نمی خواهی برو... من می مانم تا بتابی
۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه
می خواهی بتابی... بتاب
نمی خواهی برو... من می مانم تا بتابی
نمی خواهی برو... من می مانم تا بتابی
در
۰۰:۵۲
4
نظر
از جنس:
احوالات ما,
می تاب
فصلی برای جدایی
برای ترک تو... بهار وقت خوبی نیست
که چلچله ها یادت را.. هی فریاد کنند...
و شکوفه های گیلاس رویت را.... هی به رخ بکشند
برای نخواستن ت.... تابستانی را باید صبر کرد
تا خوشه های طلایی گندم... به زردی نزنند
و گل بوته های تازه خیار... نگندند
برای ندیدنت... پاییز انتخاب بدی-ست
که برگ های خزان؛ تحمل تک قدم های یک عابر تنها را ندارند
و باد سرد آذر فقط با دست های توست... که گر می گیرد
برای بریدن از تو... زمستان بدترین ِ فصل هاست
که مصیبت سوز و بی همراهی آفتاب؛ در دی ما را بس است
و بهمن سهمناک تر از جرأت پریدن از دره خاطره هاست
و اسفند روی زغال گداخته از بغض نداشتن توست که می ترکد...
برای ترک تو... بهار وقت خوبی نیست
که چلچله ها یادت را.. هی فریاد کنند...
و شکوفه های گیلاس رویت را.... هی به رخ بکشند
برای نخواستن ت.... تابستانی را باید صبر کرد
تا خوشه های طلایی گندم... به زردی نزنند
و گل بوته های تازه خیار... نگندند
برای ندیدنت... پاییز انتخاب بدی-ست
که برگ های خزان؛ تحمل تک قدم های یک عابر تنها را ندارند
و باد سرد آذر فقط با دست های توست... که گر می گیرد
برای بریدن از تو... زمستان بدترین ِ فصل هاست
که مصیبت سوز و بی همراهی آفتاب؛ در دی ما را بس است
و بهمن سهمناک تر از جرأت پریدن از دره خاطره هاست
و اسفند روی زغال گداخته از بغض نداشتن توست که می ترکد...
۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۱۱, جمعه
تبریز
گفته بودی که نزدیکترینی... باورم نشده بود... و یا فراموشم... تورا در انتهای خودخواهیهایم که دورترین است میجستم.. و میجویم... تب نکرده؛ تببر.... و باد نکرده؛ نیشتر میخواهم... اول باید که تب کرد تا تبریز تورا بطلبد.. حکیمی گفت خوبی تو.. نه دردی داری... نه نیاز به مرهمی... زی.. و خوش باش که ایام جهان در گذر است.. بپوش و بنوش و بتاز که روغن و ضماد اگر برای زخم لازمت نیست... برای چرخش پرسرعت ایام به کارت بسیار خواهد آمد...
گفته بودی که نزدیکترینی... باورم نشده بود... و یا فراموشم... تورا در انتهای خودخواهیهایم که دورترین است میجستم.. و میجویم... تب نکرده؛ تببر.... و باد نکرده؛ نیشتر میخواهم... اول باید که تب کرد تا تبریز تورا بطلبد.. حکیمی گفت خوبی تو.. نه دردی داری... نه نیاز به مرهمی... زی.. و خوش باش که ایام جهان در گذر است.. بپوش و بنوش و بتاز که روغن و ضماد اگر برای زخم لازمت نیست... برای چرخش پرسرعت ایام به کارت بسیار خواهد آمد...
در
۰۸:۳۹
2
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه
---
عید هم بلاخره رسید... عمر هم بلاخره گذشت... این عید هم مثل نوروز برایش یک گلدان حسن یوسف بردم... که روی طاقچه جلوی قاب عکسش بگذارم...
-------
این حس غریب است غریب... این حالت من... این بیحوصلگی... پختگییه خامتر از عمر ِ نرفته... و درد ِ نچشیده... بی حالتی... بی رمقی... رخوت نیست که بگویی حاصل خستگی است و دوستش داری... حاصل بی حاصلیست شاید.. کاش دم-غنیمتی بود... کاش لاخوف علیهم و لا یحزنون بود... که نه خوف نیامده داری... نه غم رفته....
-
از خودم میپرسم... از حمیدرضا هم پرسیدهام... واقعا امروز وقتش بود؟
---
هه-در را پیدا کردم.... برایم نوشته.... گاهی یک عمر کم است برای همدلی... گاهی یک دم کافیست... یادم نمیرود... دم در کلاس از لیوان یک بار مصرف قهوهای که در دست داشتم گفت بگذار یک جرعه بنوشم....
---
وقتی اسباب اتصالت بشود این چنینی... توقعی دیگر باقی نمیماند.. یا بیخبرند... یا بیخبری... یا کمخبرند... یا کمخبری... از گل باید که بطراود شبنم.. از سیمو کابلو تراشه هم جز این نمیطراود..
--
جولای را بگویم دوست ندارم؟ یا بگویم خاطره خوشی از آن برایم باقی نمانده؟
---
گفتند چه انرژی مثبتی داری... و در دلم خندیدم...
-----
قبل طلوع آفتاب زدیم به بیابان.. محمد برایم میگفت بچهتر که بودم همیشه دعا میکردم وقتی به اردو میروم مادربزرگم مرده باشد.. از اردو که برگشتم همه چیز تمام شده باشد.. نه ببینم... نه دخالتی کنم... گفت عجب دنیایی است... وقتش که رسید همه رفته بودند اردو جز خود ِ من.... همه کارش را خودم کردم... به تنهایی
------
اکبر برایم میگفت حالا که نگاه میکنم در زندگی جاهایی بوده که فرصت را از دست دادهام... باختهام بازی را.. و وا دادهام فرصت جلا را.. کم آوردهام... و بازی را نباخته وا دادهام... گفت از زندگی زناشوییام راضی نیستم... نه چون که خوب بوده یا بد.... چون به قدر لازم و همتی که در خودم سراغ داشتم بازی نکردم.... بعضی موقعها برای فرار از فشار است که کم میآوری...
--
برایم نامه فرستادهاند که بیا... خوب است... فرصت فراغ/ق که پیدا میکنی؛ ابر و باد و مه و خورشید و فک در کار میشوند که فارق/غ نشوی
---
کسی هست که هوسهایت را همراهی کند؟ که نخواستهایت را بخواهد؟ که دلمشغولیهایت را؟ و بریدنهایت را حمایت کند؟ دست بگذارد روی زانو و بگوید: هر چه میخواهد دل تنگت بگو؟
--
سفر فرحبخش است... و حضر انسانساز... بیجهت است یا نه ولی حضر و حفظ ... سفر و سعد چه خوش قافیه و ناز-معنا شدهاند... حافام و سادال هم
-
تو را (امسال) صدا خواهم کرد
-
هذیان نیست و من خوشحالم.. شاید ولی به صورتم نیاید
-
گفت اگه بخواهی خودتو توصیف کنی چه جور انسانی هستی؟ سرگشته و امیدوار... یعنی یه کمی گم شدهام... ولی پیدا میشم... میدونم
عید هم بلاخره رسید... عمر هم بلاخره گذشت... این عید هم مثل نوروز برایش یک گلدان حسن یوسف بردم... که روی طاقچه جلوی قاب عکسش بگذارم...
-------
این حس غریب است غریب... این حالت من... این بیحوصلگی... پختگییه خامتر از عمر ِ نرفته... و درد ِ نچشیده... بی حالتی... بی رمقی... رخوت نیست که بگویی حاصل خستگی است و دوستش داری... حاصل بی حاصلیست شاید.. کاش دم-غنیمتی بود... کاش لاخوف علیهم و لا یحزنون بود... که نه خوف نیامده داری... نه غم رفته....
-
از خودم میپرسم... از حمیدرضا هم پرسیدهام... واقعا امروز وقتش بود؟
---
هه-در را پیدا کردم.... برایم نوشته.... گاهی یک عمر کم است برای همدلی... گاهی یک دم کافیست... یادم نمیرود... دم در کلاس از لیوان یک بار مصرف قهوهای که در دست داشتم گفت بگذار یک جرعه بنوشم....
---
وقتی اسباب اتصالت بشود این چنینی... توقعی دیگر باقی نمیماند.. یا بیخبرند... یا بیخبری... یا کمخبرند... یا کمخبری... از گل باید که بطراود شبنم.. از سیمو کابلو تراشه هم جز این نمیطراود..
--
جولای را بگویم دوست ندارم؟ یا بگویم خاطره خوشی از آن برایم باقی نمانده؟
---
گفتند چه انرژی مثبتی داری... و در دلم خندیدم...
-----
قبل طلوع آفتاب زدیم به بیابان.. محمد برایم میگفت بچهتر که بودم همیشه دعا میکردم وقتی به اردو میروم مادربزرگم مرده باشد.. از اردو که برگشتم همه چیز تمام شده باشد.. نه ببینم... نه دخالتی کنم... گفت عجب دنیایی است... وقتش که رسید همه رفته بودند اردو جز خود ِ من.... همه کارش را خودم کردم... به تنهایی
------
اکبر برایم میگفت حالا که نگاه میکنم در زندگی جاهایی بوده که فرصت را از دست دادهام... باختهام بازی را.. و وا دادهام فرصت جلا را.. کم آوردهام... و بازی را نباخته وا دادهام... گفت از زندگی زناشوییام راضی نیستم... نه چون که خوب بوده یا بد.... چون به قدر لازم و همتی که در خودم سراغ داشتم بازی نکردم.... بعضی موقعها برای فرار از فشار است که کم میآوری...
--
برایم نامه فرستادهاند که بیا... خوب است... فرصت فراغ/ق که پیدا میکنی؛ ابر و باد و مه و خورشید و فک در کار میشوند که فارق/غ نشوی
---
کسی هست که هوسهایت را همراهی کند؟ که نخواستهایت را بخواهد؟ که دلمشغولیهایت را؟ و بریدنهایت را حمایت کند؟ دست بگذارد روی زانو و بگوید: هر چه میخواهد دل تنگت بگو؟
--
سفر فرحبخش است... و حضر انسانساز... بیجهت است یا نه ولی حضر و حفظ ... سفر و سعد چه خوش قافیه و ناز-معنا شدهاند... حافام و سادال هم
-
تو را (امسال) صدا خواهم کرد
-
هذیان نیست و من خوشحالم.. شاید ولی به صورتم نیاید
-
گفت اگه بخواهی خودتو توصیف کنی چه جور انسانی هستی؟ سرگشته و امیدوار... یعنی یه کمی گم شدهام... ولی پیدا میشم... میدونم
در
۱۲:۱۳
1 نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه
۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه
شهلاجون.. احمدجون... آقاجون... عموجون.. عمه جون.. ممنون از آن همه مهری که خرج ما کردید... ممنون از آن همه عشقی که برای ساختن یک دنیای بهتر و قابل تحملتر در پای ما ریختید... شهلاجون... امشب بدون درد بخواب... راحت باش... فقط بدان بدون تو.. من چیزی جز این بودم... دنیای من بدون تو.. از این پس چیزهایی کم دارد که دیگر برایشان جایگزینی نمیشناسم...
۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سهشنبه
ای قطار خالی خاطره
من خواب ماندهام...
از منازل سبز آن لب زیبا کی گذر کردی؟
و به ایستگاه سینههای پرطپش دوست...
کی رسیدی؟
من در خواب تلخ خود
ششمین ضحاک را هم دیدم
و به شوق رسیدن صبح
ازصحنههای خونبار تاریخ پرش کردم
هرچه امید بود خرج کردم
تا به صبح برسانیم
و در اولین ایستگاه دلداگی..
تا ابد بنشانیم
اما قطار چون تقویم هزار برگ
میرود
و سوت ایستگاه دلداگی
از بس که متروک مانده
نمیزند
چاه امیدم در میان پرده ششم خواب دوباره جوشید
رنگی بود... و پر نور
مستقبلین در ایستگاه
با یک بغل گل
سر میکشیدند
به دیدنم
اما قطار...
بیخبر گذشت
و من...
خواب ماندهام
از
ایستگاه دلداگی....
من...
باز هم....
باز ماندهام
۱۳۸۷ خرداد ۲, پنجشنبه
شخم با بیلچهی زندگی از حوصلهی رندی ما خارج شد
نوبهی زلزله و زلزال است...
در
۰۰:۳۶
0
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه
بزرگترین دستاورد بشریت... که تداومی است در انفصال
آخر خلاقیت آدمی... که تکه تکه می کند لحظه های شادی و زجر را..
بهترین پناه در تیربار دهر... که نقطه می-چین-د میان خطها
حلال درد... مرهم ترس ... صیقل دهنده تیزی های زندگی
روزگاران...
که تکرار است...
و تکه است....
و سیال است...
و گذراست...
که شب دارد و روز..
و تابستان و بهار....
یک حجم غلیظ زندگی...
توده ی متورم حیات...
که منقطع است به ساعت و سال و ماه...
و منفصل است به درک و یاد ما...
روز.. ساعت... هفته... ماه... جمعه... و دوشنبه
زندگی
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۱, شنبه
افسانه
خوشحالم که ایرانییم و شبهای کودکیام با قصههای خوش عاقبت سپری گشته است... دوست دارم که قصه باشد زندگیام... واکنش ناخودآگاه من، وقتی که اوضاع به هم میریزد... اشک جاری میشود.. کسی از دستم میرود... دنیا آن روی خوشش به من نشان نمیدهد... نه پناه در مُسکنهای موقتیست که وقتی از خماریش برخواستی دنیا دَنگی بخورد توی سرت.... بهترین سنگر ... و مُسهلترین دارو رویاست... قصهای میسازی برای کودکان.. تا در شبهای قوام زندگی... درگوششان زمزمه کنند... قصههایی که همه خوش عاقبتاند... آنجا که همه چیز به خیر و خوشی تمام میشود... و در آخر کار همه به هم میرسند...
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۴, شنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۹, دوشنبه
سخت ترین تکه نوشتن؛ ننوشتن است.. ننوشتن از خود
می دانی؟ نه حسی مانده به انبساطی... نه رسالتی به ابلاغی... نه امیدی به روزنه ای... ای ی ی
در
۲۳:۵۴
2
نظر
از جنس:
احوالات ما
۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۳۰, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه
۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه
۱۳۸۷ فروردین ۱۶, جمعه
چه فرقی میکند لنگی باشی یا کیسهکش یا حتی طرفدار کناکس... نه تصمیمی گرفتهای نه فکری کردهای... فقط قاطی یه سری لنگی یا کیسهکش یا کناکسی بزرگ شدهای ... همین و همین... بستگی به این دارد که طرف کدام گلادیاتور باشی.. آن وقت از جردادن گلادیاتور رقیب آی حالی میکنی... و از قل قل خوردن توپ توی دروازهات آی جزی میزنی....
دیدن نبرد گلادیاتورها توی میدان... آن تکه نمی دانم کدام روحت را قلقلک می دهد کم-کی... هرچند که نه برای گل این وری هورا بکشی نه برای گل آن وری نیم خیز شوی...
دیدنش البته خوب است... و با مزه... و یادت نمی رود همین سی سال پیش بود که جناب کوثری یا وارث یک خط درمیان گزارشهای خود هی به یادت می آوردند که آلنده که بود و آناکوندا چه کاره... حالا دیگر کسی روی روانت راه نمی رود.. آسوده و تخمه خوران برایت از جد و آباد ننه و پسرعمهی زن بابای فلان گلادیاتور لالایی می خوانند فقط...
خوب است که تهران شهرآورد دارد... و شاه خائن استادیوم ساخته است... خوب است که من و دوستان بلیط ف.ب.م داریم.. خوب است که نارنگی خوشمره است... و موز هم... کمی تخمه لب و زبانت را می سوزاند فقط..
در
۱۰:۵۳
2
نظر
از جنس:
احوالات ما
اشتراک در:
پستها (Atom)