خاطرات جنگ ... بوی پاییزی مدرسه ... روزهای کوتاه و هوای گرفته خنک .... دلهای چندبار سوخته مادرا ... خرمالو و گلابی و به ... کیف و کتاب و مشق و روپوش ... رمضان و سحری و یاد دورههای خونوادگی ... موشک بارون ... روز آخر تابستون ... جواب امتحانا... سارافون ... تبریک ... عروسی ... مهمونی ... تسلیت .. ختم ... خداحافظی ... سفربه سلامت
۱۳۸۵ شهریور ۳۱, جمعه
خاطرات جنگ ... بوی پاییزی مدرسه ... روزهای کوتاه و هوای گرفته خنک .... دلهای چندبار سوخته مادرا ... خرمالو و گلابی و به ... کیف و کتاب و مشق و روپوش ... رمضان و سحری و یاد دورههای خونوادگی ... موشک بارون ... روز آخر تابستون ... جواب امتحانا... سارافون ... تبریک ... عروسی ... مهمونی ... تسلیت .. ختم ... خداحافظی ... سفربه سلامت
۱۳۸۵ شهریور ۲۹, چهارشنبه
۱۳۸۵ شهریور ۲۷, دوشنبه
و به یاد میآوری چند باره که انسان در این دنیا یک نیاز بیش ندارد که اگر آن یکی حاصل شود مابقی از اعتبار خواستن و تمنا ساقط ند دیگر .. و چه رویاییست که انسان عاشق باشد و دیوانه .. و مست ... و خراب ... و ببیند .. و نخواهد ... و خواسته شود ... و زکات عمرش که میرود همدمی باشد و مهربانی ... و سبکی ... آه سبکی زندگی! کجایی که عدهای تورا دورجهان میجورند .. و گروهی تو را از صبح تا شام در بازار سراغ میگیرند ... و چه عمرهای عزیز که آسان از کف میروند در گیجی رسیدن به تو...
دلم هوای یلدا کرده .. گرچه یلدا نزدیک نیست ... دلم هوای آن صدای نفسکشیدی را کرده که هوا را استادانه با جان و دل ... و به نرمی و سبکی فرو میدهد... از آنها که خواننده میان دو بیت نفس میگیرد و خود میشود یک پرده ... سببی از اسباب موسیقی ..
دلم هوای یلدا کرده ... گرچه یلدا نزدیک نیست .. اما از شبِ یلدای نیامده، به من نزدیکتر است.. امشب شب قدر پاییزست ... گرچه پاییز لوند با ناز و ادایش هنوز در راه مانده است ...
با همه دورییم اما من امشب به پاییز ... من به یلدا رسیدهام.
۱۳۸۵ شهریور ۲۵, شنبه
۱۳۸۵ شهریور ۲۲, چهارشنبه
و امشب امتداد سعی در فراموشیست ...
و فردا شاید .. روز دیگری باشد ...
شاید ..
در
۱۷:۴۷
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
همینجوری
۱۳۸۵ شهریور ۱۸, شنبه
۱۳۸۵ شهریور ۱۶, پنجشنبه
نمی خوای که بدونن همه ... دیگه مُرده دلامون
چه خاطراتی که تو هوای دم کرده پوسید
چه آدما که آسون و راحت ... دلاشون دیگه گندید
در
۰۸:۲۳
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
همینجوری
۱۳۸۵ شهریور ۱۱, شنبه
۱۳۸۵ شهریور ۶, دوشنبه
امروز به قصد از میدان هدایت سر درآوردم .. .. تا یادی کرده باشم از آن روز که دیگر برایمان شعری نخواندی .. صبح که چشمانم را به روز دوشنبه ۶ام شهریور ۸۵ باز کردم قصد کردم تولدی دیگر را با لبخند برای خود جشن بگیرم .. . به روی آوین خندیدم و چه آسان او هم به روی من لبخند زد .. از در که بیرون زدم برای عباس آقا سبزیفروش باصفای محلهمان دست تکان دادم و او هم برایم با لبخند روز خوبی را آرزو کرد .. .. از جلوی پلاک ۱۴ که رد میشدم قصد کردم دوباره لبخندی تحویل بدهم که نگاهم به انتهای یک کوچه بنبست چسبید .. .. اما چه فرقی میکند؟ .... براساس قانون اول جهانی لبخند برآیند تمام لبخندهای ردوبدل شده دنیا از آغاز تا به حال مثبت و رو به تزاید بوده است .. .. یک لبخند به انتهای کوچه دلتنگیها گشایش است برای ساکنانش... از زیر طاقنصرت خیابان زمرد که رد میشدم سیدحسن را دیدم که مسلسل را چون جان در مشت میفشرد .... برایش لبخندی فرستادم که میگفت محاسن و دستارسیاهت را میتوان دوست داشت اما بدون مسلسل حتما زیباتر خواهی بود .. .. سر سهراهی اتوبوسی با عجله به سوی من میشتافت ... از خودم پرسیدم آیا بعد از تصادم هم میتوانم زنجیره لبخند را به آقای راننده برسانم .. از عواقب کار کمی ترسیدم و گذاشتم آقای راننده با سرعت خود خوش باشد .. امروز اجازه داده موتوری با آسودگی خیال ویراژش را بدهد .. راه را برای کسی که میخواست سبقت بگیرد سد نکردم .. اجازه دادم باد از لابلای تبریزیهای سرراه ضرابخانه به صورتم بوزد .. و فرصت دادم تا تخیلم از بالای تپهی مشرف به غرب تهران مرا به درک بهتری از قلقهای بازیگری انسان برساند ... امروز به سبزه و گل و آسمان نیلی که جای خود داشت به زوار در رفته سپری شکسته و به لاستیک پنجری در کنار خیابان هم لبخند زدم که ما چه غافل از پس پرده روزهایمان را به بهانه هر ناخوشی از لبخندمان محروم میکنیم.
چه بامزه که بدون آنکه خودم بخواهم این پیغام برایم رسید:
Charm is your best asset today, so unleash your brightest smile whenever you can.
۱۳۸۵ شهریور ۲, پنجشنبه
۱۳۸۵ مرداد ۲۶, پنجشنبه
۱۳۸۵ مرداد ۲۲, یکشنبه
خوب یادم هست که خواستم رخ نمایان مینکنی ...
فقط ماندهام که از کی من مستجاب الدعوه شدهام؟
۱۳۸۵ مرداد ۱۷, سهشنبه
اى پس از سوء القضاء حسن القضاء
اى على كه جمله عقل و ديدهاى
شمهاى وا گو از آنچه ديدهاى
از تو بر ما تافت پنهان چون كنى
بى زبان چون ماه پرتو ميزنى
ليك اگر در گفت آيد قرص ماه
شب روان را زودتر آرد براه
ماه بى گفتن چو باشد رهنما
چون بگويد شد ضياء اندر ضيا
چون تو بابى آن مدينه علم را
چون شعاعى آفتاب حلم را
باز باش اى باب بر جوياى باب
تا رسند از تو قشور اندر لباب
باز باش اى باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له كفوا احد
جلال الدین بلخی
۱۳۸۵ مرداد ۶, جمعه
۱۳۸۵ مرداد ۴, چهارشنبه
"حاجی یادته اینجا که بودی (اوایل فروردین ۸۵) برات گفتم چه خوابی دیدم که من و تو با هم جایی هستیم مثل جنوب لبنان .. همه جا خراب شده بود و پرچمهایی مثل مراسم عزاداری کنارمون بود ... گفتم برات که دیدم احمدی نژاد شهید شده ... ما میرفتیم تا بجنگیم ...؟ عکسهای جنوب لبنان رو که دیدم دلم ریخت .... همون تصویر بود که تو خواب دیده بودم .. یادته برات گفتم اینهارو؟ ... خدا بخیر کنه .."
۱۳۸۵ تیر ۳۰, جمعه
دنیا ...
ای عشق رویایی من:
آن روز ...
صبح زیبای تابستان
که در پیادهرویی آفتاب رو
روی صندلی کوچکی لم داده بودی ...
و روزنامهات را چون عزیزی در دست میفشردی
گاهی جرعهای از قهوه سیاه مینوشیدی
و گاهی پکی به سیگار خوشبویت میزدی
همان دم ...
مرا عاشق خود ساختی...
از آن روز ..
هر روز عشق، با تو بارورتر میشد
عشق تو مرا هر روز به آن کافه زیبا میکشاند
تا رأس ساعت ۷ جای خالیت را پر کنم
سالها چنین گذشت و من با یاد تو
و عشق به:
پکهای سیگارت ...
و کامهایت از قهوهی سیاه ...
روزهایم را به شب میسپردم ...
تا صبح؛ به امید دیدار ساعت ۷ باز زنده شوم
امروز اما جای خالیت پر بود
و چه ساده عشق من به تو پژمرد
کاش بودی اما ....
تا تورا به صبحانهای متفاوت مهمان کنم
نه در کمرکش آن خیابان گم شده در افق
که بر بالکن آفتاب روی خانهمان
مشرف به خرابههای جنگ
که نان و پنیرت بوی خاک بگیرند
و گسی مرگ را با قهوه تلخت مزه کنی
روزنامهای برایت میخریدم... تا ورق بزنی
و نگاهت را از خرابههای جنگمان بدزدی
همچون دود سیگار
از لابلای ورقهای تا خورده روزنامهات میپیچیدم
و از چاک یقه نیمه بازت روی سینه و بازوانت پهن میشدم
تو را سراسر از بوی خود میپوشاندم
از گردنت بالا میرفتم
دور لبانت و بینی خوش تراشت میچرخیدم
به گوشهای زیبایت میرسیدم
و در جانت نجوا میکردم:
"محبوب من ...
من تو را بدون جنگ دوست دارم"
در
۱۵:۳۶
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
خاکریز
۱۳۸۵ تیر ۲۶, دوشنبه
۱۳۸۵ تیر ۲۴, شنبه
طائر الميلاد
نه! قرار این نبود .. به پوستم نگاه کن ... رنگ چشمانم را ببین ... من باید آن سوی مدیترانه دنیا میآمدم ... نمیدانم کدام لکلک بیسوادی بود که نشانی خانهی پدر و مادر جوان مرا در مرز آلمان و سویس با این خانهی مخروبه در مرز لبنان و اسرائیل اشتباهی گرفت ..لکلک بیشعور! حداقل وقتی دختری را به منقار گرفتهای بیشتر دقت کن .. اگر یک پسر بودم شاید بزرگتر که میشدم راه خانهیی دیگر را در پیش میگرفتم؛ اما انتخاب برای دختر عرب آسان نیست... از همان روز اول حماقت لکلک بیسواد کار دستم داد .. رنگ و رخم نه به مادر فلسطینیام شبیه بود نه به پدر لبنانیام ... پدر با دیدن من، چشم غره رفت ولی توجیه مادرش که دایی مادربزرگ هم چشم آبی و بور بوده، کمی او را آرام کرد .. شاید هم چارهای جز قبول نداشت ...البته هیچگاه پدر نتوانست مرا مانند برادری که ۳ سال به دنیا آمد دوست بدارد.. پسری کنعانی با صورتی گندمگون و موهایی کمی مجعد ... مادر اما درست مثل مادر سویسیام دوستم داشت ... من که خودم را برای یادگیری آلمانی و فرانسه و ایتالیایی و صرف افعال لاتین آماده کرده بودم دیگر بجای "Mutter" آنکه مرا در آغوش میفشرد صدا میکردم "اُمی" ... خب گرچه اوضاع زندگی شبیه آن سوی آبها نیست اما خانهی من اینجاست ... اگر به نشانی اولیه فرستاده میشدم فقط شب سال نو و یکی دوبار دیگر فرصت میشد از آتشبازی در شب لذت ببرم ... در عوض اینجا هر شب آسمان نورباران است ...هر شب شب سال نوست ... اگر آنجا صدایم در جیغ و شادی مردم سر ساعت ۱۲ اولین شب ژانویه گم میشد؛ در خانه و همسایگی ما اینجا هر شب صدای جیغ و فریاد بلند است ... خیلی دوست داشتم از آنکه مرا به این خانه فرستاد سراغ خواهرخوانده عربم را در سویس میگرفتم ... میخواستم بدانم آنقدر که من به فکر او هستم و یادش میکنم او هم به یاد من هست؟
۱۳۸۵ تیر ۲۰, سهشنبه
طرف پای خزینه که میرسید به احترام آب؛ کمی از آن را کف دست میگرفت .. میبویید ...و در آخر بر آن بوسه میزد .. وارد خزینه که میشد یکی دو بار نفس حبس کرده و تا کله زیر آب میرفت ... خوب که خیس میخورد تمرکز میگرفت و قلپ قلپ حباب هوا بود که دور و برش میترکید ... از او پرسیدند: "دم آب بوسیدنت چی بود ... توی آب گوزیدنت چی بود؟"
در
۲۲:۴۵
0
نظر
از جنس:
قصههای آقاجون
۱۳۸۵ تیر ۱۹, دوشنبه
۱۳۸۵ تیر ۱۷, شنبه
از حریم امن موطن که پا بیرون میگذاری دیگر خودتی و خودت ... نه عمویت سفارشت را خواهد کرد نه برادرت جورت را خواهد کشید .. و نه دیگر دوستی داری که از وقت و حس و حالش برایت مایه بگذارد .. و این همان قسمت سخت و در عین حال دوستداشتنی مهاجرت برایم بود ... نه تنها میبایستی خود را وفق دهی با محیط جدید ... که باید حداقلهای عاطفی را برای خودت فراهم کنی .. برای کسی مانند من دوست صمیمی یکی از همان حداقلهاست .. حال دیگر نوبه بازیگری ماست ... حالا فقط و فقط به اتکای خودِ وجودیت میتوانی یارگیری کنی، دوست بداری .. و دوست داشته شوی ... مهاجرت دورهی تکمیلی خودآگاهیست ... مهاجرت آیینه تمام قد گوهر ماست...
در
۱۰:۰۸
1 نظر
از جنس:
احوالات ما,
هجر
۱۳۸۵ تیر ۸, پنجشنبه
همه چیز از یک سلام آغاز شد ... قصه بریدن من و بندهای اتصال که چه آسان گمان برده بودم که میگسلند .. و چه بیانتهاست این قصه که سرآغاز هم نداشت چه رسد به پایان .. من نه سودای زندگی مرفه داشتم و نه آرزوی دسترسی به هرچه که باشد ... از سربازی که ترخیص شدم دیگر جنگ هم تمام شده بود ... مانده بودیم ما و یک عالمه خاطرات خوشِ زجرآور؛ از همانها که میسوزاندت ولی سال و ماهی که گذشت و آبها از آسیاب افتاد خوش خوشانت میشود که تو آنرا از سر گذراندهای نه دیگری ... یاد آنها را که دوباره در میان انعکاس مواج آینهی دلت شخم میزنی بوی آشنا و خوشی به مشامت میرسد .. دیگر نه عقبماندگی موطن را به یاد میآوری نه قوانین سختگیر و یک چشم را که تو را و زن را و بیکس و یاور را به یک چشم نمیبیند... نه پیرزن فقیر چادر به کمر بسته جلوی چشمانت شبها و روزها رژه میروند؛ نه استیصال مردمی را به یاد میآوری که بخت شهری بودن نداشتهاند تا شبشان به امید نوبه بیمارستان دولتی توی پتوی پارهای به صبح نرسد .. هرچه هست و هرچه نیست اینها همه آن چیزیست که من را من خواسته و مرا به این نقطه و مرز کشانده که برگرد ...
وقتی بار میبستم اصلا حواسم به آنچه برسرم خواهد آمد نبود ...این روزها پیش از هر سفر کاری ورد ذهنم این شده که تو چطور توانستی چهار سال تمام دوام آوری ..نمیدانم چرا ولی هیچگاه خیلی از چگونگی قصد و خواستم باخبر نشدم که اگر جز این بود رفتن هیچگاه آغاز نمیشد .. میخواستم نو شوم .. به اینجا رسیدهام تا افقهای دیدم پهن شوند و باز ... تا تجربهای دست اول از آنچه اینهمه دربارهاش مدیحه شنیده بودم بدست آورم .... اینهایی جوابهایی بود که هر نوآشنایی که دو کلام همزبان میشدیم از دهانم میشنید .. دیگر شده بود سرود ملی که باید سرصف حفظ باشی برای همخوانی... اما خانهی دومی که من برای خود گزیده بودم مادر نداشت ...پدر نداشت .. که در قاموس من خانه آن چهاردیواری با سقف شیروانی و دودکش و سبزه و درخت بیرونش که هزاربار در نقاشی برنامه کودک دیدهایم نیست .. خانه برای من بی سفره صبحانه و پنیر تبریز و دستی که خستگیش را در لابلای موهای تو پنهان میکرد خانه نبود ... بعدترها خودم را با واژه "خانهی دوم من" تسلی دادم که این یکی؛ آن یکی نیست ولی در حال که خانه است .. و بیسبب نبود که بارها و بارها که غروب بعد از رهایی از کار یا درس کلید را در سوراخ در که میچرخاندم و دستم به روشن کردن اتاق دراز میشد به در و دیوار خانهام سلام میکردم ... و بگذار بگویم که بارها و بارها به دیوارهای سفید چون برف اتاق گفتم: "سلام مادر!" و مؤمنانه به انتظار پاسخ و جوابی درنگ کردم بدون حرکت .. با گوشی که تیز میشد و قلبی که انعکاس سلام تو را از آن سوی زمین میشنید ...
باقی
در
۲۲:۳۰
0
نظر
از جنس:
احوالات ما,
هجر
۱۳۸۵ تیر ۵, دوشنبه
و راه اما دور نیست اگر کویر جانت را بلاخره یکی از این روزها بارانی کنی ... و در راه سرابیست که میدانی باطل است ولی از دیدنش دروغ نگو که دلت بازهم غنج میزند ... باز هم .. و جان گوجهی نداشتهات اینقدر به خودت گیر نده ... میدانم که میخواستی بگویی ... روزها و دقایق ... و جانی که از تمام ثانیههای گذشته بر عمر رویش خوشتر و باطنش آشوبتراست ...
۱۳۸۵ خرداد ۲۶, جمعه
۱۳۸۵ خرداد ۲۵, پنجشنبه
۱۳۸۵ خرداد ۲۳, سهشنبه
۱۳۸۵ خرداد ۲۲, دوشنبه
پر بدک هم نیست ها .. دستمون وقتی به سرمون نمیرسه میبوسیم میذاریم رو چشِمون .. تو اینترنت از مردم نظرمیپرسیم و حکومت رو سرنگون میکنیم .. رأی به معین میدیم و رئیس جمهورش میکنیم ... علی کریمی سه برابر رونالدینیوی برزیل رأی مییاره .... تو شعرهامون عاشق میشیم و از دنیا رها.. خوب جولون که دادیم میزنیم دیس-کانکت ... دست و رو میشوریم و میریم بیرون از خوابمون ... خوب معلومه: حکومت سر جاشه ... معین هم البته سرجاشه تو دانشگاه ... رونالیندیو البته با تیمش میره فینال ... مام که باید توازن رو رعایت کنیم عشق و عاشقی یادمون میره؛ تو بیداری و زندگی روزمره جر میدیم همو ...
----
جالبه ظرف این شش روز و بعد از دو باخت ایران آمار کریمی بدجوری کله کرده ...
یه موقعی بود که فکر میکردم فقط منم که تعالی طلبم.. نگو همه تو ایران به این درد گرفتاریم: یا همش یا هیچیش
۱۳۸۵ خرداد ۲۱, یکشنبه
شهریست ...
که در آن اتاقیست
که پنجره آن رو به حیاط نیست
رو به آفتاب و درخت و گیاه نیست
پنجرهای رو به دیوار سیمانی...
که در آن کسیست
که شاهزاده نیست
که روزی پادشاهی نخواهد بود..
که شتری بر بام خانهاش نخواهد دوید ...
کسیست ...
که در آن اتاق رو به دیوار سیمانی ...
روزی کسی ... چیزی ... خودش را دوست داشت...
کسی .. چیزی ... خودی را که شاید نمیشناخت ...
اما باور داشت ..
کسیست که اگر اتاقش را باد نمیبرد ..
پنجرهاش با دیوار سیمانی مماس نمیشد ...
درختش بارور نشده از ریشه نمیخشکید ...
هنوز هم کسی .. چیزی ... خودش را دوست داشت...
۱۳۸۵ خرداد ۱۹, جمعه
۱۳۸۵ خرداد ۱۵, دوشنبه
این خواب امروز ظهر منه ... دلم نمیخواست بنویسمش .. ولی نشد
- سگتون سوفیا چطوره؟ دستش خوب شد؟
- سوفیا اون سفید قبلییه بود ..
- آه! درسته.. چه سگ نازنینی هم بود ... خیلی حیف شد
خانم میچل دیگه داشت حوصلهام رو با حرفاش سر میبرد ... نمیدونم چرا یه هو دلم واسه ژنرال به شور افتاد ...
- بله ... درسته سوفیا رو همه همسایهها دوست داشتن ... برخلاف ژنرال ..
- اِه ... ژنرال؟ مگه اسم سگ خانم تیلور خیارشور نبود؟
- چرا .. چرا ... اما من اسمشو گذاشتم ژنرال ... بهش بیشتر مییاد ... گلدن رتریور به هر چیزی شبیهتره تا خیارشور ...
راستش دلم میخواست یه اسم قوی داشته باشه ... سوفیا سگ نازنینم خیلی ناز و ملوس بود .. یه مریضی ساده از پاش اینداخت ولی ... ژنرال اما قوییه ... یه سگ دوساله که خانم تیلور موقع مهاجرت به آمریکا میخواست بسپره به محل نگهداری حیونای بیصاحب .. همه دارن میرن آمریکا ... کار بهتر ... پول بیشتر ... بدون دردسر .. بدون سگ و دل بستگیهات .. راستش بعد از سوفیا دل و دماغ حیوون توی خونه رو دیگه نداشتم .. اما یه جورایی دلم به حال خیارشور سوخت ... آخه اون موقعها اسمش خیارشور بود ..
ادامه داره
۱۳۸۵ خرداد ۱۲, جمعه
ای کاش میشد آواز درونم را اینجا برایت بنویسم ...
در جواب دوستی که میگفت چرا اینقدر گنگ و نامفهوم مینویسی ... من سعی میکنم ندای درونم را کلمه کنم ... نیتجه این است که میبینی:
لام لام لا لا ... لا لا لا لام لا×
تو همین مایهها : اولیش ... دومیش
ــــــــــــــــــــــــ
×موسیقی متن فیلم آبی
در
۲۳:۴۰
1 نظر
از جنس:
احوالات ما,
خلوت
۱۳۸۵ خرداد ۳, چهارشنبه
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۹, جمعه
میخواهم به زبانی سخن گویم که تو دانی
و از گوشه دستگاهی بخوانم که تو به آن مانی ...
از شورت بگویم؟
که تا مشتاقان را قربان نکرد نیاسود؟
یا از همایونت بسرایم؟
که رعیتانِ دل را در پایش فدا خواست؟
دینداری به آیین تو چه آسان بود!
لب زدن سهم ما شد ...
و آواز خواندن از آن داوود ..
ني به مسلخ کشانی کسی را
ني به داوود فرمان ناهنجار دهی
نی به داوود سپردی، نه از سر مرحمت...
که داوود سزاوارترین وارثان نالههای عاشقانهات بود ...
مهربان من:
آوازی برایت میخوانم ...
با دندانهایی ریخته ..
و جسمی ناخوش ...
که در شهر کوران چون آن نشنیدهاند
یا برایت برقصم ...
با پایی افلیج ...
و قدی خمیده ..
که در دیار کران چون آن ندیدهاند
امسال بینیت تو از غار که آمدم:
بهار سردتر از کبودی یخ بود
و گرمتر از قرمزی هیزم
روزها و ظهرها و شبهای مرا بگیر
و به بهار جانم کمی بدم!
فقط کمی
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۶, سهشنبه
آقا سُک-سُک ... قبول نیست ... این چش تنگای افغانی گولمون زدن .. حالا تازه دارم دلیل خر کاری این چن وقتو میفهمم .. شاید من هم چون رئیس رئیس رئیس رئیس رئیس رئیس رئیس [اغراق نیست به جدم] واسه گردش علمی اومده بود اینوراو منو به اسم میشناخت و میگفت کارتون درسته جوگیر شدم .. ولی قبول نیستا ... اینا جر زدن ...
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۴, یکشنبه
استحاله و یا ....
Window or Aisle ... This is the questionnnn
مدتیست یک تفاوت عمده و بنیادی در رفتار و خواستههایم مشاهده میکنم: تا مدتی پیش [کمتر از یک سال] کشته مرده صندلی کنار پنجره بودم ... اما الان مدتیست دوزاریم با جرینگ شدیدی افتاده که صندلی راهرو خیلی خیلی بهتر است ...
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۳, شنبه
انی بور ... منی قآل
یکی از ملاکین پسر به غایت ننرش را به دیار فرنگ برای تحصیلات عالیه روانه کرده بود ... فرزند که چند سالی نان مفت بابا را خورده بود برای دیدار به ایران آمد و باز هوس برگشتن به فرنگ به سرش زد ... چارهای نبود جز تلکه مجدد پدر .. پس به خدمت بابا رسید که بست را به وافور چسبانده بود و کام میگرفت ...
- پدر جان اگر اجازه دهید برای ادامه درس به فرنگ مراجعت کنم
بابا هم که بهرحال این همه اموال را به نیمچه تدبیری میچرخاند، پک محکمی به وافور زد و پرسید:
- خب بابا جان این همه سال که در ولایت فرنگ بودی بگو ببینم به این انبر چه می گویند؟
- [مثل خر توی گل مانده] آهان ... میگویند ... میگویند: "انی-بورررر"
- به به! چه جالب ... خب به این منقل چه میگویند آنوقت؟
- [کلافه] به این منقل؟ ... به این منقل خب میگویند: "منی-قآآآآآل"
- بابا جان همین انی-بور و منی-قال که یاد گرفتی برای هفتاد پشت تو و من کافیست ..
در
۲۳:۰۰
0
نظر
از جنس:
قصههای آقاجون
۱۳۸۵ اردیبهشت ۱۶, شنبه
اسمش زجر نبود؟
بودن و ندیدن نبود؟
یا سه حرف اول دردانه؟
یا چه میدانم خواستن و نتوانستن؟
یا شاید هم دوست داشتن و دوست داشته نشدن؟
عشق به پرواز مثلا ... ولی بیبال که چه عرض کنم حتی پر نداشتن؟
یا مثلا پروای جهیدن نداشتن؟
این که قسمت ما شد:
از کلمه و ترکیبهای تازه نبود؟
سر مشق یکی ده باره نبود؟
یادش درد نبود؟
و رویش شیرین چون خواب مرگ؟
این همان نبود که هلاک رسیدنش بودی؟
و آخر شد هلاک رسیدنت به م ق ص و د ....؟
۱۳۸۵ اردیبهشت ۵, سهشنبه
۱۳۸۵ فروردین ۲۸, دوشنبه
و ایکاش میشد ..
کمی کمتر از یک روز:
سفر ابیانه ریسمان افکار مهاجم را برای یک روز هم که شده برید
ثانیهها درگذرند و آدمها چه زود میآیند و میروند ... تو هم یکی از آنها .. و من هم یکی از آنها
۱۳۸۵ فروردین ۱۹, شنبه
گرچه کوتاه بود عمر سفر اما دیدار بعضی غنیمتی بود بعد از این همه سال ...
خیابانها همان بودند اما شلوغتر و پر جنب و جوشتر ... آدمها یک کمی پیرتر اما در عوض خیلی جاافتادهتر و سرحالتر ... زندگی بیشتر از پیش بر وفق مراد بود ... کمی فربهتر بودند و کمی شادتر ... یکی درسش تمام شده بود و سرش به کاری که دوست داشت گرم بود ... و آن یکی با دختر گلش روزهای تعطیل ساعات فراغت میگذراند .. بعضی کسب و کارشان رونق گرفته بود ... و بعضی در کاری که داشتند صاحب حق آب و گل شده بودند ... دیگر کسی "نو" و تازه از آب گرفته نبود ... همه دیگر اینجایی بودند ...
گرچه در ظاهر تفاوت را میدیدی ولی در باطن روح قدیمی هنوز جاریست که اگر نبود این همه صفا هم نبود ... لازم نبود مثل گروههای کاری روزی ده-پانزده نفر را ببینم ... نهار با کسی باشم و تا وقت شام نشده شهر را دو دور چرخیده باشم ...
سالها پیش که برای بار اول به ایران برگشته بودم با پانزده کیلو کم شدن وزنم، مادرم به شک افتاده بود که پسرک به چه معتاد شده ... در عوض این بار که در عرض ده روز سه کیلو تپلتر شده بودم، خیالش راحت شد که اعتیاد به در و دیوار پسکوچههای قدیمی تهران این بار دیگر حتما زایل شده است ...
هنوز هم هیچ جای دیگر ندیدهام که این همه برگ و گل و سبزه و گیاه در بدنه شهر تنیده باشد ... هیچ کجا ندیدهام که خیابان اصلی شهر راست از میان جنگلی پر درخت و از بالای ارتفاع هفتاد متری اقیانوس به جزیرهای سرسبز برسد ... هیچ جای دیگر نبودهام که محبتهای تابیده بر تو جبرانی باشد برای روزهای پربارش و کم آفتابیش ... هیج جای دیگر هم نبوده که هم خودت پاستا با سس آلفردو خورده باشی؛ هم کتونی و شلوارت ...
۱۳۸۵ فروردین ۷, دوشنبه
آوین هم نامدار شد ...
سیمین هم خوب است ...
من هم به کمانچه دل بستهام ..
فعلن همینها ..
و زندگی چه بیرحم در گذر است ...
سه سال از آخرین نوشتهی این سردریا گذشته است ..
و من همچنان سردرگم و گیج و حیرانم ...
و فقط همینها نیست ...
و تکرارش که بسیار هم شده است دیگر قند مکرر نیست ..
جستجوی گم کردهایست که سراغ گمشدهاش را هر روز از همان یک نفر میگیرد ..
شاید این کوچه بنبست بوده است از همان گام نخست؟
شاید شجاعتی برای گام برگشت نیست؟
شاید ....
۱۳۸۴ اسفند ۲۸, یکشنبه
امیدوارم این سال نو همون سال باشه ...
همون سالی باشه که منتظرش بودین
سال نو تون مبارک
.... to take us where we always loved to be
.... to be someone we always adored
.... to do things we always dreamed of
I hope this year ...
is the one you were always waiting for.
Happy New Year
۱۳۸۴ اسفند ۲۴, چهارشنبه
با دستهای کوچکش ....
با منبع خدادادی حس لطیفش ...
با احساس خالص و بی کلکش ...
ما به کودکان مدیونیم ... بخاطر:
نقشی که در تعادل جهانی لبریز از عصبیت مردانه دارند
شوری که در دلهای مرده شهر میریزند
یادآوری عشق ... که نمرده است ... و میشود بیمحاسبه ... بیحساب .... دوست داشت
بخاطر ... پردهبرداری از خاطرات گرد گرفته لحظههای خواستن ... و کشش ..
و جوشش موج ...
و انبساط حس ...
و گردباد تمرکز ...
و سرگشتگی عقل ...
و تداوم حال ....
و تبسم گوجه ...
۱۳۸۴ اسفند ۲۳, سهشنبه
۱۳۸۴ اسفند ۱۹, جمعه
هشتم مارس که (به خیر و خوشی) گذشت ... پس نهم مارس و دهم و یازدهم مارس و دوازدهم و سیزدهم مارس و همینطور چهاردهم و پانزدهم مارس و تمامی روزهای ماه آوریل و تمامی روزهای ماههای بعدی تا هفتم مارس سال آینده را به مردان جهان تبریک میگویم ....
روزهای مردتان مبارک باد (بواد؟)! ...
۱۳۸۴ اسفند ۱۲, جمعه
۱۳۸۴ اسفند ۱۰, چهارشنبه
۱۳۸۴ اسفند ۷, یکشنبه
جنوبیترین سرزمین سبز است ... گرمای تروتازه تابستانش دل یخزده زمستانی تو را آب میکند ... جایی که برای بار نخست به سوی شمال قامت میبندی ... شمال شرقی و نه جنوب غربی، یا جنوب شرقی ... سرزمین زرخیز ... که بیست ساعت دور است ... که leaders grow leaders ... که هم "نلسون ماندلا" عزیز است هم "دیکلرک" محترم ... که چه حیف که هوا زود غروب میکند .. که شبها دیگر از ترس مال و جانت زندانی اتاق میشوی و حصار ... که جادههای بیانتها دارد ... و حکومتی که از قعر انزوای جهانی چه کوتاه به صدر توجه دنیا درآمده است ... که شبهای خوشخواب دارد ... که روزهای خوش خیمش هم زخم دست را التیام میدهد هم جراحت دل را شفا ... مثل روزهای بهار ... که مادر از قول مادرش "خوشجوش" میخواندش ... ژوهانسبورگ ... دشتهای سبز ... و سنگریزههای الماس ... سرزمین صورتهای سیاه ... و انقلابهای سفید ...
۱۳۸۴ اسفند ۵, جمعه
۱۳۸۴ بهمن ۲۸, جمعه
باد خاطرات که بر تقویم جان میوزید ...
دل خنک میشد از یادآوری روزهای عزیز
و نسیم خوشی میرسید از پرچین سالگردهای مهم
روزهای خاطره ...
....... که سال به سال تازه میشدند
و شبهای اتصال ...
....... که شهابباران میشد آسمان چشمها
و گلهای عاطفه ...
....... که از دهان میشکفت برای آفرینش طپشهای تند
کجاست لحظههای آشوب روزهای امسال؟
کجاست دمهای شور؟ ...
قلبهای دورِتند ...
آنات فراموشی من؟
سر گردنهی کدام روزمرگی ...
هیجان و تلاطمِ احساس جا ماند؟
کدام نژاد گرگِ عقل...
گوسفند شور و حال مرا درید؟
پول بود یا شهرت؟
اسم بود یا مدرک؟
هرچه بود ....
خودخواسته بود ....
با "تشریفاتی ساده"، بندِ ناف نفس بریده شد ...
و خیالی خام، سلولهای نیمه راست عقل را پر کرد...
و گلی بدبو، در "حیات" متروک منزل ساخت...
و دلی سختتر از روزگار آبدیده گشت ...
۱۳۸۴ بهمن ۲۶, چهارشنبه
Nov 15 2002, 11:12 pm
دلم برای قطارسواری و فضولی تو کار مردم تنگ شده ... یکي از اين روزا مثل اون قديما بازم بايد واسه دل خودم وقت بذارم ببرمش گردش ... از روی پلهای هوايي ردش کنم .... بچم ... خيلی قطارسواریرو دوس داره .. نميدوني چه ذوقی میکنه وقتی از رو اون پل خوشگله ردش میکنم میریم "سوری" اون ور آب ... آدمای قطارسوارم خيلی نازن ... يه سری خودشون رو خوشکل ميکنن ايستگاه "متروتاون" پیاده ميشن .. یه عده با کوله پشتی و اسباب مدرسه ایستگاه "پروداکشن" ميريزن پايين ... یه سری هم با اون لباسای اجق وجق ایستگاه "برادوی" سر کامرشال .... از وقتی ماشین سواری ميکنم دلم رو نبردم ددر ... يکي از همین روزا وعدش ميکنم .... اونم ميدوني چي بهم ميگه؟ .. ميگه اينبار یه جور دیگه دورو برشو ميخواد نيگا کنه ... یه جور ديگه .... انگاری تازه از راه رسيده .. بزا بربر نيگاش کنن بگن FOB ــه ... کي به کيه ... منم منعش نميکنم ... ميگم هر چی دلت ميخواد تو چشاشون نيگا کن ... خوب دل سير چش-چرونی کن ... عزيزم ... بچم .... دلم
۱۳۸۴ بهمن ۱۴, جمعه
۱۳۸۴ بهمن ۱۲, چهارشنبه
۱۳۸۴ بهمن ۸, شنبه
۱۳۸۴ بهمن ۷, جمعه
۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه
۱۳۸۴ دی ۱۹, دوشنبه
آن شب ...
وقتی که رخ نارنجی غروب ...
در گرداب افق غرق شد؛
انگشتان طرب ...
رقصکنان ...
بر دایره پوستین مهر ...
پای کوفتند ...
و دستان ...
تا آنجا که جان داشتند ...
در ستایش درد تیر کشیدند...
و چشمها ...
و گوشها ...
تا آنجا که میشد یادت را برای شبهای دیگر تا آخر عمر:
شبهای تنهایی ...
شبهای غربت ...
و رخوت ....
و بیکسی ....
به صندوقخانه حسرت سپردند....
و باور نمیکنی، اما:
شمارههای نفس من؛
به پیشواز زنبور نجوای تو هی کم شدند؛
و شمع روی من هی پت زد ...
هی پت زد ...
تا مهتاب روی تو تمام شب را به آتش کشید.
۱۳۸۴ دی ۱۶, جمعه
۱۳۸۴ دی ۱۳, سهشنبه
۱۳۸۴ دی ۹, جمعه
حكايت آتش بياران معركه
۱۳۸۴ دی ۵, دوشنبه
پرواز رفت: صد رحمت به ایران ایر خودمون، با هفت ساعت تأخیر رسیدیم. میشد جای پالرمو رفت نیویورک.
روز اول: وسط توضیحات راهنمای تور درباره تاریخ اقوام و ادیان جزیره سیسیل، دستمونو عین بچههای مودب کلاس بردیم بالا و گفتیم خانم اجازه! این دون کورلونه راسته؟ خانمه هم گفت به به چه سؤال بجا و مربوطی بود! اما ذهن کنجکاو ما مگه امان میداد: ببخشید؛ الان هم مافیا هست؟ چن نفرن؟ جاشون کجاست؟ یکی از همکارهای شرکتمون ازم خواسته انگشتر پدرخوانده رو واسش ببرم .. در بین یکی از همین سؤالات بود که راهنمای تور داغ کرد و گفت دیگه مافیا بی مافیا!
روز دوم: گرچه رو دس فرمون خطیهای تهران خودمون کسی نیومده و نمییاد؛ ولی انصافا رانندههای ایتالیایی نقره رو میگیرن. مخصوصا وقتی که یکی میپیچه جلوشون؛ واسه داد و فریاد کردن فرمون رو ول میکنن تا جیگرشون با تکون دادن دستاشون تو هوا حال بیاد!
روز سوم: از من به شما نصیحت؛ اگر اون طرفا کارتون مییوفته، حداقل ۵۰ تا لغت ایتالیایی یاد بگیرید. حالا از سن بالاها که توقعی نیست ولی اغلب جوانها حتی یک، دو، سه، چهار رو هم به انگلیسی بلد نیستن. خداوکیلی کم هم نمییارن؛ هر چی ازشون میپرسی جواب میدن: اوکی! اوکی!
بازم روز سوم: تو ایتالیا شاید بعضیها کفش نداشته باشن ولی همهی مردم از دم نفری یه دونه شال گردن گل-منگلی دارن. کسی بهم نگفت ولی فکر کنم گره شال گردن هم سال به سال به روز میشه (خواستم مثلا ننویسم مد!). حتی یه نفر هم نبود جور دیگهای شال گردنشو بسته باشه. گره محبوب همه خیلی هم سادهس: شال رو از طول دولا میکنید، دور گردن میاندازید و دو سرش رو از تای شال گردن رد میکنید؛ به همین راحتی.
روز چهارم: یافتم! یافتم! راز پرخوری و لاغری این جماعت خوشهیکل را یافتم. نه! شما بهم بگین: اگر ما هم هر روز جای کله پاچه و آبگوشت و چلوکباب، ماهی و سبزی میخوردیم؛ یا جای روغن گیاهی و کره و مارگارین و روغن حیوونی روغن زیتون مصرف میکردیم؛ کشیده و ترکهای نمیشدیم؟
روز آخر: از راننده تاکسی و مأمور پلیس و کارمند خط هواپیمایی که بیشتر از "اوکی" توقع نداشتیم انگلیسی بدونن؛ دلمون خوش بود شرکت برگزارکننده واسمون راهنما فرستاده فرودگاه. هر وقت مشکل یا سؤالی پیش مییومد؛ این دو تا راهنما نیم ساعت تند تند ایتالیایی با مسئولین فرودگاه حرف میزدن (یادتون باشه همه هم با هم در یک زمان حرف میزنن چون ممکنه یادشون بره چی میخواستن بگن) بعد یه سری تکون میدادن و به ما میگفتن: اوکی! اوکی!
وقتی بلندگوی فرودگاه اسم منو صدا کرد و پشت سرش هم کلی جملات به زبون سلیس ایتالیایی ردیف فرمود؛ دست به دامن راهنماهای شرکت شدم. اونها هم گفتن هیچ مشکلی نیست و الان واست تلفنی حلش میکنیم. تازه موقعی که یکیشون بعد از تماس تلفنی راهشو کشید و رفت، تازه متوجه شدم که اصلا درباره کار من با اون طرف خط حرف نمیزده. از یکی دیگشون پرسیدم خب حالا باید چیکار کنم که با تعجب پرسید مگه دوباره صدات کردن؟ من هم گفتم نه همون یه بار ناقابل بوده. اینو که شنید لبخندی زد و گفت: "نو پروب-له-مو" تا دو، سه بار صدات نکردن جای نگرانی نیست!
پرواز برگشت: میگم صد رحمت به ایران ایر هی نگید نه! ما چند نفر تعجب میکردیم چرا وقتی میشه روی صندلی نشست و منتظر سوارشدن به هواپیمای آل-ایتالیا بود باید ۲ ساعت توی صف سرپا واستاد. خب چون خودمون رو عقل کل هم میدونستیم طبیعیه که صبر کردیم همه سوار بشن تا مثل بچه مثبتا بریم سرجاهامون بشینیم. البته وقتی دیدیم که رو شماره صندلیهای ما مسافرین دیگه جا خوش کردن؛ یه کمی بفهمی نفهمی جا خوردیم. آقایی که سرجای من نشسته بود فرمودند چون زودتر سوار شدن پس در نتیجه جا هم مال ایشونه. شماره صندلی رو که با خجالت فراون نشون ایشون دادیم گفتن بله شماره شما درسته ولی چون دیر سوار شدین این دیگه مشکل خودتونه که جا پیدا کنید. از همش جالبتر وقتی بود که مهماندار از راه رسید و حکم به برائت متصرفین داد و دست ما رو گرفت کشون کشون برد ته هواپیما یه جایی باز کرد تا بشینیم.
کلی خوش گذشت خلاصه!
۱۳۸۴ آذر ۲۷, یکشنبه
۱۳۸۴ آذر ۲۶, شنبه
۱۳۸۴ آذر ۱۶, چهارشنبه
گرچه خوشآیند خودم هم نیست .. اما حقیقتیست: دانستن چه سودی دارد وقتی حاصل باخبر بودن حتی از ندانستن کمتراست؟ بیخبری خوش خبریست ... وقتی از ضایعهای باخبر شدی و روحت خراش خورد؛ اگر در همین مرحله لبپر شدن احساس درجا بزنی، همان بهتر که بیخبر بمانی. سال قبل که کودکان دبستان در آتش سوختند؛ از شنیدن ضجه و ناله رسانهی ملی چه حاصلمان شد بجز زجر بیشتر؟ آگاهی خوب است به شرطی که تجربه تلخ جرقهای بشود برای بهبود روشها، رفع ایرادات، جبران کاستیها ... وقتی تکرار قصه جزغاله شدن بچههای مدرسهای فقط و فقط شد نوحه و شیون.... و هیچ مصوبه، قانون، تغییر یا اصلاح برای بالارفتن ضریب ایمنی صورت نگرفت؛ چرا صبح که از خانه میزنم بیرون؛ باید صفحه فکرم با گوش کردن رادیو هی روی ناله بچههای معصوم گیر کند؟
آیا سوختن بچهها باعث شد: مدارس ایمنتر شوند؟ مربیان آمادهتر و ورزیدهتر در مواجه با خطرات شوند؟ کودکان راه نجات خود را یاد بگیرند؟
که گفته که اصالت با دانستن است؟ آیا این جمله به صرف زیبایی یا ستایشی که از دانایی در آن شده قابل پذیرش است؟ بالا رفتن آگاهی عمومی به تنهایی و بدون هیچ اثر بیرونی چه حاصلی دارد؟ خدا رحمت کند سعدی را که "علم بی عمل" او این جور مواقع در یادم یورتمه میرود...
خب زلزله آمد و رفت .. بچهها سوختند در آتش ... هواپیما با ساختمان شاخ به شاخ شد ... هوا گندید ... یک سال دیگر گذشت ولی شکر خدارا که نه پیرتر شدیم نه پختهتر
۱۳۸۴ آذر ۱۲, شنبه
هوا امروز اینجا خیلی گرم شده؛ حسابی هوس زیرزمین خانهی بروجردیها را کرده بودم .. يادت هست که میگفتی اینجا جوون میده که بعدازظهر گرم تابستان فارغ از همه کس و همه چیز زیلو پهن کنیم ... با باد خنک دخمه کیف کنیم و نرمو آروم بخواب بریم ... یک بعدازظهر گرم تابستان فارغ از ایمیل و سفرکاری و یادداشت و حساب و کتاب و اینکه الان چند نفر به چندنفر زور گفتند یا چند .... نمیدونم تو هم امروز مثل من هوس هندوانه کرده بودی يا نه؟
لیون ۳ سپتامبر
اول کمی دلخور شدم که با اینهمه دم و دستگاه و ایمیل و انواع و اقسام پیامرسانهای جورواجور باز چرا گیر دادی به نامه و تمبر و پستخانه و نشانی چهمیدونم پلاک چند، واحد چند؟ آخه از کجا بدونم که دو جمعه پیش هندوانه هوس کرده بودم یا نه .. اگر برایم msg فرستاده بودی درجا با خبرت میکردم .. بعد که نامهات را با خودم به رختخواب بردم تا ده بار دیگر بخونم، دیدم که با ایمیل هیچ وقت نمیتونستم اینقدر صمیمی باشم. خوب فکر کردم؛ دو جمعه پیش من سرکار بودم، خیلی هم سرم شلوغ بود. راسش اینجا هوا آنقدرها هم گرم نیست، فکر نمیکنم هندوانه ویار کرده باشم ... حله؟
تهران ۲۸ شهریور
فردا یعنی سهشنبه اینجا نیمهشعبانه .. اگر پای سفر داشتم چهارشنبه و پنجشنبه را هم دودر میکردم و میزدم یک طرفی ... ولی بار آخر که تنها رفتم سفر با خودم عهد بستم دیگر از این غلطها نکنم ... راستی شنبه روز اول مدرسهست ... خوش به حالت که هنوز میری مدرسه .. خیلی هوس کردم من از این روزمرگی بکنم یه جوری...
Namat ro touy sandogh post didam emrooz, tarikhe tahvilesh male 2 rooz pishe. Naresidam name'ha ro niga konam zoodtar. Goftam ba email jobran e taakhir ro kardeh basham... az madreseh halam baham dareh mikhoreh digeh ... tou ke zendegit ro beras ... chera mikhahi khodeto allaf e dars o mashgh koni baz? .... Az dai khabar dari? Shenidam bimarestan boode. Ina ke rastesho be man nemigan. tou behem bego: halesh chetore?
Tehran, Oct. 1
Negaran nabash ... az bimaretan morekhas shodeh .. khastam zoodtar bakhabaret kardeh basham .. vasat tou name posti tolani tar minevisam...
تهران ۹ مهر
همه رنگ زرد پاییز رو دوست دارن ... تو میفهمیشون؟ من که نمیتونم بفهمم ... رنگ زرد و نارنجی برگها که میریزن پایین قشنگن .. عین صورت نن-جون وقتیکه جوون دادو عین فرشتهها سفید و نورانی بود ... قشنگ هستن ولی دوست داشتنی نه .... من رنگ سبز کاج رو تو پاییز بیشتر دوست دارم ... وقتی همه بریدن و تسلیم شدن ... یه جوری قدش کشیدهتره انگار .. اینطور نیست؟
لیون ۲۰ اکتبر
ببخش منو که اینهمه جواب نامت دیر شد. ویزام بلاخره اون یکی هفته اومد. این مدت همش دنبال تسویه حساب با محل کار و دانشگام بودم. خونه رو بایس پس میدادم. تلفنو میگفتم قطع کنن. نشونی پستیمو موقتی منتقل میکردم خونه مهشیداینا. خودم هم گیج شدم. کلی کار ریخته سرم. از یه ور میدونم باید برم از اون ور این همه تغییر داره منو داغون میکنه. ياد حرف تو افتادم که هربار سفر طولانی یا خونهتکونی یا تغییر کار مثل مرگ میمونه؛ آدم یه عمر آت و آشغال دور خودش جم میکنه به امید اینکه روز مبادایی لازم بشه، اما اون روز مبادا نمییاد و آدم میمونه و یه عالمه دلبستگی که باید یه روزه بریزتشون دور... حالا تازه دارم میفهمم. خيلی سخته، خیلی.
بهم دیگه نامه نده؛ چون میره خونهی مهشیداینا. ايمیل هم نده؛ اون نشونی واسم یکی از اون آت و آشغالاست که دارم میریزمشون دور. بزار وقتی رسیدم آمریکا فکرامو بکنم، اگر تونستم واست نشونیهای جدیدمو میفرستم.
واسم دعا کن... خیلی بهش نیاز دارم؛ خیلی
۱۳۸۴ آذر ۹, چهارشنبه
من وسواسی توی بد مخمصهای افتادهام .. تورا به اندازه خودت که نه ... به اندازه آنی که حس بلندپروازم دوست دارد؛ دوست دارم .. در هر لحظه و آن که مدحت میکنم؛ خود دیوانهام میدانم که تورا یک گام دیگر از دنیای خودم ... از دسترس خودم ... از دمدستیهای خودم ... از محسوساتم ... از آنچه شدنی، باورکردنی و صمیمیست دورتر کردهام ...
دوست من؛ اکنون هنگام جداییست دیگر.... تو دیگر از این لحظه مقدس و نامحسوسی... رسیدن به تو شکستن حرمتیست که تو را برایم دوستداشتنی کرده است.
دوستت دارم ... بدرود!
۱۳۸۴ آذر ۷, دوشنبه
یه راه خوب واسه خلاصی از دست فکر یا حرف مزاحم؛ خفه کردن و نزدنش نیست ... یه جوری نصفه کاره ولش کردنه ..
این چند خط زیر به مزه هسته انگور دونه درشت تلخ و گس بود ... دست از سرم هم بر نمیداشت ... واسه همین مثله شده و تیکه پاره میذارمش اینجا تا از دستش آسوده بشم:
دیگه غول ساقهی لوبیا هم
بوی آدمیزادیی ما رو نشنید
.
.
.
بوی آدم نمییاد ...
آهای مردم آبادی دنیا!
کی دزدید از دلاتون رنگ؟
از چشاتون نور؟
از نفسهاتون اسم مرهم؟
کی بُرد از بدنهاتون بوی آدم؟
.
.
.
۱۳۸۴ آذر ۳, پنجشنبه
۱۳۸۴ آذر ۲, چهارشنبه
۱-
وقتی قرار است از چیز معروف ولی قبیحی در جامعه حرف بزنیم:
چرا در برنامه طنز ایرانی چیزی مثل "پاچهخواری" که هموزن و همقافیه و هممعنای "فلان مالی"ست رواج پیدا میکند؟
در حالیکه....
در برنامه مشهور طنز آمریکایی Seinfeld از ترکیب جدید Master of My Domain جای Masturbation استفاده میکنند؟
پاچهخواری صرفنظر از معنایی که سعی در القای آن دارد؛ خود به تنهایی چه بار مفهومی میتواند داشته باشد؟ Master of My Domain علاوه بر انتقال حس و تداعی لغت اصلی؛ خود دارای بار معنایی مستقل است ... اعتباری که لزوما وابسته به Masturbation نیست ..
۲-
وقتی قرار است شعار تبلیغاتی برای شرکتی بسازیم:
چرا در اغلب موارد حس ظاهرپسندی و شعاری بر مفهوم غایی میچربد تا صبح تا شب بشنویم که مثلا: "تاپ؛ یک انتخاب ناب" و یا "آذربان؛ نماد اطمینان"؟
در حالیکه ....
شرکتی به کت و کلفتی GE ترجیح میدهد از خیر قافیه و سجع و رباعی بگذرد و صاف و پوستکنده بگوید: Brings Good Things to Life؟
۱۳۸۴ آبان ۲۷, جمعه
۱۳۸۴ آبان ۲۵, چهارشنبه
I am a helper and a giver: Tried different ways to help others; to make their daily life easier; a very wide spectrum of things: could be helping a friend to fill out his or her application form or give honest feedback and comments on how a coworkers or classmates could improve the quality of their job or the material they prepare. Sometimes it could be simply listening to others and showing that you care.
Being a perfectionist I realized that my coverage with the tools I have is very limited (still significant though). Two years back I came to understand the magic in writing; it was an overlooked aspect of my talent if cultivated could not only improve the quality of my personal life but also could help others to enjoy their moments deep insid; having a better and comprehensive awareness about their lives and the importance of roles that each of us has to play. I really do believe in writing and the power it can generate.
I have other achievement that I can be proud of: from adapting myself to the totally different environment after my immigration, to work related accomplishments like the ones that I don’t care to mention; but still I would nominate my ability to improve my communication skills in general my best achievement ever.
۱۳۸۴ آبان ۲۲, یکشنبه
۱۳۸۴ آبان ۱۴, شنبه
Life is just ups and downs ...
The unwanted blend of being sad and glad ...
The demise ...the birth.. the laughter and the sorrow
One day having the arms and warmth of someone loved
One day trying to let them separate their ways from our lives
We are wonderful:
Keeping the sad moments in the heart ...
And blooming the instant we love to shine..
I am sad you have gone through the pain
And glad you get a chance to feel the love you could get:
The love for your father
And the love for those who care
I am glad you get the hope to come back to work ....
Welcome back
۱۳۸۴ آبان ۹, دوشنبه
من: اینم از شانس منه لابد!
آنیتا: اونروز که رفتی داشتم به این فکر میکردم نیکو غروب که میشه دیگه دمر شده... بچهها رو هم تحویل نمیگیره ... اما تا میفهمه تو پشت دری یههو براق میشه ... زور منم بهش نمیرسه ساکتش کنم.
من: فک کنم من تو زندگی قبلیم ماده سگ بودم!
نمیدونم این پدرسگ (فک نکنم نیکو غیر سگ پدری داشته باشه) از چی من خوشش میآید؟ ... آنیتا میگه حتما بوی بدنته! قبلنا شنیده بودم که هر عطری روی هر پوستی یه جور بو داره؛ اما دیگه نمیدونستم بعضی پوستا میتونن سگـا رو تِرن-آن (turn-on) کنن.
این دفه به توصیه مادر آنیتا شلوار کوتاه پوشیدم ... آخه از بس لباسامو هر بار آب میکشیدم ذله شده بودم .... "بذار ببینم این مادرسگ چه غلطی میخواد بکنه؟" .... اما ای کاش اینکارو نکرده بودم ... این بار از ماشین که پیاده شدم نیکو از تو خونه چنان زوزهای کشید که تو دلم گفتم: "نخواستیم بابا، بهتره از همین جا سروته کنم برگردم" ... اما آنیتا که انگار فهمیده بود اوضاع چقد خیطه از همون پشت در صدام کرد که نترس، همه چی میزونه ....
آره همه چیز خیلی میزون بود؛ واسه نیکو البته ... وقتی درو باز کردن با اینکه آزتا گردن نیکو رو گرفته بود، عین اسبِ زورو روی دوتا پاش واستاده بود دستاشو تو آسمون طرف من تکون میداد ... با هر کلکی که بود من خودمو از پشت حفاظ بچهها رسوندم تو آشپزخونه و در رو پشت سر خودم بستم ... ولی مگه ولکن بود؟ ... اومده بود پشت در پنجول میکشید که "بذار من بیام تو!!" آخه سگ هم اینقد وقیح؟
نمیدونم دل بچهها از نالههای نیکو به رحم اومد یا آنیتا خواست یه بار و واسه همیشه این داستان تموم بشه که دیدم لای در آشپزخونه وا شدو و جناب مستطاب نیکو عربزاده (نژاد ایشون تازیه آخه) پریدن بغل حاجیتون ... حالا نلیس کی بلیس! پروپاچه هم که شکرخدا باز! یه دل حسابی داشتن از عزا در میاُوردن ... خدا قسمت کنه!
من خودمو تا اونجا که میشد منقبض کرده بودم .. ولی یواش یواش خودمو ول دادم ... زبونش لامصب عین زبون آفتابپرست کش مییومد ... طوری که دهن مبارکشون بالای زانو بود، نوک زبونشون انگشتا رو میجورید (نگفتم که کفش رویه باز هم خیرسرم پوشیده بودم؟) ... پوست زبونشم زبر بود عینوهو کاغذِ سمباده ... از بالا میرفت پایین، اونجا یه چرخی میزد .. دوباره کشش میداد سربالایی .. و دوباره از-زَ-سر... حالا این وسط صدای نفس-نفس زدنش هم شده بود موزیک متن فیلم ... کلُالاجمعین اهالی خونه هم حلقه زده بودن دور معرکهی ما و با حسرت نیگا میکردن که خوش بحالت؛ کاش مارو اینطوری تفمالی میکرد...
پوست پام ور اومده بود ... خیس و ملتهب ... آنیتا دست اینداخت دور کمر نیکو، اونو کشید به زور عقب .... بچه اول یهخوره مقاومت کرد؛ ولی بعدش راضی شد که جلوی پای ما بشینه رو زمین ... ولی همین جوری میخ شده بود به من...
از اون روز به بعد هر وقت میرفتم خونشون؛ روی دوتا پاش وا میستاد ... دستاشو میزد به سینه من (قدش بیشتر از این کش نمییومد) ... انگار میخواست بزنه به شونهام و بگه: hey buddy! (aka sweetheart!) come on in
۱۳۸۴ آبان ۵, پنجشنبه
که ستارهها مهمان تنند.
برای رصدِ کهکشان تنهایی تو
حاجت به هیچ پایُ، منت به هیچ چشم نیست
هر چشمهی زخم تو چاهیست ...
و هر چاهی پناه فریادی
یا بایگانی مدفون یک نگاه نگران
یا گنجینه دردهای ناگفته
سحر ....
که نور از مأذنه خلاصیِ تو به زندگی دمید.
برای مهمان کردن زمین به شیرینی جانت
یک دست سینه خاک میشکافت ...
و یک دست سیبِ قلب تو را ...
به یادگاری به کودک فردا میسپرد
۱۳۸۴ مهر ۲۴, یکشنبه
No matter when . . .
Even when you are ugly.
It; will cover you,
Not very soon . . .
Later when you are shabby.
How; stupid should I looked,
The day that you left me.
I; should have looked
Like a kid;
As you were bouncing.
How; sham and rude, must I be
To play well as you did.
Who; will ever care,
How the storm were;
Soft or deadly.
You; should be dumb,
Should be old,
Enough
To love me.
You; were smart
You were young
Enough
To leave me.
۱۳۸۴ مهر ۱۵, جمعه
۱- تهروون
۲- قم
۳- باز هم قم
۴- شابعدولظیم
۵- مشهد
۶- مشهد اردهال
۷- امامزاده داوود
۸- امامزاده صالح
۹- گردنه امامزاده هاشم
۱۰- اوشون فشم
۱۱- مکه
۱۲- مدینه
۱۳۸۴ مهر ۱۳, چهارشنبه
۱۳۸۴ شهریور ۲۵, جمعه
در خواب هم نمیدیدم که یک آن عاشق نباشم ....
و در سردی روزمداریم بمیرم!
بیدار شوم بیشوق ....
بخندم بیقافیه....
بگريم برای هيچ.
روحم که مرد، تنم گریست
دستم گرفت .....
سینهام شکافت و قلبم دوپاره شد
آخ که قنات چشمم از خشکی عربدهی هلمنمبارز زندگی سوخت
اما ...
من کورسوی یاد تو را امشب در ته کویرِعمرم رصد کردم
به شوق تکرار آن تپشها،
آن ترنمها که در خانه دلم خواندی
به اشتیاق دیدار روی خوش زندگی
به تمنای چشیدن طعم شیرين هم-نفسی، هم-دلی، هم-قفسی
مردم چشمم شفاف شد از باران یادت
و خانه دلم آباد شد از تپش نامت
ای یاد تو در گور با من همخانه!
به امید همخانگی تو؛ برای گورم لحظه میشمارم
و از دور به رستاخیز حسم سلام میکنم
۱۳۸۴ شهریور ۲۱, دوشنبه
آن شيخ هميشه در سفر، تسليم برابر هر خير و شر، آن محبوب نزد همه قلوب، دلها از دوريش به آشوب، آن كارمند شركت سامسونگ، ماهيهاي قرمزش درون تنگ، آن متخصص در امر نت بوك، لب نزده تا كنون به گوشت خوك، آن مسافر كانادا و دوبي و كره، تازگيها در بحث موبايل خوره، آن دانشجوي كلاس فلسفه، عشق هاي دنيويش در نطفه خفه، آن صاحب وبلاگ جان، شيخنا و مولانا عليمان، از بزرگان روزگار بود و از جشن تولدش در فرار بود.
آورده اند شيخنا كرامات بسيار داشت و وبلاگ بسيار نگاشت. پس تشنگان فضائلش هر روز بيشتر ميشدند و خوانندگان رسائلش فزوني مي يافتند. چون چنين ديد بر نفس اماره غضب كرد و طومار وبلاگ در هم پيچيد و گفت: ”بابا ما نه كانتر خواستيم نه كامنت دوني، نه خواننده!” رنگ از صفحه كتابت زدود و خطش را به بدترين شكل عوض نمود و آدرسش تغيير داد چونانكه مجنون سر به بيابان گذارده بود. پس مريدانش همه در خماري فرو رفتند و عجز و لابه و التماس بر پيغامبر ياهويش كردند كه:” آدرس وبلاگ جديدتو بده بابا خودتو لوس نكن!” پس شيخ نرمي و ملاطفت بسيار كرد و از نفحات جان خود مريدان را بهره مند ساخت.
در نگارش به زبان اجنبي توانمند و در هنر استعاره و تشبيه بي بديل و در فن صور و خيال لايق بود. هر زمان اراده ميكرد چونان مينگاشت كه خلق در پي سخنانش مثنويها مينوشتند و چنین نگارشی در آن ميانه تنها مشتي از خروار است و اين گذشته از اقواليست كه ساعتها در ميان خلق ميرفت و دست آخر هيچ نصيبي عايد كس نميشد. پس از او معاني را جويا ميشدند. پس شيخ كه در عجب از فهم مريدان بود در جواب تنها به اين سخن اكتفا كرد كه: ”فك كن بوزينه اي را بوسيده اي” و آنگاه سكوت پيشه كرد.
دوستان همه در تحير كه ”يا شيخ! اين چي چيه نوشتي؟ حالا نمیخوای بنویسی لااقل بيا شمعا رو فوت كن!” اما شيخ همچنان سر در گريبان برده و سكوت پيشه كرده و ميگفت:”بابا من دوست ندارم، مگه زوره؟” دوستان را از اين سخن رنج بسيار آمد و هريك به كنجي نشسته به انتظار تا شايد شيخ پذيراي ديدارشان شود. لاجرم شيخ بنده نوازي نمود و دعوت دوستان پذيرفت و قبول كرد تا در سه شنبه روزی به تاريخ بيست و دوم از برج شهريور ٨٤، در ساعت 18 بعدازظهر پرده غيبت خويش بدرد و در ال كافه مركز خريد گاندي رخ بر جمع دوستان بنمايد. (حالا ال کافه هم نشد اونجا پر کافی شاپه، جاي ديگه! موبايل همراتون باشه خب). خدايش رحمت کناد.










