نمی خواهی برو... من می مانم تا بتابی
۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه
نمی خواهی برو... من می مانم تا بتابی
در
۰۰:۵۲
4
نظر
از جنس:
احوالات ما,
می تاب
برای ترک تو... بهار وقت خوبی نیست
که چلچله ها یادت را.. هی فریاد کنند...
و شکوفه های گیلاس رویت را.... هی به رخ بکشند
برای نخواستن ت.... تابستانی را باید صبر کرد
تا خوشه های طلایی گندم... به زردی نزنند
و گل بوته های تازه خیار... نگندند
برای ندیدنت... پاییز انتخاب بدی-ست
که برگ های خزان؛ تحمل تک قدم های یک عابر تنها را ندارند
و باد سرد آذر فقط با دست های توست... که گر می گیرد
برای بریدن از تو... زمستان بدترین ِ فصل هاست
که مصیبت سوز و بی همراهی آفتاب؛ در دی ما را بس است
و بهمن سهمناک تر از جرأت پریدن از دره خاطره هاست
و اسفند روی زغال گداخته از بغض نداشتن توست که می ترکد...
۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه
گفته بودی که نزدیکترینی... باورم نشده بود... و یا فراموشم... تورا در انتهای خودخواهیهایم که دورترین است میجستم.. و میجویم... تب نکرده؛ تببر.... و باد نکرده؛ نیشتر میخواهم... اول باید که تب کرد تا تبریز تورا بطلبد.. حکیمی گفت خوبی تو.. نه دردی داری... نه نیاز به مرهمی... زی.. و خوش باش که ایام جهان در گذر است.. بپوش و بنوش و بتاز که روغن و ضماد اگر برای زخم لازمت نیست... برای چرخش پرسرعت ایام به کارت بسیار خواهد آمد...
در
۰۸:۳۹
2
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه
عید هم بلاخره رسید... عمر هم بلاخره گذشت... این عید هم مثل نوروز برایش یک گلدان حسن یوسف بردم... که روی طاقچه جلوی قاب عکسش بگذارم...
-------
این حس غریب است غریب... این حالت من... این بیحوصلگی... پختگییه خامتر از عمر ِ نرفته... و درد ِ نچشیده... بی حالتی... بی رمقی... رخوت نیست که بگویی حاصل خستگی است و دوستش داری... حاصل بی حاصلیست شاید.. کاش دم-غنیمتی بود... کاش لاخوف علیهم و لا یحزنون بود... که نه خوف نیامده داری... نه غم رفته....
-
از خودم میپرسم... از حمیدرضا هم پرسیدهام... واقعا امروز وقتش بود؟
---
هه-در را پیدا کردم.... برایم نوشته.... گاهی یک عمر کم است برای همدلی... گاهی یک دم کافیست... یادم نمیرود... دم در کلاس از لیوان یک بار مصرف قهوهای که در دست داشتم گفت بگذار یک جرعه بنوشم....
---
وقتی اسباب اتصالت بشود این چنینی... توقعی دیگر باقی نمیماند.. یا بیخبرند... یا بیخبری... یا کمخبرند... یا کمخبری... از گل باید که بطراود شبنم.. از سیمو کابلو تراشه هم جز این نمیطراود..
--
جولای را بگویم دوست ندارم؟ یا بگویم خاطره خوشی از آن برایم باقی نمانده؟
---
گفتند چه انرژی مثبتی داری... و در دلم خندیدم...
-----
قبل طلوع آفتاب زدیم به بیابان.. محمد برایم میگفت بچهتر که بودم همیشه دعا میکردم وقتی به اردو میروم مادربزرگم مرده باشد.. از اردو که برگشتم همه چیز تمام شده باشد.. نه ببینم... نه دخالتی کنم... گفت عجب دنیایی است... وقتش که رسید همه رفته بودند اردو جز خود ِ من.... همه کارش را خودم کردم... به تنهایی
------
اکبر برایم میگفت حالا که نگاه میکنم در زندگی جاهایی بوده که فرصت را از دست دادهام... باختهام بازی را.. و وا دادهام فرصت جلا را.. کم آوردهام... و بازی را نباخته وا دادهام... گفت از زندگی زناشوییام راضی نیستم... نه چون که خوب بوده یا بد.... چون به قدر لازم و همتی که در خودم سراغ داشتم بازی نکردم.... بعضی موقعها برای فرار از فشار است که کم میآوری...
--
برایم نامه فرستادهاند که بیا... خوب است... فرصت فراغ/ق که پیدا میکنی؛ ابر و باد و مه و خورشید و فک در کار میشوند که فارق/غ نشوی
---
کسی هست که هوسهایت را همراهی کند؟ که نخواستهایت را بخواهد؟ که دلمشغولیهایت را؟ و بریدنهایت را حمایت کند؟ دست بگذارد روی زانو و بگوید: هر چه میخواهد دل تنگت بگو؟
--
سفر فرحبخش است... و حضر انسانساز... بیجهت است یا نه ولی حضر و حفظ ... سفر و سعد چه خوش قافیه و ناز-معنا شدهاند... حافام و سادال هم
-
تو را (امسال) صدا خواهم کرد
-
هذیان نیست و من خوشحالم.. شاید ولی به صورتم نیاید
-
گفت اگه بخواهی خودتو توصیف کنی چه جور انسانی هستی؟ سرگشته و امیدوار... یعنی یه کمی گم شدهام... ولی پیدا میشم... میدونم
در
۱۲:۱۳
1 نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه
۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه
شهلاجون.. احمدجون... آقاجون... عموجون.. عمه جون.. ممنون از آن همه مهری که خرج ما کردید... ممنون از آن همه عشقی که برای ساختن یک دنیای بهتر و قابل تحملتر در پای ما ریختید... شهلاجون... امشب بدون درد بخواب... راحت باش... فقط بدان بدون تو.. من چیزی جز این بودم... دنیای من بدون تو.. از این پس چیزهایی کم دارد که دیگر برایشان جایگزینی نمیشناسم...
۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سهشنبه
ای قطار خالی خاطره
من خواب ماندهام...
از منازل سبز آن لب زیبا کی گذر کردی؟
و به ایستگاه سینههای پرطپش دوست...
کی رسیدی؟
من در خواب تلخ خود
ششمین ضحاک را هم دیدم
و به شوق رسیدن صبح
ازصحنههای خونبار تاریخ پرش کردم
هرچه امید بود خرج کردم
تا به صبح برسانیم
و در اولین ایستگاه دلداگی..
تا ابد بنشانیم
اما قطار چون تقویم هزار برگ
میرود
و سوت ایستگاه دلداگی
از بس که متروک مانده
نمیزند
چاه امیدم در میان پرده ششم خواب دوباره جوشید
رنگی بود... و پر نور
مستقبلین در ایستگاه
با یک بغل گل
سر میکشیدند
به دیدنم
اما قطار...
بیخبر گذشت
و من...
خواب ماندهام
از
ایستگاه دلداگی....
من...
باز هم....
باز ماندهام
۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه
شخم با بیلچهی زندگی از حوصلهی رندی ما خارج شد
نوبهی زلزله و زلزال است...
در
۰۰:۳۶
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه
بزرگترین دستاورد بشریت... که تداومی است در انفصال
آخر خلاقیت آدمی... که تکه تکه می کند لحظه های شادی و زجر را..
بهترین پناه در تیربار دهر... که نقطه می-چین-د میان خطها
حلال درد... مرهم ترس ... صیقل دهنده تیزی های زندگی
روزگاران...
که تکرار است...
و تکه است....
و سیال است...
و گذراست...
که شب دارد و روز..
و تابستان و بهار....
یک حجم غلیظ زندگی...
توده ی متورم حیات...
که منقطع است به ساعت و سال و ماه...
و منفصل است به درک و یاد ما...
روز.. ساعت... هفته... ماه... جمعه... و دوشنبه
زندگی
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه
افسانه
خوشحالم که ایرانییم و شبهای کودکیام با قصههای خوش عاقبت سپری گشته است... دوست دارم که قصه باشد زندگیام... واکنش ناخودآگاه من، وقتی که اوضاع به هم میریزد... اشک جاری میشود.. کسی از دستم میرود... دنیا آن روی خوشش به من نشان نمیدهد... نه پناه در مُسکنهای موقتیست که وقتی از خماریش برخواستی دنیا دَنگی بخورد توی سرت.... بهترین سنگر ... و مُسهلترین دارو رویاست... قصهای میسازی برای کودکان.. تا در شبهای قوام زندگی... درگوششان زمزمه کنند... قصههایی که همه خوش عاقبتاند... آنجا که همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود... و در آخر کار همه به هم میرسند...
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه
سخت ترین تکه نوشتن؛ ننوشتن است.. ننوشتن از خود
می دانی؟ نه حسی مانده به انبساطی... نه رسالتی به ابلاغی... نه امیدی به روزنه ای... ای ی ی
در
۲۳:۵۴
2
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه
۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه
چه فرقی میکند لنگی باشی یا کیسهکش یا حتی طرفدار کناکس... نه تصمیمی گرفتهای نه فکری کردهای... فقط قاطی یه سری لنگی یا کیسهکش یا کناکسی بزرگ شدهای ... همین و همین... بستگی به این دارد که طرف کدام گلادیاتور باشی.. آن وقت از جردادن گلادیاتور رقیب آی حالی میکنی... و از قل قل خوردن توپ توی دروازهات آی جزی میزنی....
دیدن نبرد گلادیاتورها توی میدان... آن تکه نمی دانم کدام روحت را قلقلک می دهد کم-کی... هرچند که نه برای گل این وری هورا بکشی نه برای گل آن وری نیم خیز شوی...
دیدنش البته خوب است... و با مزه... و یادت نمی رود همین سی سال پیش بود که جناب کوثری یا وارث یک خط درمیان گزارشهای خود هی به یادت می آوردند که آلنده که بود و آناکوندا چه کاره... حالا دیگر کسی روی روانت راه نمی رود.. آسوده و تخمه خوران برایت از جد و آباد ننه و پسرعمهی زن بابای فلان گلادیاتور لالایی می خوانند فقط...
خوب است که تهران شهرآورد دارد... و شاه خائن استادیوم ساخته است... خوب است که من و دوستان بلیط ف.ب.م داریم.. خوب است که نارنگی خوشمره است... و موز هم... کمی تخمه لب و زبانت را می سوزاند فقط..
در
۱۰:۵۳
2
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۷ فروردین ۱۱, یکشنبه
راحت شدی تو.... گیر افتادم من
شب قبل مش قربانعلی ریق رحمت را سرکشیده بود؛ اهالی ده مدتی بود که بدون ملا مانده بودند و هاج و واج که با جنازه روی دستشان چه کنند... یکی از خانه کتاب "من لایحضر الفقیه" را آورد... در آداب میت نوشته بود که چهارگوشه مرده را بگیرند و برآن نماز بگزارند.. توی کتاب خطی البته سرکش گاف افتاده بود و اهالی چنین خواندند: چهار کوسه، مرده را بگیرند و بر آن نماز بگزارند..
هرچه گشتند کوسهای در میان خود نیافتند... حیران مانده که با مرده چه کنند... در همین حیص و بیص بود که صدای یکی از بچه های آبادی پیچید : یافتم! یافتم! یک کوسه یافتم!
اهالی ده مش قربانعلی را رها کرده، دنبال صاحب صدا خود را به دروازه آبادی رساندند و دیدند که بعلههه یک مسافر به ده آنها وارد شده و چه زیبا مسافر کوسهای...
با هم پچ پچ کردند که بیشتر از این نمیشود میت را روی زمین گذاشت... حالا که چهار کوسه نداریم، اجالتا با همین یک کوسه بسازیم....
به مسافر تازه از راه رسیده گفتند که خوب رسیدی و به موقع آمدی! بشتاب که مرده منتظرت روی زمین مانده... تا هوا تاریک نشده بجنب ... مردهمان را بگیر و بر آن نماز بگزار!
هرچه کوسه بخت برگشته قسم خورد و التماس کرد که ایهاالناس من نماز میت نمیدانم؛ کسی حرف به گوشش نرفت که نرفت... کشان کشان او را بالای سر مش قربانعلی رساندند و با چوب و چماق تعزیرش کردند که به وظیفه شرعی خود باید عمل کنی....
کوسه بیچاره که دید راهی برای فرار ندارد رو به قبله شد.... دستهای خود را تا محاذی گوشش بالا آورد و اقامه بست... هرچه زور زد عبارات آخرین نماز میتی که شرکت کرده بود یادش نیامد... همه آبادی به او چشم دوخته بودند... از فرط لاعلاجی گفت: راحت شدی تو... گیر افتادم من... الله و اکبر!
در
۰۰:۴۰
1 نظر
از جنس:
قصههای آقاجون
۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه
تکهای از یک نامه...
۲۷-ژوئن-۲۰۰۳
آرزو چیه؟
آرزو یعنی همون که من دوست دارم... بعضی وقتا به صلاحمه... بعضی وقتا به خیرم نیست... ولی اونی که آرزو رو میسازه؛ عقل خیراندیش نیست... آرزو رو دل بلاگرفته میسازه... توی خودش پرورش میده... بارورش میکنه.. و ابرازش؛ اگه جرأت کنه....
آرزو یه مرتبهی بلنده... هرکسی آرزو بکنه یعنی یه قدمی رفته جلو... از یه چیزی که الان نداره به چیزی که از ته دل میخوادش.. یا از چیزی که داره ولی شکلش رو دوس نداره؛ به چیزی که میپسنده... از یه حالت به یه حالت دیگه... میدونی آرزو با چی همیشه همراهه؟ با خواستن... آرزو از جنس خواستنه؛ ولی فرقش رویایی بودنشه... آرزوی چیزی که میخواهیم ولی خیلی امیدوار نیستیم بهش برسیم..... همونه که میگن: آخی فلانی به آرزوش رسید... به آرزو رسیدن خیلی دلنشینه...
دوست داری به همه آرزوهات برسی؟... الان که به آرزوهای ده سال پیشت فکر میکنی آیا به صلاحت بود به اونا میرسیدی؟ خوبه آدم هرچی میخواد در اختیارش باشه؟... رنج کشیدن محبت مییاره... رنج در سایه نداشتنه... نرسیدن به آرزوها...
خواستن و آرزو کردن فیالنفسه خوبه و با شکوه.. رسیدن به اونا رو نمیدونم
تو چی فکر میکنی؟
۱۳۸۷ فروردین ۱, پنجشنبه
خوب است!
میخواهد از سر رفع تکلیف باشد.. یا حفظ خط و ربطی برای آینده.. یا شکستن سکوتِ چگونگی استحاله.. یا فرقی نمیکند جا ماندن آدمی از چرخه چندرنگ زندگی... هر چه بود و هست که روزگار بعضی روزهایش را به آدمی سختتر دوست دارد بگیرد... روزهایی که هر چی میدوی کوتاهاند.. و هر چه نمیخوابی باز بدهکاری به فهرستی از مناسک و اعمال... توقعات برنیامده... چشمهای منتظر...
هر چه بوده و هست... خوب است که فردا روز دیگریست... که این دقایق پرونده نیمهبازی که برآیندشان دیدنی هم نیست؛ بسته میشود و گم...
خوب است که روزِ نو باز میرسد... که روزها گرچه تکرارند از پس هم ... اما به تعبیری که دوست داریم نو میشوند... نو شدنی که تعلل تورا با چند درجه تخفیف میبخشند... فراموش میکنند..
خوب است که سال به پایان میرسد.. و آنچه به عمل نیمه مانده از همت ما؛ تحویل میشود... سال میچرخد.. قائلهها ختم نشده؛ ختم میشوند.. و حرفهای زده نشده؛ فرصت دوباره بروز میگیرند...
خوب است که عمر تجدید میشود... و فرصتها دوباره ترمیم .... و دقایق بی شمارش ... خوب است که نبضهای زمان بی ترس ایست قلبی؛ میایستند... بالا میآروند ثقل دل را... تا از نو بطپند...
خوب است که.. عمر هنوز دراز است... که امید هنوز کورسویی دارد... که دیوار سدراه سه چارکی بلندتر نیست... خوب است که این ایام امید گذر؛ سرو میشود.. بلند... رفیع...
خوب است که ماه بیست و نه روز بیشتر نیست... و دقایق تا شصت بیشتر نمیروند...
خوب است که فصل فقط چهار تاست... و از پی آخرینشان فصل پنجمی نیست...
خوب است که عمر میگذرد...
خوب است که در گذر عمر ... ما نیز میگذریم
در
۰۱:۱۵
2
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۶ اسفند ۱۸, شنبه

معجزه هزاره سوم
مردی از تبار کوچه و بازار..
بدون تکیه به رأی روشنفکران چپ..
یا ژست های ژیگولی صلح طلبانه...
رو راست....
فردین..
که پول اسلحه را قرار است سر سفرهها بیاورد..
بی نگرانی از عکس با عمامه یا دشداشه
بی دلهره از دوبنده و یه تیکه و دوتیکه
بدون توجه به اقلیتی فرهیخته
با اتکا با آرای میلیونی مردم همیشه در صحنه...
امت فکور...
دریادل...
ای-اس-پی دار...
دشمن شکن...
و منتظر...
۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه
۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه
اول مهندسی بود.. بعدها مدیریت... کمی جلوتر اقتصاد.. کلانتر که بخواهی نگاه کنی باید حقوقدان معترض باشی یا متعرض سیاسی.. بدون این دو رکن.. کمی لنگ میزند همه چیز.
سالهای اول انقلاب کروات فقط و فقط مختص طبقه اطباء بود... خب طبیعی هم بوده و هست.. احترام علما واجب است... همه سر از اقتصاد و بازار سهام و نفت و سیاستهای بینالملل در میآوردند.. ولی پایشان که میشکست جرأت نمیکردند دیگر سراغ شکستهبند بروند...
آنقدر پزشکی وجاهت داشت و محترم بود که دانشگاههای ما پر شدند از طلبههای طبابت... آنقدر پر که دیگر لبریز شد و جماعت پزشک یا از فرط بیکاری یا انتخاب نادرست سر از همه جا درآوردند... جالب اینجاست که با رسوب جماعت نو-پزشک در جامعه کم کم هم جمعیت جماعت کروات -پوش کمتر شد... برخلاف اول انقلاب که وزیر مهندس بود (بیشتر هم از نوع پلی-تکنیکی آن) و معاون وزیر مهندس بود.. و امور خارجه دست مهندسین بود.. و کار سیاسی با مهندسان... آدمهایی که از پزشکی فقط لقب دکتری یدک میکشیدند نشدند مصدر امور... بلکه به کارهایی که بدون هفت سال مکافات هم میشد رسید تن دادند..
امروز.. یکی شده مجری برنامه خانواده... که از مذمت غیبت و منافع آش آلو صحبت میکند.. دیگری شده خبرنگار که از صفوف به هم فشرده نماز جمعه و تظاهرات میلیونی ۲۲ بهمن گزارش زنده تهیه میکند... و صد البته اعتبار و اعتماد میآورند برای بیننده و صاحب بوق هرباری که کسی صدایشان میکند: دکتر!
ایکاش روزی هم برسد که جماعت با فهم (گرچه نه هم رأی ما) سیاسی جرأت کروات زدن داشته باشند.. آخر میدانی... کروات میزان است..
در
۰۹:۱۷
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۶ بهمن ۲۸, یکشنبه
سی و چند سالههای جهان متحد شوید
سلام ناصر جان.... یه بیست و چند سالی میشه که ازت خبری ندارم... گفتم واست اینجا دو خط بنویسم.. خدا رو چه دیدی شاید اومدی و خوندی...
راستش خیلی شاید لطیف نیس ولی کاش که مرده باشی و هنوز سی و چند ساله نشده باشی... کاش مثل عباس تو دارخوین رفتی باشی رو مین یا عین داداش فرخ بدنت پودر شده باشه....
جوون ِناصر تو حیفی آخه که مونده باشی... تازه بیایی اینجا وبلاگ هم بخونی.. بعد این همه سال مرام و معرفت بخدا حیفه تو هنوز زنده باشی...
اگه ناصرجون زندهای که خبرشو خودتم داری.. دار مکافات که میگن همینجاستآ... مگه شانس آورده باشه آدم؛ تیری.. ترکشی.. چیزی خلاصش کنه.. یا توی انفرادی میخی، سیخی چیزی کارشو بسازه... که اگه از این شانسا نداشته باشه... کارش دیگه با کرامالکاتبینه...
اگه مونده باشی... سی و چند هم رد کرده باشی.. دیگه وامصیبتا... گمون نکنم کسی به اینجاش برسه و هنوز ناصر باشه... خودتو دریابی یا علی.. چه برسه به دیگرون که نصرتشون کنی...
همسایمون ف. رو یادته؟.. شوهرش رو گرفتن.. بعدم معلوم نشد چی شد.. فقط دیگه از زندون بیرون نیومد که نیومد.. الان چند ساله که رفته آژانس مسافرتی زده کارو بارشم خیلی سکهاس .. با یکی از این کله گندها شریک شده... خدا عالمه... شاید اون روزا همین شریک سر شوهر ف. رو کرد بالای دار... اما حالا دوره عوض شده.. همه سی و چندو دیگه رد کردن... بیخیالش شدن... دیگه نه ف. یادشه شوهرش چیکاره بود... نه واسه شریکش دیگه مهمه که عناصر نامطلوب رو حذف کنه... همه سرشون به کارشونه.. کسی با کسی اختلافی سر اصول نداره... اصل همه چی آخه پوله... سر اونم که دیگه همه سی و چن سالههای جهان متحدن
خدا رحمتت کنه ناصر جون! تو اون نیمکت که منو رضا و عباس و تو میشستیم.. تو از همه باصفاتر بودی... نمیشه رضا رفته باشه... عباس سه چار کفن پوسونده باشه.. تو هنوز صاف صاف تو خیابون را بری..
نه... تو از اوناش بودی که جوون میدادی که زیر سی و چن سال کمپوت بشی... تر و تازه بمونی واسه همیشه
۱۳۸۶ بهمن ۲۶, جمعه
۱۳۸۶ بهمن ۲۰, شنبه
غم قربت
گاهی مثل امشب آدم غم ولایتش میگیرد...
یعنی درست مثل وقتی که در غربتی و غم غربت تو را به یاد ولایت میاندازدت... وقتهایی هم هست که نزدیکی... در وطنی... قریبی نه غریب... ولی باز به یاد یک تکه میافتی که در آنی از آنات غربت برایت حادث شده و امروز برایت یادآوری آن عزیز است... شاید بشود اسم آن را غم-قربت هم گذاشت...
و این یکی از آنهاست:
برکت حوزه هنری به قره العين است
اینجا هم چیزهایی پیدا میکنید
دنباله: این نکته برایم هم اکنون تداعی شد که انگار اصالت با همان فرآیند خاطرهسازی انسان است... و نه غربت یا ولایت.. و نه دور یا نزدیک... و نه آشنا یا غریبه... و نه همدرد یا بیدرد بودن... شاید.. شاید
۱۳۸۶ بهمن ۱۸, پنجشنبه
هیچ ربطی ندارد... ولی؛ چطور شد که بغض هشت سالهمان از سدام هوصین به آن آسانی ترکید و آرام شد؟ من اهل کینه و قصاص نیستم... برایم ولی جای سئوال است که آن حجم سنگین تنفر مردم از بانیان جنگ فرساینده کجا دفن شد؟ از جنگ همه خاطراتش محو میشوند.. حافظهها یا یاری نگهداریشان را ندارند دیگر... و یا ناخودآگاه سعی در فراموشیشان دارند... من هم مثل همه دارد فراموشم میشود.. فقط گاهی که یاد بچههای مدرسه... یا اهل محل... حجلههای سر هر کوچه میافتم... خاطرهها مثل آتشفشان خاموش سرباز میکند... گدازهها میزنند بیرون... باید خودت دیده باشی.. از نزدیک با آنها دمخور بوده باشی... وگرنه این کلام شهید است و این حال منقطع... وصل نیست... نمیرسد... در بین راه جایی میان دغدغههای دهه هشتاد شمسی.. میان روزمرگیها.. میان کار... میان جر زدنهای زندگی گم میشود... چه حیف که گم شود.. و چه حیف که فراموش شود.. بهترین و عزیزترینها که در آستانه اوج زندگی مردند... آنها که کشور را در شیب سخت روزگار هل دادند و خود زیر بار آن له شدند.. امروز؛ که چشم میگردانی.... در انبوه مردمی که برای کمی سود بیشتر هرچه دروغ است به هم میبافند؛ بیشتر از قبل حس میکنی جای خالی کسانی را که به قیمت جانشان هم حاضر به جفا به دیگری نمیشدند... و باز هم جای شکرش باقیست که رد خاطرهای آنها در کورسوی افق ذهنمان هنوز کمی باقیست...
جنگ فقط تیر و فشنگ و خرابی نیست.. فقط عوارض سیاسی و مالی بعدش هم نیست... فقط تبعات روانی پشت سرش هم نیست... یک تیر... یک جان نیست... تلف شدن مادری در پای امید سوختهاش شاید... یک خمپاره... ترکشش تا به امروز سفیرکنان از سالهای ۶۶ میگذرد خودش را به بیست سال بعد پرتاب میکند... خسارت قلبهای مچاله را چه کسی پرداخت؟ و جانهای از کفِ این ملت سرمایه از دست داده را چه کسی پاسخ گفت؟ امروز بعد از ۶۰ سال از جنگ دوم جهانی هنوز در کشور دوباره یکپارچه پروس، کسی جرأت تعرض به ساحت مقدس نسل کشی یهود ندارد... هنوز فاتحان جنگ غرامت میگیرند... هنوز پیراهن عثمان دول متفق خونین است... چه کسی لباسهای خونین سربازان ما را شست؟ چه کسی حضانت بچههای پدر مرده را پذیرفت؟ چه کسی صدام را تطیهر کرد؟ بیجهت نیست میگویند یهودیان قومی کم تعداد ولی پر نفوذند...
ایکاش ما هم جهود بودیم
۱۳۸۶ بهمن ۱۵, دوشنبه
حتی اگر یک روز هم
من از قواعد دستورهای زبان... برای کشیدن نقش احساس بر بیان
و یا قواعد بازیهای کثیف... مثل سلام کردن اجباری به یک سخیف
و از سنتهای غریب و جفنگ ... مثل... توقف پشت چراغ قرمز ِ پُررنگ
یا از قواعد و رسوم بی فایده و لوس... رفتن به خواستگاری و درخواست عروس
خسته ام...
زندگیهامان... شده همگی لبه دار.... میگذرد ... لاجرم میگذرد.. و با گذرش خراش میدهدت.... لبهاش در گذر زمان و دیدن انفاس برخلاف قواعد اصطکاک، کُند که نه... تیز و لبهدارتر میشود...
خسته میکندت...
من از نوشتنهای تکراری... حرفهای صد من یک غاز... خستهام.
از خودم که لباس شدهام ... شدهام سترعورت برآنچه دیگران نمیپسندند... خستهام
از خودم که آدابم... و نه خودم... خستهام ...
پناه میآورم به روزی ... که جرأت معنا شود... که عشق باز بتازد... و تور روزمرگیها را پاره کند...
آن روز ... نه کار تو را تعریف میکند... نه آدابت... نه لباست... نه وضع و مالت... نه درک... نه هوس و استعدادت... و نه حتی روشن-بینیات...
آن روز... که بقدر یک روز هم بلند است... و بقدر یک روز هم طولانیست..
زندگی خواهی کرد..
آن روز... برای بودن... زنده بودن کاری نداری...
جز اینکه که زیر نوازش امواج نور آفتاب بخوابی...
صدای گنجشکی در گوش راستت بشنوی...
ترنم باد را در گوش چپت مز-مزه کنی...
و با نوازش نسیم در موهایت بخندی...
یک روز بیهمتا...
یک روز .. بدون برنامههای آینده...
یک روز ... بدون فردا...
یک روز برای عاشقی
که برای عاشقی همان یک روز هم کافیست
۱۳۸۶ بهمن ۹, سهشنبه
به گواهی مستندات مکتوبه؛ اگر از همان زمان ماضی؛ به تعلّم زبان امت مسلمان و زعفران پرور و پائلا خور ادامه داده بودیم.. دیگر هیچ لازم نبود در این یکی-دو روزی که در حضریم؛ چشم و دل بخواهد اما زبان الکن بماند...
خدایا فرجی کن!
یا چشم دلمان را سیر و پُر و لبریز فرما!
و یا اینکه در این فرصت باقی؛ زبانمان را مسیل لغات کاربردی از نوعی که خود دانی و پسندی نما! (یعنی نمایش آن هم کافی ست عجالتا)
در ضم:
خدا وسیله-ساز است...
بر منکرش هم لعنت...
اگر بود کس یا کسانی که به این زبان کمی-آشنای من؛ بیش از من آشنا باشد یا باشند... و حس و حال آموزش فشرده هم داشته باشند.. امر به ابلاغ فرمایند تا خدمتشان شرفیاب شویم!
۱۳۸۶ بهمن ۱, دوشنبه
به سبک بازم-دوباره... یعنی از اینا +++
اولندش که من از دست دوستان کمی شاکیم... این روزهایی به این عزیزی.. اگه یه ذره هم (که نکردین) واسه گشایش کار من دعا میکردین.. الان بلیطمو خریده بودم...
++++
دیروز که نشد... در عوض حاج نوبر فهمید که آدم یا جیش نمیکنه... یا اگه کرد جای سفت از این کارا نمیکنه...
++++
تاسوعا با حمید رفتیم حسینه هنزک... هوا عالی بود.. دیدن سهراب و حاجی و علیآقا و حسینآقا بعد دو سال از اونم عالیتر...
++++
عاشورا مثل هر سال چارسو... این بار هم ممد بود هم شهروز هم ابی.. صدای علی بهاری محشر بود.. صدا نیست این.. حسه... هنره.. خب هنر از هنرمند صادر میشه دیگه...
دیدن سعید تو محلی که بزرگ شده.. بچگیهاشو گذرونده.. عشقی که با دوستای ۳۰ سالش میکنه آدم میبره تو فکر... احمد محبی... حسن کِلی... این همه آدم کار درست... تو جنگ از میون همین بچهها رفتن... ته تهاش موند همین یه سعید و همین یه رضا... خدا روح سامی رو هم شاد کنه..
راستش... بستگی داره آدم خودش به کجای این مُلک گره زده باشه... اگه گرهات این تـَه-تـَهها باشه... راحت وا نمیشه... من، دروغ چرا.. بعضی وقتا خیلی هم سعی کردم که گرههه رو وا کنم.. یعنی خودمو رها کنم.. ول بشم... راحت شم.. اما نشده... این خاک با همه محاسنش که میخوره تو صورتت هر روزه... هنوز که هنوزه واسه من یکی که دامنگیره...
++++
یکی داشت واسم تعریف میکرد که عاشورا رفته فلان جا... همه چی عوض شده.. بازار داغ بلوتوث بازی و اینا... گفتم خوبه هنوز چارسو همونجوری قدیمی و دوستداشتنییه... ایشالا تا اون موقع که چارسو عوض بشه.. ما هم دیگه مردیم... نمیبینیمش اونطوری... خوبه تا هستیم همینطوری قدیمی بمونه..
++++
دیروز اخوی حمید منو از سرکوچه برد سه راه نشاط میوه بخرم... هرچی گفتم پیاده میرم قبول نکرد... بهش گفتم بابا جان بزار دو قدم راه برم... خیلی ک...-گشاد شدیم... منو حمید گرچه خیلی نزدیکیم.. اما اصلا از این حرفای بیتربیتی به هم نمیزنیم... خب واسه همین خودم از خودم تعجب کردم... ولی به یه تئوری جدید رسیدم... که این جور اصطلاحات اگه نامحرم تو مجلس نباشه (که الانم نیست انگار!) و موضوعش هم خودت باشی نه کس دیگه (مثلا راجع به حاج نوبر نباشه) خیلی خوب هم هست که استفاده بشه... من دیشب اگه میگفتم تن-پرور شدیم... یا تن-لش... یا تنبل... یا لمس... یا coach potato... هیچ کدومش این حسو منتقل نمیکرد... پس توصیهام اینه که با احتیاط مصرف شود...
در
۰۹:۵۰
3
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۶ دی ۲۷, پنجشنبه
در
۰۱:۵۲
4
نظر
از جنس:
احوالات ما
یه حسن دیگش اینه که وقتی با اینترنت ۲۴کبپث (همون سرعت) وصل میشی.. و هی نیگا میکنی که صفحه بیاد بالا.. نه فکر کنی در حال هدر دادن وقتیها (نوشتن و هوا کردن این پست تقریبا نیم ساعتی طول کشید...) تو داری مراقبه میکنی... صبر رو تجربه میکنی... حوصلتو میبری بالا... یه روزی هم میشی عین شوفرای تاکسی... انگار نه انگار که شلوغه.. گرمه.. سرده... کثیفه... بوق میزنن... در کمال آرامش فقط و فقط افق رو نیگا میکنی...
مزیت دوم زندگی در ایران اینه که هر از گاهی رفیقی؛ دوستی.. چیزی از کانادا یا آمریکا یا فرانسه یا انگلیس یا ایتالیا یا آلمان یا اتریش یا سوئد یا اسپانیا یا امارات یا ژاپن یا مالزی یا سنگاپور یا استرالیا یا نیوزلند یا برزیل یا قرقیزستان یا ترینیداد و توباگو یا قطب جنوب یا گویان یا جزایر فالکلند مییاد ایران قوم و خویش و کس و کارش رو ببینه.. اونوقت تو هم میتونی دیداری تازه کنی... بقیه چون از گویان نمیرن قرقیزستان؛ در نتیجه همدیگرو نمیبینن... این فقط شمایی که موندی ایران و شدی حلقه اتصال دوستان... میتونی تکخوری کنی.. دوستای قدیمتو بعد سالها از نزدیک ببینی... احوالشون رو بپرسی و بعدشم... لعنت بفرستی به برادران رایت...
۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه
بدرد اینکه... به یادت بیاد هنوز زندگی اونقدها هم بیمعنا نشده...
بعضییا هستن که زندگیشون معنی داره...
برای چی مینویسی؟ یا واسه چی سفال میسازی؟ یا نقش میکشی؟
برای اینکه کتابی... سفالی... نقشی از تو مونده باشه؟
یا برای اینکه نه... حس و حالی که داشتی رو برای بقیه حرکت بدی تو موج زمان... ببری جلو... ببری صد سال دیگه... که بقیه هم بیان زیر گنبد مسجد شیخ کیف کنن اون رنگا و ترکیب رو ببینن... درس مثل خودت که کیف کردی... خط بنویسی مثل میرعماد... "الف" رو تاب بدی .. "ب" رو کش بدی... "قاف" رو قوس بدی... که هرکه دیدش صدسال دیگه... مثل خودت کیف کنه... مثل خودت که نه... نمیتونه... چون باید مثل خودت عمری توی این کار گذرونده باشه... حرصشو خورده باشه... روزهای عمرشو گذاشته باشه.... وقتی مینویسه "سین" یاد اون روزی افتاده باشه که استادش بهش "سین" رو یاد داد.... یا اینکه یاد یه روز دیگه... که شاید هیچ ربطی هم به "سین" نوشتنش نداشته... ولی خب حالا که داره مینویسه اون روز.. اون حس... اون دم... یادش مییاد...
اصلا کسی واسه کسی هنرو خلق نمیکنه... کسی شاید واسش خیلی هم مهم نباشه اسمی ازش بمونه.. یا کسی یادش بکنه... هنر مرارت نمیخواد!... هنر نتیجه بدیهی و طبیعییه زندگی یه هنرمنده... هنر همینطوری خودش زاده میشه... چه بخواهی یا نخواهی...
آدما اگه بتونن... فقط یه کاره که دوس دارن...
اینه که هنرمند بشن...
در
۱۳:۰۳
4
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه
۱۳۸۶ دی ۱۴, جمعه
- آقا! آدم هرچی میکشه از دست دوست و رفیقه... بابام با یه نامردی شریک شد... یه روز اومد دم در گفت سوییچ ماشینتون رو بدین من برم تا سر خیابونو برگردم... رفت که رفت...
- یعنی چی رفت؟
- یعنی ماشین و ورداشت و رفت..
- به همین سادگی؟ شکایت نکردین؟
- آخه از بابام سند و سفته داشت.. گفت ماشینو بابت طلبا ورمیدارم..
برداشت یک: وقتی که خیلی بچه بودم: (تحت تأثیر قصههای خوب برای بچههای خوب... کیهان بچهها)
آخی... عجب مردمونی پیدا میشنها... چقد این بنده خداها ضرر اعتمادشونو دادن... چقد مردم بد شدن! باید میرفتن شکایت میکردن.. نباید مفت و مسلم میذاشتن اون نامرد ماشینشون تو روز روشن بدزده.. خیلی حالم گرفته شد..
برداشت دو: وقتی فقط کمی بچه بودم: (تحت تأثیر ریاضیات جدید، منطق، روزنامه، کوچه و بازار)
آقاجان یا شما خیلی هالو هستی یا منو هالو فرض کردی (تو دلم)... مگه کشکه؟ حتمی باباتون به طرف بدهکاری داشته طرف هم اینطوری پولشو زنده کرده.... وگرنه کسی از ۵۰ تومنش هم نمیگذره... چه برسه به یه ماشین...
برداشت سه: وقتی که متاسفانه دیگه خیلی بچه نیستم (تحت تأثیر بچه نبودن)
- نه؟ ای بابا!... عجب مردمی پیدا میشن...
به خودم:حتمی یه چیزی هست... من که از همه چی باخبر نیستم... ولی به من چه... این آقا الان وردست من نشسته دلش خواسته با من درد دل کنه... من نه قاضیم نه شکر خدا حاکم... گوش واسه شنیدن که دارم...
- خب.. بعدش چیکار کردین؟
- هیچی مجبور شدیم واسش سند هم بزنیم... تازه کلی هم پول نقد علاوه بر ماشین ازمون گرفت..
- ای بابا.. عجب حال گیریهها...
- آره .. آقا به کسی اعتماد نکنین...
- آخه نمیشه... بدون اعتماد زندگی تعطیله.... آدم باید یاد بگیره... اعتماد کنه؛ ولی نذاره کسی کلاهشو ورداره...
در
۲۳:۲۱
2
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۶ دی ۱۲, چهارشنبه
مزه چای ایرانی را خیلی دوست دارم... نه ترش است نه گس... نه خیلی شیرین... نه خیلی تلخ... ذائقه است دیگر.. میپسندی چیزی را که شاید خیلیها نپسندند...
همین فرقهاست که جالب است و هیجانانگیز...
سالها پیش در یکی از معروفترین کارخانههای بستهبندی چای کار میکردم... تمام هم و غم مدیران این بود که چای زورچپان داخله وزارت بازرگانی را به مشتری طوری قالب کنند... چایی که در ازای هر کیلو واردات چای خارجه به اجبار تحویل میگرفتند اصلا در بازار طرفداری نداشت..
بعضی به فکر افتاده بودند که حالا که مردم چای ایرانی دوست ندارند... مخلوطی از خارجه و داخله به خوردشان بدهیم... بلکه بتوانند این معجون جدید را قورت دهند... درست مثل آب (ومزه!) که روی دوای تلخ میخوری....
به قضیه اینطوری هم میشد نگاه کرد... همه مثل هم نیستند... هرچند کم.. ولی هستند کسانی که مزه چای ایرانی را دوست دارند... حالا شاید نه برای هر روز و همیشه... ولی خیلی اوقات حتی آن را به چای گس وتلخ و تیره خارجه ترجیح میدهند...
شکلات سیاه مشتری خودش را دارد... گرچه تلخ است و نه مورد پسند همه... شکلات سفید هم مخصوصا دم عید پاک...
نمیشود و نباید که همه شبیه هم فکر کنند و باشند... اگر بازاریابی علم بود... اگر معرفی کالا به بستهبندی و کیفیت محصول محدود نمیشد و طیف گسترهتری از عرضه و مصرف را پوشش میداد... آنوقت... چای ایرانی هم برای خودش مشتریان پروپا قرصی داشت...
۱۳۸۶ دی ۱۱, سهشنبه
یکی از روزهایی مثل همه روزها
اعتبار روزها به ظرف نیست... به مظروف است...
که؟ چگونه؟
ظرف امروز از چه خالیست؟
که یکماش... یکم نیست؟
در
۱۸:۲۹
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۶ دی ۷, جمعه
تشریفات
تعزیرات
تنقیحات
تصمیمات
تخفیفات
تسبیحات
تبریکات
تشکیکات
تنزیلات
تعریفات
کاش زندگی اینها نبود
تو بودی
و هرچه ـات نبود
کاش مردمی از جنس
ابزار و آلات نبود
کاش مردمی از
شاخههای آن بود
انسان
مردمان
درختان
گیاهان
پرندگان
خوشبختان
اما نیست
زندگی همچنان
تعمیرات است
و تصمیمات است
و تخفیفات
تنقیحات
تعریفات
کنایات
۱۳۸۶ دی ۵, چهارشنبه
هیچ جایی تو دنیا اینقده زندگی داینامیک نیست.. مثل؟ مثل؟ ... مثل انتخاب مسیر حرکت ماشینها تو خیابون... و صدالبته همه میدونیم که پویا بهتر است تا ایستا (درجا)!!
تو ایران درس اقتصاد که بگیری لازم نیست خیلی زور بزنی فک کنی نتیجه حالات مختلف تصمیمگیریا چی میتونه باشه؟... که مثلا اگه دولت سوبسید بده چی میشه؟ نده چی میشه؟ نرخ تورم از اوراق خزانه بزنه بالاتر چی میشه؟ سهمیه-بندی اصلا چی چیه؟ کوپن به چه دردی میخوره؟ دولت هم قانونگزار باشه، هم مجری و هم مورد اجرا چطوریاس؟ تو یه کشوری هم بورس باشه هم سهمیه بندی واسه تولید هم واسه مصرف.. هم نرخگذاری باشه، هم بازار آزاد... که هم نظارت بر قیمت باشه و هم تشویق خوارج به سرمایه گذاری تو مملکت مگه میشه که بشه؟ ... بله ... خارجکیهای بیچاره باید کلی فسفر بسوزنن.. هی فک کنن اینطوری بشه چی میشه.. اونطوری بشه چی میشه... ولی ما کافیه لم بدیم و تلویزیون نیگا کنیم فقط..
۱۳۸۶ آذر ۲۵, یکشنبه
حکومتها
۱۳۸۶ آذر ۲۰, سهشنبه
اسطرلاب نگه داشتهام
سالهاست که روزها را شمردهام
وشبها را اندازه کردهام
مدتهاست که منتظر ماندهام
و دمهاست که مسکوت...
مبهوت...
گاهی آرام ...
وبسیار زیاد.. اوقاتی ملتهب ...
به انتظار این آن ... از این دم... از این روز نشستهام...
به گواهی اسطرلاب دلتنگیهایم
و به استناد تمام معادلات دلبستگیهایم
و به تنقیذ هرآنچه انسان ز روز نخست آموخت
و یا نتوانست و نیاموخت ...ولی برایش سّری ساخت
هیچ روزی.. و هیچ لحظهای...
و هیچ دمی... و هیچ ساعتی
و هیچ آنی... و هیچ موقعی ...
از این روز... و این دم
و این آن که من در برابرتوام
برای عاشقی....
برای عاشقی....
و برای دل دادن
و برای دل دادن
و برای رستاخیز دل بستگیها
و شکوفه کردن دل باختگیها
خدا روزی بهتر و دمی زیباتر ..
نیافریده است!!
بیا تا امروز که شاهدش خود خداست
روز نخست آفرینشمان باشد
و خدایی که شاهد مثالش خود تویی
به خلق روزی...
که در دمی از ساعات آن
من عاشق تو شدم
به خود بگوید:
تبریک
که آفریدنی نبود ...
بهتر از تو
و بهتر از این آن
و بهتر از من
تویی که در این آن
از آن ِ منی!!
۱۳۸۶ آذر ۱۹, دوشنبه
۱۳۸۶ آذر ۱۵, پنجشنبه
یک گردی هست... و یک محاط آن... آدمهای معمولی این طوریند ... وقتی چیزی جفت شود با جور ... حتمی این شکلی خوب است ... یعنی من این طور میبینمش .... خدایا شکرت!
(-
اگر هم جور نشدند... حتمی این بد است دیگر .. یعنی من این طور میفهممش... خدایا فرجی کن!
در
۰۸:۳۱
1 نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۶ آذر ۹, جمعه
۱۳۸۶ آذر ۴, یکشنبه
در
۰۵:۲۴
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۶ آبان ۲۹, سهشنبه
درجه هم که میگذارم
حتی یک عُشر... تب ندارم
این یعنی
که
دیگر
خلاص
در
۰۰:۳۹
2
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۶ آبان ۲۸, دوشنبه
۱۳۸۶ آبان ۲۵, جمعه
۱۳۸۶ آبان ۲۴, پنجشنبه
۱۳۸۶ آبان ۲۱, دوشنبه
۱۳۸۶ آبان ۱۸, جمعه
به وقت مسافرت.. یادت میافتد در سفر هر چقدر هم مسافرخانه اعیانی باشد و همه چیز مهیا... ناخنگیر پیدا نمیکنی... و شب قبل خوب یادت میماند که پنجولهایت را کمی صفا بدهی..
به وقت مهاجرت اما... این چیزها به یادت نمیماند...
مکافاتیست...
در
۲۰:۳۱
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
هجر
۱۳۸۶ مهر ۱۱, چهارشنبه
۱۳۸۶ مهر ۶, جمعه
We had a meeting with our business partner and he had to write something on the board. Having the pen in his hand, he turned to me and said: “you know; I never came to the board in school. I had hard time getting high school diploma”. And he laughed. He is frank and open to me, we are the same age. Actually we were born on the same month. I am elder 10 days though. This is not the first time he is opening such personal discussion about his school times. I can appreciate that his willingness to discuss his school history comes from his confidence. He; most probably unintentionally, tries to communicate his determination to become successful.
“Oh, really” I responded maintaining the eye contact. “I have been to six different schools so far, and I am here today, making things easier for your business,” I added with a smile.
He was happy. He did the best thing he could/should, and he wanted someone to endorse it for him, which I happily did. Hey! I am you if you were good at school. You could be an employee just like me today facilitating things for others, should you tired harder at school. You are good; you are just good.
Honestly, I am happy for he is happy; and I am happy for I probably couldn’t be happy if I were him. He is right in the position that he is supposed to be, and I am fine with my place. The scenario is perfect, each of us has a role to play.
۱۳۸۶ مهر ۵, پنجشنبه
۱۳۸۶ شهریور ۲۶, دوشنبه
۱۳۸۶ شهریور ۴, یکشنبه
میدانم که باور نمیکنی.. خب باورش برای خودم هم مشکل است.. من.. با این دستها .. با این بدن.. با این چشمها که امروز کمسو شدهاند... چهل سال است که همراهم... من با خودم... سالهای سال است که همدمم.. همزادم... همخانه و همنشینم... همنفسم... همسر ... و در نهایت، هم عاقبتم... این بدنِ همراهم را نمیشناسم اما.. این آنی که منم کدام است؟ با این لباسی که برتن دارم.. لباسی که از روز نخست بر جاانم کش آمده است... لباسهای دیگر... جاانهای دیگر... دشتهای فراوان... دیدهام... لباسهایی بودهاند از دیگران که بسیار دوستشان داشتهام... و جاانهایی برایم عزیز بودهاند.. بعدها اما.. لباسهای دیگران برایم کهنه و پاره... برایم بیجذبه... برایم تکراری و خستهکننده شدهاند... جانها اما؛ بر تنم ردی از خود به جای گذاشتهاند عمیق... و درکی در من ساختهاند نافذ... انسانها و لباسهایشان... آدمها و تنها... بدنها... که میمیرند.. و کهنه میشوند... و جانها که میمانند و صیقلیتر میشوند... آرامش که میآید... درد میرود ... کم میشود .. سوختن حتی... بدون درد.. سوختن هم، دیگر کاری ندارد...
۱۳۸۶ شهریور ۳, شنبه
۱۳۸۶ شهریور ۱, پنجشنبه
بیست و سه ساله بودم که پدرم را از دست دادم
پدر خب برای همه عزیز است اما آقاجون یک فرق عمدهی دیگری که داشت؛ نقش خیلی پررنگ و مهماش در زندگی دورو بریهای ما، درو همسایه، دوست و آشنا بود
بواسطه بودن او ما قدر پیدا کرده بودیم .... یای مضاف او بودیم... وقتی که او رفت ما فقط پدر از دست ندادیم... هویت خودمان را باختیم
۱۳۸۶ مرداد ۲۷, شنبه
۱۳۸۶ مرداد ۲۶, جمعه
۱۳۸۶ مرداد ۱۹, جمعه
۱۳۸۶ مرداد ۱۸, پنجشنبه
۱۳۸۶ مرداد ۱۶, سهشنبه
۱۳۸۶ مرداد ۱۵, دوشنبه
صب روز جمعه که میری سر خاک قطعه بیست؛ اگه ببینی یه ماشین تا کلش پر اسباب و اثاث با زن و بچه و یه مادرپیر زیرانداز پهن کردن رو چمنهای لب جوب.. چی از فکرت میگذره:
- مگه جا قحطه اومدن اینجا واسه گردش؟
- کلاس ندارن دیگه
- جای دیگه و جور دیگه نمیتونن
- یا نیگا کنی به بچه یه سالونیمه که داره تاتی میکنه و از ته دل بگی: آخ جون! بهت خوش بگذره عزیزم؟
۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه
برخلاف نظر باقی من میگویم کسی که همه وجودشو میده بهت (٪۱۰۰) حتی اگه آدم فوقالعادهای نباشه (٪۷۵) بهتره تا کسی که خیلی خداس (صد درصدی) ولی تمام توجهش تو نیستی...
مثلا مادر آدم هرکی که باشه مادره؛ چه فرهیخته باشه چه نباشه.. چه اجتماعی باشه چه نباشه... هر چی باشه صد درصدش با توه... چرا؟ چون مادرته
۱۳۸۶ مرداد ۱۲, جمعه
۱۳۸۶ مرداد ۷, یکشنبه
۱۳۸۶ مرداد ۶, شنبه

تا به حال مردادی به این اردیبهشتی دیده بودی؟ این همه باران؟ و این همه لطافت؟ چه مرداد باشد چه اردیبهشت... مهم نیست.. بعضی میوهها که نه بیشترشان تابستانیند... و بعضی بهاره و پاییزه.. آن چه در درونت میروید همان هم گل میکند بر چهره و اندامت
پیشتر هم گفته بود.. نه بر آنم که حقیقتی را فاش کنم و نه گمان دارم که چنین چیزی از کسی برآید.. برآنم که حالم را خوش .. و دلم را زنده سازم ... کسی راه حل میان بری می شناسد؟ شاید فلوکستین؟ شاید هم زاناکس؟ شاید هم قرص های رنگارنگ دیگر...مشکلی نیست...اگر برایت کار کرده همان...
ولی برای من این یکی جواب میدهد: بوی مثنوی قدیمی پدرم(طبع ۱۳۱۶)...که از پستوی خانه بیرون می کشمش... بوی خاک و بوی کهنگی... یاد شعر حفظ کردن از روی مثنوی معنوی میافتم که آقاجون برایمان تکلیف میکرد: نطق آب و نطق خاک و نطق گل .. هست محسوس حواس اهل دل..
به یاد امروز و اولین شعری که برایمان از دیوان شمس تکلیف کرده بود:
تا صورت پیوند جهان بود علی بود
تا نقش زمین و زمان بود علی بود
۱۳۸۶ تیر ۳۰, شنبه
زمین صورتم را می کارم
با گندم های طلایی ... و یونجه های سبز
باد خزان که می رسد
تابستانی ترین سال گرم هم تمام می شود
گندم های طلا خوشه می کنند
و یونجه های قد کشیده بر زمین می خوابند
صورتم شکل دیگری می گیرد
و جاودانه گی یم باز می شود
سئوال سخت امتحان قبل از خواب
شنیده ام آن دورها
پشت هرچه زمین است
و پشت هر چه تمنا ست
و آخر هرچه یونجه زار و سبزه زار است
آنجا که ارض دیگر تمام ِ تمام می شود
و برای رخ کردن قمر اهله ای باقی نمی ماند
ابدیت گندم ها را همیشه ی همیشه طلا
و یونجه ها را همیشه تا ابد سبز
و صورت ها را همیشه جوان
و دغدغه ها را همیشه تمام شده
و ترس ها را همیشه بی معنی
و خوشی ها را همیشه مدام
و تن ها را همیشه سقم و سلام
و عشق ها را همیشه در آغاز
و تو را همیشه برایم ماندگار
نگه می دارد
از اینجا تا به بهشت ابدیت
شنیده ام که می گفتند:
یک گام زیاد است
و یک لحظه برای رسیدن کافی ست
بی نهایت شد صبر من
تمام کی می شود آخر این زجر بی شروع
و این ترس بدتر از خود حادثه
کی می رسد آن لحظه ابدی؟
که تو با منی..
برای ساعتی که ثانیه شمار ندارد
و روزی که غروب ندارد
و فکری که مغشوش نیست
و حسی که باور کردنی ست
و حالی که نیامده شوق است
.. و نرسیده بزم است
... و برایش همه ی این همه انتظار
حق است
کی می رسد پس؟
آن لحظه ی ابدی
کاش همه نمازهایم؛ قضای نماز صبح تو بود
که صدایت جوهر داشت
که همسایه را از لذت بی خوابی سحر مست می کرد
برای ابدیتی که من مست آن شده ام
نه لحظه ای سفر لازم است
نه آنی دل سپردن نیاز
یک نیشتر می خواهد و
یک جوهر...
که به صدای مرده ام
جان دهد
و به قلب ایستاده ام
فواره ی خون هدیه کند
۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه
باید اعتراف کنم سوژه امروز دزدی بود!
۱۳۸۶ تیر ۱۶, شنبه
۱۳۸۶ تیر ۱۲, سهشنبه
۱۳۸۶ تیر ۱۱, دوشنبه
دیروز که مثل دوران جوانی... بدون ماشین و تولید دود و منواکسید کربن... قدم میزدیم طول خیابان پهلوی قدیم را که مشهور است به ولی عصر در ازمنه جدید... توفان فکری روی میداد از نوعی که، جماعت زبان نفهم خارجکی به آن میگویند brainstorming
خوب طبیعی است دیگر ... حتی اگر پشت خط هم باشد..
اما یکی از آن آثار باقیه... برای لحظات آنیه:
فکرش را بکن! جلوی عکاسی حرفهای داری ژست میگیری... و عکاس ترق و ترق از تو و حالات مختلفی که به خود میگیری تصویر برمیدارد برای ابد... تا بماند... و یادگاری شود...
هست عکسی که بیشتر از همه آن پنجاه و چند تصویری که از تو گرفتهاند... دوست داشته باشی... هم نگاهت را... هم تمایلی که بدنت به یک سمت گرفته است... و هم شکلی که دستهایت میسازند..
ساده و بدیهی است که بگویی: من این تصویر شماره ۳۹ را به تمام ۵۶ عکس دیگر ترجیح میدهم.. دوست دارم با این تصویر شناخته شوم و یادگاری... آقا/خانم عکاس! لطفا این "آن" مرا بزرگ کنید و قاب بگیرید... و باقی آن پنجاه و چند عکس را هم بریزید دور ...
کم پیش نیامده در عمرم که بوده آناتی که خود و جانم را در بهترین شکلی که "بلد" بودم متصور دیدهام ... و کم نبوده که به جد خواستهام همین دم؛ دم آخر باشد.. و همین آن؛ لحظه وداع.. و چون از آن حس و آن حال فاصله گرفتهام؛ خدای را صدها بار شاکر بودم که دعایم را مستجاب "نخواسته" است.... تا دمی دیگر که شکلی دیگر بگیرم... کمی فربهتر... کمی پرتر... شاید کمی نزدیکتر.. کمی بهتر...
در
۰۸:۴۹
0
نظر
از جنس:
احوالات ما




