۱۳۸۴ دی ۹, جمعه

محل اقامت اگر هتل ۱۲۵ ساله نبود، نبود. مشعل اگر ساخت طراح معروف ايتاليايى «Pininfarina» نبود، نبود. ساحل اگر زيبا نبود، نبود. لباس ها اگر يكدست نبودند، شركت كنندگان اگر از سراسر جهان نبودند، برگزاركنندگان اگر سخت كوش و شب زنده دار نبودند، طراحى مسير اگر هوشمندانه نبود، ميزبانان ايتاليايى و كره اى اگر مهربان و خونگرم نبودند، همراهان مسير اگر پرشور و سرزنده نبودند و اگر هزاران تكه ديگر اين مجموعه سر جاى خودش هم نبود باز هم شعله المپيك از آتن به تورينو حمل مى شد و اگرچه اين همه برنامه ريزى و هماهنگى، ذوق، شور، تلاش و همفكرى حمل اين دوره مشعل المپيك را توسط ۱۰۰۰۱ نفر در طول ۶۴ روز از سراسر ايتاليا متفاوت از دوره هاى قبل كرده است. اما آنچه به همه چيز روح و حركت مى دهد نه اجرا بلكه فكر بزرگ و آرمان بلند المپيك است. المپيك يعنى برادرى، مشاركت، هماهنگى و صفا و حمل مشعل يعنى مشاركت مردم در المپيك در طول مسير. حمل مشعل يعنى همدلى، يعنى برادرى. وقتى مشعل المپيك را در اختيار مى گيرى با خودت مى گويى «هى، اين تويى كه از ميان ۶ ميليارد و خرده اى انسان حفاظت از شعله المپيك را برعهده گرفته اى. ۶ ميليارد و خرده اى انسان بدون اينكه سابقه فكرى و رفتارى تو و عقايد تو را بدانند تو را وكيل خودشان قرار داده اند. هر قدمى كه برمى دارى با خودت مى گويى اين گام به نيابت از دختران افغانى، پسران كامبوجى، پيرزنان شيليايى و پيرمردان دانماركى است. حمل مشعل يعنى ترويج صلح و دوستى. شعله المپيك را از نفر قبل به نفر بعد بايد برسانى بدون پيش داورى درباره او، بدون توجه به اينكه از چه نژادى است، چه دينى دارد، از كجاى دنيا آمده، پوستش چه رنگى است و اينكه آيا عقايدش درباره زندگى شبيه تو است يا نه؟»

حكايت آتش بياران معركه

۱۳۸۴ دی ۵, دوشنبه

پالرمو در سیم ثانیه

پرواز رفت:‌ صد رحمت به ایران‌ ایر خودمون، با هفت ساعت تأخیر رسیدیم. میشد جای پالرمو رفت نیویورک.

روز اول: وسط توضیحات راهنمای تور درباره تاریخ اقوام و ادیان جزیره سیسیل، دستمونو عین بچه‌های مودب کلاس بردیم بالا و گفتیم خانم اجازه!‌ این دون کورلونه راسته؟ خانمه هم گفت به به چه سؤال بجا و مربوطی بود! اما ذهن کنجکاو ما مگه امان میداد: ببخشید؛ الان هم مافیا هست؟ چن نفرن؟ جاشون کجاست؟ یکی از همکارهای شرکتمون ازم خواسته انگشتر پدرخوانده رو واسش ببرم .. در بین یکی از همین سؤالات بود که راهنمای تور داغ کرد و گفت دیگه مافیا بی مافیا!

روز دوم: گرچه رو دس فرمون خطی‌های تهران خودمون کسی نیومده و نمی‌یاد؛ ولی انصافا راننده‌های ایتالیایی نقره رو می‌گیرن. مخصوصا وقتی که یکی می‌پیچه جلوشون؛ واسه داد و فریاد کردن فرمون رو ول می‌کنن تا جیگرشون با تکون دادن دستاشون تو هوا حال بیاد!

روز سوم: از من به شما نصیحت؛ اگر اون طرفا کارتون می‌یوفته، حداقل ۵۰ تا لغت ایتالیایی یاد بگیرید. حالا از سن بالاها که توقعی نیست ولی اغلب جوانها حتی یک، دو، سه، چهار رو هم به انگلیسی بلد نیستن. خداوکیلی کم هم نمی‌یارن؛ هر چی ازشون می‌پرسی جواب میدن:‌ اوکی! اوکی!

بازم روز سوم: تو ایتالیا شاید بعضی‌ها کفش نداشته باشن ولی همه‌ی مردم از دم نفری یه دونه شال گردن گل-منگلی دارن. کسی بهم نگفت ولی فکر کنم گره شال گردن هم سال به سال به روز میشه (خواستم مثلا ننویسم مد!). حتی یه نفر هم نبود جور دیگه‌ای شال گردنشو بسته باشه. گره محبوب همه خیلی هم ساده‌س:‌ شال رو از طول دولا می‌کنید، دور گردن می‌اندازید و دو سرش رو از تای شال گردن رد می‌کنید؛‌ به همین راحتی.

روز چهارم: یافتم!‌ یافتم! راز پرخوری و لاغری این جماعت خوش‌هیکل را یافتم. نه!‌ شما بهم بگین:‌ اگر ما هم هر روز جای کله پاچه و آبگوشت و چلوکباب، ماهی و سبزی می‌خوردیم؛ یا جای روغن گیاهی و کره و مارگارین و روغن حیوونی روغن زیتون مصرف می‌کردیم؛ کشیده و ترکه‌ای نمی‌شدیم؟

روز آخر: از راننده تاکسی و مأمور پلیس و کارمند خط هواپیمایی که بیشتر از "اوکی" توقع نداشتیم انگلیسی بدونن؛‌ دلمون خوش بود شرکت برگزارکننده واسمون راهنما فرستاده فرودگاه. هر وقت مشکل یا سؤالی پیش می‌یومد؛ این دو تا راهنما نیم ساعت تند تند ایتالیایی با مسئولین فرودگاه حرف می‌زدن (یادتون باشه همه هم با هم در یک زمان حرف می‌زنن چون ممکنه یادشون بره چی می‌خواستن بگن) بعد یه سری تکون می‌دادن و به ما می‌گفتن:‌ اوکی! اوکی!

وقتی بلندگوی فرودگاه اسم منو صدا کرد و پشت سرش هم کلی جملات به زبون سلیس ایتالیایی ردیف فرمود؛‌ دست به دامن راهنماهای شرکت شدم. اونها هم گفتن هیچ مشکلی نیست و الان واست تلفنی حلش می‌کنیم. تازه موقعی که یکیشون بعد از تماس تلفنی راهشو کشید و رفت، تازه متوجه شدم که اصلا درباره کار من با اون طرف خط حرف نمی‌زده. از یکی دیگشون پرسیدم خب حالا باید چیکار کنم که با تعجب پرسید مگه دوباره صدات کردن؟ من هم گفتم نه همون یه بار ناقابل بوده. اینو که شنید لبخندی زد و گفت: "نو پروب-له-مو" تا دو، سه بار صدات نکردن جای نگرانی نیست!

پرواز برگشت: میگم صد رحمت به ایران ایر هی نگید نه! ما چند نفر تعجب می‌کردیم چرا وقتی میشه روی صندلی نشست و منتظر سوارشدن به هواپیمای آل-ایتالیا بود باید ۲ ساعت توی صف سرپا واستاد. خب چون خودمون رو عقل کل هم می‌دونستیم طبیعیه که صبر کردیم همه سوار بشن تا مثل بچه مثبتا بریم سرجاهامون بشینیم. البته وقتی دیدیم که رو شماره صندلیهای ما مسافرین دیگه جا خوش کردن؛ یه کمی بفهمی نفهمی جا خوردیم. آقایی که سرجای من نشسته بود فرمودند چون زودتر سوار شدن پس در نتیجه جا هم مال ایشونه. شماره صندلی رو که با خجالت فراون نشون ایشون دادیم گفتن بله شماره شما درسته ولی چون دیر سوار شدین این دیگه مشکل خودتونه که جا پیدا کنید. از همش جالبتر وقتی بود که مهماندار از راه رسید و حکم به برائت متصرفین داد و دست ما رو گرفت کشون کشون برد ته هواپیما یه جایی باز کرد تا بشینیم.

کلی خوش گذشت خلاصه!

۱۳۸۴ آذر ۲۷, یکشنبه



B E N V E N U T I

“Citius, altius, fortius" ("swifter, higher, stronger")

۱۳۸۴ آذر ۲۶, شنبه

Toothpaste 11/5/2004 7:34 AM
When do you trash your toothpaste tube? Have you ever thought how much paste is still inside when you through the tube in the basket? Did any of you cut the tube and used the paste once it doesn't come out anymore?

۱۳۸۴ آذر ۲۵, جمعه

۱۳۸۴ آذر ۱۶, چهارشنبه

یک سال گذشت ولی به لطف خدا ما پیر نشدیم

گرچه خوش‌آیند خودم هم نیست .. اما حقیقتی‌ست: دانستن چه سودی دارد وقتی حاصل باخبر بودن حتی از ندانستن کمتراست؟ بی‌خبری خوش خبریست ... وقتی از ضایعه‌ای باخبر شدی و روحت خراش خورد؛ اگر در همین مرحله لب‌پر شدن احساس درجا بزنی، همان بهتر که بی‌خبر بمانی. سال قبل که کودکان دبستان در آتش سوختند؛ از شنیدن ضجه و ناله رسانه‌ی ملی چه حاصلمان شد بجز زجر بیشتر؟ آگاهی خوب است به شرطی که تجربه‌ تلخ جرقه‌ای بشود برای بهبود روش‌ها، رفع ایرادات، جبران کاستی‌ها ... وقتی تکرار قصه جزغاله شدن بچه‌های مدرسه‌ای فقط و فقط شد نوحه و شیون.... و هیچ مصوبه، قانون، تغییر یا اصلاح برای بالارفتن ضریب ایمنی صورت نگرفت؛ چرا صبح که از خانه می‌زنم بیرون؛ باید صفحه فکرم با گوش کردن رادیو هی روی ناله بچه‌های معصوم گیر کند؟

آیا سوختن بچه‌ها باعث شد: مدارس ایمن‌تر شوند؟ مربیان آماده‌تر و ورزیده‌تر در مواجه با خطرات شوند؟ کودکان راه نجات خود را یاد بگیرند؟

که گفته که اصالت با دانستن است؟ آیا این جمله به صرف زیبایی یا ستایشی که از دانایی در آن شده قابل پذیرش است؟ بالا رفتن آگاهی عمومی به تنهایی و بدون هیچ اثر بیرونی چه حاصلی دارد؟ خدا رحمت کند سعدی را که "علم بی عمل" او این جور مواقع در یادم یورتمه می‌رود...

خب زلزله آمد و رفت .. بچه‌ها سوختند در آتش ... هواپیما با ساختمان شاخ به شاخ شد ... هوا گندید ... یک سال دیگر گذشت ولی شکر خدارا که نه پیرتر شدیم نه پخته‌تر

۱۳۸۴ آذر ۱۲, شنبه

تهران ۴ شهریور
هوا امروز اینجا خیلی گرم شده؛ حسابی هوس زیرزمین خانه‌ی بروجردی‌ها را کرده بودم .. يادت هست که می‌گفتی اینجا جوون می‌ده که بعدازظهر گرم تابستان فارغ از همه کس و همه چیز زیلو پهن کنیم ... با باد خنک دخمه کیف کنیم و نرمو آروم بخواب بریم ... یک بعدازظهر گرم تابستان فارغ از ایمیل و سفرکاری و یادداشت و حساب و کتاب و اینکه الان چند نفر به چندنفر زور گفتند یا چند .... نمی‌دونم تو هم امروز مثل من هوس هندوانه کرده بودی يا نه؟

لیون ۳ سپتامبر
اول کمی دلخور شدم که با اینهمه دم و دستگاه و ایمیل و انواع و اقسام پیامرسان‌های جورواجور باز چرا گیر دادی به نامه و تمبر و پست‌خانه و نشانی چه‌می‌دونم پلاک چند، واحد چند؟ آخه از کجا بدونم که دو جمعه پیش هندوانه هوس کرده‌ بودم یا نه .. اگر برایم msg فرستاده بودی درجا با خبرت می‌کردم .. بعد که نامه‌ات را با خودم به رختخواب بردم تا ده بار دیگر بخونم، دیدم که با ایمیل هیچ وقت نمی‌‌تونستم اینقدر صمیمی باشم. خوب فکر کردم؛ دو جمعه پیش من سرکار بودم، خیلی هم سرم شلوغ بود. راسش اینجا هوا آنقدرها هم گرم نیست، فکر نمی‌کنم هندوانه ویار کرده باشم ... حله؟

تهران ۲۸ شهریور
فردا یعنی سه‌شنبه اینجا نیمه‌شعبانه .. اگر پای سفر داشتم چهارشنبه و پنج‌شنبه را هم دودر می‌کردم و می‌زدم یک طرفی ... ولی بار آخر که تنها رفتم سفر با خودم عهد بستم دیگر از این غلط‌‌‌ها نکنم ... راستی شنبه روز اول مدرسه‌ست ... خوش به حالت که هنوز می‌ری مدرسه .. خیلی هوس کردم من از این روزمرگی بکنم یه جوری...
Lyon, Sept. 30
Namat ro touy sandogh post didam emrooz, tarikhe tahvilesh male 2 rooz pishe. Naresidam name'ha ro niga konam zoodtar. Goftam ba email jobran e taakhir ro kardeh basham... az madreseh halam baham dareh mikhoreh digeh ... tou ke zendegit ro beras ... chera mikhahi khodeto allaf e dars o mashgh koni baz? .... Az dai khabar dari? Shenidam bimarestan boode. Ina ke rastesho be man nemigan. tou behem bego: halesh chetore?

Tehran, Oct. 1
Negaran nabash ... az bimaretan morekhas shodeh .. khastam zoodtar bakhabaret kardeh basham .. vasat tou name posti tolani tar minevisam...


تهران ۹ مهر
همه رنگ زرد پاییز رو دوست دارن ... تو می‌فهمی‌شون؟ من که نمی‌تونم بفهمم ... رنگ زرد و نارنجی‌ برگها که ‌می‌ریزن پایین قشنگن .. عین صورت نن-جون وقتیکه جوون دادو عین فرشته‌ها سفید و نورانی بود ... قشنگ هستن ولی دوست داشتنی نه .... من رنگ سبز کاج رو تو پاییز بیشتر دوست دارم ... وقتی همه بریدن و تسلیم شدن ... یه جوری قدش کشیده‌تره انگار .. اینطور نیست؟

لیون ۲۰ اکتبر
ببخش منو که اینهمه جواب نامت دیر شد. ویزام بلاخره اون یکی هفته اومد. این مدت همش دنبال تسویه حساب با محل کار و دانشگام بودم. خونه رو بایس پس می‌دادم. تلفنو می‌گفتم قطع کنن. نشونی پستی‌مو موقتی منتقل می‌کردم خونه مهشید‌اینا. خودم هم گیج شدم. کلی کار ریخته سرم. از یه ور می‌دونم باید برم از اون ور این همه تغییر داره منو داغون می‌کنه. ياد حرف تو افتادم که هربار سفر طولانی یا خونه‌تکونی یا تغییر کار مثل مرگ می‌مونه؛ آدم یه عمر آت و آشغال دور خودش جم می‌کنه به امید اینکه روز مبادایی لازم بشه، اما اون روز مبادا نمی‌یاد و آدم می‌مونه و یه عالمه دلبستگی که باید یه روزه بریزتشون دور... حالا تازه دارم می‌فهمم. خيلی سخته، خیلی.

بهم دیگه نامه نده؛ چون می‌ره خونه‌ی مهشیداینا. ايمیل هم نده؛ اون نشونی واسم یکی از اون آت و آشغالاست که دارم می‌ریزمشون دور. بزار وقتی رسیدم آمریکا فکرامو بکنم، اگر تونستم واست نشونی‌های جدیدمو می‌فرستم.

واسم دعا کن... خیلی بهش نیاز دارم؛ خیلی

۱۳۸۴ آذر ۹, چهارشنبه

من وسواسی‌م .. نمی‌توانم [... و باور کن که نتوانسته‌ام هرقدر هم که خواستم] آسان گیر باشم ... من تو را به زیباترین شکلت .... در بهترین حالات و خُلقت دوست دارم ... من عاشق هرکس و هر چیز و هرنامی نمی‌توانم که باشم [... و باورکن عقل نیم‌پاره‌ام بارها خواسته مرا راضی به دم‌دستی‌ها، شدنی‌ها و محسوسات کند و بیچاره هربار هم ناکام بوده .. هیچگاه نتوانسته] ...

من وسواسی توی بد مخمصه‌ای افتاده‌ام .. تورا به اندازه خودت که نه ... به اندازه آنی که حس بلندپروازم دوست دارد؛ دوست دارم .. در هر لحظه و آن که مدحت می‌کنم؛ خود دیوانه‌ام می‌دانم که تورا یک گام دیگر از دنیای خودم ... از دسترس خودم ... از دم‌دستی‌های خودم ... از محسوساتم ... از آنچه شدنی‌، باورکردنی و صمیمی‌ست دورتر کرده‌ام ...

دوست من؛ اکنون هنگام جدایی‌ست دیگر.... تو دیگر از این لحظه مقدس و نامحسوسی... رسیدن به تو شکستن حرمتی‌ست که تو را برایم دوست‌‌داشتنی کرده است.

دوستت دارم ... بدرود!

۱۳۸۴ آذر ۷, دوشنبه

Get over it

یه راه خوب واسه خلاصی از دست فکر یا حرف مزاحم؛ خفه کردن و نزدنش نیست ... یه جوری نصفه کاره ولش کردنه ..

این چند خط زیر به مزه هسته انگور دونه درشت تلخ و گس بود ... دست از سرم هم بر نمی‌داشت ... واسه همین مثله شده و تیکه پاره می‌ذارمش اینجا تا از دستش آسوده بشم:

دیگه غول ساقه‌ی لوبیا هم
بوی آدمیزادیی ما رو نشنید

.
.
.

بوی آدم نمی‌یاد ...
آهای مردم آبادی دنیا!
کی دزدید از دلاتون رنگ؟
از چشاتون نور؟
از نفس‌هاتون اسم مرهم؟
کی بُرد از بدنهاتون بوی آدم؟

.
.
.

۱۳۸۴ آذر ۳, پنجشنبه

کلارا یا کارمن؟ مسئله این است ...

زایش معراج مادر است ...
و تولد مستوره‌ایست از آفرینش الهی در روزگار ما ...

معراج تو ..
و واسطه شدنت برای آفرینش موجودی زیبا و خداخواه ...

مبارک باد!

۱۳۸۴ آذر ۲, چهارشنبه

اندر مصايب و رنجی که می‌بریم از ظاهر

۱-
وقتی قرار است از چیز معروف ولی قبیحی در جامعه حرف بزنیم:
چرا در برنامه طنز ایرانی چیزی مثل "پاچه‌خواری" که هم‌وزن و هم‌قافیه و هم‌معنای "فلان مالی"ست رواج پیدا می‌کند؟

در حالیکه....
در برنامه مشهور طنز آمریکایی Seinfeld از ترکیب جدید Master of My Domain جای Masturbation استفاده می‌کنند؟

پاچه‌خواری صرف‌نظر از معنایی که سعی در القای آن دارد؛ خود به تنهایی چه بار مفهومی می‌تواند داشته باشد؟ Master of My Domain علاوه بر انتقال حس و تداعی لغت اصلی؛ خود دارای بار معنایی مستقل است ... اعتباری که لزوما وابسته به Masturbation نیست ..

۲-
وقتی قرار است شعار تبلیغاتی برای شرکتی بسازیم:
چرا در اغلب موارد حس ظاهرپسندی و شعاری بر مفهوم غایی می‌چربد تا صبح تا شب بشنویم که مثلا: "تاپ؛ یک انتخاب ناب" و یا "آذربان؛ نماد اطمینان"؟

در حالیکه ....
شرکتی به کت و کلفتی GE ترجیح می‌دهد از خیر قافیه و سجع و رباعی بگذرد و صاف و پوست‌کنده بگوید: Brings Good Things to Life؟

۱۳۸۴ آبان ۲۷, جمعه

Cooperative Literature
ادبیات تعاونی!

کی ادامه اینو می‌یاد:
"وقتی سپیده در رگ شب جهید . . . "

علیرضا در همون جی میل نقطه کام قبلی

۱۳۸۴ آبان ۲۵, چهارشنبه

Disclosure....

I am a helper and a giver: Tried different ways to help others; to make their daily life easier; a very wide spectrum of things: could be helping a friend to fill out his or her application form or give honest feedback and comments on how a coworkers or classmates could improve the quality of their job or the material they prepare. Sometimes it could be simply listening to others and showing that you care.

Being a perfectionist I realized that my coverage with the tools I have is very limited (still significant though). Two years back I came to understand the magic in writing; it was an overlooked aspect of my talent if cultivated could not only improve the quality of my personal life but also could help others to enjoy their moments deep insid; having a better and comprehensive awareness about their lives and the importance of roles that each of us has to play. I really do believe in writing and the power it can generate.

I have other achievement that I can be proud of: from adapting myself to the totally different environment after my immigration, to work related accomplishments like the ones that I don’t care to mention; but still I would nominate my ability to improve my communication skills in general my best achievement ever.

۱۳۸۴ آبان ۲۲, یکشنبه

اینورا کسی هست که bridge بلد باشه؟
اگه هست؛ حوصلشو داره یاد بده؟
اگه داره؛ حسش هم هس بعدش بشینه بازی کنه؟
اگه هست؛ می تونه به اینجا یه ایمیل پرتاب کنه؟
علیرضا در جی میل نقطه کام

۱۳۸۴ آبان ۱۴, شنبه

Welcome Back to Work!

Life is just ups and downs ...
The unwanted blend of being sad and glad ...
The demise ...the birth.. the laughter and the sorrow
One day having the arms and warmth of someone loved
One day trying to let them separate their ways from our lives

We are wonderful:
Keeping the sad moments in the heart ...
And blooming the instant we love to shine..

I am sad you have gone through the pain
And glad you get a chance to feel the love you could get:
The love for your father
And the love for those who care

I am glad you get the hope to come back to work ....

Welcome back

۱۳۸۴ آبان ۹, دوشنبه

آنیتا: نمی‌دونم نیکو چرا اینقدر به تو توجه می‌کنه؟
من:‌ اینم از شانس منه لابد!
آنیتا: اونروز که رفتی داشتم به این فکر می‌کردم نیکو غروب که می‌شه دیگه دمر شده... بچه‌ها رو هم تحویل نمی‌گیره ... اما تا می‌فهمه تو پشت دری یه‌هو براق می‌شه ... زور منم بهش نمی‌رسه ساکتش کنم.
من: فک کنم من تو زندگی قبلیم ماده سگ بودم!

نمی‌دونم این پدرسگ (فک نکنم نیکو غیر سگ پدری داشته باشه) از چی من خوشش می‌‌آید؟ ... آنیتا می‌گه حتما بوی بدنته! قبلنا شنیده بودم که هر عطری روی هر پوستی یه جور بو داره؛ اما دیگه نمی‌دونستم بعضی پوستا می‌تونن سگـا رو تِرن-آن (turn-on) کنن.

این دفه به توصیه مادر آنیتا شلوار کوتاه پوشیدم ... آخه از بس لباسامو هر بار آب می‌کشیدم ذله شده بودم .... "بذار ببینم این مادرسگ چه غلطی می‌خواد بکنه؟" .... اما ای کاش اینکارو نکرده بودم ... این بار از ماشین که پیاده شدم نیکو از تو خونه چنان زوزه‌ای کشید که تو دلم گفتم: "نخواستیم بابا، بهتره از همین جا سروته کنم برگردم" ... اما آنیتا که انگار فهمیده بود اوضاع چقد خیطه از همون پشت در صدام کرد که نترس، همه چی میزونه ....

آره همه چیز خیلی میزون بود؛ واسه نیکو البته ... وقتی درو باز کردن با اینکه آزتا گردن نیکو رو گرفته بود، عین اسبِ زورو روی دوتا پاش واستاده بود دستاشو تو آسمون طرف من تکون می‌داد ... با هر کلکی که بود من خودمو از پشت حفاظ بچه‌ها رسوندم تو آشپزخونه و در رو پشت سر خودم بستم ... ولی مگه ول‌کن بود؟ ... اومده بود پشت در پنجول می‌کشید که "بذار من بیام تو!!" آخه سگ هم اینقد وقیح؟

نمی‌دونم دل بچه‌ها از ناله‌های نیکو به رحم اومد یا آنیتا خواست یه بار و واسه همیشه این داستان تموم بشه که دیدم لای در آشپزخونه وا شدو و جناب مستطاب نیکو عرب‌زاده (نژاد ایشون تازیه آخه) پریدن بغل حاجی‌تون ... حالا نلیس کی بلیس! پروپاچه هم که شکرخدا باز‍! یه دل حسابی داشتن از عزا در می‌اُوردن ... خدا قسمت کنه!

من خودمو تا اونجا که می‌شد منقبض کرده بودم .. ولی یواش یواش خودمو ول دادم ... زبونش لامصب عین زبون آفتاب‌پرست کش می‌یومد ... طوری که دهن مبارکشون بالای زانو بود، نوک زبونشون انگشتا رو می‌جورید (نگفتم که کفش رویه باز هم خیرسرم پوشیده بودم؟) ... پوست زبونشم زبر بود عینوهو کاغذِ سمباده ... از بالا می‌رفت پایین، اونجا یه چرخی می‌زد .. دوباره کشش میداد سربالایی .. و دوباره از-زَ-سر... حالا این وسط صدای نفس-نفس زدنش هم شده بود موزیک متن فیلم ... کلُ‌الاجمعین اهالی خونه هم حلقه زده بودن دور معرکه‌ی ما و با حسرت نیگا می‌کردن که خوش بحالت؛‌ کاش مارو اینطوری تف‌‌مالی می‌کرد...

پوست پام ور اومده بود ... خیس و ملتهب ... آنیتا دست اینداخت دور کمر نیکو، اونو کشید به زور عقب .... بچه اول یه‌خوره مقاومت کرد؛ ولی بعدش راضی شد که جلوی پای ما بشینه رو زمین ... ولی همین جوری میخ شده بود به من...

از اون روز به بعد هر وقت می‌رفتم خونشون؛ روی دوتا پاش وا می‌ستاد ... دستاشو می‌زد به سینه من (قدش بیشتر از این کش نمی‌یومد) ... انگار می‌خواست بزنه به شونه‌ام و بگه: hey buddy! (aka sweetheart!) come on in

۱۳۸۴ آبان ۶, جمعه

Vocabulario Español muy esencial:
Mañana
Comemos
Cerveza
¡A ver!

۱۳۸۴ آبان ۵, پنجشنبه

... and ramazan came and life got shocked

امشب ....
که ستاره‌ها مهمان تن‌ند.
برای رصدِ کهکشان تنهایی تو
حاجت به هیچ پایُ، منت به هیچ چشم نیست

هر چشمه‌ی زخم تو چاهی‌ست ...
و هر چاهی پناه فریادی‌
یا بایگانی مدفون یک نگاه نگران
یا گنجینه دردهای ناگفته

سحر ....
که نور از مأذنه خلاصیِ تو به زندگی دمید.
برای مهمان کردن زمین به شیرینی جانت
یک دست سینه خاک می‌شکافت ...
و یک دست سیبِ قلب تو را ...
به یادگاری به کودک فردا می‌سپرد

۱۳۸۴ مهر ۲۸, پنجشنبه

-Tú estas guapo.
- Pero tú eres guapa!