۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه


چه فرقی میکند لنگی باشی یا کیسه‌کش یا حتی طرفدار کناکس... نه تصمیمی گرفته‌ای نه فکری کرده‌ای... فقط قاطی یه سری لنگی یا کیسه‌کش یا کناکسی بزرگ شده‌ای ... همین و همین... بستگی به این دارد که طرف کدام گلادیاتور باشی.. آن وقت از جردادن گلادیاتور رقیب آی حالی می‌کنی... و از قل قل خوردن توپ توی دروازه‌ات آی جزی می‌زنی....

دیدن نبرد گلادیاتورها توی میدان... آن تکه نمی دانم کدام روحت را قلقلک می دهد کم-کی... هرچند که نه برای گل این وری هورا بکشی نه برای گل آن وری نیم خیز شوی...

دیدنش البته خوب است... و با مزه... و یادت نمی رود همین سی سال پیش بود که جناب کوثری یا وارث یک خط درمیان گزارشهای خود هی به یادت می آوردند که آلنده که بود و آناکوندا چه کاره... حالا دیگر کسی روی روانت راه نمی رود.. آسوده و تخمه خوران برایت از جد و آباد ننه و پسرعمه‌ی زن بابای فلان گلادیاتور لالایی می خوانند فقط...

خوب است که تهران شهرآورد دارد... و شاه خائن استادیوم ساخته است... خوب است که من و دوستان بلیط ف.ب.م داریم.. خوب است که نارنگی خوشمره است... و موز هم... کمی تخمه لب و زبانت را می سوزاند فقط..

۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه


راحت شدی تو.... گیر افتادم من

شب قبل مش قربانعلی ریق رحمت را سرکشیده بود؛ اهالی ده مدتی بود که بدون ملا مانده بودند و هاج و واج که با جنازه روی دستشان چه کنند... یکی از خانه کتاب "من لایحضر الفقیه" را آورد... در آداب میت نوشته بود که چهارگوشه مرده را بگیرند و برآن نماز بگزارند.. توی کتاب خطی البته سرکش گاف افتاده بود و اهالی چنین خواندند: چهار کوسه، مرده را بگیرند و بر آن نماز بگزارند..

هرچه گشتند کوسه‌ای در میان خود نیافتند... حیران مانده که با مرده چه کنند... در همین حیص و بیص بود که صدای یکی از بچه های آبادی پیچید : یافتم! یافتم! یک کوسه یافتم!

اهالی ده مش قربانعلی را رها کرده، دنبال صاحب صدا خود را به دروازه آبادی رساندند و دیدند که بعلههه یک مسافر به ده آنها وارد شده و چه زیبا مسافر کوسه‌ای...

با هم پچ پچ کردند که بیشتر از این نمی‌شود میت را روی زمین گذاشت... حالا که چهار کوسه نداریم، اجالتا با همین یک کوسه بسازیم....

به مسافر تازه از راه رسیده گفتند که خوب رسیدی و به موقع آمدی!‌ بشتاب که مرده منتظرت روی زمین مانده... تا هوا تاریک نشده بجنب ... مرده‌مان را بگیر و بر آن نماز بگزار!

هرچه کوسه بخت برگشته قسم خورد و التماس کرد که ایهاالناس من نماز میت نمی‌دانم؛ کسی حرف به گوشش نرفت که نرفت... کشان کشان او را بالای سر مش قربانعلی رساندند و با چوب و چماق تعزیرش کردند که به وظیفه شرعی خود باید عمل کنی....

کوسه بیچاره که دید راهی برای فرار ندارد رو به قبله شد.... دستهای خود را تا محاذی گوشش بالا آورد و اقامه بست... هرچه زور زد عبارات آخرین نماز میتی که شرکت کرده بود یادش نیامد... همه آبادی به او چشم دوخته بودند... از فرط لاعلاجی گفت: راحت شدی تو... گیر افتادم من... الله و اکبر!

۱۳۸۷ فروردین ۱۰, شنبه


هل من ناصر؟
در این بهار

هل من معین؟
در این گذار

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه


تکه‌ای از یک نامه...

۲۷-ژوئن-۲۰۰۳

آرزو چیه؟

آرزو یعنی همون که من دوست دارم... بعضی وقتا به صلاحمه... بعضی وقتا به خیرم نیست... ولی اونی که آرزو رو می‌سازه؛ عقل خیراندیش نیست... آرزو رو دل بلاگرفته می‌سازه... توی خودش پرورش می‌ده... بارورش می‌کنه.. و ابرازش؛ اگه جرأت کنه....

آرزو یه مرتبه‌ی بلنده... هرکسی آرزو بکنه یعنی یه قدمی رفته جلو... از یه چیزی که الان نداره به چیزی که از ته دل می‌خوادش.. یا از چیزی که داره ولی شکلش رو دوس نداره؛ به چیزی که می‌پسنده... از یه حالت به یه حالت دیگه... می‌دونی آرزو با چی همیشه همراهه؟ با خواستن... آرزو از جنس خواستنه؛ ولی فرقش رویایی بودنشه... آرزوی چیزی که می‌خواهیم ولی خیلی امیدوار نیستیم بهش برسیم..... همونه که میگن:‌ آخی فلانی به آرزوش رسید... به آرزو رسیدن خیلی دل‌نشینه...

دوست داری به همه آرزوهات برسی؟... الان که به آرزوهای ده سال پیشت فکر می‌کنی آیا به صلاحت بود به اونا می‌رسیدی؟ خوبه آدم هرچی می‌خواد در اختیارش باشه؟... رنج کشیدن محبت می‌یاره... رنج در سایه نداشتنه... نرسیدن به آرزوها...

خواستن و آرزو کردن فی‌النفسه خوبه و با شکوه.. رسیدن به اونا رو نمی‌دونم

تو چی فکر می‌کنی؟

۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه


خوب است!

می‌خواهد از سر رفع تکلیف باشد.. یا حفظ خط و ربطی برای آینده.. یا شکستن سکوتِ چگونگی استحاله.. یا فرقی نمی‌کند جا ماندن آدمی از چرخه چندرنگ زندگی... هر چه بود و هست که روزگار بعضی روزهایش را به آدمی سخت‌تر دوست دارد بگیرد... روزهایی که هر چی می‌دوی کوتاه‌اند.. و هر چه نمی‌خوابی باز بدهکاری به فهرستی از مناسک و اعمال... توقعات برنیامده... چشم‌های منتظر...

هر چه بوده و هست... خوب است که فردا روز دیگری‌ست... که این دقایق پرونده نیمه‌بازی که برآیندشان دیدنی هم نیست؛ بسته می‌شود و گم...

خوب است که روزِ نو باز می‌رسد... که روزها گرچه تکرارند از پس هم ... اما به تعبیری که دوست داریم نو می‌شوند... نو شدنی که تعلل تورا با چند درجه تخفیف می‌بخشند... فراموش می‌کنند..

خوب است که سال به پایان می‌رسد.. و آنچه به عمل نیمه مانده از همت ما؛ تحویل می‌شود... سال می‌چرخد.. قائله‌ها ختم نشده؛ ختم می‌شوند.. و حرف‌های زده نشده؛ فرصت دوباره بروز می‌گیرند...

خوب است که عمر تجدید می‌شود... و فرصت‌ها دوباره ترمیم .... و دقایق بی شمارش ... خوب است که نبض‌های زمان بی‌ ترس ایست قلبی؛ می‌ایستند... بالا می‌آروند ثقل دل را... تا از نو بطپند...

خوب است که.. عمر هنوز دراز است... که امید هنوز کورسویی دارد... که دیوار سدراه سه چارکی بلندتر نیست... خوب است که این ایام امید گذر؛ سرو می‌شود.. بلند... رفیع...

خوب است که ماه بیست و نه روز بیشتر نیست... و دقایق تا شصت بیشتر نمی‌روند...

خوب است که فصل فقط چهار تاست... و از پی آخرین‌شان فصل پنجمی نیست...

خوب است که عمر می‌گذرد...

خوب است که در گذر عمر ... ما نیز می‌گذریم

۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه




معجزه هزاره سوم

مردی از تبار کوچه و بازار..
بدون تکیه به رأی روشنفکران چپ..
یا ژست های ژیگولی صلح طلبانه...
رو راست....
فردین..
که پول اسلحه را قرار است سر سفره‌ها بیاورد..
بی نگرانی از عکس با عمامه یا دشداشه
بی دلهره از دوبنده و یه تیکه و دوتیکه

بدون توجه به اقلیتی فرهیخته
با اتکا با آرای میلیونی مردم همیشه در صحنه...
امت فکور...
دریادل...
ای-اس-پی دار...
دشمن شکن...

و منتظر...


هیچ کس ندانست که چون؟ می‌گذرد
روزهایی که هدر می‌دهم
و جانی که نفله می‌کنم
و عمری که از دست می‌رود

به کدامین صله جبران...
و به کدام گنج ترمیم خواهد شد؟

۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه

اگر دار مکافات همینجاست... با احتساب دلهای شکسته.. دیگر گمانم چوب-خط سکندری خوردنم پر شده است...

۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه

میزان کراوات است.

اول مهندسی بود.. بعدها مدیریت... کمی جلوتر اقتصاد.. کلان‌تر که بخواهی نگاه کنی باید حقوقدان معترض باشی یا متعرض سیاسی.. بدون این دو رکن.. کمی لنگ می‌زند همه چیز.

سالهای اول انقلاب کروات فقط و فقط مختص طبقه اطباء بود... خب طبیعی هم بوده و هست.. احترام علما واجب است... همه سر از اقتصاد و بازار سهام و نفت و سیاست‌های بین‌الملل در می‌آوردند.. ولی پای‌شان که می‌شکست جرأت نمی‌کردند دیگر سراغ شکسته‌بند بروند...

آنقدر پزشکی وجاهت داشت و محترم بود که دانشگاه‌های ما پر شدند از طلبه‌های طبابت... آنقدر پر که دیگر لبریز شد و جماعت پزشک یا از فرط بیکاری یا انتخاب نادرست سر از همه جا درآوردند... جالب اینجاست که با رسوب جماعت نو-پزشک در جامعه کم کم هم جمعیت جماعت کروات‌ -پوش کمتر شد... برخلاف اول انقلاب که وزیر مهندس بود (بیشتر هم از نوع پلی-تکنیکی آن) و معاون وزیر مهندس بود.. و امور خارجه دست مهندسین بود.. و کار سیاسی با مهندسان... آدم‌هایی که از پزشکی فقط لقب دکتری یدک می‌کشیدند نشدند مصدر امور... بلکه به کارهایی که بدون هفت سال مکافات هم می‌شد رسید تن دادند..

امروز.. یکی شده مجری برنامه خانواده... که از مذمت غیبت و منافع آش آلو صحبت می‌کند.. دیگری شده خبرنگار که از صفوف به هم فشرده نماز جمعه و تظاهرات میلیونی ۲۲ بهمن گزارش زنده تهیه می‌کند... و صد البته اعتبار و اعتماد می‌آورند برای بیننده و صاحب بوق هرباری که کسی صدایشان می‌کند: دکتر!

ایکاش روزی هم برسد که جماعت با فهم (گرچه نه هم رأی ما) سیاسی جرأت کروات زدن داشته باشند.. آخر می‌دانی... کروات میزان است..

۱۳۸۶ اسفند ۱, چهارشنبه



۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه


سی و چند ساله‌های جهان متحد شوید

سلام ناصر جان.... یه بیست و چند سالی می‌شه که ازت خبری ندارم... گفتم واست اینجا دو خط بنویسم.. خدا رو چه دیدی شاید اومدی و خوندی...

راستش خیلی شاید لطیف نیس ولی کاش که مرده باشی و هنوز سی و چند ساله نشده باشی... کاش مثل عباس تو دارخوین رفتی باشی رو مین یا عین داداش فرخ بدنت پودر شده باشه....

جوون‌ ِناصر تو حیفی آخه که مونده باشی... تازه بیایی اینجا وبلاگ هم بخونی.. بعد این همه سال مرام و معرفت بخدا حیفه تو هنوز زنده باشی...

اگه ناصرجون زنده‌ای که خبرشو خودتم داری.. دار مکافات که می‌گن همینجاست‌آ... مگه شانس آورده باشه آدم؛ تیری.. ترکشی.. چیزی خلاصش کنه.. یا توی انفرادی میخی، سیخی چیزی کارشو بسازه... که اگه از این شانسا نداشته باشه... کارش دیگه با کرام‌الکاتبینه...

اگه مونده باشی... سی و چند هم رد کرده باشی.. دیگه وامصیبتا... گمون نکنم کسی به اینجاش برسه و هنوز ناصر باشه... خودتو دریابی یا علی.. چه برسه به دیگرون که نصرتشون کنی...

همسایمون ف. رو یادته؟.. شوهرش رو گرفتن.. بعدم معلوم نشد چی شد.. فقط دیگه از زندون بیرون نیومد که نیومد.. الان چند ساله که رفته آژانس مسافرتی زده کارو بارشم خیلی سکه‌اس .. با یکی از این کله گندها شریک شده... خدا عالمه... شاید اون روزا همین شریک سر شوهر ف. رو کرد بالای دار... اما حالا دوره عوض شده.. همه سی و چندو دیگه رد کردن... بی‌خیالش شدن... دیگه نه ف. یادشه شوهرش چیکاره بود... نه واسه شریکش دیگه مهمه که عناصر نامطلوب رو حذف کنه... همه سرشون به کارشونه.. کسی با کسی اختلافی سر اصول نداره... اصل همه چی آخه پوله... سر اونم که دیگه همه سی و چن ساله‌های جهان متحدن

خدا رحمتت کنه ناصر جون! تو اون نیمکت که منو رضا و عباس و تو می‌شستیم.. تو از همه باصفاتر بودی... نمی‌شه رضا رفته باشه... عباس سه چار کفن پوسونده باشه.. تو هنوز صاف صاف تو خیابون را بری..

نه... تو از اوناش بودی که جوون می‌دادی که زیر سی و چن سال کمپوت بشی... تر و تازه بمونی واسه همیشه

۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه


من دو دقه حواسم بهت نیس کجا غیب‌ت می‌زنه.. هان؟

همش باید من حواسم بهت باشه؟..!!

۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه


غم قربت

گاهی مثل امشب آدم غم ولایتش می‌گیرد...
یعنی درست مثل وقتی که در غربتی و غم غربت تو را به یاد ولایت می‌اندازدت... وقت‌هایی هم هست که نزدیکی... در وطنی... قریبی نه غریب... ولی باز به یاد یک تکه می‌افتی که در آنی از آنات غربت برایت حادث شده و امروز برایت یادآوری‌ آن عزیز است... شاید بشود اسم آن را غم-قربت هم گذاشت...

و این یکی از آنهاست:
برکت حوزه هنری به قره العين است

اینجا هم چیزهایی پیدا می‌کنید

دنباله: این نکته برایم هم اکنون تداعی شد که انگار اصالت با همان فرآیند خاطره‌سازی انسان است... و نه غربت یا ولایت.. و نه دور یا نزدیک... و نه آشنا یا غریبه... و نه هم‌درد یا بی‌درد بودن... شاید.. شاید

۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه


هیچ ربطی ندارد... ولی؛ چطور شد که بغض هشت ساله‌مان از سدام هوصین به آن آسانی ترکید و آرام شد؟ من اهل کینه و قصاص نیستم... برایم ولی جای سئوال است که آن حجم سنگین تنفر مردم از بانیان جنگ فرساینده کجا دفن شد؟ از جنگ همه خاطراتش محو می‌شوند.. حافظه‌ها یا یاری نگهداری‌شان را ندارند دیگر... و یا ناخودآگاه سعی در فراموشی‌شان دارند... من هم مثل همه دارد فراموشم می‌شود.. فقط گاهی که یاد بچه‌های مدرسه... یا اهل محل... حجله‌های سر هر کوچه می‌افتم... خاطره‌ها مثل آتشفشان خاموش سرباز می‌کند... گدازه‌ها می‌زنند بیرون... باید خودت دیده باشی.. از نزدیک با آنها دم‌خور بوده باشی... وگرنه این کلام شهید است و این حال منقطع... وصل نیست... نمی‌رسد... در بین راه جایی میان دغدغه‌های دهه هشتاد شمسی.. میان روزمرگی‌ها.. میان کار... میان جر زدن‌های زندگی گم می‌شود... چه حیف که گم شود.. و چه حیف که فراموش شود.. بهترین و عزیزترین‌ها که در آستانه اوج زندگی مردند... آنها که کشور را در شیب سخت روزگار هل دادند و خود زیر بار آن له شدند.. امروز؛ که چشم می‌گردانی.... در انبوه مردمی که برای کمی سود بیشتر هرچه دروغ است به هم می‌بافند؛ بیشتر از قبل حس می‌کنی جای خالی کسانی را که به قیمت جان‌شان هم حاضر به جفا به دیگری نمی‌شدند... و باز هم جای شکرش باقی‌ست که رد خاطره‌ای آنها در کورسوی افق ذهن‌مان هنوز کمی باقی‌ست...
جنگ فقط تیر و فشنگ و خرابی نیست.. فقط عوارض سیاسی و مالی بعدش هم نیست... فقط تبعات روانی پشت سرش هم نیست... یک تیر... یک جان نیست... تلف شدن مادری در پای امید سوخته‌اش شاید... یک خمپاره... ترکش‌ش تا به امروز سفیرکنان از سالهای ۶۶ می‌گذرد خودش را به بیست سال بعد پرتاب می‌کند... خسارت قلب‌های مچاله را چه کسی پرداخت؟ و جان‌های از کفِ این ملت سرمایه از دست داده را چه کسی پاسخ گفت؟ امروز بعد از ۶۰ سال از جنگ دوم جهانی هنوز در کشور دوباره یک‌پارچه پروس، کسی جرأت تعرض به ساحت مقدس نسل کشی یهود ندارد... هنوز فاتحان جنگ غرامت می‌گیرند... هنوز پیراهن عثمان دول متفق خونین است... چه کسی لباس‌های خونین سربازان ما را شست؟ چه کسی حضانت بچه‌های پدر مرده را پذیرفت؟ چه کسی صدام را تطیهر کرد؟ بی‌جهت نیست می‌گویند یهودیان قومی کم تعداد ولی پر نفوذند...

ایکاش ما هم جهود بودیم

۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه


حتی اگر یک روز هم

من از قواعد دستورهای زبان... برای کشیدن نقش احساس بر بیان
و یا قواعد بازی‌های کثیف... مثل سلام کردن اجباری به یک سخیف
و از سنت‌های غریب و جفنگ ... مثل... توقف پشت چراغ قرمز ِ پُررنگ
یا از قواعد و رسوم بی فایده و لوس... رفتن به خواستگاری و درخواست عروس

خسته ام...

زندگی‌هامان... شده همگی لبه دار.... می‌گذرد ... لاجرم می‌گذرد.. و با گذرش خراش می‌دهدت.... لبه‌اش در گذر زمان و دیدن انفاس برخلاف قواعد اصطکاک، کُند که نه... تیز و لبه‌دارتر می‌شود...

خسته می‌کندت...
من از نوشتن‌های تکراری... حرف‌های صد من یک غاز... خسته‌ام.
از خودم که لباس‌ شده‌ام ... شده‌ام سترعورت برآنچه دیگران نمی‌پسندند... خسته‌ام
از خودم که آداب‌م... و نه خودم... خسته‌ام ...

پناه می‌آورم به روزی ... که جرأت معنا شود... که عشق باز بتازد... و تور روزمرگی‌ها را پاره کند...
آن روز ... نه کار تو را تعریف می‌کند... نه آدابت... نه لباست... نه وضع و مالت... نه درک... نه هوس و استعدادت... و نه حتی روشن-بینی‌ات...

آن روز... که بقدر یک روز هم بلند است... و بقدر یک روز هم طولانی‌ست..
زندگی خواهی کرد..
آن روز... برای بودن... زنده بودن کاری نداری...
جز اینکه که زیر نوازش امواج نور آفتاب بخوابی...
صدای گنجشکی در گوش راستت بشنوی...
ترنم باد را در گوش چپت مز-مزه کنی...
و با نوازش نسیم در موهایت بخندی...

یک روز بی‌همتا...
یک روز .. بدون برنامه‌های آینده...
یک روز ... بدون فردا...
یک روز برای عاشقی

که برای عاشقی همان یک روز هم کافی‌ست

۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه



به گواهی مستندات مکتوبه؛ اگر از همان زمان ماضی؛ به تعلّم زبان امت مسلمان و زعفران پرور و پائلا خور ادامه داده بودیم.. دیگر هیچ لازم نبود در این یکی-دو روزی که در حضریم؛ چشم و دل بخواهد اما زبان الکن بماند...

خدایا فرجی کن!

یا چشم دل‌مان را سیر و پُر و لبریز فرما!

و یا اینکه در این فرصت باقی؛ زبان‌مان را مسیل لغات کاربردی از نوعی که خود دانی و پسندی نما! (یعنی نمایش آن هم کافی ست عجالتا)

در ضم:
خدا وسیله-ساز است...
بر منکرش هم لعنت...
اگر بود کس یا کسانی که به این زبان کمی‌-آشنای من؛ بیش از من آشنا باشد یا باشند... و حس و حال آموزش فشرده هم داشته باشند.. امر به ابلاغ فرمایند تا خدمت‌شان شرفیاب شویم!


خاطرت را هنوز می‌خواهم
که جز تو خاطری ندارم

۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه

وبلوغ می‌نویسم از سر کار قربه الی ا..

به سبک بازم-دوباره... یعنی از اینا +++

اولندش که من از دست دوستان کمی شاکیم... این روزهایی به این عزیزی.. اگه یه ذره هم (که نکردین) واسه گشایش کار من دعا می‌کردین.. الان بلیطمو خریده بودم...

++++

دیروز که نشد... در عوض حاج نوبر فهمید که آدم یا جیش نمی‌کنه... یا اگه کرد جای سفت از این کارا نمی‌کنه...

++++

تاسوعا با حمید رفتیم حسینه هنزک... هوا عالی بود.. دیدن سهراب و حاجی و علی‌آقا و حسین‌آقا بعد دو سال از اونم عالی‌تر...

++++

عاشورا مثل هر سال چارسو... این بار هم ممد بود هم شهروز هم ابی.. صدای علی بهاری محشر بود.. صدا نیست این.. حسه... هنره.. خب هنر از هنرمند صادر می‌شه دیگه...

دیدن سعید تو محلی که بزرگ شده.. بچگی‌هاشو گذرونده.. عشقی که با دوستای ۳۰ سالش می‌کنه آدم می‌بره تو فکر... احمد محبی... حسن کِلی... این همه آدم کار درست... تو جنگ از میون همین بچه‌ها رفتن... ته ته‌اش موند همین یه سعید و همین یه رضا... خدا روح سامی رو هم شاد کنه..

راستش... بستگی داره آدم خودش به کجای این مُلک گره زده باشه... اگه گره‌ات این تـَه-تـَه‌ها باشه... راحت وا نمی‌شه... من، دروغ چرا.. بعضی وقتا خیلی هم سعی کردم که گره‌هه رو وا کنم.. یعنی خودمو رها کنم.. ول بشم... راحت شم.. اما نشده... این خاک با همه محاسنش که می‌خوره تو صورتت هر روزه... هنوز که هنوزه واسه من یکی که دامن‌گیره...

++++

یکی داشت واسم تعریف می‌کرد که عاشورا رفته فلان جا... همه چی عوض شده.. بازار داغ بلوتوث بازی و اینا... گفتم خوبه هنوز چارسو همونجوری قدیمی و دوست‌داشتنی‌یه... ایشالا تا اون موقع که چارسو عوض بشه.. ما هم دیگه مردیم... نمی‌بینیم‌ش اونطوری... خوبه تا هستیم همینطوری قدیمی بمونه..

++++

دیروز اخوی حمید منو از سرکوچه برد سه راه نشاط میوه بخرم... هرچی گفتم پیاده می‌رم قبول نکرد... بهش گفتم بابا جان بزار دو قدم راه برم... خیلی ک...-گشاد شدیم... منو حمید گرچه خیلی نزدیکیم.. اما اصلا از این حرفای بی‌تربیتی به هم نمی‌زنیم... خب واسه همین خودم از خودم تعجب کردم... ولی به یه تئوری جدید رسیدم... که این جور اصطلاحات اگه نامحرم تو مجلس نباشه (که الانم نیست انگار!) و موضوعش‌ هم خودت باشی نه کس دیگه (مثلا راجع به حاج نوبر نباشه) خیلی خوب هم هست که استفاده بشه... من دیشب اگه می‌گفتم تن-پرور شدیم... یا تن-لش... یا تنبل... یا لمس... یا coach potato... هیچ کدومش این حسو منتقل نمی‌کرد... پس توصیه‌ام اینه که با احتیاط مصرف شود...

۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه

دوستان دعا بفرمایید روز یکشنبه آتی تکلیف مارو این حاج نوبر روشن کنه بریم سر زندگی‌مون... خداییش دوست دارم بگه دیگه نیا سرکار... هی این امیر می‌گفت اینجا بدرد نمی‌خوره‌ها... حالا اگه یکشنبه مرخص بشم... یه امتحان دارم دوشنبه.. یکی هم پنج‌شنب‌ش... از جمعه می‌تونم بزنم تو خط شرق به غرب... از ولایت کفار فرانکوفون برم به محله یورک دیدن آباجی... ازاونجا برم پیش فرید و پرهام... ماشین فریدو وردارم برم دنبال حمیدرضا بریم صفا... ازاونجا هم با علی گازشو بگیریم خط کناره صاف و سیخکی بریم پایین.. یه سر به بازم-دوباره بزنم... بعدشم صاف تو شیکم این سرخ‌پوستای لب خط...

نه.. انگار این محاسن زندگی در ایران تمومی نداره...

یه حسن دیگش اینه که وقتی با اینترنت ۲۴ک‌ب‌پ‌ث (همون سرعت) وصل می‌شی.. و هی نیگا می‌کنی که صفحه بیاد بالا.. نه فکر کنی در حال هدر دادن وقتی‌ها (نوشتن و هوا کردن این پست تقریبا نیم ساعتی طول کشید...) تو داری مراقبه می‌کنی... صبر رو تجربه می‌کنی... حوصلتو می‌بری بالا... یه روزی هم می‌شی عین شوفرای تاکسی... انگار نه انگار که شلوغه.. گرمه.. سرده... کثیفه... بوق می‌زنن... در کمال آرامش فقط و فقط افق رو نیگا می‌کنی...

مزیت دوم زندگی در ایران اینه که هر از گاهی رفیقی؛‌ دوستی.. چیزی از کانادا یا آمریکا یا فرانسه یا انگلیس یا ایتالیا یا آلمان یا اتریش یا سوئد یا اسپانیا یا امارات یا ژاپن یا مالزی یا سنگاپور یا استرالیا یا نیوزلند یا برزیل یا قرقیزستان یا ترینیداد و توباگو یا قطب جنوب یا گویان یا جزایر فالکلند می‌یاد ایران قوم و خویش و کس و کارش رو ببینه.. اونوقت تو هم می‌تونی دیداری تازه کنی... بقیه چون از گویان نمی‌رن قرقیزستان؛ در نتیجه همدیگرو نمیبینن... این فقط شمایی که موندی ایران و شدی حلقه اتصال دوستان... می‌تونی تک‌خوری کنی.. دوستای قدیم‌تو بعد سال‌ها از نزدیک ببینی... احوالشون رو بپرسی و بعدش‌م... لعنت بفرستی به برادران رایت...

۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه

می‌دونی آدم‌هایی مثل سید جعفر شهیدی به چه دردی می‌خورن؟
بدرد اینکه... به یادت بیاد هنوز زندگی اونقدها هم بی‌معنا نشده...
بعضی‌یا هستن که زندگی‌شون معنی داره...

برای چی می‌نویسی؟ یا واسه چی سفال می‌سازی؟ یا نقش می‌کشی؟

برای اینکه کتابی... سفالی... نقشی از تو مونده باشه؟

یا برای اینکه نه... حس و حالی که داشتی رو برای بقیه حرکت بدی تو موج زمان... ببری جلو... ببری صد سال دیگه... که بقیه هم بیان زیر گنبد مسجد شیخ کیف کنن اون رنگا و ترکیب رو ببینن... درس مثل خودت که کیف کردی... خط بنویسی مثل میرعماد... "الف" رو تاب بدی .. "ب" رو کش بدی... "قاف" رو قوس بدی... که هرکه دیدش صدسال دیگه... مثل خودت کیف کنه... مثل خودت که نه... نمی‌تونه... چون باید مثل خودت عمری توی این کار گذرونده باشه... حرصشو خورده باشه... روزهای عمرشو گذاشته باشه.... وقتی می‌نویسه "سین" یاد اون روزی افتاده باشه که استادش بهش "سین" رو یاد داد.... یا اینکه یاد یه روز دیگه... که شاید هیچ ربطی هم به "سین" نوشتنش نداشته... ولی خب حالا که داره می‌نویسه اون روز.. اون حس... اون دم... یادش می‌یاد...

اصلا کسی واسه کسی هنرو خلق نمی‌کنه... کسی شاید واسش خیلی هم مهم نباشه اسمی ازش بمونه.. یا کسی یادش بکنه... هنر مرارت نمی‌خواد!... هنر نتیجه بدیهی و طبیعی‌یه زندگی یه هنرمنده... هنر همینطوری خودش زاده می‌شه... چه بخواهی یا نخواهی...

آدما اگه بتونن... فقط یه کاره که دوس دارن...
اینه که هنرمند بشن...

۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه

بعلهههههه
اینه....
ایران پیشرفت کرده کلی...
حتی سردتر از کاناداس...

در ضم:
از نمونه های خار جیش هم بهتر کار میکنه!

۱۳۸۶ دی ۱۷, دوشنبه

فیتیله...
آمریکا در چه فکریه؟
ایران پر از بخاریه..

۱۳۸۶ دی ۱۴, جمعه

سه برداشت از زندگی یک علیمان

- آقا! آدم هرچی می‌کشه از دست دوست و رفیقه... بابام با یه نامردی شریک شد... یه روز اومد دم در گفت سوییچ ماشین‌تون رو بدین من برم تا سر خیابونو برگردم... رفت که رفت...
- یعنی چی رفت؟
- یعنی ماشین و ورداشت و رفت..
- به همین سادگی؟ شکایت نکردین؟
- آخه از بابام سند و سفته داشت.. گفت ماشینو بابت طلبا ورمی‌دارم..

برداشت یک: وقتی که خیلی بچه بودم: (تحت تأثیر قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب... کیهان بچه‌ها)
آخی... عجب مردمونی پیدا می‌شن‌ها... چقد این بنده خداها ضرر اعتمادشونو دادن... چقد مردم بد شدن! باید می‌رفتن شکایت می‌کردن.. نباید مفت و مسلم می‌ذاشتن اون نامرد ماشین‌شون تو روز روشن بدزده.. خیلی حالم گرفته شد..

برداشت دو:‌ وقتی فقط کمی بچه بودم: (تحت تأثیر ریاضیات جدید، منطق، روزنامه، کوچه و بازار)
آقاجان یا شما خیلی هالو هستی یا منو هالو فرض کردی (تو دلم)‌... مگه کشکه؟ حتمی باباتون به طرف بدهکاری داشته طرف هم اینطوری پولشو زنده کرده.... وگرنه کسی از ۵۰ تومنش هم نمی‌گذره... چه برسه به یه ماشین...

برداشت سه: وقتی که متاسفانه دیگه خیلی بچه نیستم (تحت تأثیر بچه نبودن)
- نه؟ ای بابا!... عجب مردمی پیدا می‌شن...
به خودم:‌حتمی یه چیزی هست... من که از همه چی باخبر نیستم... ولی به من چه... این آقا الان وردست من نشسته دلش خواسته با من درد دل کنه... من نه قاضیم نه شکر خدا حاکم... گوش واسه شنیدن که دارم...
- خب.. بعدش چیکار کردین؟
- هیچی مجبور شدیم واسش سند هم بزنیم... تازه کلی هم پول نقد علاوه بر ماشین ازمون گرفت..
- ای بابا.. عجب حال گیریه‌ها...
- آره .. آقا به کسی اعتماد نکنین...
- آخه نمی‌شه... بدون اعتماد زندگی تعطیله.... آدم باید یاد بگیره... اعتماد کنه؛ ولی نذاره کسی کلاه‌شو ورداره...

۱۳۸۶ دی ۱۲, چهارشنبه



مزه چای ایرانی را خیلی دوست دارم... نه ترش است نه گس... نه خیلی شیرین... نه خیلی تلخ... ذائقه است دیگر.. می‌پسندی چیزی را که شاید خیلی‌ها نپسندند...

همین فرق‌هاست که جالب است و هیجان‌انگیز...

سال‌ها پیش در یکی از معروف‌ترین کارخانه‌های بسته‌بندی چای کار می‌کردم... تمام هم و غم مدیران این بود که چای زورچپان داخله وزارت بازرگانی را به مشتری طوری قالب کنند... چایی که در ازای هر کیلو واردات چای خارجه به اجبار تحویل می‌گرفتند اصلا در بازار طرفداری نداشت..

بعضی به فکر افتاده بودند که حالا که مردم چای ایرانی دوست ندارند... مخلوطی از خارجه و داخله به خوردشان بدهیم... بلکه بتوانند این معجون جدید را قورت دهند... درست مثل آب (ومزه!) که روی دوای تلخ می‌خوری....

به قضیه اینطوری هم می‌شد نگاه ‌کرد... همه مثل هم نیستند... هرچند کم.. ولی هستند کسانی که مزه چای ایرانی را دوست دارند... حالا شاید نه برای هر روز و همیشه... ولی خیلی اوقات حتی آن را به چای گس وتلخ و تیره خارجه ترجیح می‌دهند...

شکلات سیاه مشتری خودش را دارد... گرچه تلخ است و نه مورد پسند همه... شکلات سفید هم مخصوصا دم عید پاک...

نمی‌شود و نباید که همه شبیه هم فکر کنند و باشند... اگر بازاریابی علم بود... اگر معرفی کالا به بسته‌بندی و کیفیت محصول محدود نمی‌شد و طیف گستره‌تری از عرضه و مصرف را پوشش می‌داد... آن‌وقت... چای ایرانی هم برای خودش مشتریان پروپا قرصی داشت...

۱۳۸۶ دی ۱۱, سه‌شنبه

بی‌نظیر بوتو... ۹۱۱.... میدان مین.... استشهادی... بسیج.... توده... رأی... نظریه... علم... عمل... ایمان...

یکم نه بهتر است نه بدتر... یکم فقط یکم است ....
یکی از روزهایی مثل همه روزها
اعتبار روزها به ظرف نیست... به مظروف است...
که؟ چگونه؟
ظرف امروز از چه خالیست؟
که یکم‌اش... یکم نیست؟

۱۳۸۶ دی ۷, جمعه

زندگی یعنی تعمیرات
تشریفات
تعزیرات
تنقیحات
تصمیمات
تخفیفات
تسبیحات
تبریکات
تشکیکات
تنزیلات
تعریفات

کاش زندگی اینها نبود
تو بودی
و هرچه ـات نبود

کاش مردمی از جنس
ابزار و آلات نبود
کاش مردمی از
شاخه‌های آن بود
انسان
مردمان
درختان
گیاهان
پرندگان
خوشبختان


اما نیست
زندگی همچنان
تعمیرات است
و تصمیمات است
و تخفیفات

تنقیحات
تعریفات

کنایات

۱۳۸۶ دی ۵, چهارشنبه

ادامه محاسن زندگی در ایران

هیچ جایی تو دنیا اینقده زندگی داینامیک نیست.. مثل؟ مثل؟ ... مثل انتخاب مسیر حرکت ماشین‌ها تو خیابون... و صدالبته همه می‌دونیم که پویا بهتر است تا ایستا (درجا)!!

تو ایران درس اقتصاد که بگیری لازم نیست خیلی زور بزنی فک کنی نتیجه حالات مختلف تصمیم‌گیریا چی می‌تونه باشه؟... که مثلا اگه دولت سوبسید بده چی میشه؟ نده چی میشه؟ نرخ تورم از اوراق خزانه بزنه بالاتر چی میشه؟ سهمیه-بندی اصلا چی چیه؟ کوپن به چه دردی می‌خوره؟ دولت هم قانونگزار باشه، هم مجری و هم مورد اجرا چطوریاس؟ تو یه کشوری هم بورس باشه هم سهمیه بندی واسه تولید هم واسه مصرف.. هم نرخ‌گذاری باشه،‌ هم بازار آزاد... که هم نظارت بر قیمت باشه و هم تشویق خوارج به سرمایه گذاری تو مملکت مگه میشه که بشه؟ ... بله ... خارجکی‌های بی‌چاره باید کلی فسفر بسوزنن.. هی فک کنن اینطوری بشه چی می‌شه.. اونطوری بشه چی می‌شه... ولی ما کافیه لم بدیم و تلویزیون نیگا کنیم فقط..

- ببخشین شما دورگه هستین؟!!
- من؟ نه....
اما بچه‌هام می‌تونن باشن!!

۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه

اصلا ارزشی داره بدونیم ۷۱۱ سال پیش به روایتی در چنین روزی رشیدالدین فضل‌الله از وزارت ابوسعید بهادرخان برکنار شد؟

حکومت‌ها

رودخانه کپیلانو جزیی بود از من
یادت که هست؟
باری که روی پل زانو زدم و زمین شکرت بوسیدم
و باری که کنار امواج خروشانت برای اتصال به مردم-رود عرفات گریستم
و هرآن بارهایی که از بالای صخره‌های سنگی‌یت برای تو سلام می‌فرستادم...

۱۳۸۶ آذر ۲۰, سه‌شنبه

پشک انداخته‌ام و
اسطرلاب نگه داشته‌ام
سالهاست که روزها را شمرده‌ام
وشب‌ها را اندازه کرده‌ام
مدت‌هاست که منتظر مانده‌ام
و دم‌هاست که مسکوت...
مبهوت...
گاهی آرام ...
وبسیار زیاد.. اوقاتی ملتهب ...
به انتظار این آن ... از این دم... از این روز نشسته‌ام...
به گواهی اسطرلاب‌ دل‌تنگی‌هایم
و به استناد تمام معادلات‌ دل‌بستگی‌هایم
و به تنقیذ هرآنچه انسان ز روز نخست آموخت
و یا نتوانست و نیاموخت ...ولی برایش سّری ساخت


هیچ روزی.. و هیچ لحظه‌ای...
و هیچ دمی... و هیچ ساعتی

و هیچ آنی... و هیچ موقعی ...

از این روز... و این دم

و این آن که من در برابرتوام
برای عاشقی....
برای عاشقی....
و برای دل دادن
و برای دل دادن
و برای رستاخیز دل بستگی‌ها
و شکوفه کردن دل باختگی‌ها

خدا روزی بهتر و دمی زیباتر ..

نیافریده است!!

بیا تا امروز که شاهدش خود خداست
روز نخست آفرینش‌مان باشد

و خدایی که شاهد مثالش خود تویی
به خلق روزی...
که در دمی از ساعات آن
من عاشق تو شدم

به خود بگوید:
تبریک

که آفریدنی نبود ...
بهتر از تو
و بهتر از این آن
و بهتر از من

تویی که در این آن
از آن ِ منی!!

۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه

صورتهاییچاقدستهاییخپلتنهاییلشفکرهاییمسمومنوشتههاییبیربطامیدهایینموربادهایییخخاطراتیسوزناکازشماننویسمچهبهتر

۱۳۸۶ آذر ۱۵, پنجشنبه

((
یک گردی هست... و یک محاط آن... آدم‌های معمولی این طوری‌ند ... وقتی چیزی جفت شود با جور ... حتمی این شکلی خوب است ... یعنی من این طور می‌بینم‌ش .... خدایا شکرت!

(-
اگر هم جور نشدند... حتمی این بد است دیگر .. یعنی من این طور می‌فهمم‌ش... خدایا فرجی کن!

۱۳۸۶ آذر ۹, جمعه

نیامده رفته
نرسیده گذشته
نرسیده شیرین
نچیده مست
نبریده کوتاه
ندیده سیر
نیازموده مَرد
نخوانده مدرس
نشنیده باخبر
نبوسیده مدهوش
نفهمیده
نپرسیده
نیاموخته
ندانسته
نخواسته
...
و رَسته

۱۳۸۶ آذر ۴, یکشنبه

انسان ها در کار لقایند .. و فراق قبل از لقایندو ...هجرندو... وصلند... من هم در کار جمع کردن ایرمایلز.... تا تنور داغ است نانت را نچسبانده باشی... جز خمیر کی خوردن کرده باشی!

۱۳۸۶ آبان ۲۹, سه‌شنبه

مدتی است ....
درجه هم که می‌گذارم

حتی یک عُشر... تب ندارم


این یعنی


که



دیگر




خلاص

۱۳۸۶ آبان ۲۸, دوشنبه

تا کره ماه هم که باشد این‌قدر لازم نیست زود به فکر بیفتی... جمعه جلای وطن کنی .. تا دوشنبه به قراری و سکونی برسی.. اینکه دیگر کره خاک است...

۱۳۸۶ آبان ۲۵, جمعه

نوشتن من و.. گل کردن کلام من...
تورا ... می طلبد

تعادل اوزان و.... آرامش روان من...
تورا... می طلبد

بهار سال های آینده...
برای گل کردن شکوفه های گیلاس..
....

...

۱۳۸۶ آبان ۲۴, پنجشنبه

the melting effect of aging...
the aging effect of melting...

...very different

۱۳۸۶ آبان ۲۱, دوشنبه

روزها بی‌دلیل
می‌گذرند...

بی تو
زندگی...
فقط...
می‌گذرد

۱۳۸۶ آبان ۱۸, جمعه

و اما... فرق مهاجرت و مسافرت در آن است که:

به وقت مسافرت.. یادت می‌افتد در سفر هر چقدر هم مسافرخانه اعیانی باشد و همه چیز مهیا... ناخن‌گیر پیدا نمی‌کنی... و شب قبل خوب یادت می‌ماند که پنجول‌هایت را کمی صفا بدهی..

به وقت مهاجرت اما... این چیزها به یادت نمی‌ماند...

مکافاتی‌ست...

۱۳۸۶ مهر ۲۰, جمعه

This document is released after 14 years under the Freedom of Information Act!

۱۳۸۶ مهر ۱۸, چهارشنبه

فرصت برای درک لايه‌های پنهاني جان....

۱۳۸۶ مهر ۱۴, شنبه

گردل من را بنوازی...
خیلی کیف می‌ده ها!!

بنواز دیگه جون مادرت!

۱۳۸۶ مهر ۱۱, چهارشنبه

۱۴ام

نذر
گردل من را توبسازی به خودت مفتلا
قلف تن‌ام را شکنم؛ خنده زنم بر بلا

۱۳۸۶ مهر ۶, جمعه

Fifteenth

We had a meeting with our business partner and he had to write something on the board. Having the pen in his hand, he turned to me and said: “you know; I never came to the board in school. I had hard time getting high school diploma”. And he laughed. He is frank and open to me, we are the same age. Actually we were born on the same month. I am elder 10 days though. This is not the first time he is opening such personal discussion about his school times. I can appreciate that his willingness to discuss his school history comes from his confidence. He; most probably unintentionally, tries to communicate his determination to become successful.

“Oh, really” I responded maintaining the eye contact. “I have been to six different schools so far, and I am here today, making things easier for your business,” I added with a smile.

He was happy. He did the best thing he could/should, and he wanted someone to endorse it for him, which I happily did. Hey! I am you if you were good at school. You could be an employee just like me today facilitating things for others, should you tired harder at school. You are good; you are just good.

Honestly, I am happy for he is happy; and I am happy for I probably couldn’t be happy if I were him. He is right in the position that he is supposed to be, and I am fine with my place. The scenario is perfect, each of us has a role to play.

۱۳۸۶ مهر ۵, پنجشنبه

شانزدهم

ضَرَبَ... ضَرَبا... ضَرَبو

کُلُمبیَن... کُلُمبیانِ... کُلُمبی یوو

اَحمَدَاً... اَحمَدَا ... آی اَحمَدوووو!!

۱۳۸۶ شهریور ۲۶, دوشنبه

افتتاح

نو می‌شوم...
گرچه آن پیله چهل روزه‌ای نبود که باید ...
که چون کرم بخزی ...
چون پروانه برقصی ...
و باز بسوزی...


فتح می‌کنم به نام شهری
که دروازه‌هایش از جنس لحظه‌اند..
و کار مردمانش... نخواستن است..

نقب می‌زنم به عمری...
که در کورمال و جستجوی تو گذشت
و ساعاتی که بی تو هدر شد...

سلام...

۱۳۸۶ شهریور ۱۲, دوشنبه

هیجدهم

حتى تخرق ابصار القلوب حجب النور.....

۱۳۸۶ شهریور ۴, یکشنبه

نوزدهم

می‌دانم که باور نمی‌کنی.. خب باورش برای خودم هم مشکل است.. من.. با این دست‌ها .. با این بدن.. با این چشم‌ها که امروز کم‌سو شده‌اند... چهل سال است که هم‌راه‌م... من با خودم... سال‌های سال است که هم‌دم‌م.. هم‌زادم... هم‌خانه‌ و هم‌نشین‌م... هم‌نفس‌م... هم‌سر ... و در نهایت، هم عاقبت‌م... این بدنِ هم‌راه‌م را نمی‌شناسم اما.. این آنی که من‌م کدام است؟ با این لباسی که برتن دارم.. لباسی که از روز نخست بر ج‌اا‌ن‌م کش آمده است... لباس‌های دیگر... ج‌اان‌های دیگر... دشت‌های فراوان... دیده‌ام... لباس‌هایی بوده‌اند از دیگران که بسیار دوست‌شان داشته‌ام... و ج‌اان‌هایی برای‌م عزیز بوده‌اند.. بعدها اما.. لباس‌های دیگران برای‌م کهنه و پاره... برای‌م بی‌جذبه... برای‌م تکراری و خسته‌کننده شده‌اند... جان‌ها اما؛ بر تن‌م ردی از خود به جای گذاشته‌اند عمیق... و درکی در من ساخته‌اند نافذ... انسان‌ها و لباس‌هایشان... آدم‌ها و تن‌ها... بدن‌ها... که می‌میرند.. و کهنه می‌شوند... و جان‌ها که می‌مانند و صیقلی‌تر می‌شوند... آرامش‌ که می‌آید... درد می‌رود ... کم می‌شود .. سوختن حتی... بدون درد.. سوختن هم، دیگر کاری ندارد...

بیستم

ART © XXXX

۱۳۸۶ شهریور ۳, شنبه

بیست و یکم

آخرین شبی ست که عامی یم.. فردا صبح قرار است ملهم شوم
دیگر کاملم ...

کامل

۱۳۸۶ شهریور ۱, پنجشنبه

بیستو دو

کبت چشک بسنخ ئترک کی م.یسک /// چشک ئرئ
رفنخ تک
با چشم بسته دارم مینویسم ///ژشم درد گرفته ام

بیست و سوم


بیست و سه ساله بودم که پدرم را از دست دادم
پدر خب برای همه عزیز است اما آقاجون یک فرق عمده‌ی دیگری که داشت؛‌ نقش خیلی پررنگ و مهم‌اش در زندگی دورو بری‌های ما، درو همسایه، دوست و آشنا بود

بواسطه بودن او ما قدر پیدا کرده بودیم .... یای مضاف او بودیم... وقتی که او رفت ما فقط پدر از دست ندادیم... هویت خودمان را باختیم

۱۳۸۶ مرداد ۲۷, شنبه

بیست و چهارم

.

اول نقطه بود
بعد کلمه آمد

بیست و پنجم

چنين كشته ی حسرت كيستم من؟
كه چون آتش از سوختن زيستم من

جهان كو به سامان هستی بنازد
كمال م همين بس كه من نيستم من

ابوالمعالی بیدل

۱۳۸۶ مرداد ۲۶, جمعه

بیست و شیشم

اگه روزی روزگاری این یا اینو سررات قرار بدن چه می کنی؟

۱۳۸۶ مرداد ۲۰, شنبه

بیست و هفتم



اللهم اغفر لقومي فإنهم لا يعلمون

۱۳۸۶ مرداد ۱۹, جمعه

بیست و چندم



در ستایش زیبایی‌های تو...
کدامین صدا رسول شکرگزاری‌های ماست...
جز آن حسی که از جنس زیبایی‌های توست

بیست و نهم

اصلا خودم حواسم نبود ولی یکی از دوستان یادم انداخت که تا به حال در شیش جای مختلف درس خونده‌ام... علاوه بر اینکه مصداق زنده و شاهد بارز "ز گهواره تا گور" هستم؛ فک کنم جون بدم واسه مشاور دانشجویی یه جایی

در ضمن تا هفت نشه بازی نشه!

سی ام

داشتم اسامی و تصاویر رفقا را در ذهنم برای کاری که تو فکرشم چند وقته شخم می‌زدم...

جالب بود... آدم‌های بسیار قابل و سوار کاری که می‌شناسم... همه در رابطه و زندگی خصوصی مشکل دارند!

حالا دور ورتان ندارد که لابد خیلی قابل و سوارکارین چرا چونکه در ایجاد رابطه مشکل دارین هااا!

سی و یکم

نشانه ها می گویند بروووو
خاک بر سر دل خز من

۱۳۸۶ مرداد ۱۸, پنجشنبه

سی و دوم

امشب دوست داشتم جای هر چیز دیگر که گرفتنی ست و داشتنی نیست
تو را داشتم
و دیگر هیچ برای گرفتن و از دست دادن نداشتم

تورا

در پس کدام پیچ
و در پشت کدام گردنه

گم کردم؟

۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

سی و سیّم

دلم برای خودم سوخت.. خودمونیم‌ها... چه حیف شدم...

۱۳۸۶ مرداد ۱۵, دوشنبه

سی و چارم

به که من چه چرتم امروز
و چقدر که تنم کرخت است امروز

این بود شعر من

سی و پنجم

پیامبران را تکبر نباشد: درخت پیش من نمی آید.. خب من پیش درخت می روم
علیمان را تکبر نباشد: اینسیاد پول نمی دهد.. خب خدا شریف را که نگرفته

سی و شیشم

صب روز جمعه که می‌ری سر خاک قطعه بیست؛ اگه ببینی یه ماشین تا کلش پر اسباب و اثاث با زن و بچه و یه مادرپیر زیرانداز پهن کردن رو چمن‌های لب جوب.. چی از فکرت می‌گذره:
- مگه جا قحطه اومدن اینجا واسه گردش؟
- کلاس ندارن دیگه
- جای دیگه و جور دیگه نمی‌تونن
- یا نیگا کنی به بچه یه سالونیمه که داره تاتی می‌کنه و از ته دل بگی:‌ آخ جون!‌ بهت خوش بگذره عزیزم؟

سی و هفتم

ماهاتما ماهی

۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه

سی و هشتم

برخلاف نظر باقی من می‌گویم کسی که همه وجودشو می‌ده بهت (٪۱۰۰) حتی اگه آدم فوق‌العاده‌ای نباشه (٪۷۵) بهتره تا کسی که خیلی خداس (صد درصدی) ولی تمام توجه‌ش تو نیستی...

مثلا مادر آدم هرکی که باشه مادره؛ چه فرهیخته باشه چه نباشه.. چه اجتماعی باشه چه نباشه... هر چی باشه صد درصدش با توه... چرا؟ چون مادرته

سی و نهم

اگر آن ۳۹ را امسال بگیریم؛ لابد قرار است ۵۶ سال عمر کنم پس...

۱۳۸۶ مرداد ۱۲, جمعه

چهلم

من أخلص لله أربعين صباحاً جرت ينابيع الحكمة من قلبه علي لسانه

۱۳۸۶ مرداد ۷, یکشنبه

ببینم؟ ۷۵ درصد یک آدم ۱۰۰ درصدی (بر فرض که گیر بیاید)‌ بهتر است یا ۱۰۰ درصد یک آدم ۷۵ درصدی؟

راستی به نظر شما .. فیزیک مهم‌تر است یا شیمی؟

البته بحث دبیرستان و دانشگاه نیست... که ضریب چند است و چند واحدی

بحث رابطه است... به نظرم شروع یک رابطه کار فیزیک است و تداوم آن کار شیمی..

شاید این هم همان جدول قدیمی است با تعبیری جدید..

۱۳۸۶ مرداد ۶, شنبه



تا به حال مردادی به این اردیبهشتی دیده بودی؟ این همه باران؟ و این همه لطافت؟ چه مرداد باشد چه اردیبهشت... مهم نیست.. بعضی میوه‌ها که نه بیشترشان تابستانی‌ند... و بعضی بهاره و پاییزه.. آن چه در درونت می‌روید همان هم گل می‌کند بر چهره و اندامت

پیشتر هم گفته بود.. نه بر آنم که حقیقتی را فاش کنم و نه گمان دارم که چنین چیزی از کسی برآید.. برآنم که حالم را خوش .. و دلم را زنده سازم ... کسی راه حل میان بری می شناسد؟ شاید فلوکستین؟ شاید هم زاناکس؟ شاید هم قرص های رنگارنگ دیگر...مشکلی نیست...اگر برایت کار کرده همان...

ولی برای من این یکی جواب می‌دهد: بوی مثنوی قدیمی پدرم(طبع ۱۳۱۶)...که از پستوی خانه بیرون می کشم‌ش... بوی خاک و بوی کهنگی... یاد شعر حفظ کردن از روی مثنوی معنوی می‌افتم که آقاجون برایمان تکلیف می‌کرد: نطق آب و نطق خاک و نطق گل .. هست محسوس حواس اهل دل..

به یاد امروز و اولین شعری که برای‌مان از دیوان شمس تکلیف کرده بود:
تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین و زمان بود علی بود

۱۳۸۶ تیر ۳۰, شنبه

می خواستم که جاودانه شوم
زمین صورتم را می کارم
با گندم های طلایی ... و یونجه های سبز

باد خزان که می رسد
تابستانی ترین سال گرم هم تمام می شود

گندم های طلا خوشه می کنند
و یونجه های قد کشیده بر زمین می خوابند

صورتم شکل دیگری می گیرد
و جاودانه گی یم باز می شود
سئوال سخت امتحان قبل از خواب

شنیده ام آن دورها
پشت هرچه زمین است
و پشت هر چه تمنا ست
و آخر هرچه یونجه زار و سبزه زار است
آنجا که ارض دیگر تمام ِ تمام می شود
و برای رخ کردن قمر اهله ای باقی نمی ماند

ابدیت گندم ها را همیشه ی همیشه طلا
و یونجه ها را همیشه تا ابد سبز
و صورت ها را همیشه جوان
و دغدغه ها را همیشه تمام شده
و ترس ها را همیشه بی معنی
و خوشی ها را همیشه مدام
و تن ها را همیشه سقم و سلام
و عشق ها را همیشه در آغاز
و تو را همیشه برایم ماندگار
نگه می دارد

از اینجا تا به بهشت ابدیت
شنیده ام که می گفتند:
یک گام زیاد است
و یک لحظه برای رسیدن کافی ست

بی نهایت شد صبر من
تمام کی می شود آخر این زجر بی شروع
و این ترس بدتر از خود حادثه

کی می رسد آن لحظه ابدی؟
که تو با منی..
برای ساعتی که ثانیه شمار ندارد
و روزی که غروب ندارد
و فکری که مغشوش نیست
و حسی که باور کردنی ست
و حالی که نیامده شوق است
.. و نرسیده بزم است
... و برایش همه ی این همه انتظار
حق است

کی می رسد پس؟
آن لحظه ی ابدی

به این سئوال که می رسم
باز هم جاودانگی دیوانه ترم می کند
دست برمی دارم از فکر
و ثبت می خواهم این لحظه نرسیده به ابد را
قلم برای نوشتن نیست..
برای نیشتر زدن است
و هر قدر هم که تیز باشد قلم
باز قلم تراش حاجت است
تا آنجا که دیگر چیزی نماند برای نوشتن
و جانی در قید نباشد برای نیشتر زدن

از تو می پرسم؟
آیا هیچ قلمی برای تراش باقی مانده؟
و یا جوهری برای صدا زدن؟

کاش همه نمازهایم؛ قضای نماز صبح تو بود
که صدایت جوهر داشت
که همسایه را از لذت بی خوابی سحر مست می کرد

برای ابدیتی که من مست آن شده ام
نه لحظه ای سفر لازم است
نه آنی دل سپردن نیاز

یک نیشتر می خواهد و
یک جوهر...

که به صدای مرده ام
جان دهد
و به قلب ایستاده ام
فواره ی خون هدیه کند

۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه



این جوک قدمتش به شاه شهید میرسه: از یکی از همشهری‌های دکتر ابراهیم یزدی پرسیدن بنز بهتره یا پیکان؟ گفت البته پیکان... چرا؟ چون ته‌ش کان داره؛ بنز چی داره؟... حالا نه که ما کشته مرده بنز باشیم یا پیکان... ولی خداییش این ماشینه ب-ام-و ۳۱۸ گرچه قدیمی‌یه ... ولی هر چی نباشه ته‌ش w318 داره...

باید اعتراف کنم سوژه امروز دزدی بود!

۱۳۸۶ تیر ۱۶, شنبه

به هفت!

http://w318.blogspot.com/2003/12/blog-post_22.html

۱۳۸۶ تیر ۱۲, سه‌شنبه

بگذار تا صیدت شوم ..... نه من بماند نه تویی
پرها بریزند از کمان ..... نه یک بماند نه دویی

۱۳۸۶ تیر ۱۱, دوشنبه

اولا... علیکم سلام به حضور شفیق-همدم و رفیق-هم اطاقی عهد عتیق... حمیدرضا... که حاضر است بازهم... از فاصله‌ی نزدیک کانونی، به مرکزی که من محاط آنم ...

دیروز که مثل دوران جوانی... بدون ماشین و تولید دود و منواکسید کربن... قدم می‌زدیم طول خیابان پهلوی قدیم را که مشهور است به ولی عصر در ازمنه جدید... توفان فکری روی می‌داد از نوعی که، جماعت زبان نفهم خارجکی به آن می‌گویند brainstorming

خوب طبیعی است دیگر ... حتی اگر پشت خط هم باشد..

اما یکی از آن آثار باقیه... برای لحظات آنیه:

فکرش را بکن! جلوی عکاسی حرفه‌ای داری ژست می‌گیری... و عکاس ترق و ترق از تو و حالات مختلفی که به خود می‌گیری تصویر برمی‌دارد برای ابد... تا بماند... و یادگاری شود...

هست عکسی که بیشتر از همه آن پنجاه و چند تصویری که از تو گرفته‌اند... دوست داشته باشی... هم نگاهت را... هم تمایلی که بدنت به یک سمت گرفته است... و هم شکلی که دستهایت می‌سازند..

ساده و بدیهی است که بگویی:‌ من این تصویر شماره ۳۹ را به تمام ۵۶ عکس دیگر ترجیح می‌دهم.. دوست دارم با این تصویر شناخته شوم و یادگاری... آقا/خانم عکاس! لطفا این "آن" مرا بزرگ کنید و قاب بگیرید... و باقی آن پنجاه و چند عکس را هم بریزید دور ...

کم پیش نیامده در عمرم که بوده آناتی که خود و جانم را در بهترین شکلی که "بلد" بودم متصور دیده‌ام ... و کم نبوده که به جد خواسته‌ام همین دم؛ دم آخر باشد.. و همین آن؛ لحظه وداع.. و چون از آن حس و آن حال فاصله گرفته‌ام؛ خدای را صدها بار شاکر بودم که دعایم را مستجاب "نخواسته" است.... تا دمی دیگر که شکلی دیگر بگیرم... کمی فربه‌تر... کمی پرتر... شاید کمی نزدیک‌تر.. کمی بهتر...

۱۳۸۶ خرداد ۲۸, دوشنبه

مهرآباد را دوست دارم... با خاطرات خوش و تلخش... سفرهای احمدجون و حمید... و آن دیدار اول در روز نخست...

اشک‌هاست که بر کف ورودی و خروجی‌های مهرآباد چکیده .. دل‌هاست که اینجا شکسته .. یا در شوق دیدار به صدای بلند تپیده... اغراق نیست: دعا در خروجی‌های مهرآباد مستجاب است.. به داغی که مادران در بدرقه فرزندانشان به جان خریده‌اند... و به چشمانی که به دیدار دوستداران چون امید به فردا روشن شده‌اند..

مهرآباد با آن حجم محبت هدرشده ... و آن همه تجلی وصال... در نوک قله‌ی عاطفه‌ی ملت احساساتی ماست..

۱۳۸۶ خرداد ۲۵, جمعه

confession

I am becoming materialist, the type I used to criticize a lot; and this is happening injudiciously, hastily and unrestrained.

I can see the changes in and out. The signs were everywhere surrounding me, leaving almost no room to the other side of my soul’s coin.

The hit was hot today. I caught myself packing for the trip; plugging in all sorts of electronics gadgets I have. Sadly to say there were not enough plugs for all these toys: two digital cameras, one camcorder, two mobile phones, and two laptops.

I can remember myself having preferred Red Crescent Camp to Hotel Vancouver, being free, being human, ready and packed to farewell this world. Now I observe myself not only enjoying but also sharing the sentiment with someone else after staying in a deluxe suite.

These are the signs, obviously trying the hammer the point that the guy I used to know is no more alive. I am starting to enjoy luxury, at the climax of my age, when human is delegated prophecy.

I am not saying this is good, this is bad. This is me.. who I am becoming now. Still hope that, same as before, this could be translated as a transition period in my life cycle.

Behind all, the horizon is calling me; the fundamental question is still there: who you want to be? If you made your choice, then taking the steps requires courage, self-regard, integrity and assertiveness

۱۳۸۶ خرداد ۲۱, دوشنبه

دنیا و عقبی

به تلافی همان یک بار که نشد بگویم دوستت دارم... باید تا آخر عمر تقاص بدهم؟!
اینکه می گویند "در عذاب مخلدند" همین است پس...

۱۳۸۶ خرداد ۲۰, یکشنبه

وقتی که بازگشتی

کمی محبت از دیار عاشقی برایم سوغات بیاور..

کمی عشق... تا با آن بر دیوار اتاقم پنجره‌ای به جنوب شرقی باز کنم...
و کمی عاطفه تا با آن نقاشی نیمه‌کاره ذهنم را از رنگهای جاودانه سبز...
و کمی مهر تا به قلب گرفته این روزهای بسته قلمه بزنم..
و کمی شور تا نمی‌رم..
به زندگی امید پیدا کنم ..
و تو را بجورم..
... پیدایت کنم..
... بپرستم..
و آرامش بگیرم

برایم آرامش سوغات می‌آوری؟
تا آسوده گردم...
گویش‌م ساده و روان شود...
و عطر قلب پیوندی‌یم باز بر زبانم جاری..

روزهای سفرت را یکی یکی می‌شمارم
و در آرزوی دیدار دوباره‌ات... زنده می‌مانم
تو را دعا می‌کنم ..
که روزی تورا بازیابم ...
و جانی از نو بگیرم

۱۳۸۶ خرداد ۱۵, سه‌شنبه



Tabu Search

گاهی دانسته یا ندانسته راه سخت تر و سربالایی را اگر انتخاب کنی [یا برایت انتخاب کنند]... پشت سرش چه می دانی که چه؟ ...عاقبتش می شود به خیر و آسودگی ...


و امان از گاهی که منِ چشم دار و علم دان و بلدِکار؛ می زنم توی جاده سرازیریِ اول.. که حکما بهینه است و مقرون به صرفه و منطقی... و چه می دانی که چه؟ .. آخرش می شود از آن شیب های منفی که هیچ قاطری نفس رفتنش را ندارد... چه به من که علم دانم و بلدِ کار...

این "من" های بالا اول "ما" بود... ترسیدم... کردمش "من"

۱۳۸۶ خرداد ۱۳, یکشنبه

سر راه insead....

شونزده و هفده ژوئن (۲۶ و ۲۷ خرداد)‌ کسی اونورا هست بریم خیابون گردی؟

اونبار خدا از آسمون سایه رو رسوند... هوا اینبار چطوریه؟ .... ابری‌یه؟‌ بارونی‌یه؟ ... آفتابی‌یه؟ ... شاید هم مهتابی؟

۱۳۸۶ خرداد ۵, شنبه

نه فک کنی عصبانیم و ناراحت‌ها... نه... خیلی جدی فکر می‌کنم حداقل ۲ دلیل بارز دیگر برای ترجیح زندگی در ایران به بقیه جاهای جهان پیدا کرده‌ام:

یکی اینکه:‌ در هیچ جای دیگر مثل ایران نمی‌توانی در هارمونی کامل بسر ببری... در ایران هیچ چیزی درست کار نمی‌کند و سرجای خودش نیست... این هم خودش یک جور هارمونی‌ست دیگر.. نیست؟

دوم اینکه: وقتی در ایرانی ... خدا را مجبوری یک طوری توی محاسباتت بیاوری... خدا از جلوی چشمت دور نمی‌شود... مثلا من سوار هواپیمایی آسمان که می‌شوم خیلی بیشتر یاد خدا و دعا و قبر و قیامتم می‌افتم تا وقتی که سوار امارات می‌شوم...

۱۳۸۶ خرداد ۴, جمعه

جهت رفع تکلیف

باز هم قانون طلایی کارخانه‌ی خاطره سازی حاکم است... بردن تعدادی اسم از آدم‌هایی که در من تأثیر گذاشته‌اند، برای کسانی که با آنها لحظه‌ای به اشتراک نداشته‌اند... بی‌فایده است...

حتی وقتی از کسانی نام می‌بریم که شهره‌اند... مثلا می‌گوییم مولوی... می‌گوییم آتاتورک... می‌گوییم همت؛ بازهم این نام مشترک به معنای درک مشترک نیست... حس من یعنی خاطره‌ای که من از درک یک مفهوم ساخته‌ام که شاید بسیار هم متفاوت باشد با حسی که تو و درکی که تو از همان صورت ظاهری‌ پرداخته‌ای..

اما وقتی نام‌های معروف برده می‌شوند... کار ساده‌تر است... نه از این بابت که فهم و حس، با نامی مشترک منتقل می‌شود... نه! که من با تو در خاطره‌ای شریک می‌شوم... من به یاد درک خودم از حسی می‌افتم... و تو به یاد درک خودت از حالی می‌افتی که گاه هم‌پوشان همند... وگاهی نیز به سبب سهل‌انگاری با درک یکسان اشتباه گرفته می‌شوند.. درست مثل حس کسی که گرمک را با شکر جای طالبی خورانده باشندش... چه فرقی می‌کند وقتی که نمی‌دانیم؟ همه درد ما از دانستن است خب..

حالا ... نام بردن از کسانی که با شما خاطره‌ای نساخته‌اند بیفایده است ... به همین خاطر یاد می‌کنم از آنهایی که سعی کرده‌ام با خطی و ربطی در تداعی خاطراتشان کمی شریکتان کنم...

تأثیرگذارترین های من: آقاجون، مادرم، احمدجون، حمید و مرتضی بوده‌اند... این هم نشانی‌اش...

و این هم یادآوری اینکه چرا من دیگر مرده‌ام.... چرا؟ ساده است... دیگر آن نیستم... آنی که دوستش داشتم ...

....و هنوز هم دارم...

۱۳۸۶ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

نه اینکه‌ نمی‌شود... ولی باید خیلی کاردرست باشی ... و تمام انسانها را شناخته و نشناخته دوست بداری که تحمل حجم هرروز غریبه‌ترت را بکنی.... باور به اینکه همه از اویم .. خوب و بدی در کار نیست... گاهی صدایش را در گوشم می‌شنوم... می‌گوید تحملم نکن... دوستم داشته باش کمی بیشتر

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۸, جمعه

فیض‌بخش به شوخی می‌گه: "هر وقت تکلیفتون با خودتون معلوم شد که بلاخره چه کاره می‌خواین بشین؛ اونوقت..."

داشتم فکر می‌کردم راستی راستی که هنوز دوره راهنمایی‌یه انگار... هنوز نفهمیدم چی‌کاره حسنم... من خیلی خیلی کارم درست باشه آخرش اینه که یه عده اون‌سر دنیا سهم بیشتری از مردم این سر دنیا ببرن....

شاید میان‌برترین راهی که تا به حال به نظرم رسیده اینه که ببینم دوست دارم شبیه کدوم این آدما باشم [نه اینکه می‌تونم-ها... همین‌که دوست داشته باشم کافیه]
محمدعلی مجتهدی زاده
سهراب سپهری
رسول تقی گنجی
ابراهیم گلستان
سیاوش قمیشی
ناصر محمد خانی
محمد تقی مصباح یزدی
محمد مصدق
کیهان کلهر
محمد حسن طوسی
امیر عباس هویدا
محمد حسن انصاری فر
علینقی مشایخی
محمود امیری
بهرام بیضایی
محمد خاتمی
نازنین افشین جم؟؟
ممد بوقی
رضا سوادکوهی
محمد حسین بهشتی
حسین نصر
یا خودم؟

نمی‌دونم... ولی الان حاضرم هرچی هستم و بودم و دارم رو بدم... ولی خدا یه همچین ثمری ازمن باقی بذاره...

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۲, شنبه

خیال نکن اینجا که نباشی خیالت دیگر راحت است... هرجا که هستی این ذات زندگی‌ست که به چیزی بلاخره گیر بدهی.. دور که هستی.. برای خانه و نزدیکانت مرثیه می‌خوانی ... دم دست که باشی برای خودت...

حالا که دم دستم... برای خودم می‌خوانم ... مرثیه‌ای برای خودم

گرچه دیگر گفتن ندارد.. اما من مرده‌ام... بدون اینکه ختمی بگیرند.. یا اعلامیه‌ای بزنند...و یا اینکه کسی برایم بگرید... یا حتی دلش برایم تنگ شود...

من مردم... و کسی نفهمید که فلانی مرد... بعضی چون خودشان هم خیلی وقت بود که مرده بودند.. و مردن را نمی‌فهمیدند که چیزیست غیر از زندگی...

و بعضی چون با من آن وقتها که زنده بودم؛ زندگی کرده بودند... و زندگی با من شده بود خاطره‌ای عزیز برایشان... خاطره‌های تلخ هم یادت باشد که عزیزند .. حالا هرچه که تلخ هم باشد.. خاطره‌ای که من در آن زندگی کرده بودم؛ شده بود خود زندگی.. از آن زندگی ها که آخرش مرگ نیست... هی زندگی می‌کنی و هی نمی‌میری... هی هستی ... تا ابد... تمامی نداری انگار...

برای همین هم هست که شاید مشارکت در ساخت و پرداخت خاطره بزرگترین نقش زندگی ‌ما باشد*.... خاطره سازی... تا نباشی و زندگی نکنی... تا وقت نگذاری.. و حوصله به خرج ندهی در خاطره‌ای شراکت نکرده‌ای...

برای همین هم هست که من هنوز برای بعضی زنده‌ام... گرچه راستش را که بخواهی.. دیگر خیلی وقت است خودم هم فهمیده‌ام که مرده‌ام...

----
* از مکالمه‌ای با برادرم حمید

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۷, دوشنبه

اگر یک بار دیگر به دنیا می‌آمدم.. آنوقت...

خیلی پیش آمده که این جمله را شنیده یا گفته باشیم...

چه چیزی در بار دوم یا چندم؛ زندگی‌ را برایمان آسان‌تر می‌کند؟ احتمالا همان چیزهایی که در زندگی اولمان حواسمان به آنها نبوده و یا به دست نیاوردیم‌شان... مثل تحصیلات عالیه برای صاحبان مکنت و تحصیلات مالیه برای صاحبان حکمت...

اما مگر در همین زندگی اولمان نمی‌دانیم که چه باید و چه نباید؟ ... مگر نه اینکه هنوز فرصت برای بسیاری تغییرات هست؟

همه می‌دانیم ورزش نشاط می‌آورد و کهولت را به تأخیر می‌اندازد... ولی در آن تنبلیم و یا مثل موج چند وقتی به آن مشغولیم و بعد برای مدتی طولانی‌ رهایش می‌کنیم... همه می‌دانیم جدایی سخت است و کاهنده جان ... ولی به امید زندگی بهتر(؟) به آن هر روزه تن می‌دهیم.... می‌دانیم چربی نباید خورد.. حرص نباید زد... دروغ نباید گفت... سیگار نباید کشید.... پشتکار باید داشت... شجاع باید بود... شکیب باید بود...

زندگی دوم و چندمی که چیزی به دانسته‌های من برای زندگی نمی‌افزاید... و رنج بودن را دوباره و از نو تکرار می‌کند به چه کارم می‌آید؟

شاید خیلی هم نیاز به فرصت‌های جدید نباشد... اما نیاز به همت چرا..

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۳, پنجشنبه

گاهی از تسلط خود بر حالم تعجب می‌کنم
کافی‌ست لب را بگزم
تا اشکی صورتی را گرم کند
لبی گزیده می‌شود
و نفسی بند می‌آید
به همین سادگی

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۱, سه‌شنبه

بزرگترین وظیفه ما چیست؟
- فهمیدن؟
- یاد دادن؟
- قدرتمند شدن؟
- تلاش کردن؟
- مفید بودن؟ (کار را خوب انجام دادن)
- اثر بخش بودن؟ (کار خوب انجام دادن)
- عاشق بودن؟

کمی بهش فکر کنید تا نظر خودم را بگویم...

۱۳۸۶ اردیبهشت ۵, چهارشنبه




بذار پس برای تو هم بگم.. که چرا نمی‌خواستم بنویسم...

انگار این چند نوشته آخر برایم شده بود یک جور تعهد به مثبت ‌اندیشی... به اینکه نخوام خودم را در حالی غیر از آنچه دوست داشتم بهش دچار بشم ببینم... غیر از خندان بودن... شکیب بودن... بزرگ بودن...

هستن و بودن آدم‌هایی که فقط از روزهای خوبشون برای ما نوشتن... از امید گفتن.. در حالی که بوده روزهایی که خوش نبودن یا حس به زندگی نداشتن...

به سفارش دوستی گفت بنویسم: این روزها خندانم ولی هزینه‌ش برایم خیلی بالاست..

----
تتمه: این یادم آمد سر صبی؛ تولد صدسالگی سهراب

۱۳۸۶ فروردین ۲۴, جمعه

یک ... دو ... سه ... چهار ...
امتحان می‌کنم....



یک سال. دو سال.. سه سال... چهار سال.... گذشت
و من هنوز دارم امتحان می‌شوم...

که می‌توان ملامت کشید و خوش بود؟
که می‌توان دید و ندید؟
که می‌توان بزرگ بود و بخشید؟
که می‌توان انسان ماند؟
انسان مرد؟

۱۳۸۶ فروردین ۲۲, چهارشنبه

چه دارد کم... همین آنی که من دارم؟
تو را دارم...

گمان دارم....
تو را دارم

راستی الان این و این و این اینجاست

آقا سلام!

۱۳۸۶ فروردین ۱۳, دوشنبه

بارانی که درآغاز سال می‌بارد
عطر خاکی که از زمین بر می‌خیزد

درخت‌هایی که به پیشواز بهار جوانه می‌زنند
و آدم‌هایی که برای هم سال نیک آرزو می‌کنند

همه نشانه‌اند

تو بیا که....
نشانه‌ها نمیرند
که دشت....
از جوان‌ترین درختچه‌های گل‌دار سبز شود
که عطر خاک...
در منافذ میوه‌های تابستانی جاودان بماند

تو بیا تا...
باران‌ هدر نرود
تا دعای مردم در حق هم مستجاب شود
که سال نیکی که گفته‌اند از راه برسد

تو بیا که سال نو ..
بی‌ترسِ شروع، آغاز شود..
و بی‌دلهره، اوج بگیرد ...

تو بیا تا....
دیدار به قیامت نرسد
تا عیش منقص نشود