سه نفر بودیم... هر دو نفر دیگر هم همسالند با من... داریم از دیدار هم سال دیگری برمی گردیم... آدم ناخودآگاه این جور مواقع می رود توی مقایسه... چه خودخواسته.. چه ناخواسته... دو نفر اول وضعشان خوب است.. خوب که یعنی خیلی خوب... نفر سوم که به دیدنش رفته بودیم؛ راستی راستی دیدنی بود...خدا عالم است در این سن و سال چطوری اینهمه پول را فرصت کرده روی هم دسته کند... فقط یک قلم اش را بگویم که دست تان بیاید... در یک منطقه تهران ۵۰۰ باب مغازه دارد... قبول دارم باورش کمی سخت است... خداییش اینها مرا قلقلک هم نداد... کلی تک و تعریف کردیم ... خب اینها همگی اولاد هم دارند... دوتایشان دوتا... و یکی دیگری هم یکی... اولی از تولد شب گذشته پسرش می‌گفت و دومی از شیطنت‌های کوچولوی تازه به راه افتاده اش... اینها هم سرجمع خوب بود... یکجا اما دلم شکست.. یعنی دلم برای خودم سوخت... وقتی که در راه برگشت یکی‌شان گوشی اش را درآورد و گفت:‌ پدرم زنگ زده...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

آغاز می‌شوم دوباره درقصه‌ی چشمانت
و تاب می‌خورم باز در جویبار خنک نفسَ‌ت


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

خروس خوان نوشته است: گاهي وقتا عليمان خون ات پايين مي افته و هيج هم دوس نداري بري سراغ طرح ژنريك اش....

اینکه علیمان برای خودش ژانری شده... خودش برای خودش به کفایت دستاوردی ست هاااا... که خیلی می‌تواند نفس نحیف را قلقلک هم بدهددد... آقا نکنید از این کارها... و نزنید از این حرف‌ها... نه رمضان نزدیک است... که نفس مظلومه شود.. نه کاری در دست دارم که وقت کم بیاورم... نه زمستان است که به شب چره وقت بگذرانم... هم نزدیک انتخاب است... و درد دل فراوان.... و هم موسم اردیبهشتی بهار است... و حوصله برای نیاز بسیار... باران هم که چه کرده است... آسمان آنقدر ملوس و طناز، که عهده قربان نشدنش بدر نیایی... و علف‌های هرز و سبز به طمع باران بی‌کران از چاک‌های صخره‌های کوهستان قد آنقدر کشیده‌اند که نوشتن مرا بی وسوسه خواندنِ خروس هم می‌خواند... عاقبت نفس بی‌ مهمیز و افسار می‌شود.. و دست بی اراده سوارکاری تدبیر روی این صفحه ی کلیدی می چرخد... و می‌گردد... می‌خواند بهار باز تازه شده... و نفس مغرور... حس و حال زنده.... انگار نه انگار که چهل و یک بهار گذشته است... خروس خوان با صدای خود اژدهای را صدا می‌کند... که کتاب صورت برای خودش صدایی شده و سیمایی... بیا و به جای شبکه‌های استانی جاان.... در شبکه ی سراسری کتاب-صورت بنگار...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

ترنم بازدم

ضرب نفس که تک باشد مي‌داني که کسي نيست ... کسي که ضرب نفسش در ترنم بازدم تو ضرب شود ... جمع شود ... گرم شود ... گاهي با هم دم و بازدم کنيد ... با هم نفس بکشيد ... هم نفس ... هم دم باشيد .. گاهي که مضطربي قلبت تندتر بزند ... وقتي تکي، تند هم که بزند نمي‌فهمي خب .. با چه مي‌خواهي بسنجي؟ .... نفس دومي نيست ... يعني هيچ نيست ......

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

از اینجا تا امروز چهارسال و هشت و ماه و ده روزی شده...
انگاری تکه شده زندگی به پاره های چهارساله...
با یک مخلص کلام که تحمل بود و این بار سلوک با مردمان است...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

تا یاد نشوی کی یاد کنی؟

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

아마 마지막 날이

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه





باغی در اتاقی

نه جشنواره دیده.. نه عکاسی کرده... نه بر روی بوم قلم و رنگی کشیده... هنر تجسمی نخوانده و از هنرهای مفهومی چیزی نشنیده... از همان‌هاست که نرفته و رسیده... داخل اتاقش یک درخت کاشته.. یا نه دور درختش یک خانه ساخته... درست مثل هفت چنار کیارستمی... می‌پرسم این وسط نمی‌میرد... می‌شنوم سقف را برایش می‌شکافم...

۱۳۸۸ فروردین ۷, جمعه

از آنجاهایی بود که دوست دارم... نمور... موازییک های ۵۰ ساله سرد... دوتایی خزیدیم زیر کرسی.. لحافش کوچک بود اما کنار هم جا شدیم... چقدر سبک... و آزاد... مخ رها... فکر یله... هیچ نبود... صدای گنجشک بود.. و ترنم سرخوردن باد روی شکوفه‌های نورس گیلاس... توی حیاط درخت مویی بود که می‌گفتند نیم قرن عمردارد... تنومند بود... شاخه‌هایش سایه کرده بودند... باد خنکی می‌وزید... و آرام آرام و آهسته داشت نسیم بهاری را به راهروهایی سینه می‌فرستاد.. تازه از عید باخبر شده بودم... تازه سال نو را فهمیدم... چقدر فهمیدن عاطفه وقت می‌خواهد... چقدر درک شادی کار هر کس نیست... چقدر غنج زدن برای شکوفه‌های گیلاس تبحر لازم دارد... چقدر آسمان آبی را خواستن کاربلدی می‌خواهد... چقدر دوست داشتن آسان نیست... چقدر تو را عاشق شدن لیاقت می‌خواهد

اولین جمعه فروردین ۸۸

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه



سال ۸۸..... سال برکت.... فراوانی... عاطفه..


خواهد بود

می‌دانم

کبیسه هم اگر بودی... امروز دیگر می‌رسیدی

۳۰ اسفند ۸۷

۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

من مفتخر نیستم به خیلی چیزهایی که باقی به من نسبت می‌دهند... اما من مفتخرم به مادر و پدرم... که در بودنشان و یا نبودشان هدایت‌گرند... دیشب برحسب تصادف مکالمه مادرم را با خانم س می‌شنیدم.. خانم س از اهالی افغانستان است که این روزهای دم عید هر روز و هر شب در جایی مشغول خانه تکانی و رفت و روب است.. مادرم از حالش می‌پرسید و اینکه دل دردش بهتر شده یا نه.. توصیه می‌کرد شکمت را با شال گرم نگه دار.. به او می‌گفت تو مثل دخترم هستی.. مواظب باش اینهمه زحمتی را که کشیده‌ای مثل سال گذشته الکی و بی‌هوده خرج نکنی... بعد خانم س اصرار می‌کرد که طبق روال باید برای کمک به مادرم فردا به خانه ما هم سری بزند... اما مادرم از طرف فرزندانش قول می‌داد که در این این باری که خانم س مریض احوال و خسته است به او در کار خانه کمک خواهند کرد.. و مبلغی را که برای کمک این روز پیشش امانت بوده بعنوان عیدی قبول کند.. اصرار داشت فردا را که قرار بود خانه ما باشی استراحت کن تا عید به تو و بچه‌هایت هم خوش بگذرد... جملات خیلی ساده بودند.. نه انتزاعی بودند... نه غریب به ذهن برای فهم... بعد یاد رفتارهای پدرم افتادم... و اینکه چرا این دو اینقدر محبوب اهل محل بودند و هستند...

چه زود شد دو سال ..

سال نو همگی مبارک

۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه

کلی موافقم با امیرمسعود که نه پولش مهمه... نه مدرکش... فقط لحظات سرخوشی از خودته که انگیزه بهت میده.. اینکه به هر دلیلی سرحال بشی.. واسه بعضی با احساس مفید بودنه که این اتفاق می یفته.. واسه بعضی با لذت ثروتمند شدنه.. واسه بعضی خوشحال دیدن بقیه س... واسه هرکی یه جوری کار میکنه.. اما حاصلش یکیه... این که سطح شادی بره بالاتر.. بلندتر...

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

زمانی تجارت برد یمانی بود و فولاد هندی بود و دیبای رومی و آبگینه حلبی.. فرقی نکرده است.. امروز کالای دیگری‌ست.. از جنس صفر و یک است... یا چیز دیگری... با حجم بسیار بیشتر.. برای جمعیت بسیار زیادتر... قرن های آتی شاید چیز دیگری باشد... اما آنچه ثابت بوده و هست و خواهد بود نگرش ماست.. اینکه با هم چگونه‌ایم... باقی بهانه است و مستمسک.. بهانه برای گذران... یک قالب برای حرکت در مدار شب و روز... وسیله‌ای برای ترغیب هوس‌هایمان ... انبساط قوه تخیل‌مان.. شور و علاقه به طی مسیر.. طی طریق که از رسیدن به خود نهایت مهم‌تراست... نکته این است که چه صفر و یک معامله کنی و چه فولاد هندی مبادله.. باز این مهم نیست که چه مقدار.. و برای چه مصرفی... مهم این است که چگونه و با چه انگیزه.. و برای چه... و مهم‌تر آن که برای رسیدن به این تا چه حد از خود گذر؟..

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

راهت را از بیراه ام جدا کردی که بگویی:
هذا فراق بینی و بینک

که در سنگلاخ تاریکی.. پژواک صدای خود باشم:
هذا فراق بینی و بینک

از چشمانی که از چشمانم می دزدیدی می شد خواند:
هذا فراق بینی و بینک

۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

باز ربیع اول شد!

از این شنبه که بیاید... دیگر:
- درس می خوانم
- و مشق هایم را به موقع می نویسم
- و به سربازی می روم
- و کم می خورم
- و بیشتر می خندم
- دیگر سیگار نمی کشم
- به کلاس خط می روم
- و تمرین آواز را شروع می کنم
- صبح زود بیدار می شوم
- ورزش می کنم
- با چای قند نمی خورم
- کفش هایم را واکس می زنم
- عضو کتابخانه محل می شوم
- و کتاب می خوانم
- به دیدار همسایه ها می روم
- و از احوال اقوام خبردار می شوم...

این شنبه که بیاید:
هر کار نکرده ای را آغاز می کنم
و تو را دیگر عاشق نمی شوم

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

گاهی می‌گویم به تلافی دل‌های شکسته دلم را شکستی... گاهی می‌گویم بی‌خیال... حکمتی بوده لابد که صدای قنوتم را نشنیدی... زندگی که گس می‌شود با حلوا حلوا نمی‌شود شیرینش که کرد... در راه دیگر نه فکر رد کردن آخرین ثانیه‌های چراغ سبز رو به موتی... نه اصراری به رسیدن و فرار از میان جمعیت آهن‌پاره‌های دودی داری... عاجز می‌شوی.. و باز برای هزارمین بار تکرار می‌کنی که من دست و پا بسته‌ام... حیلتی ندارم.... باور نداری؟ تباهی این همه عمر شاهدش... و هجرانی این همه حس باعث‌ش.... گاهی هم یادت می‌رود این سخن‌های درونی... و این کلام‌های بی‌صدای با خودی... و زیر لب زمزمه می‌کنی: لعنت بر من! و لعنت بر بی‌عرضگی‌های من!

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

آه که دلم چقدر برای آن حیاط سفید و گرد... آن خانه چهارگوش سیاه...

شده..

تنگ.

هم این لحظه ثقیل است که درد دارد و خراش تن... هم سبک است و آرام جان... جمع اضداد است که شدنی ست و ممتنع است.. و تا در آن سیر نکنی گفتنی نیست... و شنفتنی نیست... و بازگو کردنی نیست.. و من چه بیهوده و بی حاصلم اکنون که حتی قلم را که روح دارد و حس برای بیان برنگزیده ام.. و دست به صفحه ای از کلیدهای بی روح دراز کرده ام که چه محکم بر سر آن بکوبی چه با ناز .. و چه با لطافت عاشقانه همان یک حرف را حک می کنند ... و همان یک لغت را می سازند... خوشحالم که روحم هنوز از پس خروارهای خاک دوران گاهی به همت نردبان اشک سر از آوار بیرون می کند... نفسکی می کشد و جان سردم را با آه گرم خود حی می کند ... و زنده می سازد... من باز دل تنگ سفر شده ام... سفر تن.. سفر جغرافی... که هرچه سفر زندگی بود به منزل نرسید... و هرچه سفر عمر بود زایل شد.. روح که مجرد است چرا با تن که مرکب است به سفر می رود .. اما در طول حیات نداشته ام که جنبش درآن آسان ترست جان می کند و تکان نمی خورد؟ داشتم فکرش را می کردم که این لحظه بی هیچ خواسته ای دوست دارم که دیگر تجربه صدبار مکرر عمر شب و روز را تکرار نکنم ... و این ساعت ساعت خوش صلا باشد .. و دم زیبای جدایی... یک عمر به بطالت در همت درس و مشق گذشت و در سعی رسیدن به خوشی ها... دوست داشتنی ها... گرمی ها... سردی ها... شوق های رسیدن... و التهاب دیدن ها... گرمی آغوش ها... شیرینی خواب ها... مستی چربی ها.. لذت آب افتادن دهان ها... غم دوری ها... اضطراب نرسیدن ها... دیدن جدایی ها... بریدن دل بستگی ها... افسوس رفته ها... آروزی نرسیدها... درد تورم داشته ها... بغض نجهیده شنیده ها.. طعنه ها... خنده ها... اه که سنگین است نداشته ها ... و چه سبک است بار گران گذشته ها.. باقی هیچ نمانده امروز... و حاصل عمری هیچ بوده اکنون... تمام رنج دنیا با ماست... که برای رستن از رنج بار کج بردیم... و آخر به نقطه شروع زندگی نرسیدیم... همه این دردها اما به یک خواستن می ارزید.. و آن دم دیدار تو بود... و لحظه با شکوه هم نفسی با تو بود.. و گاه پر ز رمز هم صدایی با جهان تو بود... هماهنگی با اوج ها و فرودهای فضا... بالا رفتن با تو... بم شدن... پایین رفتن با تو.. زیر شدن ... ریز شدن... درد کشیدن های پر خاطره.. و زجر کشیدن های پر عاطفه... از دنیای شما اگر بخواهم در سفره خود چیزی ببرم یکی لحظه در آغوش کشیدن دو جسم بی روح بود در سال های دور ۷۷ و ۶۹... و دیگری آهی بود که آوین بعد از برخورد صورتش با زمین با بغضی بی‌صدا کشید... دستی بر روی صورت ‌می‌گذاشت... اشک را در خانه چشم می‌چرخاند.... با صدایی خفیف ناله می‌کرد: دندانم! برای من تمامی اندوه جهان در این چند صحنه خلاصه شده است... نیازی به صحنه‌های پرخون نیست... نمی‌دانم چرا معنی برای برخی آنقدر سنگین شده که جز بر محمل‌های پر هیبت جنگ و دریدگی اعضا بار نمی‌شود... برای من آن یک آه همه رنج زندگی بود که هیچ هنری توان بیان آن را ندارد... از میان شیرینی‌ها اما هیچ کدام باشکوه نبودند... همان که می‌گویند خنده دندان‌نما لابد.. باقی هم گذار بود و شب و روز ... کشیدن صبح به شب.. و رساندن روز به سال... حرکت در زمان... تکرار با هیبت‌های بی‌تکرار... قد کوتاه... موی سیاه... قد کمی بلند.. مو کمی سیاه... روزهای سرد.. از پی شب‌های سرد... ماه های پرآب.. به دنبال سال های قحطی... کمبود... کمبود محبت و عاطفه.. و رنج از رنجی که رساندیم... و بسیاری را از خود رنجاندیم.. عمر هم رفت.. نوبه بازی ما هم تمام شد... و هر روز باد باز در میان شاخه ها می پیچد... پسر برای رسیدن به مدرسه سوار تاکسی می شود... آب در جوی کنار راه جاری است... باد می‌آید.. خورشید می‌تابد... درها باز می‌شوند و بسته.. دل‌ها می‌گیرد.... لبها می‌خندد... کودکان در حیاط زندگی بازی می کنند... چرخ باز هم می‌چرخد و زندگی باز دوباره بدون من و تو تکرار می شود.

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

کربلا... کربلا.. ما داریم می یاییم

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

سلام ... خوب که خیلی نیستی... پس چرا میخواستم بپرسم خوبی یا نه؟ ولی آدم ها کلا میمونن تو رودرواسی بعدش که میپرسی خوبی یا نه میگن خوبیم... شکر... بد نیستیم... میگذره دیگه... خلاصه اینطوری میشه که مردم به هم روحیه میدن... پس اگه یه وقتی دیدی کسی از کسی که حالش خوب نیس میپرسه چطوری؟ تعجب نکنین... نمیخواد حالشو بپرسه ... میخواد بهش بگه که بهم بگو حالت خوبه... چون اگه بهم نگی حالت خوبه... دفه دیگه من هم حال نمیکنم بپرسم حالت چطوره... پس بیا با هم خوب وخوش و دوست بمونیم.. هی من احوالتو بپرسم ... هی تو بگی بد نیستم... خوبم... ای ای. ای.. ای.. حالا راستی راستی حالت چطوره؟ خوبی ایشالا؟ بچه ها خوبن؟ مریض که نشدن؟ هوا چطوره راستی؟ اونم خوبه؟ اوضاع احوال هم که خوبه دیگه؟ همین که نفسی می یاد و میریه خودشه خیلی خوبه.. ها؟ هنو زنده ایم دیگه... اگه زنده بودن خوب نبود ... خب اینقدر خیابونا شلوغ نمیشد... تازه مردم میرن مهاجرتو اینا که بیشتر زنده باشن... پس زنده بودن خوبه.. همین که ما نفسی میکشیم... خودشه کلیه...

راسی؟ حالت خوبه؟

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

فکر نکنم کسی فهمید که مطلب قبلی اصلا راجع به عروس پستی و ازدواج از راه دور نبود... راجع به هر چه بود....نمی‌خواهم لذت کشف آن را از شما دریغ کنم...

۱۳۸۷ بهمن ۱۲, شنبه

عکسی برایت می‌رسد
که زیباست...
با ابروانی کمان...
و چشمانی نافذ...
که دل می‌برند

برای رسیدنش رنج می‌بری...
و همت خرج می‌کنی...
روزی...
که گرم است از شعله شوق‌ها...
در فرودگاه سینه‌‌ها...
که به پهنای امید سال‌هاست...
به استقبالش می‌شتابی

لب به سخن که می‌گشاید..
نه ابروان کمانی می‌ماند..
به چشمان نافذی..
به عکسی دل داده بودی...
که وجود خارجی ندارد

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

بچه‌ها!
سه جور سه داریم: ث و سین و صاد
و چهاز جوز ز داریم: ذال و ز و ضاد و ظا

و سه نوع تو داریم:
۱ـ
توصیف تو سخت است و جز به ایهام ممکن نیست
توصیف من ممتنع است که جز به تو ممکن نیست

۲-
تو که نیستی کلام هست... شور نیست.. معنا نیست
تو که هستی شور هست... جرات ابراز کلام نیست

۳-
می شناسیم...
من همانم که دل داشتم برایت
و سرزبان بودم به تعریفت
و دست و پا داشتم به دنبالت
و حوصله داشتم به نازت
و احساس داشتم به بودنت
و بی‌خواب بودم به انتظارت
و جرأت ابراز داشتم برایت
و کلام داشتم به شورت
و معنی دار بود بودنم
که بودم به بودنت..

۴-
تو که می‌روی... دنیا روی دل می‌ماند
تو که هستی... دنیا از دل می‌رود
دنیابری یا دلبری؟ دل از کدام دو دنیایم می‌بری؟ از دنیایی که برایت تباه کردم؟ یا آنی که به شوقش به دنبالت آمدم؟

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

برای جنگ ۲۳ روزه

برایم نامه ای بفرست
و آن را چنین آغاز کن:
- به کسی که عمری را بیهوده گذراند!
- و هیچ ندانست!
- نفهمید که انسان ها برای چه غمگین-ند
- و از چه بابت شادمان و خرسند
- که با دیدن قصه ی عشقی نافرجام می گریند
- ولی بر بیچارگی بشر ابرو خم نمی کنند
- فرقی نمی گذارند میان گل-گونی صورتی و فرق خونین کودکی
- و همتی ندارند جز خرید چند کیلو بیشتر... یا چند متر افزون تر
- به کسی که از این انسان هاست
- و میان آنهاست
- و یکی از آنهاست

قبل‌تر:
برای جنگ ۳۳ روزه

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه


عکس: حمیدرضا ... زمان: روزهای آخر

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

حاجی مشق داره

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

زخم‌های پایم خوب می‌شوند کم کم....
سرفه‌هایم صاف می‌شوند کم کم...
درد روی قفسه‌ی سینه‌ام می‌رود کم کم....
موهایم تراشیده‌ام بلند می‌شوند کم کم...

و من نگرانم که آخرین نشانه‌های ظاهری سفرم دارند گم می‌شوند کم کم...

امروز دل سیر زخم کنار پایم را نگاه کردم که چه معجزه‌آسا در حال بهبودی‌ست...

دوست داشتم هم‌چنان زخمی بود و یادگاری...
با دو دستم قوزک و پاشنه پایم را گرفتم....
آن را تا نزدیک لب‌هایم بالا آوردم...
و جای زخم را بوسیدم...

۱۳۸۷ آذر ۲, شنبه

من به حج می‌روم... این یک جمله خبری است...
چگونه نصیبم شد که به حج بروم... از این جمله کسی باخبر نیست

می خواهم از این جمله بی‌خبری خبردهم...
موسم حج بود... گمان کنم ۷ سال پیش... شاید هم ۶ سال... و من چنان کنار آن رودخانه‌ی زیبا برای اتصال به مردم-رود عرفات طلب کردم که حاجتم به وقتش ادا شد.. خواستم بگویم که من خواستم و شد... خیلی هم برایش تقلا نکردم... فقط خواستمش... به همین سادگی.. فقط وقتش باید برسد... وقتش که رسید باید بروی.. به همین سادگی...

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

وقتش که برسد باید بروی

وقتش رسیده انگار

هرکه از من بدی دیده؛ مرا به بزرگواری خودش یا ببخشد...
و یا برایم بنویسد (علیرضا در جی-میل) که چه کنم...

اگر امکان جبران دارد بگوید چگونه ...
و اگر ندارد ... باز هم بگوید تا بدانم...

می دانم توقع زیادی ست...
ولی چیز دیگری به عقلم نمی رسد

۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

دوری مگر که بگویم او؟
نزدیکی که بگویم جان؟

برای از او به جان رسیدن... از من باید که بگذری.... راه را می‌شناسی... جهت معلوم است... و راه باز.. اما از روی آن من که سال‌ها عاشق‌ش بودی گذرکردن؛ کار هر منی نیست... دستی بایدت ... همتی... جانی.. تا از منا به مونا برسی..

در این گذر... چند منزل است... طلب ریاضت که آخرین آنهاست... سختی خودخواسته... آسان‌ترین هم هست... من نگران منزل حساب کشی دیگران‌م اما... گذر می‌کنم... یا جا می‌مانم؟

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

مرد رفتن نبود
همت گذشتن نداشت
دست هایش به فرمان نبودند
و شیطان بر روحش سوار بود
تو انتخابش کردی... و صدا زدی بیا

۱۳۸۷ آبان ۸, چهارشنبه

سلام می‌ترسم نمی‌بینمتتت! حالا ماهی آب زندگی یه سفره به تو در راهیم همه بگشای لب بگشای جان همین حالا آب را از ماهی نگیر ماهی را از آب به گل ننشستی هنوز دارم غم تورا هوس بود؟ خاک شد ز دست رفت تیغ ماهی خط سرخ خون آب شور نمک زخم بی‌حالتی وقتش شده؟ جانم؟ بیا... بیا... بیا... دست راست همین نزدیکی‌هاست بیا تا برویم هنوز خیس نشده‌ای دست از خود شسته‌ای؟ خیلی بی‌معرفتی یادم تورافراموش دستم بگیر حالم بپرس دوستم داری؟ دددووست دوستم داری؟ ددوسست دوستت دا.. من از تو دست شسته‌ام.......... هروله کی تمام می‌شود؟ آخر همین سال.... دستت رسید؟ امکانات نبود آخه! فراخ شده‌ای ها! گفته باشم! دستم رابگیر... دسستتت را بگیرم؟ خوب... دسستت را نه! جوان بودیم.... آرره.... خیلی حیف شدی همین پریشبی کجابودی؟ تنگ شدی که باز! پابگذارجلو........ بپر بپر خب نمی‌پری؟ نه! می‌ترسم خب کاری از من ساخته هست؟ آماده نیستی؟ هستی؟ ناخوشی؟ خیره ایشالا.... من چشم می‌گذارم تو دست بگیر بپر مراهم بپران می‌شود؟ زندگی یه سفره بپر سبز ز ن د گ ی ی ه س ف ر ه ب پ رررررررررر

زندگی چیست؟

زندگی همین دم-دستی‌ هاست؟..
خورد است و خوراک؟
یا سوت زدن به داشته های گل یا پوچ‌؟
عشق است و صفاست؟ حتی از نوع ملیجک اش؟

زندگی همین‌ هاست!... و زندگی همین ها نیست!

تکراری است که بگویم زندگی؟
- گذران لحظه‌هاست با عشق...
- گذران عشق است با لحظه‌ها..
- غرق شدن در لحظه‌های با تو بودن است...
- و نفس کشیدن درعطربوی توست...

زندگی همین هاست...
طعم تلخ و شیرین قهوه است...
و ترشح بزاق...
تمنای خواستن تو...

همین طعم توست که زندگی‌ست...
باقی گذر است و راه..
برای باز رسیدن به لحظه‌ای
که طعم تو تکرار می‌شود...

۱۹-۷-۱۳۸۷

۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه


می‌گویند بی‌غیرتی... مگر می‌شود: مثلث عشقی با یک روح؟ و تلاقی احساس با یک گور؟

مگر عشق از جنس پرواز نیست؟ پس چه کسی به پریدن نزدیکتر از یک روح؟ و جوهره دلداگی به خاموشی و صبر.. و چه مقامی صبورتر از خاک سرد؟

عشق... تپنده است و مواج..... مثل موهای مجعد تو که تاب می‌خورند... در بادهای سالهای دور ... هی می‌وزند... هی دل می‌برند....

عشق درست مثل هفت است... درست مثل سال یادگاری تو... که ۷۷ است و سخت از یاد می‌رود....

عشق همان جریان گرم چشم‌های توست... که پر می‌شدند از دیدن گرمی روی دوست...

عشق گرمای زندگی بخش عمرما‌ست... تا وقتی که خون به رگهای ما می‌تابید...

عشق چوب یک دوی امدادی ست... دست به دست .. می‌رسد آخر خط... وقتی که قلب مجروح تو از تلاطم افتاد... چوب امدادی جان تو در امتداد افق... باز هم دوید...

دوستت دارم...
ای یاد همیشه زنده...
و ای سرد از دست رفته

۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

یکی: وقتی دنیا از بی‌پولی قرچ قروچ صدای شکستن استخوان‌هایش می‌آید... و وقتی هستند کسانی که بجای ریکی و یک دنیا بغل.. به هسته برای انرژی نیاز دارند... و وقتی ملت دارد به موی و سر و گردن فلان فخر سینمایش گیر می‌دهد... و میان همین وقت‌ها و همین گیر و دارها... من دارم فکر می‌کنم کجا بهتر است... بیروت یا شرم‌الشیخ... شاید هم نیس... یا حتی هونولولو...

دوو: به قول رفیقمون... تو اشتباه کردی اومدی تو کاسبی... خیلی رومانتیکی...

۱۳۸۷ مهر ۱۲, جمعه




اگر هنوز یه سال دیگه اینجا سرتون به درس و مشق مشغول باشه... داره روبه راه می‌شه کارو زندگی تون... بعد یه هو درس مثل چهار سال پیش بشه که ماهی یا می‌پریدن بیرون... می‌گفتن بیا دست‌تو دراز کن... مارو بگیر.. چی کار می‌کردین؟ ... فرصت دیدن سرخپوستا رو پیش ایوو از دست می‌دادین؟ هم یه دنیا جدید رو می‌دیدن... هم خیلی خیلی اگزوتیک می‌شدین... حالا اون هیچی... نمی‌رفتین از نزدیک دست‌بوس ملکه؟ نمی‌خواستین شما هم مهم شین؟ اگه نرین یا خیلی خرین... یا خیلی اینجا دستودلتون بنده!

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

دوباره ندانستم:
من بودم؟
یا تو بودی؟

نمی‌دانم:
من عاشقت شدم؟
یا تو عاشقم کردی؟

قبل‌ترها هم ... ندانستم:
آيا من توان رها کردنت را يافتم؟

يا آن من که برای خوشايد تو ساختم ...
ديگر تو را خوش نيامد؟

۱۳۸۷ مهر ۵, جمعه

به نام هستی بخش

اول کلمه بود!
بعد جملات آمدند....
آنگاه نوبه معنی رسید....

مراد معنی بود
کلمات بهانه شدند

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

شاکرت باشم که کمی تب نصیبم کردی؟
با کمی بیشتر شاکرت باشد که یادم کردی؟

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

ب: به تو
و: و تو
ت: تا تو

۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

می خواهی بتابی... بتاب
نمی خواهی برو... من می مانم تا بتابی

فصلی برای جدایی

برای ترک تو... بهار وقت خوبی نیست
که چلچله ها یادت را.. هی فریاد کنند...
و شکوفه های گیلاس رویت را.... هی به رخ بکشند

برای نخواستن ت.... تابستانی را باید صبر کرد
تا خوشه های طلایی گندم... به زردی نزنند
و گل بوته های تازه خیار... نگندند

برای ندیدنت... پاییز انتخاب بدی-ست
که برگ های خزان؛ تحمل تک قدم های یک عابر تنها را ندارند
و باد سرد آذر فقط با دست های توست... که گر می گیرد

برای بریدن از تو... زمستان بدترین ِ فصل هاست
که مصیبت سوز و بی همراهی آفتاب؛ در دی ما را بس است
و بهمن سهمناک تر از جرأت پریدن از دره خاطره هاست
و اسفند روی زغال گداخته از بغض نداشتن توست که می ترکد...

۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه

emotionally balanced and hydrated... mentally secure and stimulated

۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه

تبریز

گفته بودی که نزدیک‌ترینی... باورم نشده بود... و یا فراموشم... تورا در انتهای خودخواهی‌هایم که دورترین است می‌جستم.. و می‌جویم... تب نکرده؛ تب‌بر.... و باد نکرده؛ نیشتر می‌خواهم‌... اول باید که تب کرد تا تب‌ریز تورا بطلبد.. حکیمی گفت خوبی تو.. نه دردی داری... نه نیاز به مرهمی... زی.. و خوش باش که ایام جهان در گذر است.. بپوش و بنوش و بتاز که روغن و ضماد اگر برای زخم لازمت نیست... برای چرخش پرسرعت ایام به کارت بسیار خواهد آمد...

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

مقام زر ...

بعدالذکر: ادامه در اینجا

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

---
عید هم بلاخره رسید... عمر هم بلاخره گذشت... این عید هم مثل نوروز برایش یک گلدان حسن یوسف بردم... که روی طاقچه جلوی قاب عکسش بگذارم...

-------
این حس غریب است غریب... این حالت من... این بی‌حوصلگی... پختگی‌یه خام‌تر از عمر ِ نرفته... و درد ِ نچشیده... بی حالتی... بی رمقی... رخوت نیست که بگویی حاصل خستگی است و دوستش داری... حاصل بی حاصلی‌ست شاید.. کاش دم-غنیمتی بود... کاش لاخوف علیهم و لا یحزنون بود... که نه خوف نیامده داری... نه غم رفته....

-
از خودم می‌پرسم... از حمیدرضا هم پرسیده‌ام... واقعا امروز وقتش بود؟

---
هه-در را پیدا کردم.... برایم نوشته.... گاهی یک عمر کم است برای هم‌دلی... گاهی یک دم کافی‌ست... یادم نمی‌رود... دم در کلاس از لیوان یک بار مصرف قهوه‌ای که در دست داشتم گفت بگذار یک جرعه بنوشم....

---
وقتی اسباب اتصالت بشود این چنینی... توقعی دیگر باقی نمی‌ماند.. یا بی‌خبرند... یا بی‌خبری... یا کم‌خبرند... یا کم‌خبری... از گل باید که بطراود شبنم.. از سیم‌و کابل‌و تراشه هم جز این نمی‌طراود..

--
جولای را بگویم دوست ندارم؟ یا بگویم خاطره خوشی از آن برایم باقی نمانده؟

---
گفتند چه انرژی مثبتی داری... و در دلم خندیدم...

-----
قبل طلوع آفتاب زدیم به بیابان.. محمد برایم می‌گفت بچه‌تر که بودم همیشه دعا می‌کردم وقتی به اردو می‌روم مادربزرگم مرده باشد.. از اردو که برگشتم همه چیز تمام شده باشد.. نه ببینم... نه دخالتی کنم... گفت عجب دنیایی است... وقتش که رسید همه رفته بودند اردو جز خود ِ من.... همه کارش را خودم کردم... به تنهایی

------
اکبر برایم می‌گفت حالا که نگاه می‌کنم در زندگی جاهایی بوده که فرصت را از دست داده‌ام... باخته‌ام بازی را.. و وا داده‌ام فرصت جلا را.. کم آورده‌ام... و بازی را نباخته وا داده‌ام... گفت از زندگی زناشویی‌ام راضی نیستم... نه چون که خوب بوده یا بد.... چون به قدر لازم و همتی که در خودم سراغ داشتم بازی نکردم.... بعضی موقع‌ها برای فرار از فشار است که کم می‌آوری...

--
برایم نامه فرستاده‌اند که بیا... خوب است... فرصت فراغ/ق که پیدا می‌کنی؛ ابر و باد و مه و خورشید و فک در کار می‌شوند که فارق/غ نشوی

---
کسی هست که هوس‌هایت را همراهی کند؟ که نخواست‌هایت را بخواهد؟ که دل‌مشغولی‌هایت را؟ و بریدن‌هایت را حمایت کند؟ دست بگذارد روی زانو و بگوید: هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو؟

--
سفر فرح‌بخش است... و حضر انسان‌ساز... بی‌جهت است یا نه ولی حضر و حفظ ... سفر و سعد چه خوش قافیه و ناز-معنا شده‌اند... حافام و سادال هم

-
تو را (امسال) صدا خواهم کرد

-
هذیان نیست و من خوشحالم.. شاید ولی به صورتم نیاید

-
گفت اگه بخواهی خودتو توصیف کنی چه جور انسانی هستی؟ سرگشته و امیدوار... یعنی یه کمی گم شده‌ام... ولی پیدا می‌شم... می‌دونم

۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه


زندگی زیباست... لابد

















که...

قرص هست
و اتاق ICU
و ترمز ABS


زندگی زیباست... لابد

۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه


شهلاجون.. احمدجون... آقاجون... عموجون.. عمه جون.. ممنون از آن همه مهری که خرج ما کردید... ممنون از آن همه عشقی که برای ساختن یک دنیای بهتر و قابل تحمل‌تر در پای ما ریختید... شهلاجون... امشب بدون درد بخواب... راحت باش... فقط بدان بدون تو.. من چیزی جز این بودم... دنیای من بدون تو.. از این پس چیزهایی کم دارد که دیگر برایشان جایگزینی نمی‌شناسم...

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه


ای قطار خالی خاطره
من خواب مانده‌ام...

از منازل سبز آن لب زیبا کی گذر کردی؟
و به ایستگاه سینه‌های پرطپش دوست...
کی رسیدی؟

من در خواب تلخ خود
ششمین ضحاک را هم دیدم
و به شوق رسیدن صبح
ازصحنه‌های خونبار تاریخ پرش کردم

هرچه امید بود خرج کردم
تا به صبح برسانیم
و در اولین ایستگاه دلداگی..
تا ابد بنشانیم

اما قطار چون تقویم هزار برگ
می‌رود

و سوت ایستگاه دلداگی
از بس که متروک مانده
نمی‌زند

چاه امیدم در میان پرده ششم خواب دوباره جوشید
رنگی بود... و پر نور
مستقبلین در ایستگاه
با یک بغل گل
سر می‌کشیدند
به دیدنم

اما قطار...
بی‌خبر گذشت

و من...
خواب مانده‌ام

از
ایستگاه دلداگی....
من...
باز هم....
باز مانده‌ام

۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه


شخم با بیلچه‌ی زندگی از حوصله‌ی رندی ما خارج شد








نوبه‌ی زلزله و زلزال است...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه


بزرگترین دستاورد بشریت... که تداومی است در انفصال
آخر خلاقیت آدمی... که تکه تکه می کند لحظه های شادی و زجر را..
بهترین پناه در تیربار دهر... که نقطه می-چین-د میان خطها

حلال درد... مرهم ترس ... صیقل دهنده تیزی های زندگی
روزگاران...
که تکرار است...
و تکه است....
و سیال است...
و گذراست...
که شب دارد و روز..
و تابستان و بهار....

یک حجم غلیظ زندگی...
توده ی متورم حیات...
که منقطع است به ساعت و سال و ماه...
و منفصل است به درک و یاد ما...

روز.. ساعت... هفته... ماه... جمعه... و دوشنبه

زندگی

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه


افسانه

خوشحالم که ایرانی‌یم و شبهای کودکی‌ام با قصه‌های خوش عاقبت سپری گشته است... دوست دارم که قصه باشد زندگی‌ام... واکنش ناخودآگاه من، وقتی که اوضاع به هم می‌ریزد... اشک جاری می‌شود.. کسی از دستم می‌رود... دنیا آن روی خوشش به من نشان نمی‌دهد... نه پناه در مُسکن‌های موقتی‌ست که وقتی از خماریش برخواستی دنیا دَنگی بخورد توی سرت.... بهترین سنگر ... و مُسهل‌ترین دارو رویاست... قصه‌ای می‌سازی برای کودکان.. تا در شبهای قوام زندگی... درگوش‌شان زمزمه کنند... قصه‌هایی که همه خوش عاقبت‌اند... آنجا که همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود... و در آخر کار همه به هم می‌رسند...

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه


امید
تو که آغاز هرکاری و پایان هر چیز
می دانم که دیگر از اول گذشته ام....
ولی هنوز به پایان هم نرسیده ایم انگار

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه


ساعت سه و پنجاه و دو دقیقه ای امه... من سر کارم... گفتم بنویسم یادگاری بمونه

۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه


سخت ترین تکه نوشتن؛ ننوشتن است.. ننوشتن از خود

می دانی؟ نه حسی مانده به انبساطی... نه رسالتی به ابلاغی... نه امیدی به روزنه ای... ای ی ی

۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه


گنجینه‌ی رمزهای ورود ما؛ که چه در دل خود از رنج‌هامان؛ عشق‌هامان؛ علایق و وابستگی‌هامان پنهان نکرده است...

۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه


غم با قاف غلط انشایی است

می توانی
و باور نمی‌کنم که نخواهی
تو از سنگ صفا ساخته‌ای
و از راه.. هروله

سراب آرزوهایم!
در انتهای کدام وادی روزمرگی
به واحه‌ی عشق‌ت می‌رسانیم؟

ای قاف جادو!
عش‌ق با تو ظاهر شد
و ق‌دیر از تو نام گرفت
ق‌صد با تو معنی یافت
و قُ‌مار بی تو حرام گشت

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه


تو رفته‌ای
و خاطرت جان باخته
ای جان ِ باخته:
با جان باخته‌ات
چه بُرده‌ای؟

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه


قافیه رو باش

تو رفته ای
و دست از من شسته ای

پس؟ چرا خدمات نظافتی نمی زنی؟
از خدمات پرستاری که مشغول آنی گرچه بیشتر درآمد ندارد... عوضش کمتر عوارض دارد....

۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه


چه فرقی میکند لنگی باشی یا کیسه‌کش یا حتی طرفدار کناکس... نه تصمیمی گرفته‌ای نه فکری کرده‌ای... فقط قاطی یه سری لنگی یا کیسه‌کش یا کناکسی بزرگ شده‌ای ... همین و همین... بستگی به این دارد که طرف کدام گلادیاتور باشی.. آن وقت از جردادن گلادیاتور رقیب آی حالی می‌کنی... و از قل قل خوردن توپ توی دروازه‌ات آی جزی می‌زنی....

دیدن نبرد گلادیاتورها توی میدان... آن تکه نمی دانم کدام روحت را قلقلک می دهد کم-کی... هرچند که نه برای گل این وری هورا بکشی نه برای گل آن وری نیم خیز شوی...

دیدنش البته خوب است... و با مزه... و یادت نمی رود همین سی سال پیش بود که جناب کوثری یا وارث یک خط درمیان گزارشهای خود هی به یادت می آوردند که آلنده که بود و آناکوندا چه کاره... حالا دیگر کسی روی روانت راه نمی رود.. آسوده و تخمه خوران برایت از جد و آباد ننه و پسرعمه‌ی زن بابای فلان گلادیاتور لالایی می خوانند فقط...

خوب است که تهران شهرآورد دارد... و شاه خائن استادیوم ساخته است... خوب است که من و دوستان بلیط ف.ب.م داریم.. خوب است که نارنگی خوشمره است... و موز هم... کمی تخمه لب و زبانت را می سوزاند فقط..

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه


راحت شدی تو.... گیر افتادم من

شب قبل مش قربانعلی ریق رحمت را سرکشیده بود؛ اهالی ده مدتی بود که بدون ملا مانده بودند و هاج و واج که با جنازه روی دستشان چه کنند... یکی از خانه کتاب "من لایحضر الفقیه" را آورد... در آداب میت نوشته بود که چهارگوشه مرده را بگیرند و برآن نماز بگزارند.. توی کتاب خطی البته سرکش گاف افتاده بود و اهالی چنین خواندند: چهار کوسه، مرده را بگیرند و بر آن نماز بگزارند..

هرچه گشتند کوسه‌ای در میان خود نیافتند... حیران مانده که با مرده چه کنند... در همین حیص و بیص بود که صدای یکی از بچه های آبادی پیچید : یافتم! یافتم! یک کوسه یافتم!

اهالی ده مش قربانعلی را رها کرده، دنبال صاحب صدا خود را به دروازه آبادی رساندند و دیدند که بعلههه یک مسافر به ده آنها وارد شده و چه زیبا مسافر کوسه‌ای...

با هم پچ پچ کردند که بیشتر از این نمی‌شود میت را روی زمین گذاشت... حالا که چهار کوسه نداریم، اجالتا با همین یک کوسه بسازیم....

به مسافر تازه از راه رسیده گفتند که خوب رسیدی و به موقع آمدی!‌ بشتاب که مرده منتظرت روی زمین مانده... تا هوا تاریک نشده بجنب ... مرده‌مان را بگیر و بر آن نماز بگزار!

هرچه کوسه بخت برگشته قسم خورد و التماس کرد که ایهاالناس من نماز میت نمی‌دانم؛ کسی حرف به گوشش نرفت که نرفت... کشان کشان او را بالای سر مش قربانعلی رساندند و با چوب و چماق تعزیرش کردند که به وظیفه شرعی خود باید عمل کنی....

کوسه بیچاره که دید راهی برای فرار ندارد رو به قبله شد.... دستهای خود را تا محاذی گوشش بالا آورد و اقامه بست... هرچه زور زد عبارات آخرین نماز میتی که شرکت کرده بود یادش نیامد... همه آبادی به او چشم دوخته بودند... از فرط لاعلاجی گفت: راحت شدی تو... گیر افتادم من... الله و اکبر!

۱۳۸۷ فروردین ۱۰, شنبه


هل من ناصر؟
در این بهار

هل من معین؟
در این گذار

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه


تکه‌ای از یک نامه...

۲۷-ژوئن-۲۰۰۳

آرزو چیه؟

آرزو یعنی همون که من دوست دارم... بعضی وقتا به صلاحمه... بعضی وقتا به خیرم نیست... ولی اونی که آرزو رو می‌سازه؛ عقل خیراندیش نیست... آرزو رو دل بلاگرفته می‌سازه... توی خودش پرورش می‌ده... بارورش می‌کنه.. و ابرازش؛ اگه جرأت کنه....

آرزو یه مرتبه‌ی بلنده... هرکسی آرزو بکنه یعنی یه قدمی رفته جلو... از یه چیزی که الان نداره به چیزی که از ته دل می‌خوادش.. یا از چیزی که داره ولی شکلش رو دوس نداره؛ به چیزی که می‌پسنده... از یه حالت به یه حالت دیگه... می‌دونی آرزو با چی همیشه همراهه؟ با خواستن... آرزو از جنس خواستنه؛ ولی فرقش رویایی بودنشه... آرزوی چیزی که می‌خواهیم ولی خیلی امیدوار نیستیم بهش برسیم..... همونه که میگن:‌ آخی فلانی به آرزوش رسید... به آرزو رسیدن خیلی دل‌نشینه...

دوست داری به همه آرزوهات برسی؟... الان که به آرزوهای ده سال پیشت فکر می‌کنی آیا به صلاحت بود به اونا می‌رسیدی؟ خوبه آدم هرچی می‌خواد در اختیارش باشه؟... رنج کشیدن محبت می‌یاره... رنج در سایه نداشتنه... نرسیدن به آرزوها...

خواستن و آرزو کردن فی‌النفسه خوبه و با شکوه.. رسیدن به اونا رو نمی‌دونم

تو چی فکر می‌کنی؟

۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه


خوب است!

می‌خواهد از سر رفع تکلیف باشد.. یا حفظ خط و ربطی برای آینده.. یا شکستن سکوتِ چگونگی استحاله.. یا فرقی نمی‌کند جا ماندن آدمی از چرخه چندرنگ زندگی... هر چه بود و هست که روزگار بعضی روزهایش را به آدمی سخت‌تر دوست دارد بگیرد... روزهایی که هر چی می‌دوی کوتاه‌اند.. و هر چه نمی‌خوابی باز بدهکاری به فهرستی از مناسک و اعمال... توقعات برنیامده... چشم‌های منتظر...

هر چه بوده و هست... خوب است که فردا روز دیگری‌ست... که این دقایق پرونده نیمه‌بازی که برآیندشان دیدنی هم نیست؛ بسته می‌شود و گم...

خوب است که روزِ نو باز می‌رسد... که روزها گرچه تکرارند از پس هم ... اما به تعبیری که دوست داریم نو می‌شوند... نو شدنی که تعلل تورا با چند درجه تخفیف می‌بخشند... فراموش می‌کنند..

خوب است که سال به پایان می‌رسد.. و آنچه به عمل نیمه مانده از همت ما؛ تحویل می‌شود... سال می‌چرخد.. قائله‌ها ختم نشده؛ ختم می‌شوند.. و حرف‌های زده نشده؛ فرصت دوباره بروز می‌گیرند...

خوب است که عمر تجدید می‌شود... و فرصت‌ها دوباره ترمیم .... و دقایق بی شمارش ... خوب است که نبض‌های زمان بی‌ ترس ایست قلبی؛ می‌ایستند... بالا می‌آروند ثقل دل را... تا از نو بطپند...

خوب است که.. عمر هنوز دراز است... که امید هنوز کورسویی دارد... که دیوار سدراه سه چارکی بلندتر نیست... خوب است که این ایام امید گذر؛ سرو می‌شود.. بلند... رفیع...

خوب است که ماه بیست و نه روز بیشتر نیست... و دقایق تا شصت بیشتر نمی‌روند...

خوب است که فصل فقط چهار تاست... و از پی آخرین‌شان فصل پنجمی نیست...

خوب است که عمر می‌گذرد...

خوب است که در گذر عمر ... ما نیز می‌گذریم

۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه




معجزه هزاره سوم

مردی از تبار کوچه و بازار..
بدون تکیه به رأی روشنفکران چپ..
یا ژست های ژیگولی صلح طلبانه...
رو راست....
فردین..
که پول اسلحه را قرار است سر سفره‌ها بیاورد..
بی نگرانی از عکس با عمامه یا دشداشه
بی دلهره از دوبنده و یه تیکه و دوتیکه

بدون توجه به اقلیتی فرهیخته
با اتکا با آرای میلیونی مردم همیشه در صحنه...
امت فکور...
دریادل...
ای-اس-پی دار...
دشمن شکن...

و منتظر...


هیچ کس ندانست که چون؟ می‌گذرد
روزهایی که هدر می‌دهم
و جانی که نفله می‌کنم
و عمری که از دست می‌رود

به کدامین صله جبران...
و به کدام گنج ترمیم خواهد شد؟

۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه

اگر دار مکافات همینجاست... با احتساب دلهای شکسته.. دیگر گمانم چوب-خط سکندری خوردنم پر شده است...